🌷👈#پست_۹۴
سوار ماشین شدیم ...یک ماشین خارجی خیلی شیک
حاج خانم هی برمیگشت به عقب و حال منو میپرسید ..
از خجالت سر پایین انداخته بودم .
ماشین نزدیک درمانگاه ایستاد .
مامان زیر بغلمو گرفت ..
لنگون لنگون تا اتاق دکتر رفتم ..
با کمال تعجب حاج خانم و پسرش هم دنبالمون اومدن ..
دکتر مسن و بی حوصله نگاه دلخوری به جمعیت تو اتاق کرد
_چه خبره ...این همه آدم اومده تو..
فقط یک نفر بمونه بقیه برن بیرون ؟
حاج خانم در گوش مامان آروم پچ پچ کرد .
مامان لب گزید ...نگاهش به من بود..
حاج خانم بلند گفت؛
_ما بیرونیم آقای دکتر کاری بود صدامون بزنید.
با ترس به مامان خیره شدم که سر پایین انداخت وبیرون رفت .
به صندلی چسبیدم ..
نگاه های پر اخم و زل زده پسر کوچیک حاجی روی من بود .
دکتر بی حوصله عصبانی گفت ..
_اون جوراب و باند دور پاشو باز کن ...
خم شدم که اون جوراب کلفت بافتنی رو در بیارم که یک جفت پا مقابلم دیدم ..
با همون اخم روی دو پاش نشست مقابل من وقتی دستش جلو اومد
واسه در آوردن اون جوراب بافتنی سیاه رنگ قلبم داشت میومد تو دهنم ..
با یک حرکت جوراب از پام کشید .
دکتر بالای سرم ایستاد .
دست های پسره تند تند باند باز میکرد ..
دکتر با دیدن اون همه زرد چوبه و تخم مرغ دارو گیاهی ..
چینی به بینیش داد
_آه این چه گندیه به پات زدی ...
خجالت کشیدم تو صندلی فرو رفتم ..
بعد به یک لگن فلزی زیر تخت مقابل اشاره کرد
_اون آب گرم کن بیار پاشو تمیز کن ...
تا پسرحاجی بلند شد سریع گفتم
_مامانم رو میشه بگین بیاد ...
دکتر بی حوصله با یک حرکت شلوار مو با قیچی پاره کرد ..
شلوار تا زانوم جر خورد ..هینی کشیدم ..
شلوار مدرسه ام بود .
پسر حاجی لگن زیر پام گذاشت ..
با یک صدای بمی گفت؛
_پاتو بزار توش ...
پامو تا توی آب گذاشتم درد همه پامو گرفت ..
ناخوداگاه ناله کردم ..
_آییی....
چشام پر اشک شد ..
دکتر سر تکون داد
_خوبه.. پاشو تمیز کن ...ببینم چکار شده ..
پسر حاجی دکمه های آستینش باز کرد ..لبه آستینش تا داد ...
هنوز اومدم بگم مامانم بیاد که دست پسر حاجی روی پام نشست زبونم بند اومد ..
خیلی آروم دست هاشو تا مچ پام میکشید ...
حس تهوع داشتم ..آب توی لگن زرد شده بود ..
دکتر هنوز بالای سرم بود ...
حس میکردم نفس های پسره عصبی و کلافه ..
خودم از خجالت قرمز شده بودم
_بسه ..بلندش کن بیارش رو تخت ..
لگن از زیر پام برداشت ..
خودمو به لبه میز گرفتم و بلند شدم ..
لنگون لنگون تا تخت رفتم .
دراز کشیدم ..
دکتر پامو تو دست گرفت
_درد میکنه ..
قوزک پامو تکون ریزی داد ..
سر تکون دادم ..
دوباره تکون داد که باز داد زدم ..
با اخم گفت؛
_باس ببرمت اتاق عمل بیهوشت کنم پاتو جا بندازم ..
ولی دکتر بیهوشی نداریم ..
به من نگاه کرد
_دختر قوی هستی ..
هاج و واج نگاهش میکردم ..
به پسر حاجی اشاره کرد
_محکم بگیرش ..
پسر حاجی جلو اومد ..نگاهش به دکتره بود
_میخواین خودتون جا بندازین ..
دکتر سر تکون داد ..
_فقط محکم بغلش کن ..
سریع گفتم
_نه بگین مامانم بیاد ..
ترسیده گفتم
_مامان ..
دکتر عصبانی داد زد
_محکم بگیرش ..
تو حجم آغوش یکی فرو رفتم دستهای تنومندی دورم احاطه شد ..
پام درد میکرد هی آروم به چپ و راست تکون میدادم ..
با التماس گفتم
_بگین مامانم بیاد .
که یکدفعه درد از پام به همه اندام های وجودم میپچید ..
آنچنان داد زدم که محکم به سینه پسره فشرده شدم ..
از شدت ضعف بی حال شدم ..
فقط تار میدیدم مامان و حاج خانم وارد اتاق شدن ..
گوشام سوت میکشید ..
ولی صدای پسره رو حس میکرد
_تموم شد ...
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۹۵
***
توی جام غلطی زدم ...وقتی یاد امشب افتاد حالم یک جوری شد ..
_هی هی فتانه چه شکلی بود پسر حاجی ..
بی حوصله پشتمو بهش کردم
_میدونم بیداری ..
به شعله های قرمز رنگ بخاری خیره شدم
که هی پایین و بالا میرفت .
چشامو بستم که دوباره تصویر اون پسر دوباره توذهنم اومد.
سعی کردم بخوابم به اون آدم فکر نکنم ..
صبح اش مامان بیدارم کرد
_پاشو اگه میخوای بری مدرسه بابات ببره تو رو ..
توی تشک نشستم ..
خانجون تو یک سینی تو یک لیوان دسته دار چایی ریخته بود یک تیکه نبات هم توش بود با یک تکه نون پنیر ..
_بخور صبحونه اتو .
یک قورت چای خوردم ..
خانجون یک لقمه برام گرفت
مامان کلافه لباس هامو آورد ..با عصبانیت به شلوارم اشاره کرد
_لال بودی اون دکتره شلوارت جر نده ..
لقممو قورت دادم از مامان رو برگردوندم
_میخواستی بمونی ..چرا رفتی از تو اتاق ..
مامان چشم درشت کرد و به خانجون اشاره کرد .
با کمک مامان مانتو پوشیدم ..یک شلوار کاموایی پام کرد تا جای گچ پام کش بیاد بتونم تنم کنم .
سوار ترک موتور بابا شدم و راه افتادم ..
تو مدرسه دوستام دورم گرفتن و با عصای خانجون لنگون لنگون به طرف کلاس رفتم ..
اون روز هم گذشت عمه صفی فهمیده بود
با مهلا و شوهرش اومده بودن دیدن من ..
کنار بخاری نشسته بودیم با مهلا و اون داشت روی گچ پام با خودکار نقاشی میکشید .
_عکس خودم و خودت و کشیدم ..
به دوتا آدم یکی با تور عروس و دامن نگاه کردم ..
مهلا ریز خندید
_این عکس تو شوهرت ..
بعد خودکار گرفتم و یک عروس با مرد چاق کشیدم ..
_اینم عکس شوهر تو ..
بلند خندید
مامان با حرص نگاهم کرد و داشت آروم با عمه صفی پچ پچ میکرد .
مهلا گفت:
_دیشب دیدیش ..
با اخم شونه ای بالا انداختم ..
مهلا لبش گزید و نگاهی به جمع مامان و عمه کرد .
_واسه طبقه پایین یک مستاجر اومده ..اینقدر با کلاس .خیلی قشنگ هم حرف میزنه ..
و بعد ریز ریز خندید .
همون موقع تلفن خونه زنگ زد
از مدل صحبت کردن مامان میشد تشخیص داد حاج خانمه ..
با یکذوقی میگفت
_ بعله تشریف بیارید.
مهلا بشکنی زد
_وای میخوان بیان ..خدا کنه پسرشون هم بیارن ..
و من دلم میخواست کاش میمردم دوباره اونو نمی دیدم
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
صالحین تنها مسیر
🌷👈#پست_۹۵ *** توی جام غلطی زدم ...وقتی یاد امشب افتاد حالم یک جوری شد .. _هی هی فتانه چه شکلی بود پ
🌷👈#پست_۹۶
***
_تمام معادلات تو مسئله حل میکنید ..
صدای زنگ اخم های دبیر ریاضی رو
بهم کشید
_جلسه بعد امتحان دارید ها ..
صدای همهمه بلند شد .
سه روز دیگه گچ پام رو باید باز میکردم و از شانس بد من افطاری خونه عمه صفی هم افتاده بود زودتر ...
دقیقا یک ماه می گذشت و خدا رو شکر حاج خانم از ملاقات من به احوال پرسی تلفنی بسنده کرده بود .
از گرسنگی معدم مالش میرفت ..
کیف مو برداشتم لنگون لنگون به طرف خونه راه افتادم ..
نزدیک غروبی بود ...تا فریده در باز کرد با اخم گفت؛
_میموندی افطار میشد دیگه زود باش حاضر شو .
فریده یک پیراهن خیلی شیک تنش کرده بود و موهاشو با روبان بسته بود .
_من حوصله ندارم بیام ...با این پا چجوری بیام آخه ..
همون موقع صدای موتور بابا اومد .
فرید سریع روسری و چادر سر کرد .
بابا بوق زد
_بیاین دیگه ..
با لباس های مدرسه رفتم تو بالکن و با غم گفتم
_بابا من نمیام با این گچ پا خجالت میکشم تازه خونه عمه کلی پله داره ..
بابا سری تکون داد
_باشه ..فریده زود بیا باباجان اذان دادن ..
فریده تند تند کفش هاشو میپوشید آروم گفت؛
_خانواده حاج آقا میان ها ..
نفس گرفتم
نیش خندی زد و رفت .
اینقدر هوا سرد و برفی بود که غروب خورشید تو آسمون انعکاس نارنجی انداخته بود.
کتری رو روی گاز گذاشتم ...برای خودم چای دم کردم .
بعد گوشت کوبیده اضافه مونده سحر وسط سفره گذاشتم .
کاش منم مثل فریده بودم ..
ولی انگار هیچ جوره این پسر کوچیکه حاجی به دلم نمی نشست ..
وقتی یاد اون روز تو مریض خونه افتادم ..تنم لرز کرد .
افطار خوردم .
تنهایی تو خونه هم نعمتی بود تاسحر کنار بخاری لم دادم و تلوزیون دیدم نزدیک سحر صدای موتور بابا یعنی اینکه اومدن ..
مامان با غر غر در باز کرد یک قابلمه روحی دستش بود
_واسه چی نیومدی ..
با اخم گفتم خجالت میکشیدم با گچ پام ..
قابلمه..رو رو بخاری گذاشت .
_خوبه خوبه ....همه خلق الله سراغ تو میگرفتن ..
بعد تشک از تله لحاف ها بیرون کشید و پهن کرد
بابا داداش کوچولوی خوابم رو روی تشک گذاشت .
_پاشو سفره رو پهن کن ..
فریده خوشحال و سر خوش اومد تو..
مامان بهش توپید
_دو ساعت کدوم گوری .
فریده مظلوم گفت؛
_مستراح بودم .
بعد به طرف اتاق رفت تا لباس در بیاره .
زرشک پلو با مرغی که عمه برای من داده بود به اندازه سحر اون شب همه رو سیر کرد ..
صدای دعای سحر از رادیو پخش میشد
و بابا همینجور که تو لیوان استیل آب میریخت گفت؛
_چه همسایه خوب و آقایی داره صفی ..
مامان پوزخند زد
_چه ساده ای تو مرد ..صفی زرنگه از الان داره واسه دخترش تور پهن میکنه ..
بابا اخم کرد یک مشت سبزی تو دهنش کرد
_نه بابا پسره تهرانی ...به گروه خونی ما نمیخوره ..
مامان پشت پلکی نازک کرد
_شانس ما آوردیم که جفت دخترامون عروس حاجی اند .
فریده لبخند گله گشادی زد .
مامان نگاهش رو من زوم شد
و اخم کرد
وقتی داشتم ظرف میشستم فریده آروم گفت؛
_مامان و حاج خانم همش پچ پچ میکردن ...
من فکر کردم درباره منه ..ولی درباره تو بود .
بشقاب ملامین آب کشیدم
فریده به عقب برگشت دید مامان داره نماز میخونه آروم گفت؛
_مثل اینکه پسر کوچیکه حاجی از تو خوشش نیومده .
مات نگاهش کردم .
حس ناراحتی نداشتم ولی ..یک حس بد وجودمو گرفت.
مامان نمازشو سلام داد
_زود باشید دخترا ...
مامان چادرش تا کرد به من نگاهی کرد
_پس فردا با خود حاج خانم میریم گچ پات باز کنی ..
دستم رو کلید برق آشپزخونه موند ..
نگرانی رو تو نگاه مامان میدیدم
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
_
🌷👈#پست_۹۷
***
صدای برش گچ پام با پچ پچ های مامان و حاج خانم یکی شده بود .
دیدم مامان با حرص پشت چشم نازک کرد ..
حاج خانم با غم سر تکون داد .
هرچی بود مربوط به منِ که حاج خانم نگاه دستپاچه ای میکنه...
لبخند میزنه .
جلو میاد و دستی روی سرم میکشه
_قربونت برم مادر ان شالله کی بشه تو لباس عروس ببینمت که رو سرت شاباش بریزم .
یک حس بد پشت حرف هاش بود .
این حس زمانی قوت گرفت که گفتن که خیلی هول هولی یکدفعه ای بیان خواستگاری
اونم دقیقا زمانی که مامان اسمش تو ختم قرآن مسجد واسه زیارت حضرت معصومه دراومده بود و دقیقا یک شب قبل رفتنشون قرار بود بیان .
مامان از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید .
چند جور خورشت و پلو درست کرده بود
عمه صفی هم اومده بود ..
حیاط آب و جارو کردیم تمام برف و گل هارو شستیم ...
مخده های رنگی رنگی تو پذیرایی برای مردها چیدیم ...
قیلون چاق کردیم و برای خانم ها تو اتاق بزرگه ..
مامان برای من و فریده پیراهن های زر بافت خریده بود و فریده خنده از لبش کنار نمیرفت ..
مامان هی راه میرفت و میگفت دلم شور میزنه ..
و این شور زدن دل مامان دقیقا زمانی بود
که خانواده حاج آقا اومدن بدون پسر کوچیکش ..
مهلا با ذوق از آشپزخونه ته خونه سرک کشید
_وای فتان چه قشنگه...
یه کله قند روبان زده و طبق شیرینی که تو زر ورق پیچیده بود سرش یک روبان به شکل گل زده بودن ...
مامان صدام زد
_فتانه مادر قیلون بیار ..
چادرمو یکوری زیر بغلم دادم قیلون بزرگ شاه عباسی که جهیزیه مامان بود
بلند کردم به طرف اتاق بزرگ رفتم .
دخترای حاجی کنار حاج خانم روی کناره تکیه داده بودن .
تو ساق دستشون تا آرنج النگو بود کلی طلا به سر و گردنشون ...
از قیافشون تکبر و غرور میبارید .
فکر اینکه قرار وارد این خانواده بشم حس بدی بهم دست میداد .
صدای زنگ بلند شد
حاج خانم باخوشحالی گفت؛
_حتما مسعود ..
مامان تو نگاهش برقی زد و به طرف در رفت ..
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۹۸
***
از پنجره آشپزخونه میدیدم رفتارهای سرد مغرور اون پسررو ..
مامان یک ریز حرف میزد و اون یکدفعه نگاهش رو به پنجره دوخت و منو دید ..
دلم میخواست تنفررو از تو نگاهم بخونه ...
بعد اومدن مسعود حاج خانم بلند کل کشید همه دست میزدن ..
شنیده بودم فرزند نور چشمی حاج خانمه .
عمه صفی وارد آشپزخونه شد ..
هول زده گفت؛
_بیا عمه بیا قراره خنچه هارو باز کنن ..
دستی به موهام کشید بعد با حرص گفت:
_اینقدر قر نیا ...بد قلقی نکن..
پشت سر عمه ره افتادم ..
فریده با نیش باز ایستاده بود و حاج خانمو دختراش پارچه چادری رو روی سرش انداختن
و پارچه زره دار هم روی دوشش یکی از زن های فامیلشون دایره زنگی می زد ..
دختر حاج خانم گفت؛
_اینو از بهترین پاساژ ها خریدیم کار ترک ..
حاج خانم تا من دید سریع به طرفم اومد
_بیا مادر ..
بعد جفت همون پارچه هارو به من آویزون کردن ..
و بسته آخر یک پیراهن کوتاه آستين حلقه ای بود ..
حاج خانم با خوشحالی گفت؛
_این کادوی سلامتی ات که گچ پاتوباز کردی ..
خجالت کشیدم لب گزیدم ...
یک مرسی آروم گفتم ..
همه فهمیده بودن حاج خانم محبت هاش به من خیلی فرق داره ..
بعد اصرار کرد برم تو اتاق لباس تن کنم ..
مقابل اینه شمعدون رو تاقچه ایستادم از دست خودم دلم پر بود ...
با حرص لباس از تنم بیرون کشیدم و اون پیراهن رو تن کردم ...
آستين نداشت و موهامورو دورم ریختم ..
اون پیراهن که از کمر کلوش میشد
با شلوار خنده دار شده بود ..شلوار از پام در آوردم .
همون موقع در باز شد و حاج خانم و مادرم و دخترای حاجی وارد شدن .
_ماشالا ماشا لا ..
خجالت کشیدم ..پاهام لخت بود ...کاش شلوار در نمیاوردم
حاج خانم دورم میگشت
_مثل حوری میمونی .
بعد چشمکی زد ..به مامان گفت؛
_دخترا روبیرون کن لیلا خانم ...
دوباره کل کشیدن بیرون رفتن ..
هاج و واج مونده بودم .
بعدش صدای یالله اومد ..
سریع دنبال چادرم گشتم و سر کردم .
پسر کوچیکه حاج خانم وارد اتاق شد ..
حاج خانم دست روی شونه من گذاشت
_میبینی مادر مثل پنجه آفتابه..
بعد رو کرد به مامان
_بیا بریم بزاریم این دوتا باهم حرف بزنن..
پسره با اخم سرش پایین بود ..
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈 #پست_۹۹
***
از پس اون چادر نازک عرق کرده
بودم ..
حس خفگی داشتم ..
پسره یک نگاهی بهم کرد و پوزخندی زد
_خیلی خوشبحالتون شده نه ...زیادی خوشحالین .
اولش بُهت زده نگاهش کردم که ادامه داد
_لقمه دهن ما نیستین ....
از حرص نفس نفس میزدم
_اونکه پاشنه در رواز جا در آورده واسه سر گرفتن این وصلت مادر شماست ..
یکوری نگاهم کرد ..
چشمهای مشکی مرموز ..موهای سیاه براق و پوست سفید و ته ریشی که قیافش خشن کرده بود ..
_نمیدونم مادرم چی تو جمال تو دیده که فکر میکنه تو خوشگلترین دختر شهری ..
دندون هامو محکم روهم سابوندم ..
چادرمو محکمتر گرفتم
_حق با شماست من خیلی زشت و نحسم..
اگه حتی خوشگل هم بودم ولی جمال و صورت برای یک مرد زن زندگی نمیشه .
پس همین الان به حاج خانم بگید...
منم دقیقا همون حسی رو به شما دارم که شما به من دارید ..
جلو اومد ..از حرص وخشم پوست لبمو می کندم ..
با همون خنده یوریش دست هاشو تو جیبش کرد
_زبونت خیلی درازه ...
ازش رو برگردوندم
نیش خندی زد
_هیچ کس به من نه نگفته ..
همون موقع حاج خانم وارد اتاق شد .
_خوب حرف هاتون زدین ..
ولی وقتی اخم های درهم پسرش و دید ساکت شد ..
مامان هم اومد
_حاج خانم اجازه میدید تدارک شام بچینیم ..
حاج خانم با اخم به پسرش زل زده بود .
من جرات کردم و دهان باز کردم تا بگم حقیقت رو .
_حاج خانم پسرتون
پسره یکدفعه با خشم به من خیره شد
اینقدر نگاهش وحشتناک بود که زبونم لال شد
حاج خانم لبخندی زد
عمه صفی سرشو داخل اتاق کرد
_سفره رو پهن کنم زن داداش؟
حاج خانم گفت؛
_آره آره ..و سریع به دنبال مامان از اتاق خارج شد .
تا اومدم بیرون برم دستم کشیده شد به عقب
با هول و ترس به سینه پسره خوردم ...
سفیدی چشش سرخ سرخ بود
_صدات در بیاد یک بلایی سرت میارم که صدبار به غلط کردن بیفتی ...
مثل اینکه یادت رفته خواهرت قراره عروس خانواده ما بشه ..
چادرم از سرم افتاده بود پایین ..
همون نگاه عصبانی شو بهم دوخت ..
پوزخندی زد
از اتاق بیرون رفت .
بیچاره وار روی زمین نشستم .
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۱۰۰
****
اون شب یک انگشتر دستم کردن که چون تو انگشتم بزرگ بود و مدرسه می رفتم
مامان تو صندوقچه اش قایم کرد .
دو روز بعدشم مامان و فریده رفتن زیارت قم ..
عمه صفی خیلی اصرار کرد بریم
خونشون ولی مدرسه رو بهانه کردم
اونقدر حالم بد بود که حوصله هیچ کس نداشتم
از یک طرف اسممون افتاده بود
سر زبون ها همه مارو به اسم عروس حاجی میشناختن از یک طرف از اون آدم میترسیدم ..
از مدرسه اومده بودم کنار بخاری کز کرده بودم .
خانجون داشت بافتنی میبافت ...
که تلفن زنگ خورد ..خانجون با صد تا هن هن تلفن برداشت .
صداشو میشنیدم که داشت با حاج خانم حرف میزد .
بی حوصله دفتر و کتاب هامو زیر بغلم زدم رفتم تو اتاق .
خانجون بعد چند دقیقه اومد و گفت؛
_الان زن حاجی آش میاره ..
بدون اینکه سر از روی کتابم بلند کنم گفتم
_آش واسه چی ..
خانجون از حرص سر تکون داد
_اون ننه ات که هر رو زنگ میزنه باهاش درد دل میکنه ..
فکر میکنه من نفهمیدم گِله و شکایت کرده که خواهر شوهر و مادر شوهرم یک آش پشت پا نپختن ..
اینقدر غُر زد و گفت و گفت که زنگ خونه رو زدن ..
بعد همینجور که تو اتاق به تله لحافت ها تکیه زده بود گفت:
_پاشو ننه در باز کن ..
چادر سر کردم و به طرف حیاط رفتم ..
کیه کیه های من رو کسی جواب نمیداد ..
لنگه در آروم باز کردم ..
که صورت پر اخم پسر حاجی رو دیدم .
پوزخندی زد
_مامانت فکر کرده زیادی دیگه با ما فامیل شده که سفارش آش پشت پا داده ...
در کامل باز کردم بدون اینکه چیزی بگم قابلمه آش از دستش بیرون کشیدم .
تا اومد حرف بزنه در خونه رو بستم ..
صداشو شنیدم که میگفت
_دختره احمق ...در باز کن ...
پشت در نشستم ..
قابلمه داغ آش روی پام بود .
_توی سرتق من آدم میکنم ..
هی زنگ میزد پشت سر هم ...
دلم میخواست خفه اش کنم ..
صدای زنگ میپیچد تو خونه.
خانجون اومد تو ایون
_کیه ننه زنگ میزنه ..
بغضمو قورت دادم ..
_پسر بدری خانم ...میخواد با قاسم بازی کنه ..
خانجون برگشت تو خونه .
صدای پسر حاجی رو شنیدم
_بلاخره یک جا گیرت میارم ..
و رفت ..صدای لاستیک های ماشینش شنیدم .
قابلمه رو بردم روی بخاری گذاشتم
ولی دلم میخواست میرفتم تو چاه دستشویی خالیش میکردم ..
خانجون نشسته بود پاهاش می مالید .
کرم ویکس به طرفم گرفت
_بیا ننه یکم ماساژ بده درد میکنه ..
جوراب های سیاهش از روی پیژامه چهار خونه اش در آورد ..
پاچه های پیژامه رو بالا کشید ..
اون کرم بد بو رو روی پاهاش کشیدم .
_تو چته دختر جان ...حرف نمیزنی ؟
اشکم چکید
چونه ام گرفت و بالا آورد
_نمیخوایش ..؟
سر تکون دادم به معنای نه ..
خودشو ننو وار تکون داد
_تو رو پیش مرگ فریده کردن .
اون شب بابا زود اومد ..شام هم همون آش بود که حاج خانم فرستاده بود
من حتی یک قاشق هم نخوردم .
صبح به طرف مدرسه رفتم .
امتحان عربی داشتم .
معلممون وقتی برگه امتحانی رو ازم گرفت
لبخندی زد
_شنیدم عروس حاج آقا شدی ..
لب گزیدم با چشای گرد نگاهش کردم
خندید
_چیزی نمیگم به مدیر ..عقد که نکردی اخراجت کنن ..
برگه رو روی میز گذاشت
_مبارکه..
مرسی گفتم و از کلاس بیرون رفتم .
پشت درخت های حیاط کنار آبخوری نشستم ..
چندتا دختر هم نشسته بودن
که یکشون داشت از پسر خاله اش که دوسش داره تعریف میکرد
از اینکه اونو تو عروسی دیده و چقدر از دیدنش ذوق کرده ..
و یواشکی خونشون زنگ زده ..
چه با آب تاب و هیجانی میگفت بقیه هم با اشتیاق بهش زل زده بودن .
چرا من هیچ حسی نداشتم ..
هیچ ذوقی از دیدن پسر کوچیکه حاجی نداشتم ..
صدای زنگ آخر اومد از مدرسه بیرون رفتم .
از کوچه داشتم میگذشتم که صدایی شنیدم
_گفتم بلاخره دستم بهت میرسه ...
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
صالحین تنها مسیر
🌷👈#پست_۱۰۰ **** اون شب یک انگشتر دستم کردن که چون تو انگشتم بزرگ بود و مدرسه می رفتم مامان تو صند
🌷👈#پست_۱۰۱
***
پسر حاجی بود با اون ماشین خارجی اش ..
و پوزخند روی لبش ..
بی اعتنا بهش مسیرمو ادامه دادم ..
آروم دنبالم میومد
_بیا بالا کارت دارم .
حرف نمیزدم و راه خودمو میرفتم .
با عصبانیت گفت؛
_هنوز کسی به من نه نگفته که تو دختر یک لا غبا ناز میاری ..
با حرص نفس میکشیدم ولی تند تند راه میرفتم ..
ماشین رو تو پیچ کوچه جلوم نگه داشت
_گفتم سوار شو ..
دوباره بی اعتنا ازش راه افتادم ..
یکدفعه دستم کشیده شد.
با اخم های وحشتناک نگاهم میکرد
_مگه من با تو نیستم ..حتما کاری دارم باهات ..
تو صورتش غریدم
_ازت متنفرم ..
چشاش گشاد شد بعد مچ دستمو فشار داد
_غلط میکنی ..
اشکم چکید با التماس گفتم
_ما هیچیمون بهم ربط نداره ...
من نمیخوامت ...تو رو خدا تمومش کن ..
اخم کرده بود لبش یکوری بالا رفت
_تو در حد من نیستی ...
اگه چیزی نگفتم فقط واسه دل مادرم بوده
وگرنه من نگاهت هم نمیکنم ...
الان هم بیا سوارشو کارت دارم .
مچ دستمو از دستش بیرون کشیدم
_من با شما کاری ندارم .
چشم بست
_بیا این قضیه رو دوستانه حل کنیم
باشه !
بهش خیره شدم چجوری دوستانه میتونست باشه .
_من یک دختر دیگه ای رو دوست دارم ...
در حد خودمه ...تحصیلکرده ..اصلا قابل مقایسه با تو نیست ..
پس نخواستن هاش و تحقیر هاش واسه همین بود
غریدم
_مبارکتون باشه ...
پس تو رو خدا برو همون دختر بگیر ..دور من روخط بکش .
اخمش بیشتر شد
_ولی بیشتر از اون دختر مادرم دوست دارم...
نمیخوام رو حرفش حرف بزنم ...تو زنم میشی ولی عشقم نیستی ..
خندیدم
_تو چقدر پُر رویی به خدا ..
به عقب برگشتم که بازوم گرفت
داد زدم
_به من دست نزن عوضی ..
اونم محکم بازوم فشار میداد
_گفته باشم حرف از نخواستن ازت بشنوم
که مادرم رنجیده خاطر کنی ..
بیچارت میکنم ..
باهاش گلاویز شدم و داد میزدم
_ولم کن عوضی ..
یکدفعه یک افسر اومد جلو .
_چه خبره ..
من آروم شدم یعنی ترسیدم .
پسر حاجی گفت؛
_هیچی چیزی نیست .
افسره تو بیسیم ماشین خواست
_اون تو کلانتری مشخص میشه ..
تا به خودمون بیایم مارو بردن کلانتری ..
از ترس داشتم سکته میکردم ..
مسعود عصبانی بود هی فحاشی میکرد و داد میزد بیخودی آوردنش ..
در اتاقی باز شد ..
سربازی من و مسعود داخل اتاق برد ..
یک مرد جون قد بلندی با لباس فرم نظامی پشتش به ما بود داشت گلدون های لب پنجره رو آب میداد .
سرباز پاهاشو رو زمین کوبید گفت؛
_جناب نزاع تو خیابون و فحاشی به کادر کلانتری ..
پسر حاجی غرید
_چرت نگو .دعوا چیه با زنم بحثم شد ..مارو خرکش کردین آوردین ..
من ترسیده بودم رنگم سفید شده بود ..
اون افسره برگشت ..به من خیره شد
.
.
.
یک حسی بهم دست داد ..حس اینکه چقدر این آدم میشناسم ...
چقدرآشناست ..نگاهش ...صورتش ...حتی حرف زدنش با لهجه غلیظ تهرانی ..
_با شمام خانم ..
بُهت زده نگاهش کردم
_بله ؟
اخم کرد
_حواستون کجاست ...اون آقا همسر شماست ..
من چقدر گیج بودم ..گیج این آدم غریبه آشنا ...
پسر حاجی بلند شد
_میخواین زنگ بزنیین به پدرم یا پدر خانمم ..!
افسره به من خیره شده بود و من به اتیکت روی لباسش که نوشته بود
"محمد رضا کامیابی"
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۱۰۲
***
_خانم با شما هستم ..
سرمو پایین انداختم
_بله ؟
دوباره پرسید
_این آقا همسرتون هستن؟
به پسر حاجی نگاه کردم ..
با استرس به من خیره شده بود چه خوبه بگم آره خیلی وقته مزاحم زندگیمه ..
و قراره واسه همیشه مزاحم باشه ..
چه خوبه بگم ازش بیزارم ..
سر پایین انداختم
_نامزدیم ..
تلفن مقابلم گذاشت
_باید پدرتون باشن و تایید کنن ..
بلند شدم شماره بابا رو گرفتم .
با بدبختی گفتم کجام ..
بعد نیم ساعت بابا اومد آخ بمیرم براش با همون لباس روغنی و سیاه کثیفش ..
پوزخند پسر حاجی رو دیدم ..نگاه تحقیر آمیزشو...
توی راهرو نشسته بودیم ..
با دیدنش خودمو تو بغلش انداختم بی مهابا گریه کردم .
بابای بیچاره من ..
وقتی وارد اتاق شدیم بابا از دیدن اون مرد لبخندی زد .
_سلام جناب سروان ..
اون افسره هم بلند شد خیلی با ادب و احترام احوال پرسی کرد .
بعد بابا توضیح داد ما نامزدیم ...
حاج خانم و حاج آقا هم اومدن ..
بابا با چه ذوقی پز میداد
_ افسر آگاهی مستاجر خواهرمه زود کارمون راه انداخته ..
حاج آقا ناراحت شده بود و گفت؛
_باید یک تصمیم درست بگیریم ...اینجوری نمیشه ..
حاج خانم چادرش محکم گرفت و گفت؛
_آره شب میایم حرف میزنیم ..اینجا تو کلانتری که نمیشه حاجی...
حاج آقا نگاهی به پسرش کرد که سرش پایین بود .
بعد به بابا گفت؛
_پس ما شب میایم منزل شما ..
بابا هم نیشش باز شد
_خوش میاین رحمتین ..
بابا ذوق زده با همون موتورش سر راه کلی میوه و شیرینی خرید .
خانجون از دیر اومدن من ترسیده بود
بعد اینکه گفتم چی شده به صورتش کوبید
_خدا مرگم بده ننه ..انگشت نمای خلق نشدیم ...
که به لطف نامزد بازی شماها هم شدیم .
بی حوصله راهی اتاق شدم .
خانجون دنبالم اومد
_پاشو پاشو ...از قدیم گفتن کاسه نمیخوام داغ تره ....
نخواستن ات همینه که رفتی ور دل پسره که آژان گرفتنتون ...
کی حرف مو باور میکرد .
بابا زنگ زد عمه صفی هم اومد .
تا شب خونه تمیز کردیم که حاج آقا و حاج خانم و دختر بزرگه و پسرش اومدن .
حاج خانم خیلی خوش حال بود..بعد کلی مقدمه چینی گفت؛
_امشب میخوام که خانجون صیغه محرمیت بین این دوتا جون هول و دستپاچه بخونن
که خدایی نکرده تو رفت و آمدها گناهی نباشه ..
هول زده به مسعود خیره شدم .
بابا گفت؛
_ولی لیلا نیست بزارید بیاد از سفر چشم .
حاج خانم پره چادرش محکم گرفت
_من بالیلا خانم صحبت کردم ..
گفت ریش قیچی دست آقا روح الله است ...
خودشون صاحب اختیارن.
عمه صفی پوزخندی زد و آروم گفت؛
_حالا داداش بدبختمون شده همه کاره ..
خانجون نگاهی به من کرد
حاج خانم سریع گفت؛
_خانجون بخونین محرمیت رو که در کار خیر حاجت هیچ استخاره ای نیست ..
بابا هم اروم سرش تکون داد.
دلم میخواست زمان و زمین ثابت بمونه ..
خانجون اون کلمه های عربی رو نخونه .
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۱۰۴
***
صبح لباس هامو پوشیدم
اینقدر بی حس و حوصله بودم که فکر میکردم دنیا به آخر رسیده .
مقنعه مو سر کردم خانجون لقمه نون پنیر مقابلم .
_بیا ننه دو روز هیچی نخوردی ...
خانواده حاجی فکر نکن عروس اونا شدی بابات نون تو قطع کرده که اینجور زار شدی ..
کاش میتونستم اینقدر هیچی نخورم که بمیرم .
لقمه رو گرفتم هنوز پام رو از در خونه نگذشته بودم بیرون که مسعود با ماشین دنبالم اومد صدای بوقش شنیدم.
بی اعتنا بهش به راهم ادامه دادم .
_بیا بشین ..من حوصله کلانتری ندارم .
سوار ماشین شدم بدون حرف تا مدرسه روند بدون تشکر پیاده شدم .
اونم چیزی نگفت حق داشت به چیزی که میخواست رسیده بود .
سر کلاس اصلا حواسم به درس نبود ...
نفهمیدم کی زنگ خورد و دوباره مسعود دیدم تکیه داده بود به درخت و دست هاش تو جیبش بود
آستین بلوزش تا داده بود .
چند تا از بچه های مدرسه عمدا از کنارش رد شدن خندیدن ..
ولی حواسش نبود .
دختره با صدای نازکی گفت؛
_ماشین شو ..
سرش بلند کرد و پر اخم بهشون نگاه کرد
و بعد به در مدرسه خیره شد نگاهش به من گره خورد .
سوار ماشین شد منم بی حرف سوار شدم .
دوباره استارت زد .
_شبیه راننده شخصیت شدم.
با بغض گفتم
_زندگی منو خراب نکن تو رو خدا هنوز که هیچی نشده بزار منم برم پی زندگی خودم .
پوزخندی زد
_تموم شد همه چی دختر جون .
رو برگردوندم
_من به عمه ام گفتم ..
یکدفعه رو ترمز زد .
به جلو پرت شدم
_تو چه غلطی کردی .
به چشای برزخیش خیره شدم
_فکر کردی میذارم بدبختم کنی ...
حتی شده خودمو میکشم ولی داغ عروس به دل مادرت میذارم .
سریع دستگیره در کشیدم ..تا خونه می دویدم و گریه میکردم .
وقتی رسیدم خونه خانجون تو آشپزخونه در حال اِشکنه درست کردن بود
منو دید هول زده گفت؛
_چیشده ننه ..
خودمو تو بغلش انداختم تو رو خدا خانجون ...
من نمیخوان زن این پسره بشم .
خانجون من از خودش جدا کرد
_اوه ذلیل مرده ...فکر کردم چی شده ..
مقنعه امو از سرم بیرون کشیدم
رو موکت ته اشپزخونه نشستم با بغض گفتم
_به خدا خانجون منو نمیخواد ..
خانجون اخم کرد
_خیلی هم دلش بخواد دختر پنجه آفتابمون داریم میدیم دستش .
دماغمو بالا کشیدم
_منم دوسش ندارم ..
همینطور که سیب زمینی رو ریز ریز میکرد چاقو رو به طرفم گرفت
_چشم بابات روشن ..دوسش ندارم یعنی چی ..
یک شب بری ور دلش بخوابی دوست داشتن ات هم خودش میاد .
زانو هامو بغل کردم .
خانجون زیر لب غر زد
_چه غلط ها ..دوسش ندارم
صدای جلز ولز روغنم و سیب زمینی ها بلند شد .
کاش میتونستم فرار کنم ولی کجا برم اخه ..کاش میشد .
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۱۰۵
***
دو روز به اومدن مامان نمونده بود ...
مامان هر روز تلفنی زنگ میزد هی سفارش میکرد که مسعود میاد دنبالم مودب و با وقار باشم ..
ولی خبر نداشت نه اون میاد دنبالم نه من چیزی میگم .
خونه رو با خانجون تمیز کردیم که تلفن زنگ خورد
حاج خانم بود که واسه اومدن مامان چند صندوق میوه فرستاده بود .
با حرص به خانجون گفتم
_ما که ندار نیستیم حالا حتما باس آبرومون بره .
خانجون دستمال به آینه کشید
_این از بخششونه ننه ...
پا به زمین کوبیدم
_چه بخششی آخه ...
همون موقع صدای در اومد
_برو برو مادر در باز کن حتما شوهرته ..
از این کلمه متنفر بودم .
چادرمو محکم دورم پیچیدم .
خودش بود با همون اخم چند صندوق میوه رو از صندوق عقب ماشینش در می آورد .
پوزخندی زد
_رسما انگاری بانک زدین ...
خدا درهای رحمت به روتون باز کرده .
چشم ریز کردم
_من رحمتی نمیبینم...
بیشتر یک عذاب الهی که نمیدونم خدا پای کدوم گناه نکردم برام فرستاده ..
اخم کرد
_آخر اون زبون تند تو خودم میبرم ..
صندوق گوشه حیاط گذاشت .
_ببین اول دستت بهم میرسه ...
آنی به طرفم برگشت ..
وای زبونم گاز گرفتم ای لال شی فتانه .
با اخم نزدیک اومد
_میخوای واقعا رسیدن و نرسیدن حالیت کنم ...
چیه دور ورت داشته فکر کردی خیلی تحفه ای که رسیدن بهت برام آرزو باشه ...
دیدی که اراده کردم تو دستم افتادی ..
گنجشکک اشی مشی ..
از خشم نفسم بالا و پایین میشد
به پوزخندش نگاهی کردم
همون موقع خانجون اومد تو ایون ..
منم با حرص آروم گفتم
_کور خوندی ...
من حتی شده فرار میکنم اب میشم میرم تو زمین تا تو فرق رسیدن و نرسیدن ببینی ..
برای یک لحظه مکث کرد .
_فردا میام دنبالت باهات حرف دارم ...
و رفت .
خانجون از پله پایین اومد
_میگفتی بیاد تو نامحرم نیست ..
لگدی به صندوق های میوه زدم
با خشم و گریه گفتم
_اینقدر خار و ذلیلیم که اونا باس برای مهمونی مامان میوه بیارن ...
رو پله نشستم
_نداریم دیگه بدبختیم دختر میفروشیم به دوتا صندوق میوه ..
خانجون به شونه ام زد و با تشر گفت؛
_کفر نگو ...خدارو شکر دستتون به دهنتون میرسه ..
با پشت دست به دهنم کوبیدم
_بیا لال میشم ...اصلا پسر حاج آقا باشه کوفت باشه...
اونا خانزاده ان ما رعیت گور بابای ما ...
با گریه گفتم
_دختر از رعیت میگیرن واسه کلفتی ...
وگرنه خونه زندگیشون نگاه ...کلی مبل و فرش دستباف و عتیقه دارن ...
خانجون با تاسف نگاهم میکرد
_چهارتا تیر تخته مادر آبرو نمیاره..
هق زدم
_آره وقتی رو ملافه مخده میشستن هی باسن مبارکشون جا به جا میکردن
با صد تا قر و قمیش میگفتن ما عادت به زمین نشستن نداریم ..
خانجون با خنده به پشت دستش زد
_عه بی حیا ...
بعد نگاه مهربونش به من دوخت
النگو دستش در آورد
_بیان شب بابات راضی میکنم برین از همون مبل ها بخرید ...
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور
🌷👈#پست_۱۰۵
***
دو روز به اومدن مامان نمونده بود ...
مامان هر روز تلفنی زنگ میزد هی سفارش میکرد که مسعود میاد دنبالم مودب و با وقار باشم ..
ولی خبر نداشت نه اون میاد دنبالم نه من چیزی میگم .
خونه رو با خانجون تمیز کردیم که تلفن زنگ خورد
حاج خانم بود که واسه اومدن مامان چند صندوق میوه فرستاده بود .
با حرص به خانجون گفتم
_ما که ندار نیستیم حالا حتما باس آبرومون بره .
خانجون دستمال به آینه کشید
_این از بخششونه ننه ...
پا به زمین کوبیدم
_چه بخششی آخه ...
همون موقع صدای در اومد
_برو برو مادر در باز کن حتما شوهرته ..
از این کلمه متنفر بودم .
چادرمو محکم دورم پیچیدم .
خودش بود با همون اخم چند صندوق میوه رو از صندوق عقب ماشینش در می آورد .
پوزخندی زد
_رسما انگاری بانک زدین ...
خدا درهای رحمت به روتون باز کرده .
چشم ریز کردم
_من رحمتی نمیبینم...
بیشتر یک عذاب الهی که نمیدونم خدا پای کدوم گناه نکردم برام فرستاده ..
اخم کرد
_آخر اون زبون تند تو خودم میبرم ..
صندوق گوشه حیاط گذاشت .
_ببین اول دستت بهم میرسه ...
آنی به طرفم برگشت ..
وای زبونم گاز گرفتم ای لال شی فتانه .
با اخم نزدیک اومد
_میخوای واقعا رسیدن و نرسیدن حالیت کنم ...
چیه دور ورت داشته فکر کردی خیلی تحفه ای که رسیدن بهت برام آرزو باشه ...
دیدی که اراده کردم تو دستم افتادی ..
گنجشکک اشی مشی ..
از خشم نفسم بالا و پایین میشد
به پوزخندش نگاهی کردم
همون موقع خانجون اومد تو ایون ..
منم با حرص آروم گفتم
_کور خوندی ...
من حتی شده فرار میکنم اب میشم میرم تو زمین تا تو فرق رسیدن و نرسیدن ببینی ..
برای یک لحظه مکث کرد .
_فردا میام دنبالت باهات حرف دارم ...
و رفت .
خانجون از پله پایین اومد
_میگفتی بیاد تو نامحرم نیست ..
لگدی به صندوق های میوه زدم
با خشم و گریه گفتم
_اینقدر خار و ذلیلیم که اونا باس برای مهمونی مامان میوه بیارن ...
رو پله نشستم
_نداریم دیگه بدبختیم دختر میفروشیم به دوتا صندوق میوه ..
خانجون به شونه ام زد و با تشر گفت؛
_کفر نگو ...خدارو شکر دستتون به دهنتون میرسه ..
با پشت دست به دهنم کوبیدم
_بیا لال میشم ...اصلا پسر حاج آقا باشه کوفت باشه...
اونا خانزاده ان ما رعیت گور بابای ما ...
با گریه گفتم
_دختر از رعیت میگیرن واسه کلفتی ...
وگرنه خونه زندگیشون نگاه ...کلی مبل و فرش دستباف و عتیقه دارن ...
خانجون با تاسف نگاهم میکرد
_چهارتا تیر تخته مادر آبرو نمیاره..
هق زدم
_آره وقتی رو ملافه مخده میشستن هی باسن مبارکشون جا به جا میکردن
با صد تا قر و قمیش میگفتن ما عادت به زمین نشستن نداریم ..
خانجون با خنده به پشت دستش زد
_عه بی حیا ...
بعد نگاه مهربونش به من دوخت
النگو دستش در آورد
_بیان شب بابات راضی میکنم برین از همون مبل ها بخرید ...
🌷#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور