2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و تماشای تو زیباست🥹
السَّلام علیک یا بقیة الله فی ارضه 🍃🖐🏻
وقتی آدم میافته دنبال این که «معنای زندگی چیه؟»
یه وقتایی یه صدای آروم از ته دلش بلند میشه…
یه صدایی که میگه:
صبر کن، یه کم فکر کن، ببین کجایی و داری کجا میری.
اون صدا، همون حقیقت درونمونه.
همون بخشی از وجودمون که دنبال رشد کردنه،
دنبال اینه که بهتر بشه، پاکتر بشه، نزدیکتر بشه به خدا.
مسیر هدایت هم یه شبه طی نمیشه برادر من…
با یه تصمیم هیجانی درست نمیشه.
با تکرارای کوچیک و مداوم ساخته میشه.
با اینکه هر روز یه ذره روی فکرت کار کنی،
یه ذره روی رفتارت مراقبتر باشی.
فکرایی که هر روز تو سرت میچرخه، کمکم میشه عادتت.
عادتات میشه اخلاقِت.
اخلاقت میشه شخصیتت.
و همونجاست که میفهمی هیچ تلاشی الکی نبوده.
خدا هم قول داده:
«وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا»
یعنی هر کی تو راه ما تلاش کنه، ما خودمون راهو جلو پاش باز میکنیم.
این خیلی دلگرمکنندهست، نه؟
سداد | امیرهادی سرجوئی
با اینکه هر روز یه ذره روی فکرت کار کنی، یه ذره روی رفتارت مراقبتر باشی. فکرایی که هر روز تو سرت م
.
و اما تشیّع…
تشیّع فقط یه اسم نیست که تو شناسنامهٔ
اعتقادیمون نوشته باشیم.
یه راهه.
یه جریان زندهست.🪧
یه مدرسهست که آدمو تربیت میکنه.📚
هر بار که خونِ حقی روی زمین ریخته شده،
فکر کردن کار تمومه…
اما برعکس، همون خون شده ریشهی حیات
بیشتر.
خون شهید خاموشکننده نیست،
روشنکنندهست.✨
بذر میشه.
رشد میکنه.🍃
قرآن هم میگه:
«بل أحياءٌ عند ربّهم يُرزقون»
اینا مرده نیستن، زندهان… پیش خدا روزی
میخورن.🌿
راز موندگاری تشیع هم همینه؛
هر چی فشار بیشتر، استقامت بیشتر.✊🏻
هر چی سختی بیشتر، ایمان عمیقتر. 🤲🏻
این راه، راه آدمای ناامید نیست.
راه آدماییه که میدونن حتی اگه قدمشون
کوچیک باشه،
خدا میبینه…
و همون قدم کوچیک، میتونه سرنوشتساز
باشه. 🌱
سردار شهید حسن طهرانیمقدم، پدر صنعت
موشکی ایران، حدود یک هفته پیش از شهادتش
خوابی دید که شنیدنش دل هر انسانی را
میلرزاند.
برادر شهید در دیدار با خانم دکتر پاد
دستیار محترم رئیس جمهور به مناسبت دههٔ
فجر در جمع خانواده، چنین نقل میکند که او
گفته بود:
«در خواب دیدم از دنیا رفتهام و مرا در قبر
گذاشتهاند. تاریکی مطلق همهجا را فرا گرفته
بود و از شدت وحشت، تمام وجودم میلرزید.
در همان فضای هولناک، ملائک برای سؤال و
جواب آمدند و پرسیدند: “از آن دنیا چه چیزی
با خودت آوردهای؟”
با خودم فکر کردم چه پاسخی بدهم؟ چه چیزی
دارم که نجاتم دهد؟ ترس سراسر وجودم را گرفته
بود. به ذهنم رسید بگویم در جنگ حضور داشتم
اما در دلم گذشت که خواهند گفت: پاسدار بودی
و انجام وظیفه میکردی. به کارهای خیر و
کمکها فکر کردم، اما دیدم همهاش تکلیف
بوده و وظیفه.
ناگهان با اضطراب گفتم: خدایا! من چه آوردهام؟
چیزی ندارم…
در همان حال، ناگهان به ذهنم رسید بگویم که
در هیئتها شرکت میکنم، برای امام حسین
علیهالسلام اشک میریزم، در روضههای حضرت
زهرا سلاماللهعلیها گریه میکنم و ایشان را بسیار
دوست دارم.💔
میگفت: همین که این سخنان بر زبانم جاری
شد، یکباره آن تاریکی مطلق به روشنایی و خرّمی
تبدیل شد. فضایی سرشار از نور و آرامش مقابلم
گشوده شد و بهشتی را پیش روی خود دیدم.🍃