eitaa logo
ساحل رمان
8.3هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
994 ویدیو
19 فایل
رمان‌های [ نرجس شکوریان‌فرد ] را این‌جا بخوانید✨ . . بعضی لحظه‌ها سخت و کسل‌کننده می‌گذرند :( . یک حرفی نیاز دارم تا این لحظات ناآرام را، آرام‌بخش کنم🌱 . نویسنده‌هایی هستند که خاص لحظات من می‌نویسند♡✍🏻 . . ارتباط با ما: @sahele_roman
مشاهده در ایتا
دانلود
کلیسا‌ها هم در محرم حسینیه می‌شن.. بعد یه عده دنبال از بین بردن نام و یاد و پرچم امام حسین هستن... @SAHELEROMAN
-🌌'• نوشت: - خدا خیلی نزدیکه! فقط کافیه دست بکشی رو رگِ گردنت‌. .
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 ‌این خانم تو ارتش آمریکا خدمت می‌کرده که مورد سواستفاده... قرار می‌گیره! 🔹‌بعد از اینکه ماجرا رو به مقامات گزارش میده، اتفاق عجیبی می‌افته که شوکه میشه، حالا داره با گریه اون رو تعریف می‌کنه ‌سالانه تو ارتش آمریکا ۱۹.۰۰۰ نفر مورد ... قرار می‌گیرن و تنها ۸ درصد از پرونده‌ها به دادگاه میره؟! https://eitaa.com/baraye_iranam
این کانال 👆 خبرهای متفاوت از سراسر دنیا رو میذاره. برای اینکه اطلاعات بیشتر داشته باشی و بتونی برای دیگران هم بگی عضوشو 👆
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•• اینجا، قراره یه داستان قشنگ رو با هم بشنویم! داستانِ خلقتِ ناب‌...✨ شما هم دعوتید. جاتون پیش ما خالیه.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- 🍇 - میوه‌یِ دلش بود که راه می‌رفت... @SAHELEROMAN | ساحل رمان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل سوم / قسمت بیست‌ویکم - من راستش خارج خارجم عراق بوده و زیارت، اما رمان آمریکائی و اروپایی می‌خونم، ذهنی با تصویرسازی و قلم نویسنده، چند نفر از فک و فامیل هم رفتن و یه فیلمایی می‌فرستن کلیپای زیادی هم دیدم آداب و اخلاق و عقاید رو متوجه‌ام، اما تصویر حقیقی دیدن مثل تو، نه! جواد شانه بالا انداخت و بعد از مکث طولانی گفت: - شاید تو بهتر از من بلد باشی، چون من وقتی‌که می‌رفتیم اون‌طوری که دوست داشتم می‌دیدم. جواد این جمله را گفت و مکث کرد و چند دقیقه به سکوت شب تن داد؛ شبی که برایش سیاهی شده بود و چشمک ستاره و سکوت و لذتش فقط درد داشت و تمام نشدنی! وقتی شروع کرد به حرف زدن انقدر صدایش آهسته بود که انگار داشت با خودش گفتگو می‌کرد: - من با عینک تعریف می‌دیدم اون‌جاها رو، هر کشوری که می‌رفتم اونی ندیدم که بودند، اونی رو دیدم و توی ذهنم جا گرفت که می‌خواستم و توی ذهنم جا داده بودند. الان سردرگمم، اون موقع شیفته بودم می‌رفتم لب ساحل زن و مرد یه جوری بودند، مصطفی! من می‌گفتم چه آزاد، چه خوب، کسی عقده‌ای نمی‌شه. و خندۀ تلخی کرد و گفت: - همه‌مون مثل عقده‌ای‌ها بودیم. تمام تصویرها یک‌باره ریخت روی دلش و روحش مکدر شد و با یادآوری صحنه‌هایی که لذت می‌پنداشت و حالا خودش و خانواده‌اش در سیل عظیمش اسیر شده بودند، تمام حالش در هم پیچید و چنان فشاری به معدۀ خالیش آمد که نتوانست خودش را کنترل کند، حرفش هنوز تمام نشده بود که دردی تلخ در شکمش پیچید و دردی سخت‌تر از گیج‌گاهش تا پشت کمرش هجوم آورد، با دست معده‌اش را فشرد و خم شد و به سرفه‌ای ناخودآگاه تن داد. . . . ادامه دارد... کپی اکیدا ممنوع!!!!! 🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان