eitaa logo
ساحل رمان
8.3هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
990 ویدیو
19 فایل
رمان‌های [ نرجس شکوریان‌فرد ] را این‌جا بخوانید✨ . . بعضی لحظه‌ها سخت و کسل‌کننده می‌گذرند :( . یک حرفی نیاز دارم تا این لحظات ناآرام را، آرام‌بخش کنم🌱 . نویسنده‌هایی هستند که خاص لحظات من می‌نویسند♡✍🏻 . . ارتباط با ما: @sahele_roman
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•⛵️• نمی‌بینی جیکم‌ در نمیاد؟🌝 | |
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل پنجم / قسمت سی‌ودوم قرار است این همه آدم به کجا برسند از کارهای کرده و نکرده؟ واقعا صبح را شب می‌کنند شب را صبح که به کجا برسند؟ به کجا می‌روند؟ یعنی زندگی چه بود؟ داشت دنیا به کدام سو می‌رفت؟ فصل شش - مهدی جان این چند روز که تعطیلی بچه‌هات رو ببر باغ! مادر سرش گرم پوست کندن میوه بود که این جمله را گفت. خنده‌اش را با نگاه به محبوبه کنترل کرد و همان‌طور که مشکوک نگاهش می‌کرد گفت: - دیگه چه‌کار دلش می‌خواد محبوبه خانم که براش انجام بدم؟ مادر ظرف میوه را مقابلش گذاشت و گفت: - به من نگاه کن نه به خانومت! - چشم! - این چشم برای نگاه و باغ با هم بود دیگه؟ سری به تهدید برای محبوبه تکان داد و با چشم برایش خط و نشان کشید و خندۀ موذیانۀ محبوبه را به خاطر سپرد و گفت: - بله فقط... هنوز حرفش کامل نشده بود که خندۀ محبوبه بلند شد و فراخوانش برای بچه‌ها، مهدی را در عمل انجام شده قرار داد. برای این چند روز برنامه‌ای جز همین نداشت منتها دلش می‌خواست خودش به عنوان عیدی مطرح کند که رودست خورده بود و حالا باید یک عیدی جدا هم تدارک می‌دید. حریف محبوبه بود اگر با مادر در یک تیم قرار نمی‌گرفتند اما این‌طور مواقع محبوبه هم زیرکی خودش را داشت. درگیر چیدن برنامۀ تلافی بود که مادر پرسید: - حال جواد بهتر شده؟ چشم درشت شده‌اش دنبال محبوبه گشت که در جا جواب داد: - با محبت نگاه کنی خوشحال می‌شم، مادرجون هم همیشه از همه چیز خبر داره، در ضمن گفتم تا دعا کنه براش! فکر کردی این همه کارات پیش می‌ره غیر از دعای مادرجونه! ‌ دستانش را به نشانۀ تسلیم بالا آورد و گفت... . . . ادامه دارد... کپی اکیدا ممنوع!!!!! 🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
گویند که در سینه غمِ عشق نهان کن! در پنبه چه سان آتشِ سوزنده بپوشم؟🔥 . @SAHELEROMAN |
ساحل رمان
•• کمی تا اندکی دیگر زمان باقی‌ست!⏰ @SAHELEROMAN | #سه_روز_مانده
•• داریم به لحظات ملکوتی "بای بای ما رفتیم" نزدیک می‌شیم!😃 @SAHELEROMAN |
ساحل رمان
•• یادی بکنیم از ...💕💍 همون رمان شیرینی که به بهانه‌ی خوندنش، برای اولین بار تو ساحل رمان دور هم جمع شدیم.🥲 ‌
•• ما کنار عاشقانه‌های عاقلانه‌ی زهرا و محمد، خیلی ذوق کردیم. بله!🥲 همون‌طور که در تصویر مشاهده می‌کنید.📷
•• اگه تو تازه به جمعمون اومدی و از دفتر جادویی این زوج خبر نداری؛ کلیک کن رو [ ] و ببین چه خبره‌!!😌✌️🏼 اگرم دوست داشتی که کتابش رو داشته باشی؛ اینجا، اینجا، و اینجا می‌تونی کلیک کنی. منو بازه.🍱🦦 ‌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
••🫀🪐 . . •| رمان عاشق شو |• فصل ششم / قسمت سی‌وسوم - کار درست رو شما انجام دادی و می‌دی و خواهی داد! تأییدش تمام نشده مادر گفت: - من و محبوبه داشتیم می‌گفتیم این پسرها رو هم این چند روز بیار باغ، پخت و پز با ما، دیگه صحبت و برنامه با خودت. دستش که طرف میوه‌ها رفته بود در جا روی هوا خشک شد و نگاهش بین آن‌ها چرخید و با بهت گفت: - بسم‌الله! یه امروز شما دو بزرگوار رو تنها گذاشتم اونم فقط اندازۀ خرید میوه! - بخور مادر پاشو ببین میان که ما برنامۀ غذایی بستیم وسایلش رو جمع و جور کنیم. خندید و سر تکان داد: - امام یه جمله داشت می‌گفت اگر زن‌ها صف اول انقلاب نبودند این انقلاب پیروز نمی‌شد. من فکر می‌کردم خودم صاحب برنامه و ایده و اراده‌ام! نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - اما الان می‌بینم نخیر خانم‌ها ایده پردازند آقایون به خاطر هیکلشون عملیاتی می‌کنند، همین! و همین شد که ساعتی بعد هر پنج پسر با اولین پیشنهاد مهدوی جواب مثبت دادند و تا لحظه حرکت او را دیوانه کردند: - چند روزه گفتید؟ - سه چهار روز؟ روزاش رو زیادتر کنید! - عیده دیگه کتاب نمیارم باشه آقا؟ - میشه فقط پنج تفنگدار باشیم؟ - بمونیم دیگه همیشه اونجا خانواده‌هامون دعاااتون می‌کنن! - شما همش کنار مایی؟ - گرگم داره؟ شغال؟ روباه؟ وحید رو بدیم ببره راحت شیم! و مهدوی که از سکوت جواد خوشحال نبود اما از اعلام حضورش شاکر. دعای مادر گیراست! . . . ادامه دارد... کپی اکیدا ممنوع!!!!! 🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان