eitaa logo
شاید این جمعه بیاید
81 دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
5.4هزار ویدیو
155 فایل
ادمین کانال: fars130@
مشاهده در ایتا
دانلود
انتشار داستان مستند ضد صهیونیزمی_تکفیری ⛔️حیفا⛔️ :محمدرضا حدادپور جهرمی ⊰᯽⊱──╌❊╌──⊰᯽⊱ "‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌« @salahshouran313»🍃🌞 ⊰᯽⊱──╌❊╌──⊰᯽⊱"‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
«-⚔ 👥 حکم به شماره 421-Ass بنا به این حکم، مامور متالیخ از نیروهای ستاد مرکزی موظف است جهت جلب و همراهی سوژه معرفی شده به ایشان اقدامات لازم را انجام دهد. انتظار همکاری تمام مقامات و رده های مورد رجوع مامور میتالیخ را دارم. *پیوست: مامور میتالیخ موظف است که سوژه مورد نظر(که از همکاران بی باک و کارکشته سازمان است) را با حفظ تمام احترامات لازم و به دور از دست بند و یا هر گونه تنش و کدورتی به دفتر خیابان 92 منتقل کرده و کد رسید شفاهی را دریافت نماید.(2مارس) ⛔️ گزارش جلب و تحویل به کد فایل Mit92 این ماموریت انجام شد و سوژه مورد نظر، ساعت 20 در فرودگاه جلب و به طرف خانه امن خیابان 92 مشایعت کردم. وی نه تنها هیچ مقاومت و یا مخالفتی با من نکرد بلکه رفتارش به گونه ای بود که انگار منتظر بوده و بدون هیچ تعجب و تجسسی با من همراه شد. حتی تعارفات مرسوم رفتاری نیز رعایت و در مدت مشایعت او، هیچ صحبت و سوال وجوابی رد و بدل نشد. ساعت 21 او را به خانه امن خیابان 92 تحویل داده و رسید شفاهی به کد پیگیری 390 دریافت کردم. تنها جمله او در لحظه خداحافظی این بود: «آرزوی موفقیت برات دارم، شب خوبی داشته باشی!» متوجه غرض یا اغراض این دو جمله نشدم و فکر هم نمیکنم منظور خاصی داشت. مامور میتالیخ(2مارس) 👈 [بازبینی فایل ضبط شده دفتر خیابان92] 🗣 شب بخیر! 👤 شب شما هم بخیر قربان! 🗣 سفر چطور بود؟ 👤 جوری که شاید بازم دلم بخواد برم. 🗣 از دیدن مسلمان ها در معابدشون لذت میبری؟ 👤 از دیدن فرمانبرداری شاه زاده ها از سازمان بیشتر لذت میبرم. 🗣 چه جواب قشنگی! آخرین بار که دیدمت حدودا 14 سالت بود. الان چند سالته؟ 👤 خب کسی که سن دیروزم را داره قطعا سن امروزم را هم داره. اما به رسم ادب عرض میکنم که 23 سالمه. 🗣 از اونجا برام بگو! از مکه و مدینه و ریاض! 👤 قربان اگر منظورتون اینکه گزارش بدم، بهتر نیست سلسله مراتب رعایت بشه و شما گزارش مفصلی که هفته قبل برای سازمان فرستادم مطالعه بفرمایید؟ 🗣 همون گزارش 788 صفحه ای را میگی که حدود 700 صفحه اش سفید بود؟ 👤 آره دقیقا همون. 🗣 گزارش جامعی بود اما نمیدونم چرا نتونستی «مجتهد» را پیداش کنی؟ 👤 چون ماموریت اصلیم پیدا کردن مجتهد نبود. ماموریت اصلی من همونطور که خودتون بهتر میدونید پیرامون بررسی «خوی زامبی گری» در میان مسلمانان غیر عرب و همچنین کشف و انتقال اسناد اولیه پروژه های نسل سوم تجاری شاهزادگان اونجا بود که گزارش سفیدش را ارائه دادم. پروژه مجتهد را جدی دنبال نکردم و فقط از همهمه جوانک های دربار سعودی حتی در خلوت ها و چک کردن گوشی های پسران دربار حومه المستقبل و وحشتشون از وجود مجتهد و افشاگری هایش یه چیزایی دستگیرم شد. 🗣 باشه. یه ماموریت برات در نظر دارم. به حدی حساس هست که فکر کنم باید از قید همه چی زده بشه. چون حتی فایل تو را از دفتر مرکزی راکد کردم. 👤 متوجهم. معنی این راکد کردن اینه که من یا در ریاض موندم یا مفقود شده ام. مشکلی نیست. یادم دادین که همه ماموریت ها هم حساس هست و هم آخرین ماموریت تلقی میشه. اما فکر نمیکنید اگر در دفتر نباشه بهتره؟ چون خاطره خوبی از تفهیم ماموریت در دفاتر خیابان های بزرگراه90 ندارم. 🗣 قرار نیست اینجا تفهیم بشی. فردا صبح حرکت میکنی و در مسیر باهات ارتباط میگیریم. قبلش به بیمارستان مجموعه برو تا بتونند هنگامی که داری استراحت میکنی و بیهوش هستی، کارهای لازم را روی بدنت انجام بدهند. 👤 چشم قربان! طبق معمول. 🗣 راستی آخرین اسمت چی بود؟ 👤 برگشتم به اولین اسمم؛ «حیفا» هستم. 🗣 اسم خاورمیانه ای هم داری؟ 👤 بله قربان! «حفصه» هستم. ادامه دارد... ⊰᯽⊱──╌❊╌──⊰᯽⊱ "‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@salahshouran313 »🍃🌞 ⊰᯽⊱──╌❊╌──⊰᯽⊱"‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
📓📕📗📘📙📔📒📚📖🔗📎🖇 «-⚔ [صبح روز 3 مارس، ساعت 4 ، کافی شاپ طبقه فوقانی فرودگاه بین المللی بن گوریون، 15 کیلومتری جنوب شرقی تل آویو] 🗣 لب خوان اول: عجله نکن. قرار نیست چیزی را جا بذاری. این گوشی گلکسی را بگیر و منتظر پیامها و دستورات باش. کدها و فونت ها طبق همون چیزی هست که در ماموریت عربستان داشتی. فقط حواست را جمع کن که خودکشی نکنی. چون اونوقت معلوم نیست که چه بر سر عملیات بیاد. همونطور که میدونی سه تا دخترای دیگه، تقریبا تا حدود 15 سال دیگه در افغانستان و لیبی و روسیه مشغولند و بعیده بتونیم ازشون در این عملیات استفاده کنیم. پس یه جورایی امیدم فقط تو هستی. 👤 لب خوان دوم: چشم قربان. میزان اختیاراتم چقدره؟ مجرد باشم یا متاهل؟ 🗣 لب خوان اول: بیوه باش. اختیاراتت در حدّ یک زن بیوه است که پس از پرواز از آنکارا در فرودگاه بغداد دستگیر میشه. بعدش هرجور صلاح دونستی عمل کن. حتی اگر صلاح دونستی متاهل بشو یا هر کار دیگه ای که صلاح میدونی. 👤 لب خوان دوم: جسارت نیست بپرسم به کدوم زندان منتقل میشم؟ 🗣 لب خوان اول: حدس خودت چیه؟ 👤 لب خوان دوم: حدس که نه... عشقم ابوغریب هست. چند بار هم خوابش دیدم. تنها اَبَر زندان در خاورمیانه هست که تجربه اش نکردم. 🗣 لب خوان اول: اتفاقا همونجاست. فقط مواظب باش اگر در طول این ماموریت باردار شدی و یا حتی اگر مجبور شدی وضع حمل کنی، بچه ات دختر و شوهرت هم عراقی باشه تا سازمان روی نژادش حساس نشه و بالاخره یه فایده ای داشته باشه. چون ما به این ترکیب نژاد نیاز داریم. در غیر این صورت، یا سقط کن یا اگر به دنیا اومد زنده اش نذار. 👤 لب خوان دوم: چشم. حواسم هست. میزان دسترسیم در زندان چقدر و چطوریه؟ 🗣 لب خوان اول: به خودت بستگی داره. هرجور که تو راحتی. بلدی که... 👤 لب خوان دوم: باشه. اگر لازم شد اجازه کشتار آمریکایی ها و متحدانمون را دارم؟ 🗣 لب خوان اول: مشکلی نیست. ما فقط دنبال کنترل و تربیت شخصی به نام «ابو محمد عدنان» هستیم. پیداش کن و روش کار کن. ببین میتونه از مقامات ارشد ستیزه جویان عراقی بشه یا نه؟ 👤 لب خوان دوم: فقط یه سوال میمونه! 🗣 لب خوان اول: با شناختی که ازت دارم، میدونم میخوای چی بپرسی! جوابم منفیه. اجازه رفتن به شهرهای کربلا و نجف را نداری. پروژه اون شهرها دست من نیست. 👤 لب خوان دوم: من اخیرا تونستم با یکی از شاگردان احمد الحسن که خودش را یمانی معرفی کرده و معتقده که ظهور کرده، دوست بشم و حتی سیستمش را هک کنم. بازم اجازه نیست به این بهانه به اون شهرها سر بزنم؟ لب خوان اول: وقتی میگی دوست شدم، ینی سر خود رفتار کردی. چی بهت بگم؟ بعد از بیست و چند سال، هنوز نمیدونی که اولین عامل حذف توسط سازمان و یا حتی متساوا، کنجکاوی بی مورد هست؟! 👤 لب خوان دوم: چرا. متاسفم. 🗣 لب خوان اول: ببین حیفا. وقتی تصمیم گرفتیم نطفه تو را از یکی از بهترین و ورزیده ترین مامورانمون در جولان به رحم یکی دیگه از مامورانمون در عراق منعقد کنم و تو به دنیا بیایی، حتی برای مرگ و بعد از مرگت هم برنامه داشتم. حیفا! تو دختر عاقلی هستی و بیست و چند سال، ینی از دقایق اول تولدت پیش خودم آموزش دیدی. پس اذیتم نکن و کاری نکن که احساس کنم کنجکاو هستی و نمیتونی با این حس ضعیف و مخرب زنانه کنار بیایی و کنترلش کنی. کنجکاوی زنانه، اولین پله غرق شدن در مسیری هست که خودت نمیتونی تمومش کنی. پس بهتره کنجکاو نشی و اجازه ندی کسی بتونه کنجکاوت کنه! به ماموریتت و چیزایی که در بدنت به امانت گذاشته شده و میلیون ها دلار خرجش شده فکر کن! لطفا به نژادت فکر کن و اینکه چطور میتونی نژاد صهیون را به مجد اولش برگردونی! نه به چیزایی که از یک حس دخترانه لوس کنجکاوانه نشات گرفته و فایده دیگه ای نداره! پاشو که دارن لیست پرواز را میبندند... ادامه دارد... :محمدرضا حدادپور جهرمی ⊰᯽⊱──╌❊╌──⊰᯽⊱ "‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@salahshouran313 »🍃🌞 ⊰᯽⊱──╌❊╌──⊰᯽⊱"‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🇮🇷 🖼 | فوریت امروز مواجهه با کشف حجاب برخی از بانوان است 🍃🌹🍃
🇮🇷 🖼 (۲) | ترویج بی حجابی اولویت اول دشمن ملت ایران 🍃🌹🍃
10.61M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 🎥 حجابم را رعایت کنم مشکلات اقتصادی حل می شود؟!😏 🍃🌹🍃 🎙 سرکار خانم اسلاملو
🇮🇷 🖼 (۳) | فتح خرمشهر نماد همدلی مردم با دولت و نیروهای مسلح 🍃🌹🍃
. 🔷مواد لازم 🔹گوشت چرخ كرده به مقدار لازم 🔹تخم مرغ يك عدد 🔹يدونه پياز 🔹پودر سير يك ق غ 🔹آرد سوخاري به مقدار لازم 🔹نمك و فلفل به مقدار لازم ♨️طرز تهيه : پياز رو رنده ميكنيم ، بعد گوشت رو روي يه سطح صاف خوب پهن ميكنيم بعد بهش تخم مرغ و نمك و فلفل و پودر سير و پياز رو اضافه ميكنيم و با دست مخلوط ميكنيم،پودر سوخاري رو بهش ميزنيم و با دست قشنگ ورز ميديم بعد به سايزي كه دلمون ميخواد روي كاغذ روغني پهنش ميكنيم(به شكل دايره پهن ميكنيم)بعد روشو دوباره كاغذ روغني ميزاريم،اين كارو تا چندتا تكرار ميكنيم ، يك ساعت ميزاريم فريزر بعد داخل روغن سرخش ميكنيم نوش جان 🌹 ┏━━━🍃💞🍂━━━┓ @ashpazi_khas ┗━━━🍂💞🍃━━━┛
❤️ شهید مصطفی ملاحسنی که نام پدرش یدالله است هفتم فروردین 1322 چشم از جهان گشود. او در دوران انقلاب و در مبارزات انقلابی ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ در جاده عباس‌آباد ماهدشت واقع در استان البرز هنگام درگیری با نظامیان شاه به شهادت رسید. پیکر پاکش در قبرستان محله صیادیه اشتهارد به خاک سپرده شده است. آنچه در ادامه می‌خوانید روایت زندگی و خاطراتی از شهیدملاحسنی است. مصطفی در کودکی و نوجوانی قرآن و احکام دین را در مکتب خانه محل فراگرفت و در کنار آن در کاری کشاورزی به پدر کمک کرد. وقتی فریاد عدالت‌خواهی امام ظلمتکده شاه را در کابوس وحشت و هراس فروبرد. مصطفی از جای برخاست. او درنگ را ننگ می‌دانست. خونِ حسینی در رگ هایش بود و حس زندگی در زمانی ظلم و ستم دنیا را در نظرش تیره و تار می کرد. او در روزهای پرشور مبارزه در راهپیمایی‎های مختلف اشتهارد کرج و تهران شرکت کرد. در پخش نوارهاو اعلامیه‌های امام شجاعانه در تکاپو بود و دمی آرام و قرار نداشت. بارها ماموران شاه به قصد جان مصطفی به او حمله ور شدند اما او مردانه از چنگ آنها گریخت. امام بعد از ۱۵ سال به وطن بازگشت. گل لبخند به لب مصطفی نشست و ملت به روزهای پیروزی نزدیک شدند. ایستادگی در مقابل لشگر زرهی روز بیست و یکم بهمن بود که خبرآوردند لشگر زرهی از قزوین به سمت تهران در حرکت شدند تا برای جسم نیمه جان حکومت جانی دوباره باشند. مصطفی و دوستان اشتهاردی اش به جنگ خودروهای زرهی رفتند چند خودرو به آتش کشیده شد. آتش گلوله ها زبانه کشید و پیکر مصطفی ملاحسنی هدف قرار گرفت. اولین شهید انقلاب اسلامی از دیار مردخیز اشتهارد بود. آن هم درست یک روز مانده به پیروزی در ۲۲ بهمن ماه سال ۱۳۵۷ از شهید ملاحسنی چهار فرزند به یادگار مانده سه دختر و یک پسر یکی از دخترانش می‌گوید: درحال و هوای کودکی جلوی خانه‌مان مشغول بازی بودم که شنیدم مردم به هم خبر می‌دهند که آقا مصطفی به شهادت رسیده است. من که معنی شهید و شهادت را نمی دانستم با خوشحالی به درون خانه دویدم و این خبر را به گوش مادرم رساندم اما‌... شهیدی که با خون خود درخت انقلاب را آبیاری کرد پیش از آن قرار بود امام خمینی بعد از ۱۵ سال در روز دوازدهم بهمن سال ۵۷ به میهن ما بازگردند. آن روز همراه پدر برای استقبال از رهبر انقلاب تهران رفته بودیم وقتی امام از هواپیما پیاده شدند و پدرم آن قدر خوشحال بود که گویی همه دنیا را به او بخشیده اند. پدر می‌گفت: دخترم انقلاب پیروز شد و خون شهدا به بار نشست. شاید خبر نداشت که چند روز دیگر با خون پاک خود نهال انقلاب را آبیاری خواهدکرد. یکی از هم‌رزمانش می‌گوید: روز بیستم بهمن ماه سال ۵۷ ساعت نزدیک ده شب بود که به ما خبر دادند؛ سه دستگاه ماشین ارتش همراه نیروی نظامی به نزدیکی ماهدشت مردآباد آمده‌اند. همراه مصطفی و چند نفر از بچه های اشتهارد به سمت آن ماشین ها رفتیم. با آنها درگیر شدیم. یکی از ماشین ها موفق شد به سمت اشتهارد فرار کند تا اینکه در روستای پلنگ آباد اشتهارد با گردانی که از سمت غرب عازم تهران بود، برخورد می‌کند و خبر درگیری مادرش را به آنها می رساند. بچه ها برای اینکه ارتش شاهنشاهی نتواند حرکت کند، در محل رودخانه شور در مسیر جاده اشتهارد به ماهدشت در عرض جاده تیرآهن هایی را که‌جوش داده بودند را در جاده انداختند. ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @salahshouran313📚🖌 ᯽────❁────᯽
💜 . نزدیک صبح بود که خبر رسید، ارتش موفق به عبور از رودخانه شور شده است. ما حدود سی‌چهل نفر از بچه‌های اشتهاردی که علیه‌ شاه شعار می‌دادیم. در مقابل گردان صف بستیم مردم کم کم از گوشه و کنار به ما پیوستند. ناگهان فرمانده گردان دستور تیراندازی داد. با شروع آتش مردم پراکنده شدند و گردان موفق شد از ماهدشت عبور کند و به سمت تهران راه بیفتد. اول صبح روز بیست و یکم بهمن بود که من و مصطفی و چند نفر از بچه ها سوار بر وانت باری از راه فرعی به سمت عباس آباد حرکت کردیم. مردمی که آن ساعت در خواب بودند با صدای الله اکبر ما بیدار شدند اما پیش از رسیدن ارتش به عباس آباد گروه زیادی از مدافعان را تشکیل دادیم سپس در راه گردان نظامی شاه شدیم. مصطفی در آن میان با شجاعت به این طرف و آن طرف می رفت و به مردم کمک می‌کرد یکی دو ساعت گذشت تا اینکه فرمانده گردان فرمان عقب نشینی داد. آنها تصمیم داشتند از راه دیگری به سمت تهران بروند. در همان حال مردم متوجه شدند و دوباره درگیری شد. سربازها از مردم لباس شخصی می خواستند تا با پوشیدن آن به سمتشان رفته و با آنها همراه بشوند. فرمانده دستور شلیک به سمت سربازان فراری را صادر کرد. ناگهان یکی از سربازها به زمین به روی زمین افتاد و به شهادت رسید. مردم طاقت نیاوردند و به سمت نیروهای ارتش حمله‌ور شدند. در آن میان مصطفی به آرزوی خود رسید و شهید شد. شهادت سربازی که به مردم پیوست هم‌رزمش حسن شاه بیک می‌گوید: در روزهای پیروزی انقلاب تیرهای چراغ برق در کنار خیابان ها رها بود چرا که قرار بود برایاشتهاردی‌ها بیاورند ما جوان های اشتهارد برای جلوگیری از پیشرفت نیروهای شاهنشاهی که قرار بود به اشتهارد بیایند از اینجا به سمت ماهدشت و کرج و تهران بروند تیرها را وسط جاده ریختیم تا مانع عبور آنها شویم. من سرباز فراری بودم. شهید مصطفی ملاحسنی جلودار ما بود و به ما کمک می‌کرد. او گاهی سوار بر موتور دور تظاهرات می‌گشت و مراقب بود سربازهای شاه به مردم آسیب نرسانند. بالاخره نظامیان شاه به اشتهارد رسیدند و پشت موانع متوقف شدند. آنها یک فرمانده لاغر و قدبلند داشتند که سریع سر کمری اش را بیرون کشید و تیراندازی هوایی کرد. مردم که شعار مرگ بر شاه می دادند متفرق شدند بعد از نیم ساعت موانع برداشته شد و آنها رفتند. من و یکی از دوستان خودمان زودتر از آنها به ماهدشت رساندیم. وقتی آنها قبل از پل عباس‌آباد با مردم درگیر شدند ارتشی‌ها به طرفشان تیراندازی کردند. آن روز در آنجا بود که خبر داشتم مصطفی در هنگام درگیری تفنگ یک سرباز را از دست و بیرون می‌کشد ناگهان به فرماندهان سرباز دستور حمله به سمت مصطفی را صادر می‌کند و یکی از سربازها با ژ3 خود را هدف می‌گیرد. تیر بر سینه مصطفی اصابت می‌کند و او نقش زمین می‌شود. بعد هم بچه های پیکر شهید ملا حسنی را با نیسان به اشتهارد می‌آورند. منبع: کتاب مسافران بهشت ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @salahshouran313📚🖌 ᯽────❁────᯽
چه سعادتی برای انسان بالاتر از این که نائب امام زمانش براش به صورت خاص دعا کنن