4_5868522092097439038.mp3
1.93M
شبتون آروم بانوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
🌹شهید #حسین_علم_الهدی🌹
🔻بنی صدر دستور داده بود كه باید نیروهای مستقر در هویزه عقب نشینی كنند و به سوسنگرد بیایند.
حسین میگفت: هویزه در دل دشمن است و ما از اینجا میتوانیم به عراق ضربه بزنیم.
شخصاً با بنی صدر هم صحبت كرده بود. وقتی كه دید راه به جایی نمیبرد، نامه ای به آیت الله خامنه ای نوشت و گفت كه تعداد اسلحه های ما از تعداد نیروها هم كمتر است، ولی می مانیم!
@salambarebrahimm
💠شادی روح این شهید بزرگوار #صلوات...
🌹 شهید مدافع حرم محمد کامران 🌹
بیشترین تفریحات ما حرم شاه عبدالعظیم بود و گلزار شهدای مدافع حرم. «شهید مهدی عزیزی» و «شهید محرم ترک» دوستان صمیمی محمد بودند. زیاد به سر مزار آنها میرفتیم.
سرش را روی سنگقبرشان میگذاشت و با گریه میگفت «شما بیمعرفت نبودید پس چرا تنها رفتید؟» واقعاً مثل ابر بهار گریه میکرد... من فقط نگاهش میکردم. به دوستانش میگفت «ببینید خانمم اینجاست. هیچ گلایهای ندارد که شهید شوم. ناراحت هم نمیشود. پس مرا ببرید.»
برای اینکه آرام شود میگفتم «محمد، این چه حرفی است که میزنی؟ اگر همه شما شهید شوید، کی از حرم دفاع کنه؟ باید بمانید و به اسلام خدمت کنید.» واقعاً تحمل دیدن اشکهایش را نداشتم.
اصلاً تا مزار آنها را میدید چشمهایش خیس میشد. بعد از شهادت «محمدحسین محمدخانی» دیگر محمد کاملاً هوایی شد.
راوی: (همسر شهید)
کانال کمیل
🌹شهید #حسین_علم_الهدی🌹 🔻بنی صدر دستور داده بود كه باید نیروهای مستقر در هویزه عقب نشینی كنند و به س
@salambarebrahimm
🌾🌾قرآن،وشناسایی پیکرشهید #حسین_علم_الهدی🌾🌾
🌹💠عراقیها با تانك از روی اجساد مطهر شهدای هویزه گذشتند، طوری كه هیچ اثری از شهدا نماند. بعدها جنازهها به سختی شناسایی شدند. حسین را از قرآنی كه در كنارش بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره) و آیت الله خامنه ای.💠🌹
#سلام_بر_ابراهیم🌹
#اخلاق
یکی از رزمندگان دلاور ک در محله ما حضور داشت و #ابراهیم هم خیلی به او علاقه داشت سردار شهید عبدالله مسکر بود
وتنها تصاویری ک #ابراهیم با لباس سپاه انداخته ودر روی جلد کتاب دیده میشود لباسی است ک #ابراهیم به عنوان تبرک از شهید عبدالله مسگر گرفته وپوشیده بود...
یک روز در محل کار بودم ک #ابراهیم تماس گرفت وگفت امشب مراسم شهید عبدالله مسگر برگذار میشه تشریف میاری ؟
گفتم انشاءالله میام
گفت ضمنا بعد مراسم باهات کار دارم
بعد مراسم #ابراهیم مرا صدا زد آمدیم تو کوچه یکی دو نفر از بچه های محل وهمکاران فرهنگی #ابراهیم داخل کوچه بودند #ابراهیم من را به دوستانش معرفی کرد وگفت برای این دوستان ما شبهاتی پیش آمده اینها به خاطر جوّ بدی در مدرسه در موردشخص آیت الله بهشتی وجود دارد سوالاتی دارند من گفتم شما که اطلاعات بیشتری دارید در این موضوع صحبت کنی
من مشغول صحبت شدم🤔
تا ساعتها برای آنها دلیل ومدرک ارائه کردم تا شبهات آنها برطرف شد
وقتی خواستم به خانه بروم خوشحال😊 بودم
از اینکه توانستم مشکل فکری برخی از جوانان مذهبی را رفع کنم اما #ابراهیم بیشتر از من خوشحال بود 😄
او همینطور از من تشکر میکرد ومیگفت نمیدانی چه کمک بزرگی به من کردی
چند روز بعد #ابراهیم به من گفت وقتش رو داری به یکی از مغازه های خیابان ناصر خسرو برویم گفتم باشه بریم
سوار موتور شدیم ورفتیم جلوی یکی از مغازه های ناصر خسرو ایستادیم #ابراهیم داخل یک مغازه رفت وخودش شروع به صحبت کرد من بیرون ایستاده بودم ومیدیدم #ابراهیم مودبانه با مغازه دار صحبت میکند🤔
وبعد #ابراهیم با مشایعت مغازه دار بیرون آمد آنها خدا حافظی کردند و#ابراهیم خوشحال سوار موتور🏍 شد
طی مسیر از #ابراهیم سوال کردم اینجا چه کار داشتی ؟
یه بنده خدا دیروز آمده بود توی محل میگفت من شاگرد یه مغازه توی ناصر خسرو بودم صاحبکار من مرا اخراج کرده😕 وحق وحقوق من رو نمیده من هم آدرس مغازه را گرفتم گفتم با صاحبکار شما صحبت میکنم انشاءالله مشکل شما حل میشه...
گفتم #ابراهیم جون توهم بیکاری ها ول کن بابا..
#ابراهیم ادامه داد آدم هرکاری از دستش بر میاد باید برای بندگان خدا انجام بده🤗
من همین الان با صاحبکارش صحبت کردم سعی کردم با اخلاق خوش با او برخورد کنم الحمد لله خدا کمک کرد ومشکل این آقا هم حل شد
وچه زیبا فرمودند امام کاظم علیه السلام
همانا مهر قبول اعمال شما بر آوردن نیاز برادرانتان ونیکی کردن آنها در حد توانتان است
والا اگر چنین کنید
هیچ عملی از شما پذیرفته نمیشود...
@SALAMbarEbrahimm
💠همسفرانه
قبل ازدواج هر خواستگاری که میومد به دلم نمی نشست .اعتقاد و #ایمان همسر آیندم خیلی واسم مهم بود.دلم میخواست ایمانش واقعی باشه نه به #ظاهر و حرف..
میدونستم مؤمن واقعی واسه زن و زندگیش ارزش قائله.شنیده بودم چله #زیارت_عاشورا خیلی حاجت میده.
این چله رو آیت الله حق شناس توصیه کرده بودن.با #چهل لعـن و چهل سلام.
کار سختی بود اما به نظرم #ازدواج موضوع بسیار مهمی بود.ارزششو داشت️،
واسه رسیدن به بهترینا سختی بکشم.
۴۰ روز به نیت همسر #معتقدو_باایمان.
۳روز بعد اتمام چله،خواب #شهیدی رو دیدم.چهره ش یادم نیست ولی یادمہ،لباس سبز تنش بود و رو سنگ مزارش نشسته بود.دیدم مَردم میرن سر مزارش و #حاجت میخوان ولی جز من کسی اونو نمی دید انگار...
یه تسبیح سبز رنگ داد دستم و گفت:"حاجت روا شدی ..."به فاصله چند روز بعد اون خواب، #امین اومد خواستگاریم.
از اولین سفر #سوریه که برگشت گفت:"زهرا جان،واست یه هدیه مخصوص آوردم..."یه تسبیح سبز رنگ بهم داد و گفت:زهرا،این یه تسبیح مخصوصه
به همه جا #تبرک شده وبا حس خاصی واست آوردمش این تسبیحو به هیچکس نده !تسبیحو بوسیدم و گفتم:خدا میدونه این مخصوص بودنش چه #حکمتی داره.
بعد #شهادتش،خوابم برام مرور شد.
تسبیحم سبز بود که یه شهید بهم داده بود.
راوی:همسرشهید
#شهید_امین_کریمی
هدایت شده از سلام برابراهیم
4_5881740609865122650.mp3
5.17M
@salambarebrahimm
بارون بارون
ببار از طاق آسمون
زودتر خودت رو برسون
به تشنه های نیمه جون
🎤جوادمقدم
#فوقالعاده_زیبا
کانال کمیل
🌷افلاکیان_خاکی🌷 🌹شهید محمود کاوه🌹 💠 خستگی ناپذیر ( فاطمه عمادالاسلامی - همسر شهید ) یکبار نشنید
#افلاکیان_خاکی
🌹شهید محمود کاوه🌹
💠 ترور
اسم محمود کم کم افتاد سر زبانها . طوری که تمام مردم سقز او را می شناختند . در مدت کوتاهی با چند عملیات زنجیرهای ، ترس عجیبی تو دل ضد انقلاب انداخت .
او گروهانی تشکیل داده بود به اسم ضربت . هر وقت ضدانقلاب حمله می کرد یا کمینی می گذاشت ، بلافاصله این گروهان وارد عمل می شد . این طور وقتها امکان نداشت دشمن موفق شود .
به تدریج دست ضد انقلاب از شهر کوتاه شد . بعد از آن محمود دامنه عملیات سپاه را گسترش داد و کشاند به کوه های اطراف شهر . یک لحظه آنها را به حال خودشان وا نمی گذاشت .
شده بود بلای جان ضد انقلاب ، همین وادارشان کرد تا به فکر ترور او بیفتند ، چند تیم هم اجیر کرده بودند .
آن روز از عملیات اسکورت برگشته بودیم . گرسنه مان بود . از صبح چیزی نخورده بودیم ، تو سپاه هم غذایی نبود . رفتیم غذاخوری پرشنگ ، با سر و وضع خاکی و با همان اسلحه و تجهیزات و ماشین های از جنگ برگشته .
سالن « غذاخوری پرشنگ » تنها غذاخوری بود که تا دیروقت غذا داشت . خیلی از مسافرینی که از سقز می گذشتند . غذایشان را در این رستوران می خوردند . غذای خوبی داشت و خدمتکارهایش هم مودب و تمیز بودند . درست مثل صاحب غذاخوری .
محمود رفت تو و ماهم پشت سرش داخل شدیم . دور تا دور سالن میز چیده بودند . سمت چپ ، پشت به یخچال نشستیم . اینطوری هو ماشین هایمان را می دیدیم ، هم آمد و شد افراد را زیر نظر داشتیم .
تو حال خودم بودم که دیدم یک ماشین جلوی رستوران نگه داشت . سه چهار نفر پیاده شدند و آمدند تو . کمی آن طرف تر از ما نشستند دور یک میز . با بچه ها گرم صحبت بودیم و انتظار می کشیدیم هر چه زودتر غذا را بیاورند .
احساس کردم محمود خودش با ما هست ولی حواسش جای دیگری است . زیر چشمی به چند نفر تازه وارد نگاه کردم . از طرز نگاهش فهمیدم که وضعیت غیر عادی است ، نمی توانستم درست و حسابی آن ها را زیر نظر داشته باشم . ممکن بود بفهمند که بهشان مشکوک شده ایم . در همین حال محمود و یکی از بچه ها بلند شدند و دویدند طرف میز آن ها . تا آمدم بهخودم بجنبم ، دیدم با هم درگیر شدند . ما هم دست به کار شدیم و رفتیم کمکشان . مهلت ندادیم کوچک ترین حرکتی بکنند ، همه را گرفتیم و دستبند زدیم .لباس هایشان را دقیق گشتیم .
چند تا کلت و چند تا هم نارنجک داشتند . صاحب رستوران هاج و واج نگاهمان می کرد .
آن روز از خیر غذا خوردن گذشتیم . سریع آن ها را به مرکز سپاه آوردیم و سپردیمشان دست حفاظت اطلاعات . در بازجویی ها اعتراف کردند که می خواستند کاوه را ترور کنند .
ادامه دارد...
@salambarebrahimm
📚برگرفته از کتاب کاوه معجزه انقلاب