هدایت شده از سلام برابراهیم
سوره شمس - عبدالباسط - اسكندريه.mp3
زمان:
حجم:
2.72M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
#قسمت_اول (٢ / ١)
#نظركرده!
🌷هنگامی که در عملیات رمضان اسیر شدم، مرا به بصره بردند و در سالنی که در یک پادگان قرار داشت، به صورت موقت در کنار تعدادی دیگر از اسرا جای دادند. در آنجا برادری بود که از ناحیه ی سینه ترکش خورده بود و یک تیر کلاشینگکف نیز دو طرف پهلوی او را سوراخ کرده که در نتیجه ی آن روده اش نیز سوراخ شده بود.
🌷او حال خیلی بدی داشت. بدنش عفونت کرده بود و هر چه نگهبان عراقی را صدا می زدیم، آنها توجهی نمی کردند. گاه گاهی هم سربازی می آمد و ما به او می گفتیم که این اسیر در حال مرگ است؛ ولی آن سرباز وعده ی آمدن پزشک را می داد و می رفت.
🌷او چهل و هشت ساعت ناله می کرد و به خود می پیچید و کسی در آن سالن داغ و آتشین به فریادش نمی رسید. ما هم که مضطرّ شده بودیم، عراقی ها را صدا می زدیم و آنها می آمدند و بر سرِ ما فریاد می کشیدند؛ ولی ما هم کوتاه نمی آمدیم و می گفتیم که: باید این مجروح را به بیمارستان ببرید. چون می دیدیم که او دارد از دنیا می رود.
🌷پس از گذشت چهل و هشت ساعت آمدند و گفتند که دکتر آمد. ناگهان دیدیم یک پسر بچه ی پانزده، شانزده ساله یک روپوش سفید به تن کرده و دارد می آید. آن بچه، یک تکه گاز روی محل جراحت او که روی زمین افتاده بود، گذاشت و دو تا چسب هم روی آن قرار داد و رفت. آنجا فهمیدیم که تمام راه ها بسته شده است.
🌷حال دوستمان هم خیلی وخیم شده بود. بالای سر او نشستم. متوجه شدم که سیاهی چشمش کنار می رود و سفیدی آن نمایان می شود. دیدم لحظات آخر زندگی را می گذراند. من با صدای بلند بالای سرش داد زدم و گفتم:....
#ادامه_دارد....
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🌹در محضر شهدا
#سردارشهیدحسین_علم_الهدی
زمان شاه انداختنش توی بند نوجوانان بزهکار. صبوری به خرج داد. چند روز بعد صدای #نماز جماعت و تلاوت قرآن از بند، بلند بود!
مأموران حسین را گرفتند زیر مشت و لگد. می گفتند تو به اینها چه کار داشتی؟! از آن به بعد شکنجه حسین، کار هر روز مأموران شده بود. یکبار هم نشد که زیر شکنجه، اطلاعات را لو بدهد. نوجوان شانزده ساله را می نشاندند روی صندلی الکتریکی و یا اینکه از سقف آویزانش می کردند.
🌷یادش با #صلوات
🍃 @SALAMbarEbrahimm 🍃
در مکتب شهادت
#سردارشهید_عبدالحسین_برونسی
👈 نحوه ی برخوردبا جوانان....👇
یڪ جوان بنام دادیار را از گردان اخراج ڪرده بودند و داشت مے رفت دفتر قضایے.
شهیدبرونسے همراه او رفت دفتر قضایے و گفت: آقا من این رو مےخوام ببرم.
گفتند:
این به درد شما نمےخوره آقاےبرونسے.
گفت: شما چه ڪار دارید؟ من مےخوام ببرمش...
بعد مدتی همان دادیار شد فرمانده گروهان ویژه و مدتے بعد هم شهید شد.
بعد از شهادت دادیار،
یڪ روز حاجے به فرمانده قبلے او گفت:شما این جوونها را نمے شناسین،
یڪبار نمازش رو نمے خونه، ڪم محلے مے کنه، یا یه شوخے مے ڪنه،
سریع اخراجش مے ڪنین؛ اینها رو باید با زبون بیارین تو راه، اگه قرار باشه
ڪسے براے ما ڪار ڪنه، همین جوونها هستن.
🌷یادش با #صلوات
🍃 @SALAMbarEbrahimm 🍃
براستی کدام یک از ما دیگری را پیدا می کند؟
ما شما را ...؟؟
یا شما ما را ..؟!!
اصلا کداممان گم شده ایم؟!
ما یا شما ؟
میپندارم ،ما روح گم کرده ایم و شما جسم...
روح مان تلنگر می خواهد و جسمتان تفحص ....
ما محو در زمانیم و شما محو در زمین ...
شما در افلاک و ما در پی پلاک ...
پس ای شهید🌷...
قرارمان باشد:
تفحص از مـا ،
تلنگر از شما ...
ما بر جسم تان
شما با روح مان ...
🌸 چند آيه زيبا
گفتم: خدا آخه این همه سختی؟ چرا؟
گفت: «انَّ مع العسر یسرا»
"قطعا به دنبال هر سختی، آسانی است.(انشراح/6)
گفتم: واقعا؟!
گفت: «فإنَّ مع العسر یسرا»
حتما به دنبال هر سختی، آسانی است.(انشراح/7)
گفتم: خب خسته شدم دیگه...
گفت: «لاتـقـنطوا من رحمة الله»
از رحمت من ناامید نشو.(زمر/53)
گفتم: انگار منو فراموش کردی!
گفت:«اذکرونی اذکرکم»
منو یاد کن تا یادت باشم.
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟!
گفت: « وَ ما یدریک لَعلَّ السّاعة تکون قریبا»
تو چه می دانی، شاید موعدش نزدیک باشد.(احزاب/63)
«انّی اعلم ما لاتعلمون»
من چیزایی میدونم که شما نمی دونید.(بقره/ 30)
گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچک، خیلی دوره! تا اون موقع چی کار کنم؟
گفت: « و اتّبع ما یوحی الیک و اصبر حتی یحکم الله»
حرف هایی که بهت زدمو گوش کن، و صبر کن ببین چی حکم می کنم.
(یونس/ 109)
ناخواسته گفتم: الهی و ربّی من لی غیرک (خدایا آخه من غیر تو کیو دارم؟!)
گفت: «الیس الله بکاف عبده»
من هم برای تو کافی ام.(زمر/36)
#اخلاق
اون شب بہ سنگر ما آمده بود تا شب را در سنگر بگذراند . 😴
ولی ما او را نمی شناختیم .
هنگام خواب گفتیم :
« پتو نداریم برادر !!! » 🙂
گفت : « ایرادی نداره ... »
یڪ برزنت زیر خود انداخت و خوابید .
صبح وقت نماز فرمانده گردانمان آمد و گفت :
« برادر خرازی شما جلو بایستید . »
و ما تازه فهمیدیم 😥 ڪه او فرمانده لشگر حاج حسین خرازی بود ...
👈 سردار شهید حاج حسین خرازی– فرمانده لشگر امام حسین (ع) ♥️