#شکلات_شهيدى!
🌷روز تولد امام علی (ع) بود که همراه محمدرضا و خانواده اش به حرم امام رضا (ع) رفتیم تا صیغه ى عقد ما را آنجا جاری کنند. پس از انجام عقد، به یک زیارت دو نفره رفتیم.
🌷....اتفاقاً آن روز شهیدی را تشییع مى كردند. روی جعبه ى پیچیده در پرچم سه رنگ که بر دست مشایعت كنندگان پیش مى رفت، یک شکلات افتاده بود. محمدرضا از لابلای جمعیت خود را به جعبه رساند، شکلات را برداشت و طرف من بازگشت.
🌷شکلات را نصف کرد و به سویم گرفت؛ گفت: «این اولین شیرینی ازدواجمان است.» طعم شیرین شکلات در دهانم دوید. هنوز که هنوز است، گویی که شیرین تر از آن شکلات را نخورده ام....!
🌹 شهيد محمدرضا مهدی زاده طوسی
راوى: کلثوم درودگری، همسر شهید
📚سايت خبرگزارى دفاع مقدس
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
#سیره_شهدا
💠 افتخار
🌹 شهید عباسعلی خمری
شبی با تعدادی از برادران متاهل همکار ٬ شام را دعوت شهید خمری بودیم . از لحظه ورود به منزل شهید تا هنگام خداحافظی صحنه های زیبایی از اخلاق و رفتار ایشان در خانه دیدیم که با توجه به عرف مردم منطقه ٬ برایمان تازگی داشت .
آن شب ٬ شهید شخصا سفره را پهن کرد ٬ ظروف محتوی غذا را از آشپزخانه آورد و داخل سفره گذاشت و پس از صرف شام ضمن تمیز کردن سفره ٬ ظروف را جمع کرده و به آشپزخانه برگرداند . ایشان به گونه ای در امور جاری خانه و پذیرایی از مهمانان با همسرش همکاری می کرد که تعجب همگان را برانگیخت .❤️
ما که از این همه احترام و تواضع شهید در برابر همسرش متعجب شده بودیم ٬ هنگام خداحافظی به ایشان گفتم :« این چه کاری بود که کردید ؟ این گونه کارها ٬ کار مرد نیست .»
شهید خیلی جدی گفت :« چه اشکالی دارد که انسان در محیط خانه به تاسی از بزرگان دین به همسرش کمک کند .» 😍
🌸آرییکی از افتخارات شهید این بود که سعادت آن را دارد تا در امور منزل به همسرش کمک کند .🌸
📚 لحظه های سرخ ٬ ص ۱۰۵
🌷 یادش با ذکر #صلوات
🍃 @SALAMbarEbrahimm 🍃
یاد مرگ.mp3
زمان:
حجم:
2.47M
🎙 خاصیت دنیا و غفلت از #مرگ!!
🎤 حجت الاسلام #دارستانی
🔋 حجم: ۲.۳۵ mb
⏱ زمان: ۱۳ دقیقه
🍃 @SALAMbarEbrahimm 🍃
هدایت شده از کانال کمیل 🇮🇷
جزء سوم(@Iran_Iran).mp3
زمان:
حجم:
4.16M
@salambarebrahimm
💠جز سوم قرآن کریم
به روش تندخوانی (تحدیر)
با صدای استاد #معتز_آقايی
#تلنگر
می گفت:
ما به اینجا نیامده ایم تا روی هر تپه ای سنگری بکنیم و خودمان را با زدن چهار تا گلوله مشغول کنیم!
آمده ایم تا نَفَس دشمن را ببریم؛
قیمتش را هم با خون مان می دهیم...
#شهید_حاج_حسین_خرازی
حالا باید گفت:
ما اینجا جمع نشده ایم که #تعداد اعضای کانال و یا بازدید از مطالب به هر نحوی برای مان مهم شود!
ما آمده ایم خود را بسازیم؛
تا نفس را از نَفَس در بیاوریم...
#اندکی_تامل
💠وقتی بیاید ...
🌹 شهید مجید مختاری 🌹
🌼 -- " باید دامادش کنیم. حالا دیگر در مرز بیست سالگی است. دیگر وقتش شده. مگر سنت اسلام نیست که جوان ها زود ازدواج کنند. "
🌸 پدر و مادرم مدام این را می گفتند. اما هر بار که با مجید در میان می گذاشتیم، می گفت:
" فعلاً صبر کنید. "
🌼 تیر ماه که به خانه آمد، وقتی پدر و مادر همان سخن را تکرار کردند، این بار مخالفت نکرد.
فقط تبسمی بر لبانش نشست و به این ترتیب رضایت خود را برای ازدواج اعلام کرده بود.
🌸 در تدارک خواستگاری بودیم که باز هم به جبهه رفت و مسئوول گردان والعصر در منطقه ی مهران شد.
پدرم گفته بود وقتی بیاید، دامادش می کنیم.
🌼 مرداد ماه آمد، ولی دیگر به لقاءالله پیوسته بود. لباس خون رنگش رخت دامادی اش بود.
بر سینه و سر و رویش گل زخمهای سرخ نشسته بود. 😔
📚 ترمه نور، صص ۲۹۴--۲۹۳
🌷یادش با ذکر #صلوات
🍃 @SALAMbarEbrahimm 🍃
1_19137301.mp3
زمان:
حجم:
3.48M
@salambarebrahimm
امام رضا قربون کبوترات
یه نگاهی ام بکن به زیر پات ...
#بسیارزیبا
#شهید_امام_رضایی
خیلی امام_رضایی بود. تقریبا همه کسانی که او را می شناختند، این را می دانستند.هر وقت عازم مشهد می شد، چند نفر را هم همراه خود می کرد و گاهی خرج سفرشان را هم می داد. انقدر زود دلش برای امامش تنگ می شد که هنوز عرق سفرش خشک نشدہ، دوبارہ راهی می شد. می گفت "امام رضا خیلی به من عنایت داشته و کم لطفی است اگر به دیدارش نروم." همیشه #باب_الجواد را برای ورود انتخاب می کرد. گاهی ساعت ها می نشست همانجا و چشم می دوخت به گنبد و با حضرت
حرف می زد. می گفت اگر اذن دخول خواندی و چشمت تر شد یعنی آقا قبولت کرده.
مانند خیلی از بزرگان حرم را دور می زد و از پایین پا وارد حرم می شد. مدتی در صحن می نشست و با امام درد و دل می کرد. سفر کربلا را هم از امام رضا گرفته بود. موقع برگشت روی یکی از سنگ های حرم تاریخ سفر بعدی اش را می نوشت و امام هم هر دفعه ان را امضا می کرد...
#شهید_حاج_محمد_پورهنگ🌷
#طریقه_شهادت:
مسمومیت با آب زهرآلود.درشمال سوریه
3 خاطره متفاوت
سنم كم بود، گذاشتندم بی سيمچی؛ بی سيمچی ناصر كاظمی كه فرماندهی تيپ بود.
چند روزی از عمليات گذشته بود و من درست و حسابی نخوابيده بودم. رسيديم به تپهای كه بچههای خودمان آنجا بودند. كاظمی داشت با آنها احوالپرسی می كرد كه من همانجا ايستاده تكيه دادم به ديوار و خوابم برد.
وقتی بيدار شدم، ديدم پنج دقيقه بيشتر نخوابيدهام، ولی آنجا كلي تغيير كرده بود. يكی از بچهها آمد و گفت: «برو نمازهای قضايت را بخوان.» اول منظورش را نفهميدم؛ بعد حالی ام كرد كه بيست و چهار ساعت است خوابيدهام. توی تمام اين مدت خودش بی سيم را برداشته بود و حرف می زد.
🍃
وسايل نيروهايم را چك ميكردم. ديدم يكي از بچهها با خودش كتاب برداشته؛ كتاب دبيرستان. گفتم «اين چيه؟» گفت: «اگر يه وقت اسير شديم، ميخوام از درس عقب نيفتم.» كلی خنديدم.
🍃
عادت داشتند با هم بروند منطقه؛ بچههای يك روستا بودند. فرماندهشان كه يك سپاهی بود از اهالی همان روستا، شهيد شد. همهشان پكر بودند. می گفتند شرمشان می شود بدون حسن برگردند روستايشان.
همان شب بچهها را براي مأموريت ديگری فرستادند خط. هيچ كدامشان برنگشتند. ديگر شرمنده ی اهالی روستايشان نمی شدند.