eitaa logo
صبح نزدیک
94 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
86 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸️ببینید زمانی که ما فکر می‌کردیم کانون درگیری جنگ است، آقای شهید چه فرمودند‼️ ✍️🏻 دکتر معصومی اصل 📍امامزاده اسماعیل شهریار https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت نودونهم ▪هر چه در ذهنم ساخته بودم، خراب شد؛ شاهرخ چشمانش را بست، با حالتی درمانده به دیوار تکیه زد و میسی تحقیرم کرد: «باید با شنود می‌رفتی که اونجا کار بذاری نه دست خالی احمق!» ▫موبایل در دستم شُل شد؛ نگاهم به شاهرخ بود که شبیه یک جنازه، پای دیوار نشست و کلمات میسی روی سرم آوار شد: «این پسره امشب ساعت ۱۲ یه قرار مهم داشت... باید قبل از اون شنود رو می‌ذاشتی!» ▪نگاهم دوباره سمت ساختمان پرید؛ چشم‌های روشن آن مرد غریبه، رنگ پریدۀ امیر و صدای میسی که مثل مار گوشم را نیش زد: «اگه واقعاً می‌خوای قضیۀ داراب تموم بشه، همین الان شنود رو از شاهرخ بگیر و برگرد بالا! خیلی راحت مثِ آهنربا می‌چسبه. یه جایی که تو چشم نباشه، بزن.» ▫نگاهم روی پنجره‌های روشن طبقۀ چهارم قفل کرده بود و این‌بار میسی برای من شرط گذاشت: «اگه صحبت‌های امشب اون پسره با عامل اطلاعاتی حزب‌الله لبنان رو برام شکار کنی، همه چی حل میشه وگرنه همین امشب پروندۀ قتل داراب رو فعال می‌کنم!» ▪تماس تمام شده بود اما نفس من جایی در قفسۀ سینه گیر کرد؛ عامل اطلاعاتی حزب‌الله لبنان؟! لحن عجیب مرد که تلاش می‌کرد با لهجۀ عربی، فارسی صحبت کند، در گوشم زنگ زد. نمی‌دانستم تا همین حالا چند دقیقه را از دست دادم اما شاید هنوز فرصت بود. ▫چند قدم سمت شاهرخ رفتم؛ چشمانش بی‌حال بود، دستش را محکم روی جیبش گرفت و کنایه زد: «می‌خوای شنود هم مثِ موبایل از جیبم کِش بری؟» ▪مقابلش نشستم، او را نمی‌دانستم ولی من هنوز هم عاشقش بودم و از همین عشق خرج کردم: «هر کاری می‌کنم واسه نجات هر دو مونه!» ▫دستش را محکم‌تر روی جیب چنگ زد و صدایش با هر کلمه شکسته‌تر می‌شد: «من هر کاری کردم تو قاطی نشی...» ▪مطمئن نبودم ولی دلم می‌خواست باور کنم: «حالا که شروع شده... بذار تمومش کنم...» ▫سرش را از پشت به دیوار تکیه داد و لبخندش آخرِ درد بود: «چی کار کردی که انقدر راحت می‌تونی دوباره برگردی بالا؟» ▪حرفش مثل تیغ در قلبم فرو رفت؛ یک لحظه چشمم را بستم و از هر چه وحشت در سرم جیغ می‌کشید، فقط چند کلمه گفتم: «اصلاً راحت نیس...» ▫انگشت‌های خونی‌ام را مقابل صورتش گرفتم تا لرزش دستم را ببیند و بی‌نفس حرف زدم: «من فقط مجبورم...» ▪چند ثانیه نگاهم کرد؛ چندبار دستش روی جیب جمع شد و دوباره محکم گرفت؛ کف دستم را باز کردم و او تسلیم هر چه اختیارش با ما نبود، شنود را تحویلم داد اما لحظۀ آخر دیدم نفسش رفت. ▫شنود را انتهای جیبم جا زدم و تا رسیدن مقابل در سفید ساختمان، فوری‌ترین نقشۀ ممکن را چیدم. ▪در بسته بود؛ می‌دانستم باید زنگ طبقۀ چهارم را بزنم و با تأخیر صدای گرفتۀ امیر از صفحۀ آیفون پخش شد: «چی می‌خوای؟»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صد ▪سایۀ شاهرخ انتهای کوچه، بیخ دیوار پیدا بود و من با حالتی درمانده بهانه آوردم: «نمی‌تونم لوکیشن رو پیدا کنم...» ▫صدای نفس بلندش را از پشت آیفون شنیدم؛ سکوتش به قدری طول کشید که ترسیدم دیگر اعتماد نکند ولی پس از چند لحظه، بی‌هیچ حرفی در باز شد. ▪تپش‌های قلبم درست زیر گوشم بود و وقتی از آخرین پیچ پله چرخیدم، دیدم با اخمی سنگین در پاشنۀ در ایستاده است. ▫شاید می‌خواست رفیقش فکر بدی نکند؛ در را کاملاً باز نگه داشته و مرد روی مبلی روبروی در، خیره به من مانده بود. ▪پله‌ها را به زحمت یکی‌یکی بالا می‌رفتم تا بهانۀ بعدی طبیعی باشد و با نفسی بریده حرف زدم: «همون خونه‌ای که بسته رو برای من اوردی... نمی‌تونم روی اوبر لوکیشن اونجا رو پیدا کنم...» ▫دستش را دراز کرد تا موبایلم را بگیرد ولی من باید وارد می‌شدم؛ با حالتی بی‌تعادل دست به لبۀ در گرفتم و لحنم بیشتر شبیه ناله بود: «میشه بیام تو... سرم خیلی گیج میره...» ▪نگاه مرد لبنانی هنوز به صورتم بود؛ انگار حرکاتم را اسکن می‌کرد و امیر با اکراه یک قدم عقب کشید. ▫تا رسیدن به همان مبلی که چند دقیقه پیش نشسته بودم، تلوتلو خوردم و تا نشستم، یک لیوان آب روی میز مقابلم قرار داد: «موبایل رو بده!» ▪مرد بدون پلک زدن، خیره به من بود؛ انگار نمی‌خواست یک ثانیه از دستش برود، امیر بی‌خیال پیدا کردن مقصد نمی‌شد و من باید وقت می‌خریدم: «گفتی جبعۀ کمک‌های اولیه داری؟ روم نمیشه با این صورت سوار ماشین بشم...» ▫نمی‌دانستم در همین چند دقیقه، این عامل اطلاعاتی حزب‌الله از امیر چه شنیده اما هر دو چشمش مثل دوربین روی من زوم بود و زیر نگاه مستقیمش، نمی‌شد جُم بخورم چه رسد به جا زدن شنود! ▪امیر با سکوتی سنگین جعبۀ کمک‌های اولیه را روی مبل کنارم جا داد و سمت میز کارش برگشت. ▫موهایی که روی صورتم ریخته بود، عقب زدم تا مثلاً بتوانم زخم پیشانی‌ام را با گاز استریل بپوشانم و دنبال یک نقطۀ امن، سرم را سمت میزش کج کردم: «می‌خوام صورتم رو بشورم...» ▪به‌گمانم قسم خورده بود مقابل این مرد لبنانی یک کلمه با من حرف نزند؛ با اشارۀ سر سرویس را نشانم داد و من با ژستی نیمه‌جان از جا بلند شدم. ▫چند قدم تا دستشویی خودم را کشیدم و دستم به دستگیره نرسیده، با لهجۀ عربی صدا زد: «ببخشید...» ▪فقط چند درجه به سمتش چرخیدم؛ با همان هیبت چهارشانه از جا بلند شد، امیر گیج‌تر از من نگاه می‌کرد و او با طمأنینه به طرفم آمد: «میشه موبایلت رو ببینم؟» ▫حرفش تمام نشده، امیر با حالتی عصبی صدا زد: «مرتضی!» و او بلافاصله دستش را بالا گرفت: «دخالت نکن!» ▪نمی‌فهمیدم به چه چیزی شک کرده؛ بی‌اختیار دست‌هایم روی هر دو جیب چسبید و او یک قدم نزدیک‌تر شد. ▫لبۀ اورکت را کنار زد، دست راستش روی قبضۀ اسلحه نشست و با چند کلمه، نفسم را برید: «هر چی تو جیبت داری، خالی کن!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدویکم ▪اختیار هیچ‌چیز با خودم نبود؛ نه ضربان نامنظم قلبم، نه لرزش دست‌هایم روی جیب و نه پلکی که بی‌هوا سمت امیر پرید؛ انگار منتظر بودم کمکم کند و او یک قدم جلوتر آمد. ▫خیره‌تر از مرتضی، نگاهش به صورتم چسبید و صدای زنگ موبایل، مغزم را منفجر کرد. ▪اسم شاهرخ روی صفحه افتاد، احتمالاً همین چند کلمۀ آخر مرتضی را از شنود روی موبایل شنیده و نمی‌دانستم با این تماس می‌خواهد چطور به دادم برسد! ▫در کمتر از یک ثانیه تماس را ریجکت کردم و مرتضی سریع‌تر از من اسلحه را رو به صورتم کشید؛ صدای ضامن، در سرم شلیک شد و پیام شاهرخ بلافاصله رسید: «التماست می‌کنم بیا بیرون...» ▪مطمئن بودم قلبم از تپش افتاده؛ جریان خون در رگ‌هایم بند آمده بود و نفهمیدم چه کسی موبایل را از دستم قاپید. ▫امیر هنوز چند قدم دورتر بود؛ نگاهش در حدقه‌ای از استرس دودو می‌زد و نگاه مرتضی و سرِ اسلحه، دقیقاً روی صورت من بود. ▪موبایلم را بالا گرفت؛ بدون اینکه چشم از من بردارد، با یک نیم‌نگاه پیام شاهرخ را دید و گوشی را سمت امیر کج کرد. ▫با قدم‌هایی کوتاه جلو آمد و گوشی را گرفت. مرتضی بی‌صدا با نوک اسلحه اشاره کرد دست‌هایم را بالا ببرم و با دست دیگر، جیب سمت چپ پالتو را لمس کرد. ▪تنم طوری می‌لرزید که هر دو دیدند؛ امیر یک لحظه چشمانش را بست و مرتضی دستش را آهسته داخل جیبم کرد. ▫شنود در جیب مقابل بود؛ می‌دانستم تا ثانیه‌هایی دیگر کارم تمام خواهد شد، از این وحشت کسی در سرم جیغ کشید و شاهرخ دوباره زنگ زد. ▪آهنگ آلارم گوشی مثل یک سمفونی ترسناک در سرم می‌کوبید و زیر همین موزیک متن، مرتضی چند اسکناس و یک کاغذ مچاله از جیبم بیرون کشید. ▫اسکناس‌ها را همین چند دقیقه پیش امیر داده و شماره‌ای که روی این کاغذ کوچک، مرد غریبه در جیبم فرو کرده بود؛ فقط یک لحظه روی شماره مکث کرد و دوباره بین دست پهنش، تا زد. ▪کاغذ و اسکناس ها را روی مبل کنارش جا داد و یک قدم طرف جیب دیگر، کج کرد. ▫نفس‌ که نمی‌کشیدم؛ فقط تخلیۀ وحشت از ریه‌ها بود و او خیره به صورتم، دستش را سمت جیب بعدی بُرد. ▪باز هم به امیر نگاه کردم؛ تماس شاهرخ تمام شده اما شاید دوباره پیام داده بود که نگاهش روی صفحه دقیق شد و همان لحظه انگشت مرتضی، تهِ جیبم را شکار کرد... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️ تولدت مبارک تاج سر ما عزیز دل ما روح و روان ما نشاط جان ما رهبر و سرور ما یادت ، نشاط بخش دل خسته ماست...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚠️ افشای یک دروغ! 🚫 ❌ جمله‌ای که این روزها در بعضی کانال‌ها به مقام رهبری نسبت می‌دهند: «این مذاکرات به خیر و صلاح دنیا و آخرت شما نیست» ‼️ 🧐 🚫 این جمله کاملاً ساختگی است و در هیچ منبع معتبر و رسمی (حتی سایت رسمی ایشان) وجود ندارد. یک دروغ ساده است که با عکس‌های رنگی سعی می‌کنند باور کنند! 🎨 🤨 جالب این است که کسانی که این دروغ را پخش می‌کنند، نام «لثارات» (یعنی خون‌خواهی حق) را روی پیشانی خود زده‌اند! 🛡️ باید بدانیم انقلاب یعنی صداقت 📖 هر کسی که ادعای پیروی از رهبری می‌کند، باید بداند ، دستور ایشان و است. 🔥 استفاده از نام «لثارات» برای دروغ‌پراکنی، توهین به حقیقت و صداقت است. یادمان باشد: دروغ، هرگز راه به رستگاری نمی‌برد.👊 https://eitaa.com/samn910
🚨☝️این جملات رو هم علی الاصول فرمودند و این پوسترهای تولیدی رسانه ی رسمی رهبری است رهبری تاکید کردند به دشمن نکنید ، نقاط رو نکنید ✅ را حفظ کنید ✅به مسئولین دلسوز سه قوه کنید 🙃❌ولی این قسمت ها دیده نمیشود چون یک عده در است نه . هر روز به دشمن یا رسانه هایش اعتماد میشود و به میزنیم و هرکس هم بگوید عزیزان میگن رهبری فرمود علی الاصول نظر دیگری دارم! 🤦🏻‍♂😊 واقعا شما از این جمله ، چنین میفهمید که با استفاده ابزاری از این جمله صد اصول دیگر را کنید و مردم را نسبت به مسئولین بدبین کنید⁉️ 🟡 گوینده آن سخن، تا الان چندین پیام صادر کرده و به صراحت از من و شما خواسته به دشمن نکنیم رو حفظ کنیم مسئولان سه قوه اعتماد کنیم به هم دامن نزنیم نقشه شوم دشمن رو بفهمیم و با او همراهی نکنیم. ⚠️🚨 بارها از مخاطبینم درخواست کردم بروید خودتان سخنان رهبرتان را کامل بخوانید تا هرکسی گزینشی به شما مطلب ارائه نکند... 😕 چرا در رسانه های این عزیزان ، بخش های دیگر پیام های رهبری دیده نمیشود و گویی رهبری از ما خواسته رو کنیم و ۲۴ ساعت به دشمن و به مسئولین کنیم. بدانند یا ندانند، ماحصل کنشگری برخی دوستان همین لچن پراکنی و دعواهای مسخره جناحی است. و با همین دست فرمان خیلی ها را از تجمعات دور کردند 😒❌اگر ناراحت نمیشوند با همین روش های غلط میخواستند مباحثی مثل حجاب را اصلاح کنند و گزینشی و سلیقه ای کنشگری کردند. نتیجه اش مشخص است یاعلی... https://eitaa.com/samn910