📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صد
▪سایۀ شاهرخ انتهای کوچه، بیخ دیوار پیدا بود و من با حالتی درمانده بهانه آوردم: «نمیتونم لوکیشن رو پیدا کنم...»
▫صدای نفس بلندش را از پشت آیفون شنیدم؛ سکوتش به قدری طول کشید که ترسیدم دیگر اعتماد نکند ولی پس از چند لحظه، بیهیچ حرفی در باز شد.
▪تپشهای قلبم درست زیر گوشم بود و وقتی از آخرین پیچ پله چرخیدم، دیدم با اخمی سنگین در پاشنۀ در ایستاده است.
▫شاید میخواست رفیقش فکر بدی نکند؛ در را کاملاً باز نگه داشته و مرد روی مبلی روبروی در، خیره به من مانده بود.
▪پلهها را به زحمت یکییکی بالا میرفتم تا بهانۀ بعدی طبیعی باشد و با نفسی بریده حرف زدم: «همون خونهای که بسته رو برای من اوردی... نمیتونم روی اوبر لوکیشن اونجا رو پیدا کنم...»
▫دستش را دراز کرد تا موبایلم را بگیرد ولی من باید وارد میشدم؛ با حالتی بیتعادل دست به لبۀ در گرفتم و لحنم بیشتر شبیه ناله بود: «میشه بیام تو... سرم خیلی گیج میره...»
▪نگاه مرد لبنانی هنوز به صورتم بود؛ انگار حرکاتم را اسکن میکرد و امیر با اکراه یک قدم عقب کشید.
▫تا رسیدن به همان مبلی که چند دقیقه پیش نشسته بودم، تلوتلو خوردم و تا نشستم، یک لیوان آب روی میز مقابلم قرار داد: «موبایل رو بده!»
▪مرد بدون پلک زدن، خیره به من بود؛ انگار نمیخواست یک ثانیه از دستش برود، امیر بیخیال پیدا کردن مقصد نمیشد و من باید وقت میخریدم: «گفتی جبعۀ کمکهای اولیه داری؟ روم نمیشه با این صورت سوار ماشین بشم...»
▫نمیدانستم در همین چند دقیقه، این عامل اطلاعاتی حزبالله از امیر چه شنیده اما هر دو چشمش مثل دوربین روی من زوم بود و زیر نگاه مستقیمش، نمیشد جُم بخورم چه رسد به جا زدن شنود!
▪امیر با سکوتی سنگین جعبۀ کمکهای اولیه را روی مبل کنارم جا داد و سمت میز کارش برگشت.
▫موهایی که روی صورتم ریخته بود، عقب زدم تا مثلاً بتوانم زخم پیشانیام را با گاز استریل بپوشانم و دنبال یک نقطۀ امن، سرم را سمت میزش کج کردم: «میخوام صورتم رو بشورم...»
▪بهگمانم قسم خورده بود مقابل این مرد لبنانی یک کلمه با من حرف نزند؛ با اشارۀ سر سرویس را نشانم داد و من با ژستی نیمهجان از جا بلند شدم.
▫چند قدم تا دستشویی خودم را کشیدم و دستم به دستگیره نرسیده، با لهجۀ عربی صدا زد: «ببخشید...»
▪فقط چند درجه به سمتش چرخیدم؛ با همان هیبت چهارشانه از جا بلند شد، امیر گیجتر از من نگاه میکرد و او با طمأنینه به طرفم آمد: «میشه موبایلت رو ببینم؟»
▫حرفش تمام نشده، امیر با حالتی عصبی صدا زد: «مرتضی!» و او بلافاصله دستش را بالا گرفت: «دخالت نکن!»
▪نمیفهمیدم به چه چیزی شک کرده؛ بیاختیار دستهایم روی هر دو جیب چسبید و او یک قدم نزدیکتر شد.
▫لبۀ اورکت را کنار زد، دست راستش روی قبضۀ اسلحه نشست و با چند کلمه، نفسم را برید: «هر چی تو جیبت داری، خالی کن!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدویکم
▪اختیار هیچچیز با خودم نبود؛ نه ضربان نامنظم قلبم، نه لرزش دستهایم روی جیب و نه پلکی که بیهوا سمت امیر پرید؛ انگار منتظر بودم کمکم کند و او یک قدم جلوتر آمد.
▫خیرهتر از مرتضی، نگاهش به صورتم چسبید و صدای زنگ موبایل، مغزم را منفجر کرد.
▪اسم شاهرخ روی صفحه افتاد، احتمالاً همین چند کلمۀ آخر مرتضی را از شنود روی موبایل شنیده و نمیدانستم با این تماس میخواهد چطور به دادم برسد!
▫در کمتر از یک ثانیه تماس را ریجکت کردم و مرتضی سریعتر از من اسلحه را رو به صورتم کشید؛ صدای ضامن، در سرم شلیک شد و پیام شاهرخ بلافاصله رسید: «التماست میکنم بیا بیرون...»
▪مطمئن بودم قلبم از تپش افتاده؛ جریان خون در رگهایم بند آمده بود و نفهمیدم چه کسی موبایل را از دستم قاپید.
▫امیر هنوز چند قدم دورتر بود؛ نگاهش در حدقهای از استرس دودو میزد و نگاه مرتضی و سرِ اسلحه، دقیقاً روی صورت من بود.
▪موبایلم را بالا گرفت؛ بدون اینکه چشم از من بردارد، با یک نیمنگاه پیام شاهرخ را دید و گوشی را سمت امیر کج کرد.
▫با قدمهایی کوتاه جلو آمد و گوشی را گرفت. مرتضی بیصدا با نوک اسلحه اشاره کرد دستهایم را بالا ببرم و با دست دیگر، جیب سمت چپ پالتو را لمس کرد.
▪تنم طوری میلرزید که هر دو دیدند؛ امیر یک لحظه چشمانش را بست و مرتضی دستش را آهسته داخل جیبم کرد.
▫شنود در جیب مقابل بود؛ میدانستم تا ثانیههایی دیگر کارم تمام خواهد شد، از این وحشت کسی در سرم جیغ کشید و شاهرخ دوباره زنگ زد.
▪آهنگ آلارم گوشی مثل یک سمفونی ترسناک در سرم میکوبید و زیر همین موزیک متن، مرتضی چند اسکناس و یک کاغذ مچاله از جیبم بیرون کشید.
▫اسکناسها را همین چند دقیقه پیش امیر داده و شمارهای که روی این کاغذ کوچک، مرد غریبه در جیبم فرو کرده بود؛ فقط یک لحظه روی شماره مکث کرد و دوباره بین دست پهنش، تا زد.
▪کاغذ و اسکناس ها را روی مبل کنارش جا داد و یک قدم طرف جیب دیگر، کج کرد.
▫نفس که نمیکشیدم؛ فقط تخلیۀ وحشت از ریهها بود و او خیره به صورتم، دستش را سمت جیب بعدی بُرد.
▪باز هم به امیر نگاه کردم؛ تماس شاهرخ تمام شده اما شاید دوباره پیام داده بود که نگاهش روی صفحه دقیق شد و همان لحظه انگشت مرتضی، تهِ جیبم را شکار کرد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
⚠️ افشای یک دروغ! 🚫
❌ جملهای که این روزها در بعضی کانالها به مقام رهبری نسبت میدهند:
«این مذاکرات به خیر و صلاح دنیا و آخرت شما نیست» ‼️
🧐 🚫 این جمله کاملاً ساختگی است و در هیچ منبع معتبر و رسمی (حتی سایت رسمی ایشان) وجود ندارد.
یک دروغ ساده است که با عکسهای رنگی سعی میکنند باور کنند! 🎨
🤨 جالب این است که کسانی که این دروغ را پخش میکنند، نام «لثارات» (یعنی خونخواهی حق) را روی پیشانی خود زدهاند!
🛡️ باید بدانیم انقلاب یعنی صداقت
📖 هر کسی که ادعای پیروی از رهبری میکند، باید بداند ، دستور ایشان #صداقت و #امانتداری است.
🔥 استفاده از نام «لثارات» برای دروغپراکنی، توهین به حقیقت و صداقت است.
یادمان باشد: دروغ، هرگز راه به رستگاری نمیبرد.👊
https://eitaa.com/samn910
🚨☝️این جملات رو هم علی الاصول فرمودند و این پوسترهای تولیدی رسانه ی رسمی رهبری است
رهبری تاکید کردند به دشمن #اعتماد نکنید ، نقاط #ضعف رو #برجسته نکنید
✅ #وحدت را حفظ کنید
✅به مسئولین دلسوز سه قوه #اعتماد کنید
🙃❌ولی این قسمت ها دیده نمیشود چون #منفعت یک عده در #دعوا است نه #وحدت.
هر روز به دشمن یا رسانه هایش اعتماد میشود و #لگدی به #وحدت میزنیم و هرکس هم بگوید عزیزان #نکنید میگن رهبری فرمود علی الاصول نظر دیگری دارم!
🤦🏻♂😊 واقعا شما از این جمله ، چنین میفهمید که با استفاده ابزاری از این جمله صد اصول دیگر را #لگد کنید و مردم را نسبت به مسئولین بدبین کنید⁉️
🟡 گوینده آن سخن، تا الان چندین پیام صادر کرده و به صراحت از من و شما خواسته به دشمن #اعتماد نکنیم
#وحدت رو حفظ کنیم
#به مسئولان سه قوه اعتماد کنیم
به #اختلافات #موجه هم دامن نزنیم
نقشه شوم دشمن رو بفهمیم و با او همراهی نکنیم.
⚠️🚨 بارها از مخاطبینم درخواست کردم بروید خودتان سخنان رهبرتان را کامل بخوانید تا هرکسی گزینشی به شما مطلب ارائه نکند...
😕 چرا در رسانه های این عزیزان ، بخش های دیگر پیام های رهبری دیده نمیشود و گویی رهبری از ما خواسته #وحدت رو #نابود کنیم و ۲۴ ساعت به دشمن #اعتماد و به مسئولین #حمله کنیم.
بدانند یا ندانند، ماحصل کنشگری برخی دوستان همین لچن پراکنی و دعواهای مسخره جناحی است.
و با همین دست فرمان خیلی ها را از تجمعات دور کردند
😒❌اگر ناراحت نمیشوند با همین روش های غلط میخواستند مباحثی مثل حجاب را اصلاح کنند و گزینشی و سلیقه ای کنشگری کردند.
نتیجه اش مشخص است
یاعلی...
https://eitaa.com/samn910