📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوچهاردهم
▪یک لحظه هیچچیز حس نکردم؛ نه استرس، نه ترس.. فقط تحقیر! در عمرم کسی اینهمه تحقیرم نکرده بود و دیگر چارهای نداشتم جز تسلیم!
▫در را بستم؛ یعنی فقط من را به ایران برنگردان! ولی تمام وجودم خرد شد و او اشاره کرد راننده حرکت کند؛ یکبار دیگر کاغذ را دستم داد و اینبار اصلاً صمیمی نبود: «چندبار بخون... باید درست اجرا بشه!»
▪نیازی نبود بپرسم؛ میشد حدس بزنم اسپانسر و قرارداد همه بهانه بوده و تا رسیدن به محل همایش، فقط به خودم فحش میدادم چطور نفهمیدم!
▫ماشین در یک کوچۀ فرعی توقف کرد؛ میسی پیاده شد و من وقتی پایین رفتم، جمعیت را دیدم.
▪همه به سمت انتهای خیابان میرفتند؛ با پرچمهای شیر و خورشید و تصاویر پهلوی! خیال میکردم یک همایش جمع و جور در سالن باشد اما گردهمایی در محوطۀ باز مقابل یک ساختمان قدیمی بود.
▫جمعیت آنقدرها هم زیاد نبود اما هیاهوی همین آدمها، جای خالی هر کسی را پُر میکرد.
▪مراسم سکویی به عنوان سِن نداشت؛ تریبون را روی بالاترین پلۀ ورودیِ ساختمان کاشته بودند، چند نفر رو به جمعیت شعار میدادند و بقیه با ریتم آهنگ، کف میزدند: «کینگ رضا پهلوی... کینگ رضا پهلوی...»
▪صدا از باندهای بزرگ روی پلههای سنگی ساختمان پخش میشد، پرچمها در هوا میرقصید و میسی من را کنار کشید: «امشب تو سخنران ویژه مراسم هستی! خیلیا اومدن این دختر جسور رو ببینن! اینکه تو حکومت آیندۀ ایران، چقدر سهم داشته باشی، به همین سخرانی بستگی داره!»
▫باد سرد در بینیام تیر میکشید و با لبهایی که از سرما سِر شده بود، نمیدانستم چطور باید حرف بزنم؛ آنهم مقابل این جمعیت و با اینهمه استرس که بدتر از سرما تا مغز استخوانم، زُقزُق میکرد.
▪برای اولین بار آرزو کردم ایکاش شاهرخ همینحالا اینجا بود؛ تنها آدمی که شاید فقط کمی بیشتر از بقیه میشناختم و همان لحظه موبایل در جیبم لرزید.
▫در همهمۀ خیابان و این موزیک جاز، صدای زنگ چندان واضح نبود؛ حدس میزدم خودش باشد ولی نباید میفهمید چطور گوشۀ رینگ گیر افتادم!
▪حتی نمیخواستم میسی بفهمد؛ دست در جیب، موبایل را قفل کردم تا ملودی زنگ خفه شود و صدایی که از پشت سر شنیدم: «خانم راستین از این طرف لطفاً!»
▫دختر جوانی اشاره کرد دنبالش برویم، میسی زودتر حرکت کرد و من به لکنت افتادم: «الان... باید... حرف بزنم؟» و جوابی که شبیه مهلت مانده تا پایان عمر، تنم را لرزاند: «چند دیقه دیگه!»
▪روی هر پله، دوباره پشیمان میشدم و وقتی رسیدم بالا، یک لجظه سمت جمعیت برگشتم؛ هزار چشم خیره به من بود! مقابل بیشتر از اینها شمشیر زده بودم ولی سخنرانی نه!
▫این حرفها اصلاً از جنس تینا نبود؛ مطمئن بودم همین فیلم امشب در اینترنت منفجر میشود و از ترس فردا، ضربان قلبم به صد رسیده بود.
▪آدمها همه غریبه و بین اینهمه بیگانه، یک لحظه نگاهم سکندری خورد؛ روی چشمش سقوط کرد و او یک قدم خودش را جلوتر کشید...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوپانزدهم
▪پاسخ تماسهایش را نداده بودم اما حالا درست روی سِن من را پیدا کرده بود؛ متن سخرانی دست میسی بود، شاهرخ تلاش میکرد زودتر پای سکو برسد و من دلم زیر و رو شد.
▫اینهمه اضطراب در تنم جا نمیشد؛ گلویم به هم پیچید و سرم را سمت میسی کج کردم: «سرویس کجاس؟...»
▪یک لحظه ترسیدم هر چه در هواپیما خوردم، همینجا بیرون بریزد؛ دست مقابل دهانم گرفتم و صورتم را سمت دیوارهای سنگی ساختمان کج کردم.
▫میسی اصلاً شاهرخ را ندیده بود؛ کلافه از برنامهای که نباید خراب میشد، ابرو در هم کشید و رو به همان دختر جوان، اشاره کرد: «باهاش برو.»
▪جرأت نمیکردم دوباره طرف جمعیت را نگاه کنم؛ مبادا شاهرخ پای پلهها رسیده باشد و میسی تشر زد: «سریع برگرد!»
▫دختر از در باریکی، وارد ساختمان شد و من تقریباً دنبالش میدویدم. نمیدانستم سرویس کجای این راهروی باریک و تاریک است؛ هر چه از در فاصله میگرفتم، صدای موزیک گنگتر میشد ولی تپشهای قلبم کُندتر نمیشد.
▪روبروی یک درِ چوبی ایستاد؛ اشاره کرد سرویس همینجاست و با عجله طول راهرو را برگشت: «خانم راستین زود بیاید... چند دیقه دیگه باید شروع کنید.»
▫بوی تند مواد شوینده حالم را بدتر به هم میزد. سراسیمه در را باز کردم؛ دیوارِ روبرو، ردیف شیرهای روشویی بود و به اولین شیری که دستم رسید، وزنم را رها کردم.
▪به صورتم آب میزدم بلکه وحشت از سرم بپرد ولی با هر مشت آب، یک سناریوی ترسناک در ذهنم میپاشید.
▫میترسیدم شاهرخ امشب را جهنم کند، از همین ترس حالم بدتر به هم خورد و صدایی از پشت، در گوشم شکست.
▪در آینه دیدم دستگیره پایین آمد؛ وحشتزده چرخیدم، در با صدای کشداری فقط چند سانتیمتر باز شد و من بیهوا صدا زدم: «شاهرخ...؟»
▫احتمالاً آمده بود تا جواب تمام پیامهای بیپاسخ را بگیرد. فقط به این فکر میکردم چطور آرامَش کنم تا این نمایش، بیسروصدا تمام شود.
▪پاورچین سمت در میرفتم ولی یک لحظه قدمهایم قفل کرد؛ از اینکه کسی جز او پشت در باشد، قلبم هم ایستاد و همان لحظه در باز شد.
▫قامتش بین چهارچوب قرار گرفت و نفس من از ترس بند آمد؛ باورم نمیشد تا تورنتو تعقیبم کرده باشد، با دستی که هنوز باندپیچی بود، نفسش بریده و در این سرما، عرق تا روی خط ریشش رسیده بود.
▪همان چند قدمی که جلو رفته بودم، پس کشیدم ولی هیچ راه فراری نبود؛ پشتم به سرامیک روشویی خورد و او بیصدا نفس زد: «فقط چند دیقه وقت داریم... اگه الان با من نیای، دیگه نمیتونم برات کاری کنم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشانزدهم
▪نگاهش مثل طنابِ دار، دور گردنم محکم شد؛ نمیشد نفس بکشم، مطمئن نبودم حتی اگر جیغ بکشم کسی بشنود و لحن او بدتر از تن من میلرزید: «میخوان کارو همینجا تموم کنن...»
▫انگار کَر شده بودم؛ حرکت لبهایش را میدیدم ولی نمیفهمیدم چه میگوید.
▪میدانستم اسلحه دارد؛ میترسیدم همین حالا خلاصم کند، نگاهم فقط به دستش بود که کِی سمت کمرش میکشد و او مثل یک سایه سمتم آمد.
▫پشتم را به سرامیک روشویی فشار میدادم بلکه همینجا دفن شوم ولی این مسیر بنبست بود؛ اینجا دقیقاً تهِ خط بود و او خیره به صورتم، نجوا کرد: «اگه میخوای هر دو مون زنده بمونیم، فقط سر و صدا نکن...»
▪شمشیرباز بودم نه بوکسور ولی وحشت تا ساعد دست راستم رعشه کشید و نفهمیدم چطور مشتم سمت صورتش پرت شد.
▫حس کردم گونهاش زیر مهرههای انگشتم شکست؛ نتوانست سر و گردنش را کنترل کند و من انگار برای زنده ماندن، باید او را میکشتم!
▪همان یک قدمی که به طرف عقب تلوتلو خورد، حمله کردم و مشت بعدی را با دست چپ زدم ولی این یکی به صورتش نرسید.
▫مچم را بین انگشتانش گرفته و طوری فشار میداد که درد تا سرشانهام کشید و فریاد او در گلو خفه شد: «دیوونه اون بیرون میخوان ترورت کنن!»
▪با همین قفلی که انگشتانش به مچ دستم زده بود، تنم را چرخاند و درست پشت سرم ایستاد؛ هر دو دستم را از روی آستین پالتو غلاف کرد، سمتِ در هلم داد و نفس داغش زیر گوشم خط انداخت: «راه بیفت...»
▫چشمم به درِ چوبی سرویس بود؛ به خدایی که هرگز اعتقاد نداشتم، التماس میکردم یکی برسد و همان لحظه صدای پای کسی را شنیدم که به در نزدیک میشد.
▪در جا ایستادم؛ شاید هم او فهمید کارش تا ثانیههایی دیگر تمام خواهد شد، از پشت سر شنیدم ذکری گفت و مقابل چشمم در باز شد.
▫نفس در سینهام ورم کرده بود تا جیغ بزنم، لبۀ بارانی مشکیاش را دیدم و درِ چوبی درست از روی صورت استخوانیاش کنار رفت.
▪آمده بود تا چند لحظه تنها با تینا صحبت کند اما هر دو دست من از پشت، بین انگشتان این مرد گیر افتاده بود؛ نگاه شاهرخ آتش گرفت و طوری خون در صورتش پاشید که انگار شاهرگش را زدند.
▫دستهای امیر شُل شد، نبض نفسهایش را زیر گوشم میشنیدم و شاهرخ عربده کشید: «همینجا مثِ سگ میکُشمت...» ولی قبل از اینکه حتی یک قدم بردارد، صدایی در سرم منفجر شد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
23.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💗 برای طلوع خورشید
🎥 قرائت کامل زیارت آلیاسین به همراه بیانات و ذکر حضرت آیتالله خامنهای از فرازهای آن
✏️ رهبرشهید : یاد امام زمان نشاندهندهی این است که خورشید طلوع خواهد کرد، روز خواهد آمد.
🔅 مذهب شیعه؛ آخرین سنگر انسان
👈🏻 وقتی بسیاری از مکاتب بشری، طوق بردگی شیاطین را بر گردن خود پذیرفتهاند، شیعه هنوز ایستاده است؛ ایستاده در برابر فرعون زمان، در برابر صهیونیزم جهانی.
#سلامت_معنوی
#تشیع
https://eitaa.com/samn910
پاسخ سردار سیدمجید موسوی به زوج جوانی که حلقهٔ ازدواجشان را به رزمندگان هوافضای سپاه هدیه کردند
🔹فرمانده نیروی هوافضای سپاه در پاسخ به زوج جوانی که حلقهٔ ازدواجشان را به رزمندگان این نیرو هدیه کردند، نوشت: برای بنده و همرزمانم در نیروی هوافضا جای بسی افتخار است که جانفدای ملت بزرگ و عزتمندی هستیم که همچون شما گرامیان را در دل خود جا داده است.
🔹هدیهٔ شما برکت و مایهٔ ریزش لطف الهی در بدنهٔ سازمان ما و انشاءالله موجب خیر در زندگی مؤمنانه و انقلابی شما شود. ممنون لطف شما هستم.
https://eitaa.com/samn910
♥️ امام حسن مجتبی علیهالسّلام:
⬅️ تنها چيزى كه در اين دنياى فانى، باقى میماند قرآن است، پس قرآن را پيشوا و امام خود قرار دهيد، تا به راه راست و مستقيم هدايت شويد. همانا نزديکترين مردم به قرآن كسانى هستند كه بدان عمل كنند، گرچه به ظاهر، (آيات) آن را حفظ نكرده باشند؛ و دورترين افراد از قرآن، كسانى هستند كه به دستورات آن عمل نكنند، گرچه قارى و خواننده آن باشند.
📚 ارشاد القلوب، ص ١٠٢
🌱ختم امروز را به نیتتعجیل در ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه میخوانیم
با کلیک روی کلید زیر، "یه آیه" بخون و ختم قرآن جمعی رو کامل کن.🤝
یه آیه
استودیو غزلغرق باران.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
🎶 #نماهنگ_صوتی
👌🏼(فوق العاده احساسی)
غرق بارانم...
✍🏼شاعر: اکرم هاشمی سجزیی
دوباره میرسد از راه نیمۀ رمضان...
بگو که در شب شعرت، به بیت مهمانم
نگاه کن به افقهای دوردستِ وطن...
قوی و زنده به عشق است، خاکِ ایرانم
🔻تهیه شده در :
استودیو غزل
https://eitaa.com/samn910