eitaa logo
صبح نزدیک
94 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
86 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت صدوچهاردهم ▪یک لحظه هیچ‌چیز حس نکردم؛ نه استرس، نه ترس.. فقط تحقیر! در عمرم کسی اینهمه تحقیرم نکرده بود و دیگر چاره‌ای نداشتم جز تسلیم! ▫در را بستم؛ یعنی فقط من را به ایران برنگردان! ولی تمام وجودم خرد شد و او اشاره کرد راننده حرکت کند؛ یک‌بار دیگر کاغذ را دستم داد و این‌بار اصلاً صمیمی نبود: «چندبار بخون... باید درست اجرا بشه!» ▪نیازی نبود بپرسم؛ می‌شد حدس بزنم اسپانسر و قرارداد همه بهانه بوده و تا رسیدن به محل همایش، فقط به خودم فحش می‌دادم چطور نفهمیدم! ▫ماشین در یک کوچۀ فرعی توقف کرد؛ میسی پیاده شد و من وقتی پایین رفتم، جمعیت را دیدم. ▪همه به سمت انتهای خیابان می‌رفتند؛ با پرچم‌های شیر و خورشید و تصاویر پهلوی! خیال می‌کردم یک همایش جمع و جور در سالن باشد اما گردهمایی در محوطۀ باز مقابل یک ساختمان قدیمی بود. ▫جمعیت آن‌قدرها هم زیاد نبود اما هیاهوی همین آدم‌ها، جای خالی هر کسی را پُر می‌کرد. ▪مراسم سکویی به عنوان سِن نداشت؛ تریبون را روی بالاترین پلۀ ورودیِ ساختمان کاشته بودند، چند نفر رو به جمعیت شعار می‌دادند و بقیه با ریتم آهنگ، کف می‌زدند: «کینگ رضا پهلوی... کینگ رضا پهلوی...» ▪صدا از باند‌های بزرگ روی پله‌های سنگی ساختمان پخش می‌شد، پرچم‌ها در هوا می‌رقصید و میسی من را کنار کشید: «امشب تو سخنران ویژه مراسم هستی! خیلیا اومدن این دختر جسور رو ببینن! اینکه تو حکومت آیندۀ ایران، چقدر سهم داشته باشی، به همین سخرانی بستگی داره!» ▫باد سرد در بینی‌ام تیر می‌کشید و با لب‌هایی که از سرما سِر شده بود، نمی‌دانستم چطور باید حرف بزنم؛ آن‌هم مقابل این جمعیت و با اینهمه استرس که بدتر از سرما تا مغز استخوانم، زُق‌زُق می‌کرد. ▪برای اولین بار آرزو کردم ای‌کاش شاهرخ همین‌حالا اینجا بود؛ تنها آدمی که شاید فقط کمی بیشتر از بقیه می‌شناختم و همان لحظه موبایل در جیبم لرزید. ▫در همهمۀ خیابان و این موزیک جاز، صدای زنگ چندان واضح نبود؛ حدس می‌زدم خودش باشد ولی نباید می‌فهمید چطور گوشۀ رینگ گیر افتادم! ▪حتی نمی‌خواستم میسی بفهمد؛ دست در جیب، موبایل را قفل کردم تا ملودی زنگ خفه شود و صدایی که از پشت سر شنیدم: «خانم راستین از این طرف لطفاً!» ▫دختر جوانی اشاره کرد دنبالش برویم، میسی زودتر حرکت کرد و من به لکنت افتادم: «الان... باید... حرف بزنم؟» و جوابی که شبیه مهلت مانده تا پایان عمر، تنم را لرزاند: «چند دیقه دیگه!» ▪روی هر پله، دوباره پشیمان می‌‌شدم و وقتی رسیدم بالا، یک لجظه سمت جمعیت برگشتم؛ هزار چشم خیره به من بود! مقابل بیشتر از این‌ها شمشیر زده بودم ولی سخنرانی نه! ▫این حرف‌ها اصلاً از جنس تینا نبود؛ مطمئن بودم همین فیلم امشب در اینترنت منفجر می‌شود و از ترس فردا، ضربان قلبم به صد رسیده بود. ▪آدم‌ها همه غریبه و بین اینهمه بیگانه، یک لحظه نگاهم سکندری خورد؛ روی چشمش سقوط کرد و او یک قدم خودش را جلوتر کشید... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوپانزدهم ▪پاسخ تماس‌هایش را نداده بودم اما حالا درست روی سِن من را پیدا کرده بود؛ متن سخرانی دست میسی بود، شاهرخ تلاش می‌کرد زودتر پای سکو برسد و من دلم زیر و رو شد. ▫اینهمه اضطراب در تنم جا نمی‌شد؛ گلویم به هم پیچید و سرم را سمت میسی کج کردم: «سرویس کجاس؟...» ▪یک لحظه ترسیدم هر چه در هواپیما خوردم، همین‌جا بیرون بریزد؛ دست مقابل دهانم گرفتم و صورتم را سمت دیوارهای سنگی ساختمان کج کردم. ▫میسی اصلاً شاهرخ را ندیده بود؛ کلافه از برنامه‌ای که نباید خراب می‌شد، ابرو در هم کشید و رو به همان دختر جوان، اشاره کرد: «باهاش برو.» ▪جرأت نمی‌کردم دوباره طرف جمعیت را نگاه کنم؛ مبادا شاهرخ پای پله‌ها رسیده باشد و میسی تشر زد: «سریع برگرد!» ▫دختر از در باریکی، وارد ساختمان شد و من تقریباً دنبالش می‌دویدم. نمی‌دانستم سرویس کجای این راهروی باریک و تاریک است؛ هر چه از در فاصله می‌گرفتم، صدای موزیک گنگ‌تر می‌شد ولی تپش‌های قلبم کُندتر نمی‌شد. ▪روبروی یک درِ چوبی ایستاد؛ اشاره کرد سرویس همینجاست و با عجله طول راهرو را برگشت: «خانم راستین زود بیاید... چند دیقه دیگه باید شروع کنید.» ▫بوی تند مواد شوینده حالم را بدتر به هم می‌زد. سراسیمه در را باز کردم؛ دیوارِ روبرو، ردیف شیرهای روشویی بود و به اولین شیری که دستم رسید، وزنم را رها کردم. ▪به صورتم آب می‌زدم بلکه وحشت از سرم بپرد ولی با هر مشت آب، یک سناریوی ترسناک در ذهنم می‌پاشید. ▫می‌ترسیدم شاهرخ امشب را جهنم کند، از همین ترس حالم بدتر به هم خورد و صدایی از پشت، در گوشم شکست. ▪در آینه دیدم دستگیره پایین آمد؛ وحشتزده چرخیدم، در با صدای کش‌داری فقط چند سانتی‌متر باز شد و من بی‌هوا صدا زدم: «شاهرخ...؟» ▫احتمالاً آمده بود تا جواب تمام پیام‌های بی‌پاسخ را بگیرد. فقط به این فکر می‌کردم چطور آرامَش کنم تا این نمایش، بی‌سروصدا تمام شود. ▪پاورچین سمت در می‌رفتم ولی یک لحظه قدم‌هایم قفل کرد؛ از اینکه کسی جز او پشت در باشد، قلبم هم ایستاد و همان لحظه در باز شد. ▫قامتش بین چهارچوب قرار گرفت و نفس من از ترس بند آمد؛ باورم نمی‌شد تا تورنتو تعقیبم کرده باشد، با دستی که هنوز باندپیچی بود، نفسش بریده و در این سرما، عرق تا روی خط ریشش رسیده بود. ▪همان چند قدمی که جلو رفته بودم، پس کشیدم ولی هیچ راه فراری نبود؛ پشتم به سرامیک روشویی خورد و او بی‌صدا نفس زد: «فقط چند دیقه وقت داریم... اگه الان با من نیای، دیگه نمی‌تونم برات کاری کنم...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوشانزدهم ▪نگاهش مثل طنابِ دار، دور گردنم محکم شد؛ نمی‌شد نفس بکشم، مطمئن نبودم حتی اگر جیغ بکشم کسی بشنود و لحن او بدتر از تن من می‌لرزید: «می‌خوان کارو همینجا تموم کنن...» ▫انگار کَر شده بودم؛ حرکت لب‌هایش را می‌دیدم ولی نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. ▪می‌دانستم اسلحه دارد؛ می‌ترسیدم همین حالا خلاصم کند، نگاهم فقط به دستش بود که کِی سمت کمرش می‌کشد و او مثل یک سایه سمتم آمد. ▫پشتم را به سرامیک روشویی فشار می‌دادم بلکه همین‌جا دفن شوم ولی این مسیر بن‌بست بود؛ اینجا دقیقاً تهِ خط بود و او خیره به صورتم، نجوا کرد: «اگه می‌خوای هر دو مون زنده بمونیم، فقط سر و صدا نکن...» ▪شمشیرباز بودم نه بوکسور ولی وحشت تا ساعد دست راستم رعشه کشید و نفهمیدم چطور مشتم سمت صورتش پرت شد. ▫حس کردم گونه‌اش زیر مهره‌های انگشتم شکست؛ نتوانست سر و گردنش را کنترل کند و من انگار برای زنده ماندن، باید او را می‌کشتم! ▪همان یک قدمی که به طرف عقب تلوتلو خورد، حمله کردم و مشت بعدی را با دست چپ زدم ولی این یکی به صورتش نرسید. ▫مچم را بین انگشتانش گرفته و طوری فشار می‌داد که درد تا سرشانه‌ام کشید و فریاد او در گلو خفه شد: «دیوونه اون بیرون می‌خوان ترورت کنن!» ▪با همین قفلی که انگشتانش به مچ دستم زده بود، تنم را چرخاند و درست پشت سرم ایستاد؛ هر دو دستم را از روی آستین پالتو غلاف کرد، سمتِ در هلم داد و نفس داغش زیر گوشم خط انداخت: «راه بیفت...» ▫چشمم به درِ چوبی سرویس بود؛ به خدایی که هرگز اعتقاد نداشتم، التماس می‌کردم یکی برسد و همان لحظه صدای پای کسی را شنیدم که به در نزدیک می‌شد. ▪در جا ایستادم؛ شاید هم او فهمید کارش تا ثانیه‌هایی دیگر تمام خواهد شد، از پشت سر شنیدم ذکری گفت و مقابل چشمم در باز شد. ▫نفس در سینه‌ام ورم کرده بود تا جیغ بزنم، لبۀ بارانی مشکی‌اش را دیدم و درِ چوبی درست از روی صورت استخوانی‌اش کنار رفت. ▪آمده بود تا چند لحظه تنها با تینا صحبت کند اما هر دو دست من از پشت، بین انگشتان این مرد گیر افتاده بود؛ نگاه شاهرخ آتش گرفت و طوری خون در صورتش پاشید که انگار شاهرگش را زدند. ▫دست‌های امیر شُل شد، نبض نفس‌هایش را زیر گوشم می‌شنیدم و شاهرخ عربده کشید: «همینجا مثِ سگ می‌کُشمت...» ولی قبل از اینکه حتی یک قدم بردارد، صدایی در سرم منفجر شد... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد