♥️ امام حسن مجتبی علیهالسّلام:
⬅️ تنها چيزى كه در اين دنياى فانى، باقى میماند قرآن است، پس قرآن را پيشوا و امام خود قرار دهيد، تا به راه راست و مستقيم هدايت شويد. همانا نزديکترين مردم به قرآن كسانى هستند كه بدان عمل كنند، گرچه به ظاهر، (آيات) آن را حفظ نكرده باشند؛ و دورترين افراد از قرآن، كسانى هستند كه به دستورات آن عمل نكنند، گرچه قارى و خواننده آن باشند.
📚 ارشاد القلوب، ص ١٠٢
🌱ختم امروز را به نیتتعجیل در ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه میخوانیم
با کلیک روی کلید زیر، "یه آیه" بخون و ختم قرآن جمعی رو کامل کن.🤝
یه آیه
استودیو غزلغرق باران.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
🎶 #نماهنگ_صوتی
👌🏼(فوق العاده احساسی)
غرق بارانم...
✍🏼شاعر: اکرم هاشمی سجزیی
دوباره میرسد از راه نیمۀ رمضان...
بگو که در شب شعرت، به بیت مهمانم
نگاه کن به افقهای دوردستِ وطن...
قوی و زنده به عشق است، خاکِ ایرانم
🔻تهیه شده در :
استودیو غزل
https://eitaa.com/samn910
#راستیآزمایی
🟠 تلاش معاون پزشکیان برای بازگرداندن «رقاصههای لسآنجلسی» به کشور
❌ نتیجه بررسی : نادرست
▫️کانال تلگرامی «راه دیالمه» با انتشار برشی از گفتوگوی عبدالکریم حسینزاده (معاون رئیسجمهور) مدعی شده که وی به دنبال «بازگرداندن رقاصههای لسآنجلسی» است؛ ادعایی که ناشی از یک اشتباه و خلط دو شخصیت کاملاً متفاوت است.
▫️در مصاحبه اصلی، حسینزاده در پاسخ به سؤالی درباره پروندههای سیاسی و قتلهای زنجیرهای دهه هفتاد، از «پرستو فروهر» (فرزند داریوش و پروانه فروهر، هنرمند و کنشگر سیاسی مقیم آلمان) و حق قانونی او برای رفتوآمد به ایران سخن میگوید.
▫️کانال مذکور به دلیل تشابه نام خانوادگی، «پرستو فروهر» را با «لیلا فروهر» (خواننده مقیم لسآنجلس) اشتباه گرفته و با اتکا به همین خطای محتوایی، عبارت «رقاصههای لسآنجلسی» را به معاون رئیسجمهور منتسب کرده است.
▫️حسینزاده در این مصاحبه هیچ اشارهای به خوانندگان یا چهرههای لسآنجلسی نداشته و موضوع صرفاً تردد قانونی یک شهروند و فعال سیاسی بوده است؛ بنابراین ادعای مطرحشده توسط این کانال نادرست است.
https://eitaa.com/samn910
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🩺خاکشیر؛ هم اسهال رو درمان میکنه، هم یبوست!
https://eitaa.com/samn910
⛔️شبهه👇👇
گوساله پرستی هم با موسی هماهنگه ؟؟
📌پاسخ به شبهه👇👇
🚨⚠️اگر سخن رهبر انقلاب درباره سامری و گوسالهاش نیاز به تفسیر داشته باشد، دست کم همه اهلِ علم و همه اهلِ اطلاع حق دارند این کلام را تفسیر کنند
❌ شما نمیتوانید ادعا کنید که فقط تفسیر شما درست است.❌
✅ برای رسیدن به معنا و مقصود هر کلامی، باید #زمان و #مکان صدور آن کلام و نیز #سیاق کلام در نظر گرفته شود.
👈 این پیام رهبر انقلاب
👈👈فردای اعلام #آتشبس توسط شورای عالی امنیت ملی و شروع مذاکرات با آمریکا صادر شد.
👈 همچنین #سیاق پیام، سرتاسر خبر از #موفقیت و #پیروزی ملّت ایران بر دشمن است.
👈 بنابراین، اگر سامری امّت، دعوتکنندگان به آتشبس و مذاکره باشند، چرا فردای تصویب آتشبس، رهبری باید بگوید مردم بر سامری پیروز شدند؟!‼️⁉️
👈👈 اگر «مذاکره» همان «گوساله» است، رهبری باید میفرمود: «ما فریب سامری را خوردیم و سامری بر ما پیروز شد!»⁉️
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفدهم
▪یک لحظه هیچچیز نفهمیدم؛ امیر مچ هر دو دستم را محکمتر گرفت، شاهرخ روی زمین افتاد و جیغ من در گلو شکست.
▫قدمهایم سمت شاهرخ میدوید و امیر از پشت دستم را میکشید؛ روی سرامیک سفید، خیسی خون را میدیدم، صدای شلیک بعدی را شنیدم و فریاد امیر: «سرت رو بیار پایین...»
▪گلوله درست کنار سرم، به چهارچوب فلزیِ در خورد و نگاه من روی تن شاهرخ مُرد؛ امیر مرا دنبال خودش میکشید و من ضجه میزدم باید بمانم...
▫قد بلندش لای بارانی مشکی پیچیده؛ خط خونش روی سرامیک میدوید و فقط یک سانتیمتر گونهاش از زمین جدا شد.
▪پلکهایش سنگین بود، نگاهش دنبالم زمین خورد و من دست و پا میزدم ولی حریف قدرت این مرد نمیشدم.
▫هیاهوی طبل و آهنگ و شعار، صدای مجری که با هیجان وعده میداد: «تا لحظاتی دیگر، تینا راستین اینجا کنار ما خواهد بود!» ، سایهای که پشت یکی از پنجرههای راهرو تکان خورد و سومین شلیک، گوشم را کَر کرد.
▪امیر طوری دستم را پایین کشید که حس کردم آرنجم پیچ خورد؛ تنم را با خودش روی زمین کوبید، تمام استخوانهایم از درد خُرد شد و باز هم نگاهم فقط پیش شاهرخ بود.
▫کف هر دو دست را روی زمین فشار میداد؛ تلاش میکرد خودش را از زمین بکَند ولی نمیشد؛ لبهایش تکان میخورد تا حرفی بزند ولی این یکی هم نمیشد!
▪امیر سینهخیز خودش را جلو میکشید و من تسلیم مرگی که دنبالم میدوید، نمیشد مقاومت کنم.
▫هر بار تقلّا میکردم بلند شوم، به هر جای پالتو دستش میرسید، چنگ میزد و داد میکشید: «بخواب رو زمین...»
▪مثل یک جنازه، دنبالش کشیده میشدم و نگاهم از کف زمین هنوز دنبال شاهرخ بود ولی دیگر ندیدمش...
▫نمیفهمیدم از خم کدام راهرو پیچید و از چه دری بیرون رفت تا لحظهای که هوای سرد به صورتم سیلی زد و همهچیز متوقف شد؛ هم قدمهای امیر، هم کشیدن من روی زمین، هم نگاهی که دیگر شاهرخ را جایی پیدا نمیکرد.
▪کنار کوچهای باریک، پشت ساختمان روی زمین افتاده بودم؛ صدای موسیقی و شعارها اصلاً واضح نبود و او نفسنفس میزد: «بلند شو...»
▫شاید از در پشتی فرار کرده بود و دیگر رمقی برای کشیدنِ من نداشت. روبرویم سرِ زانو نشست؛ در تاریکی کوچه، نگاهش پُر از خرده شیشه بود و لحنش خش داشت: «اونجا کمین کرده بودن واسه زدنت...»
▪شلیک گلولهها را شنیده و سایۀ پشت پنجره را دیده بودم ولی قلبم جایی پشت دیوارهای سنگی و سیاه این ساختمان گم شده بود.
▫به جان کندن، خودم را از کف خیابان جمع کردم؛ تکیه به دیوار، تمام تنم از ترس میلرزید و با زبانی که لال شده بود، لب زدم: «شاهرخ...»
▪صورتش از عرق خیسِ خیس بود؛ انقدر تنم را با هر دو دست کشیده بود که باند دستش باز شده، انگشت بریدهاش پیدا بود و نفسش بدتر برید: «دیگه نمیشه برگردیم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهجدهم
▪باید همین حالا برمیگشتم... شاهرخ گلولۀ اول را به جای من خورده و در همین ساختمان لعنتی جا مانده بود...
▫مطمئن نبودم هنوز نفس بکشد ولی اگر فقط یک نفس برای زندگی فرصت داشتم باید همان نفس را خرج زنده ماندنِ او میکردم.
▪درست نمیشنیدم امیر چه میگوید... اصلاً دلم قرص نبود حقیقت را بگوید... فقط باید برمیرفتم و به تن سرد دیوار چنگ زدم.
▫نگاهش حیران بود؛ دور خودش میچرخید مبادا کسی برسد و من دست به دیوار خودم را میکشیدم.
▪نمیدانستم کجا ولی حتماً چند قدم جلوتر درِ دوم ساختمان بود و دست او سدّ راهم شد. کف دستش به دیوار چسبید؛ ساعدش مثل میله مسیرم را بست، نگاهش تا تِه چشمم رفت و به جای هر چه گلوله نخورده بودم، با چند کلمه نفسم را گرفت: «زنده باشه یا مرده... تو کاری نمیتونی بکنی...»
▫قلبم از قفسۀ سینه کنده شد؛ دست روی آستین کاپشنش انداختم و پایین کشیدم؛ یعنی از سرِ راهم کنار برو! ولی دستش را محکمتر به دیوار گرفت و فریادش بین دندانها خُرد شد: «اون تکتیرانداز هنوز منتظرته!»
▪گلولههایی که همین چند دقیقه پیش از کنارم رد شده بود، سرم را سوراخ کرد و او از هر چه نفهمیده بودم، گذشت: «هر کاری کردم که زنده بمونی...»
▫نمیفهمید همین حالا دارم میمیرم! نبضم را هیچجا در تنم حس نمیکردم؛ جریان خون در رگهایم بند آمده بود و تا خواستم یک قدم جلوتر بروم، صدایش شکست: «فکر میکنی من نمیفهمم از دست دادن چه دردی داره؟»
▪یک لحظه همه چیز ایستاد؛ نفسهای من، تپشهای قلبم، حتی دنیا... از دست دادن؟!... یعنی قرار بود پایانش این باشد؟...
▫زیر قدمهایم خالی شد، با هر دو دست دیوار را گرفتم تا زمین نخورم ولی این دردی که در سر و قفسۀ سینه نعره میکشید، نالههای قبل از مرگ بود.
▪سرانگشتم روی دیوار گِزگِز میکرد؛ هر چه میخواستم روی پا بمانم، بدتر بدنم سُست میشد و در تنگنایی از ترس و درد، وزن تمام دیوارها روی سرم سقوط کرد.
▫نفهمیدم افتادم یا هنوز روی زانو بودم ولی فشار زمین را زیر تنم حس میکردم، فریادهای امیر گنگ بود و صورتش در تاریکی نگاهم گم شد؛ انگار کسی در قبرم چالم میکرد و چند ثانیه بعد همهچیز تمام شد؛ سیاهی، سکوت مطلق و سرما...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدونوزدهم
▪اگر مرده بودم، چرا این سرما دست از سرم برنمیداشت؟! چرا تمام استخوانهایم اینقدر بد درد میکرد؟!
▫بیحرکت بودم ولی درد در مهرههای گردنم تکان میخورد؛ بدنم مثل یه تکه چوب، خشکِ خشک بود و صدایی شبیه آژیر، پلکم را پاره کرد.
▪صورتم روی سردی شیشه مانده، انگار تنم را به جایی دوخته بودند و به زحمت میشد تکان بخورم.
▫کنج ماشین در خودم مچاله بودم؛ نور آبی و قرمز، روی صورتم میپرید. آژیر ماشین پلیس در گوشم ضربه میزد و من هیچچیز یادم نبود ولی نمیدانستم چرا از همهچیز میترسم.
▪از وحشت اینکه در ماشین پلیس گیر افتادم، دستم به دستگیره چسبید؛ کمرم را از صندلی کندم و دیدم یک مرد سیاهپوست پشت فرمان نشسته است.
▫یونیفرم پلیس تنش نبود؛ با سبز شدن چراغ، گاز داد و آژیرِ پلیس در گوشم گم شد.
▪ماشین پلیس هنوز همانجا کنار خیابان ایستاده بود، ما دورتر میشدیم و نگاه من پشت شیشه از وحشت مخفی شده بود مبادا کسی تینا را ببیند.
▫اصلاً من کجا بودم؟! چرا سرم انقدر خالی بود؟! چرا حتی یادم نبود چطور سوار این ماشین شدم؟!
▪جای هر تار مو، یک سوزن در پوست سرم نوک میزد؛ تمام تنم لمس بود و نگاهم بیرمق چرخید تا بلاخره او را دیدم و هر چه یادم رفته بود، روی ذهنم خراب شد.
▫عقب ماشین کنارم نشسته، نگاهش از شیشه به خیسی خیابان بود؛ آرنجش را لب پنجره تکیه داده، با کف دست، پیشانیاش را گرفته بود و سؤالی که از بین لبهایم فرار کرد: «منو کجا میبری؟»
▪صدایم به قدری ضعیف بود که خیال کردم نشنید ولی انگار از خواب پریده باشد، نگاهش سمتم پرت شد.
▫دستم هنوز روی دستگیره بود، نمیشد نفسنفس نزنم و او نجوا کرد: «نترس...»
▪مگر میشد نترسم؟! مگر میتوانستم به این مرد اطمینان کنم؟! نگاهم از صورتش رد شد و روی تمام شیشههای ماشین گشت بلکه فقط یک راه فرار پیدا شود.
▫باید همین حالا پیاده میشدم، باید شاهرخ را پیدا میکردم و همان لحظه ماشین، پشت چراغ قرمز بعدی ایستاد.
▪دستگیره را کشیدم، راننده متعجب سمتم چرخید و هنوز چند سانتیمتر در باز نشده، امیر در را از داخل به هم کوبید.
▫ساعدش را مماس لباسم رد کرده بود، دستش هنوز روی دستگیره و درست روبروی صورتم بیصدا تشر زد: «از هر کی میترسی، از من نترس...»
▪راننده با حالتی گیج سمت فرمان برگشت؛ امیر در را از داخل قفل کرد و زیر گوشم هشدار داد: «اینجا ایران نیس... بذار زنده بمونیم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
حسین حقیقی دعای عهد (1).mp3
زمان:
حجم:
15.6M
تجدید بیعت روزانه با امام زمان ارواحنا فداه
دعای عهد با صدای حسین حقیقی