eitaa logo
صبح نزدیک
94 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
86 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت صدوهفدهم ▪یک لحظه هیچ‌چیز نفهمیدم؛ امیر مچ هر دو دستم را محکم‌تر گرفت، شاهرخ روی زمین افتاد و جیغ من در گلو شکست. ▫قدم‌هایم سمت شاهرخ می‌دوید و امیر از پشت دستم را می‌کشید؛ روی سرامیک سفید، خیسی خون را می‌دیدم، صدای شلیک بعدی را شنیدم و فریاد امیر: «سرت رو بیار پایین...» ▪گلوله درست کنار سرم، به چهارچوب فلزیِ در خورد و نگاه من روی تن شاهرخ مُرد؛ امیر مرا دنبال خودش می‌کشید و من ضجه می‌زدم باید بمانم... ▫قد بلندش لای بارانی مشکی پیچیده؛ خط خونش روی سرامیک می‌دوید و فقط یک سانتی‌متر گونه‌اش از زمین جدا شد. ▪پلک‌هایش سنگین بود، نگاهش دنبالم زمین خورد و من دست و پا می‌زدم ولی حریف قدرت این مرد نمی‌شدم. ▫هیاهوی طبل و آهنگ و شعار، صدای مجری که با هیجان وعده می‌داد: «تا لحظاتی دیگر، تینا راستین اینجا کنار ما خواهد بود!» ، سایه‌ای که پشت یکی از پنجره‌های راهرو تکان خورد و سومین شلیک، گوشم را کَر کرد. ▪امیر طوری دستم را پایین کشید که حس کردم آرنجم پیچ خورد؛ تنم را با خودش روی زمین کوبید، تمام استخوان‌هایم از درد خُرد شد و باز هم نگاهم فقط پیش شاهرخ بود. ▫کف هر دو دست را روی زمین فشار می‌داد؛ تلاش می‌کرد خودش را از زمین بکَند ولی نمی‌شد؛ لب‌هایش تکان می‌خورد تا حرفی بزند ولی این یکی هم نمی‌شد! ▪امیر سینه‌خیز خودش را جلو می‌کشید و من تسلیم مرگی که دنبالم می‌دوید، نمی‌شد مقاومت کنم. ▫هر بار تقلّا می‌کردم بلند شوم، به هر جای پالتو دستش می‌رسید، چنگ می‌زد و داد می‌کشید: «بخواب رو زمین...» ▪مثل یک جنازه، دنبالش کشیده می‌شدم و نگاهم از کف زمین هنوز دنبال شاهرخ بود ولی دیگر ندیدمش... ▫نمی‌فهمیدم از خم کدام راهرو پیچید و از چه دری بیرون رفت تا لحظه‌ای که هوای سرد به صورتم سیلی زد و همه‌چیز متوقف شد؛ هم قدم‌های امیر، هم کشیدن من روی زمین، هم نگاهی که دیگر شاهرخ را جایی پیدا نمی‌کرد. ▪کنار کوچه‌ای باریک، پشت ساختمان روی زمین افتاده بودم؛ صدای موسیقی و شعارها اصلاً واضح نبود و او نفس‌نفس می‌زد: «بلند شو...» ▫شاید از در پشتی فرار کرده بود و دیگر رمقی برای کشیدنِ من نداشت. روبرویم سرِ زانو نشست؛ در تاریکی کوچه، نگاهش پُر از خرده شیشه بود و لحنش خش داشت: «اونجا کمین کرده بودن واسه زدنت...» ▪شلیک گلوله‌ها را شنیده و سایۀ پشت پنجره را دیده بودم ولی قلبم جایی پشت دیوارهای سنگی و سیاه این ساختمان گم شده بود. ▫به جان کندن، خودم را از کف خیابان جمع کردم؛ تکیه به دیوار، تمام تنم از ترس می‌لرزید و با زبانی که لال شده بود، لب زدم: «شاهرخ...» ▪صورتش از عرق خیسِ خیس بود؛ انقدر تنم را با هر دو دست کشیده بود که باند دستش باز شده، انگشت بریده‌اش پیدا بود و نفسش بدتر برید: «دیگه نمیشه برگردیم...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوهجدهم ▪باید همین حالا برمی‌گشتم... شاهرخ گلولۀ اول را به جای من خورده و در همین ساختمان لعنتی جا مانده بود... ▫مطمئن نبودم هنوز نفس بکشد ولی اگر فقط یک نفس برای زندگی فرصت داشتم باید همان نفس را خرج زنده ماندنِ او می‌کردم. ▪درست نمی‌شنیدم امیر چه می‌گوید... اصلاً دلم قرص نبود حقیقت را بگوید... فقط باید برمی‌رفتم و به تن سرد دیوار چنگ زدم. ▫نگاهش حیران بود؛ دور خودش می‌چرخید مبادا کسی برسد و من دست به دیوار خودم را می‌کشیدم. ▪نمی‌دانستم کجا ولی حتماً چند قدم جلوتر درِ دوم ساختمان بود و دست او سدّ راهم شد. کف دستش به دیوار چسبید؛ ساعدش مثل میله مسیرم را بست، نگاهش تا تِه چشمم رفت و به جای هر چه گلوله نخورده بودم، با چند کلمه نفسم را گرفت: «زنده باشه یا مرده... تو کاری نمی‌تونی بکنی...» ▫قلبم از قفسۀ سینه کنده شد؛ دست روی آستین کاپشنش انداختم و پایین کشیدم؛ یعنی از سرِ راهم کنار برو! ولی دستش را محکم‌تر به دیوار گرفت و فریادش بین دندان‌ها خُرد شد: «اون تک‌تیرانداز هنوز منتظرته!» ▪گلوله‌هایی که همین چند دقیقه پیش از کنارم رد شده بود، سرم را سوراخ کرد و او از هر چه نفهمیده بودم، گذشت: «هر کاری کردم که زنده بمونی...» ▫نمی‌فهمید همین حالا دارم می‌میرم! نبضم را هیچ‌جا در تنم حس نمی‌کردم؛ جریان خون در رگ‌هایم بند آمده بود و تا خواستم یک قدم جلوتر بروم، صدایش شکست: «فکر می‌کنی من نمی‌فهمم از دست دادن چه دردی داره؟» ▪یک لحظه همه چیز ایستاد؛ نفس‌های من، تپش‌های قلبم، حتی دنیا... از دست دادن؟!... یعنی قرار بود پایانش این باشد؟... ▫زیر قدم‌هایم خالی شد، با هر دو دست دیوار را گرفتم تا زمین نخورم ولی این دردی که در سر و قفسۀ سینه نعره می‌کشید، ناله‌های قبل از مرگ بود. ▪سرانگشتم روی دیوار گِزگِز می‌کرد؛ هر چه می‌خواستم روی پا بمانم، بدتر بدنم سُست می‌شد و در تنگنایی از ترس و درد، وزن تمام دیوارها روی سرم سقوط کرد. ▫نفهمیدم افتادم یا هنوز روی زانو بودم ولی فشار زمین را زیر تنم حس می‌کردم، فریادهای امیر گنگ بود و صورتش در تاریکی نگاهم گم شد؛ انگار کسی در قبرم چالم می‌کرد و چند ثانیه بعد همه‌چیز تمام شد؛ سیاهی، سکوت مطلق و سرما... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدونوزدهم ▪اگر مرده بودم، چرا این سرما دست از سرم برنمی‌داشت؟! چرا تمام استخوان‌هایم اینقدر بد درد می‌کرد؟! ▫بی‌حرکت بودم ولی درد در مهره‌های گردنم تکان می‌خورد؛ بدنم مثل یه تکه چوب، خشکِ خشک بود و صدایی شبیه آژیر، پلکم را پاره کرد. ▪صورتم روی سردی شیشه مانده، انگار تنم را به جایی دوخته بودند و به زحمت می‌شد تکان بخورم. ▫کنج ماشین در خودم مچاله بودم؛ نور آبی و قرمز، روی صورتم می‌پرید. آژیر ماشین پلیس در گوشم ضربه می‌زد و من هیچ‌چیز یادم نبود ولی نمی‌دانستم چرا از همه‌چیز می‌ترسم. ▪از وحشت اینکه در ماشین پلیس گیر افتادم، دستم به دستگیره چسبید؛ کمرم را از صندلی کندم و دیدم یک مرد سیاه‌پوست پشت فرمان نشسته است. ▫یونیفرم پلیس تنش نبود؛ با سبز شدن چراغ، گاز داد و آژیرِ پلیس در گوشم گم شد. ▪ماشین پلیس هنوز همانجا کنار خیابان ایستاده بود، ما دورتر می‌شدیم و نگاه من پشت شیشه از وحشت مخفی شده بود مبادا کسی تینا را ببیند. ▫اصلاً من کجا بودم؟! چرا سرم انقدر خالی بود؟! چرا حتی یادم نبود چطور سوار این ماشین شدم؟! ▪جای هر تار مو، یک سوزن در پوست سرم نوک می‌زد؛ تمام تنم لمس بود و نگاهم بی‌رمق چرخید تا بلاخره او را دیدم و هر چه یادم رفته بود، روی ذهنم خراب شد. ▫عقب ماشین کنارم نشسته، نگاهش از شیشه به خیسی خیابان بود؛ آرنجش را لب پنجره تکیه داده، با کف دست، پیشانی‌اش را گرفته بود و سؤالی که از بین لب‌هایم فرار کرد: «منو کجا می‌بری؟» ▪صدایم به قدری ضعیف بود که خیال کردم نشنید ولی انگار از خواب پریده باشد، نگاهش سمتم پرت شد. ▫دستم هنوز روی دستگیره بود، نمی‌شد نفس‌نفس نزنم و او نجوا کرد: «نترس...» ▪مگر می‌شد نترسم؟! مگر می‌توانستم به این مرد اطمینان کنم؟! نگاهم از صورتش رد شد و روی تمام شیشه‌های ماشین گشت بلکه فقط یک راه فرار پیدا شود. ▫باید همین حالا پیاده می‌شدم، باید شاهرخ را پیدا می‌کردم و همان لحظه ماشین، پشت چراغ قرمز بعدی ایستاد. ▪دستگیره را کشیدم، راننده متعجب سمتم چرخید و هنوز چند سانتی‌متر در باز نشده، امیر در را از داخل به هم کوبید. ▫ساعدش را مماس لباسم رد کرده بود، دستش هنوز روی دستگیره و درست روبروی صورتم بی‌صدا تشر زد: «از هر کی می‌ترسی، از من نترس...» ▪راننده با حالتی گیج سمت فرمان برگشت؛ امیر در را از داخل قفل کرد و زیر گوشم هشدار داد: «اینجا ایران نیس... بذار زنده بمونیم...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حسین حقیقی دعای عهد (1).mp3
زمان: حجم: 15.6M
تجدید بیعت روزانه با امام زمان ارواحنا فداه دعای عهد با صدای حسین حقیقی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پيام‌ها: 🔅تنها خداست كه حجت بالغه دارد و همه‌ى ما در پاسخ او عاجز و تهيدست و مقصّريم. «فَلِلّٰهِ اَلْحُجَّةُ‌» 🔅در راه خدا هيچ‌گونه ابهام و بهانه‌اى كه دستاويز مخالفان باشد نيست، نه در استدلال، نه در سابقه، نه در صفات پيامبر و نه در شيوه‌ى برخورد با آنان. «فَلِلّٰهِ اَلْحُجَّةُ اَلْبٰالِغَةُ‌» 🔅مشيّت خداوند، بر هدايت آزادانه و ارادى انسان و آزادى و اختيار اوست. «فَلَوْ شٰاءَ لَهَدٰاكُمْ‌» 🔅اراده‌ى خداوند، تخلّف‌ناپذير است. «فَلَوْ شٰاءَ لَهَدٰاكُمْ‌»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸✨ مردها همچون زنان نیاز به توجه، درک و احترام دارند ✨🌸 🕊️ مردها شیفته‌ی احترام و ریاست‌طلبی هستند که این خصـــــوصیت ریشه در اجداد مــــردان دارد 🕊️ 🤍 بــــا احترام گذاشتن به مرد، می‌توان او را برای همیشه داشت 🤍 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚
✨🚫 چه چیزهایی خلاقیت کودکان را نابود می‌کند؟ 🚫✨ 🎯 تذکر بیش از حد → ترس از امتحان کردن چیزهای جدید 🎁 پاداش افراطی → از بین رفتن لذت درونی خلاقیت 🏆 تشویق به رقابت → کاهش انگیزه و باور به توانایی خود 📏 انتظارات زیاد → فشار برای پیروی از دستورها، نه نوآوری 📱 بازی زیاد با موبایل → بازی طبق قوانین دیگران، بدون ایده‌پردازی 💡 خلاقیت کودکان را با تعادل، آزادی و تشویق درست پرورش دهیم 🌱✨ 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚
♨️چرا احتمال عملیات امریکا علیه ایران در آستانه انتخابات بالا رفته؟ دکتر ابراهیم متقی، استاد دانشگاه تهران: 🔹جنگ امریکا علیه ایران در شرایط موجود بیش از هر دوران دیگری ماهیت غریزی پیدا کرده است. 🔹افزایش قیمت انرژی، مشروعیت ترامپ را به میزان قابل‌توجهی کاهش خواهد داد. 🔹الگوی کنش ترامپ در تصمیم‌گیری و سیاستگذاری بیش از آنکه براساس رهیافت‌ها و نظریه‌های سیاسی مشخص شکل گرفته باشد، باید آن را محصول «شخصیت جنجالی و سودجویانه» وی دانست. 🔹ایران در سال‌های گذشته نشان داده که از قابلیت لازم برای حفظ موجودیت خود از طریق تجارت فراساختاری برخوردار است. 🔹ترامپ تلاش دارد تا چالش‌های امنیتی خود علیه جمهوری اسلامی در روزهای قبل از انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره و در سوم نوامبر ۲۰۲۶ برگزار می‌شود را ارتقا دهد. 🔹نظرسنجی‌ها در اسراییل نشان می‌دهد که حزب لیکود به رهبری نتانیاهو صرفا ۲۰ کرسی را به دست می‌آورد. 🔹در شرایطی که رقابت‌های سیاسی و انتخاباتی فرا روی نتانیاهو و ترامپ وجود دارد، طبعا زمینه کنش غریزی آنان برای بازتولید جنگ فراهم می‌شود. 🔹بسیاری از نشانه‌های موجود بیانگر این واقعیت است که امریکا و اسراییل در آستانه انجام عملیات جدید علیه تاسیسات و قابلیت‌های راهبردی ایران می‌باشند./ https://eitaa.com/samn910