6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨شبهه👇
چرا وقتی دوربین اختراع شد نه عصا مار شد و نه معجزه ای اتفاق نیوفتاد
معجزه آخرین پیامبر کتاب بود تا برای آیندگان بمونه
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوبیستونهم
▪بندر هالیفاکس؟! این اسم را تا همان لحظه نشنیده بودم، اصلاً نمیدانستم در کدام کشور است و امیر بلافاصله پرسید: «بعدش؟»
▫شانهاش را به شانۀ امیر نزدیک کرد و از جملات بعدی، فقط مکث بین کلماتش را شنیدم ولی چیزی نفهمیدم و بلافاصله اشاره کرد حرکت کنیم.
▪مسیر باریک اسلکه را باید با اسکورت این دو نفر میرفتم؛ مرد چند قدم جلوتر میرفت و امیر یک قدم عقبتر.
▫فقط چند دقیقه کشید تا پای یک ون مشکی رسیدیم اما من در هر قدم منتظر خدایی بودم که معجزههایش هرگز سهم من نبود، حتی اینبار!
▪در باز شد، مرد سمت فرمان رفت و امیر خیره به زمین، کنار در ایستاده بود تا سوار شوم.
▫برای آخرین بار کل اسکله را با چشمم گدایی کردم ولی فقط مِه بود و سکوت نمناک و امیر که بیتفاوت به تمنای نگاهم، دستور داد: «سوار شو.»
▪مرد پشت فرمان نشسته بود، دستش روی قبضۀ اسلحه، از صورت سردش هیچ حسی پیدا نبود و من به اختیار خودم که نه، به اجبار همین اسلحه سوار شدم.
▫سایۀ امیر را پشتم حس میکردم و به ردیف وسط که رسیدم، باز هم دستور داد: «همینجا بشین.»
▪شبیه جنازهای که در تابوت و در مسیر قبرش برود، تسلیم محض بودم؛ از پشت شیشه میدیدم ساختمانهای شهر در مِه، محو شد و تابلوی کنار جاده چشمم را کور کرد: «بندر هالیفاکس : 1800 کیلومتر.»
▫1800 کیلومتر؟! تحمل اینهمه وحشت برای یک ثانیه هم سخت بود؛ اصلاً 1800 کیلومتر چند ساعت میکشید و مگر زجرکش کردن من، بدتر از این هم میشد؟!...
▪صورتم به سردی شیشه چسبیده و برای اولین بار آرزو کردم ایکاش همان دیشب مرده بودم! ایکاش دیشب فقط یکی از آن گلولهها به من خورده بود و همان لحظه حرارت تنش را پشت سرم حس کردم.
▫وحشتزده چرخیدم و او هر دو دستش را بالا گرفت: «نترس...»
▪نگاه راننده از آینه به ما بود و امیر بالای سرم، دستش را لبۀ صندلی گرفت: «جلوتر یه فروشگاه بین راهیه... هر چی لازم داری، بگو...»
▫لبهایم را روی هم فشار میدادم تا اشکی نچکد ولی لرزش دستم را دید؛ دستهایم را در جیب پالتو مخفی کردم، متنفر بودم کسی شکست تینا را ببیند ولی کارم از باختن گذشته و رسماً در حال جان دادن بودم.
▪چشمهایش را بست؛ طوری نفس کشید که حرکت قفسۀ سینه را دیدم و دوباره پلکهایش را باز کرد.
▫با یک صندلی فاصله کنارم نشست، سرش را از پشت تکیه داد، چند ثانیه سکوت و صدایی که مثل شکستن شیشه، دلم را خالی کرد: «نمیدونم زنده میمونم یا نه... ولی تو باید برگردی ایران...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوسیام
▪وحشت مثل شوک الکتریکی در ستون فقراتم رعشه کشید، زانوهایم لرزید و او باز هم دید: «من اگه جا تو بودم، فقط دعا میکردم...»
▫دست خودم نبود؛ مدام تنم را به پنجره فشار میدادم تا بیشتر فاصله بگیرم و او حتی نگاهم نمیکرد: «حال من اصلاً بهتر از تو نیس... هر چی داشتم تو فرانسه مونده... ولی دیگه هیچجا برای من امن نیس...»
▪بالا و پایین رفتن گلویش از نیمرخ پیدا بود و پس از چند لحظه سکوت، نجوا کرد: «تا قبل از رسیدن به ایران، ممکنه بازداشت بشم... اگه این اتفاق افتاد، این راننده تو رو میرسونه ایران...»
▫نمیفهمیدم چرا دارد وصیت میکند! نمیفهمید من حتی از شنیدن نام ایران و هر چه در انتظار این ورزشکار فراری است، وحشت دارم و فقط یک جمله پرسیدم: «چرا میخوای منو برگردونی؟!»
▪باز هم یک نفس عمیق و حرفی که حالم را بدتر کرد: «این کاریه که نامزدت باید همون روز اول انجام میداد!»
▫ایکاش نام شاهرخ را نبرده بود؛ انگار قلبم را بین کلماتش فشار داد، از دردش انگشتهایم را در هم جمع کردم و زخم بعدی را بدتر زد: «البته اگه واقعاً دوسِت داشت...»
▪جملۀ آخر شاید از بین لبهایش پرید؛ نگاهش سمتم کشید و بهترین فرصت برای ضدّحمله، همین حالا بود: «یعنی تو واقعاً دوستم داری؟!»
▫شاید روانی شده بودم ولی از تحقیر این زندانبان مغرور، لذت میبردم و او با بیتفاوتیِ عجیبی عبور کرد: «من فقط دلم برات میسوزه...»
▪حرفش تمام نشده، ماشین ایستاد و او از جا بلند شد ولی از همین دلسوزیاش تا مغز استخوانم سوخت؛ بدتر از این نمیشد تینا راستین را تحقیر کند!
▫ماشین مقابل یک پمپ بنزین و فروشگاه بزرگ ایستاده بود و او پیاده شد. نگاه راننده از آینه هنوز روی صورتم زوم بود و حتی پلک زدنم را اسکن میکرد.
▪صورتم را به شیشه چسباندم؛ خیره به درختهای خشک حاشیۀ جاده، نفسم از فکر بازگشت به ایران، بدتر از این طبیعت پاییزی مرده بود و صدای باز شدن در، سرم را چرخاند.
▫امیر با یک پاکت برگشته بود، در را با عجله بست و رو به راننده نفسنفس زد: «راه بیفت!»
▪مرد غریبه انگار فهمیده بود؛ به سرعت حرکت کرد و امیر پردۀ تمام پنجرهها را سراسیمه میکشید تا داخل پیدا نباشد.
▫به من هم اشاره کرد پرده را بکشم و رو به راننده چند کلمه گفت که دقیقاً نشنیدم.
▪راننده یک دست به فرمان، دست دیگر سمت کمربندش رفت؛ ضامن اسلحه را همانجا روی کمرش کشید، امیر از گوشۀ یکی از پردهها، با احتیاط نگاه کرد و رنگش در جا پرید: «لعنت بهت...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوسیویکم
▪تنم به صندلی چسبید؛ به امید پلیس یا هر کسی که برای نجاتم رسیده بود، ضربان قلبم بالا رفت و امیر یک کلمه دم نمیزد.
▫خودش را روی آخرین صندلی همین ردیف رها کرد، نگاه راننده چند بار بین آینۀ بغل و امیر تیکتاک زد و پا را روی پدال گاز فشار داد.
▪امیر سرش را از پشت به صندلی تکیه داده بود، تیزی نگاهش شیشۀ روبرو را سوراخ میکرد و هر دو پا را به سرعت تکان میداد.
▫ایکاش کسی یک کلمه میگفت بیرون از این زندان، چه خبر است؟... از همین بیخبری، دستم را سمت پنجره بلند کردم بلکه از درز پرده جاده را ببینم ولی هنوز سرانگشتم به پرده نرسیده، فریاد زد: «دست نزن!»
▪رنگش هنوز پریده و لحنش رسماً میلرزید؛ کاملاً به طرفم چرخید، یک نفس کوتاه کشید و داد بعدی پشت همین نفس خفه شد.
▫فقط نگاه میکرد ولی از هر فریادی بدتر بود؛ چشمم را از ترسش بستم و صدای راننده را شنیدم: «سه کیلومتر دیگه!»
▪منظورش را از این سه کلمه نفهمیدم و سؤال امیر گیجترم کرد: «اونجا اوکیه؟»
▫چشم باز کردم و دیدم هنوز رو به من، پلکی هم نمیزند؛ انگار میترسید در یک چشم به هم زدن، باز هم دست از پا خطا کنم و راننده مردد جواب داد: «اگه این سه کیلومتر اوکی باشه، اونجا اوکیه!»
▪امیر طوری نفس میکشید که بالا و پایین رفتن قفسۀ سینه را میدیدم و سؤالی که بلاخره جرأت کردم بپرسم: «چرا انقدر ترسیدی؟!»
▫خودم بدتر از او ترسیده بودم ولی حالا که مضطرب شده بود، باید تمرکزش را متلاشی میکردم و او فقط یک پوزخند زد.
▪نمیدانستم این مرد غریبه فارسی میفهمد یا نه، ولی حواسش از آینه به ما بود و ضربۀ بعدی را بیهوا زدم: «پلیس دنبالته؟!»
▫پاکت خرید هنوز بین فشار انگشتانش بود؛ به جای جواب، دست در پاکت برد و بستهای را روی دستم انداخت.
▪زیر آوار اینهمه وحشت، نفس کشیدن هم یادم رفته بود چه رسد به گرسنگی و تشنگی ولی دلم برای شکل این بسته ضعف رفت.
▫روی زَر ورق، تصویر یک کیک شکلاتی چشمم را گرفت؛ یک کلمه که نوشته بود "دارک" و لحنی که از این کیک هم تلختر بود: «چجوری میتونی انقدر نفهم باشی؟!»
▪تازه گرسنگی یادم آمده بود؛ دلم میخواست همین حالا پاکت را پاره کنم و هر چه هست، ببلعم ولی طوری توهین کرد که بسته را سمت خودش پرت کردم.
▫بستۀ کیک محکم به سینهاش خورد؛ منتظر بودم واکنش بدی نشان دهد ولی یک لحظه مکث، یکی از همان لبخندها با گوشۀ چشم و صدایی که سعی کرد با خونسردی حالم را بگیرد: «اگه فقط یه ذره میفهمیدی، الان دعا میکردی تو این سه کیلومتر سر و کلۀ پلیس پیدا نشه!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
✋🏼#سلامبرامامزمانم
🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
یـٰا صـٰاﺣِـﺐَٱݪــﺰَّمـٰاﻥِ
🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
یـٰا خَـلِـیـفَـةَ ٱݪــرَّحْـمـٰانِ
🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
یـٰا شَـرِیـکَ ٱلْـقُـرْآنِ
🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
یـٰا قـٰاطِـعَ ٱلْـبُـرْهـٰانِ
🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
یـٰا اِمـٰامَ ٱلْـاِنْـسِ وَٱلْـجـٰانِّ
🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
وَ عَـلـیٰ آبـٰائِـکَٱݪــطَّـیِّـبِـیـنَ وَ اَجْـدٰادِکَ ٱݪــطّـٰاهِـرِیـنَ ٱلْـمَـعْـصُـومِـیـنَ
┊#ﻭَﺭَحْـمَـةُٱللّٰـهِﻭَﺑَـﺮَکـٰاﺗُـهُۥ ❀
🌺«يَصْدِفُونَ» از «صدف»، به معناى اعراض شديد از چيزى بدون تأمّل و انديشه است.
پيامها:
🔅مشركين مكّه، به هدايتيافتگى پيروان تورات و انجيل اعتراف داشتند، ولى خود را براى دريافت كتاب آسمانى شايستهتر از آنان مىدانستند. «لَكُنّٰا أَهْدىٰ مِنْهُمْ»
🔅نزول قرآن براى همه، اتمام حجّت است. «فَقَدْ جٰاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ»
🔅قرآن، پرتوى از ربوبيّت خداوند است. «بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ»
🔅قرآن، كتاب هدايت و رحمت است. «هُدىً وَ رَحْمَةٌ»
🔅پيش از آزمايش، مدّعى زياد است، ولى امتحان، صداقتها را آشكار مىكند. لَكُنّٰا أَهْدىٰ ... فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ ...
🔅از بزرگترين ظلمها به انسانيّت، اعراض از كتب آسمانى است. «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ»
🔅كيفر اعراض از دين حقّ و پشت كردن به آيات الهى، عذاب شديد است. «اَلَّذِينَ يَصْدِفُونَ عَنْ آيٰاتِنٰا سُوءَ اَلْعَذٰابِ بِمٰا كٰانُوا يَصْدِفُونَ»
🔅عامل اصلى بدبختىهاى انسان، عملكرد خود اوست. «بِمٰا كٰانُوا يَصْدِفُونَ»
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداوندا
شهادت بده که ما از هرکسی که در این تصویر هست ، تا وقتی زنده بود دفاع می کردیم
چه آقای عزیز که گاهی خودی ها به او تهمت تحمیل و مجبور بودن می زدند
چه رییسی عزیز که برخی خودی ها چه حرف ها که علیه او نزدند ...
چه شهید سلامی و حاجی زاده عزیز که برخی خودی ها سر وعده صادق سه ،آنها را متهم به تعلل و کم کاری کردند...
خوشحالیم که همواره مدافع آنان بودیم.
یادمان نمی رود خودی ها سر دفاع از رییسی عزیز در زمان حیاتش به ما می گفتند ماله کش...
سر قضایای واکسن و ورود زنان به ورزشگاه و.. چه تهمتها که به او نزدند....
✍احسان عبادی
@ma_va_o
https://eitaa.com/samn910