eitaa logo
صبح نزدیک
92 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت صدوسی‌ام ▪وحشت مثل شوک الکتریکی در ستون فقراتم رعشه کشید، زانوهایم لرزید و او باز هم دید: «من اگه جا تو بودم، فقط دعا می‌کردم...» ▫دست خودم نبود؛ مدام تنم را به پنجره فشار می‌دادم تا بیشتر فاصله بگیرم و او حتی نگاهم نمی‌کرد: «حال من اصلاً بهتر از تو نیس... هر چی داشتم تو فرانسه مونده... ولی دیگه هیچ‌جا برای من امن نیس...» ▪بالا و پایین رفتن گلویش از نیم‌رخ پیدا بود و پس از چند لحظه سکوت، نجوا کرد: «تا قبل از رسیدن به ایران، ممکنه بازداشت بشم... اگه این اتفاق افتاد، این راننده تو رو می‌رسونه ایران...» ▫نمی‌فهمیدم چرا دارد وصیت می‌کند! نمی‌فهمید من حتی از شنیدن نام ایران و هر چه در انتظار این ورزشکار فراری است، وحشت دارم و فقط یک جمله پرسیدم: «چرا می‌خوای منو برگردونی؟!» ▪باز هم یک نفس عمیق و حرفی که حالم را بدتر کرد: «این کاریه که نامزدت باید همون روز اول انجام می‌داد!» ▫ای‌کاش نام شاهرخ را نبرده بود؛ انگار قلبم را بین کلماتش فشار داد، از دردش انگشت‌هایم را در هم جمع کردم و زخم بعدی را بدتر زد: «البته اگه واقعاً دوسِت داشت...» ▪جملۀ آخر شاید از بین لب‌هایش پرید؛ نگاهش سمتم کشید و بهترین فرصت برای ضدّحمله، همین حالا بود: «یعنی تو واقعاً دوستم داری؟!» ▫شاید روانی شده بودم ولی از تحقیر این زندان‌بان مغرور، لذت می‌بردم و او با بی‌تفاوتیِ عجیبی عبور کرد: «من فقط دلم برات می‌سوزه...» ▪حرفش تمام نشده، ماشین ایستاد و او از جا بلند شد ولی از همین دلسوزی‌اش تا مغز استخوانم سوخت؛ بدتر از این نمی‌شد تینا راستین را تحقیر کند! ▫ماشین مقابل یک پمپ بنزین و فروشگاه بزرگ ایستاده بود و او پیاده شد. نگاه راننده از آینه هنوز روی صورتم زوم بود و حتی پلک زدنم را اسکن می‌کرد. ▪صورتم را به شیشه چسباندم؛ خیره به درخت‌های خشک حاشیۀ جاده، نفسم از فکر بازگشت به ایران، بدتر از این طبیعت پاییزی مرده بود و صدای باز شدن در، سرم را چرخاند. ▫امیر با یک پاکت برگشته بود، در را با عجله بست و رو به راننده نفس‌نفس زد: «راه بیفت!» ▪مرد غریبه انگار فهمیده بود؛ به سرعت حرکت کرد و امیر پردۀ تمام پنجره‌ها را سراسیمه می‌کشید تا داخل پیدا نباشد. ▫به من هم اشاره کرد پرده را بکشم و رو به راننده چند کلمه گفت که دقیقاً نشنیدم. ▪راننده یک دست به فرمان، دست دیگر سمت کمربندش رفت؛ ضامن اسلحه را همانجا روی کمرش کشید، امیر از گوشۀ یکی از پرده‌ها، با احتیاط نگاه کرد و رنگش در جا پرید: «لعنت بهت...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوسی‌ویکم ▪تنم به صندلی چسبید؛ به امید پلیس یا هر کسی که برای نجاتم رسیده بود، ضربان قلبم بالا رفت و امیر یک کلمه دم نمی‌زد. ▫خودش را روی آخرین صندلی همین ردیف رها کرد، نگاه راننده چند بار بین آینۀ بغل و امیر تیک‌تاک زد و پا را روی پدال گاز فشار داد. ▪امیر سرش را از پشت به صندلی تکیه داده بود، تیزی نگاهش شیشۀ روبرو را سوراخ می‌کرد و هر دو پا را به سرعت تکان می‌داد. ▫ای‌کاش کسی یک کلمه می‌گفت بیرون از این زندان، چه خبر است؟... از همین بی‌خبری، دستم را سمت پنجره بلند کردم بلکه از درز پرده جاده را ببینم ولی هنوز سرانگشتم به پرده نرسیده، فریاد زد: «دست نزن!» ▪رنگش هنوز پریده و لحنش رسماً می‌لرزید؛ کاملاً به طرفم چرخید، یک نفس کوتاه کشید و داد بعدی پشت همین نفس خفه شد. ▫فقط نگاه می‌کرد ولی از هر فریادی بدتر بود؛ چشمم را از ترسش بستم و صدای راننده را شنیدم: «سه کیلومتر دیگه!» ▪منظورش را از این سه کلمه نفهمیدم و سؤال امیر گیج‌ترم کرد: «اونجا اوکیه؟» ▫چشم باز کردم و دیدم هنوز رو به من، پلکی هم نمی‌زند؛ انگار می‌ترسید در یک چشم به هم زدن، باز هم دست از پا خطا کنم و راننده مردد جواب داد: «اگه این سه کیلومتر اوکی باشه، اونجا اوکیه!» ▪امیر طوری نفس می‌کشید که بالا و پایین رفتن قفسۀ سینه را می‌دیدم و سؤالی که بلاخره جرأت کردم بپرسم: «چرا انقدر ترسیدی؟!» ▫خودم بدتر از او ترسیده بودم ولی حالا که مضطرب شده بود، باید تمرکزش را متلاشی می‌کردم و او فقط یک پوزخند زد. ▪نمی‌دانستم این مرد غریبه فارسی می‌فهمد یا نه، ولی حواسش از آینه به ما بود و ضربۀ بعدی را بی‌هوا زدم: «پلیس دنبالته؟!» ▫پاکت خرید هنوز بین فشار انگشتانش بود؛ به جای جواب، دست در پاکت برد و بسته‌ای را روی دستم انداخت. ▪زیر آوار اینهمه وحشت، نفس کشیدن هم یادم رفته بود چه رسد به گرسنگی و تشنگی ولی دلم برای شکل این بسته ضعف رفت. ▫روی زَر ورق، تصویر یک کیک شکلاتی چشمم را گرفت؛ یک کلمه که نوشته بود "دارک" و لحنی که از این کیک هم تلخ‌تر بود: «چجوری می‌تونی انقدر نفهم باشی؟!» ▪تازه گرسنگی یادم آمده بود؛ دلم می‌خواست همین حالا پاکت را پاره کنم و هر چه هست، ببلعم ولی طوری توهین کرد که بسته را سمت خودش پرت کردم. ▫بستۀ کیک محکم به سینه‌اش خورد؛ منتظر بودم واکنش بدی نشان دهد ولی یک لحظه مکث، یکی از همان لبخندها با گوشۀ چشم و صدایی که سعی کرد با خونسردی حالم را بگیرد: «اگه فقط یه ذره می‌فهمیدی، الان دعا می‌کردی تو این سه کیلومتر سر و کلۀ پلیس پیدا نشه!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✋🏼 🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰا صـٰاﺣِـﺐَٱݪــﺰَّمـٰاﻥِ 🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰا خَـلِـیـفَـةَ ٱݪــرَّحْـمـٰانِ 🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰا شَـرِیـکَ ٱلْـقُـرْآنِ 🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰا قـٰاطِـعَ ٱلْـبُـرْهـٰانِ 🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰا اِمـٰامَ ٱلْـاِنْـسِ وَٱلْـجـٰانّ‌ِ 🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ وَ عَـلـیٰ آبـٰائِـکَ‌ٱݪــطَّـیِّـبِـیـنَ وَ اَجْـدٰادِکَ ٱݪــطّـٰاهِـرِیـنَ ٱلْـمَـعْـصُـومِـیـنَ ┊ ❀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺«يَصْدِفُونَ‌» از «صدف»، به معناى اعراض شديد از چيزى بدون تأمّل و انديشه است. پيام‌ها: 🔅مشركين مكّه، به هدايت‌يافتگى پيروان تورات و انجيل اعتراف داشتند، ولى خود را براى دريافت كتاب آسمانى شايسته‌تر از آنان مى‌دانستند. «لَكُنّٰا أَهْدىٰ‌ مِنْهُمْ‌» 🔅نزول قرآن براى همه، اتمام حجّت است. «فَقَدْ جٰاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ‌» 🔅قرآن، پرتوى از ربوبيّت خداوند است. «بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ‌» 🔅قرآن، كتاب هدايت و رحمت است. «هُدىً وَ رَحْمَةٌ‌» 🔅پيش از آزمايش، مدّعى زياد است، ولى امتحان، صداقت‌ها را آشكار مى‌كند. لَكُنّٰا أَهْدىٰ‌ ... فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ‌ ... 🔅از بزرگ‌ترين ظلم‌ها به انسانيّت، اعراض از كتب آسمانى است. «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ‌ كَذَّبَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ‌» 🔅كيفر اعراض از دين حقّ و پشت كردن به آيات الهى، عذاب شديد است. «اَلَّذِينَ يَصْدِفُونَ عَنْ آيٰاتِنٰا سُوءَ اَلْعَذٰابِ بِمٰا كٰانُوا يَصْدِفُونَ‌» 🔅عامل اصلى بدبختى‌هاى انسان، عملكرد خود اوست. «بِمٰا كٰانُوا يَصْدِفُونَ‌»
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداوندا شهادت بده که ما از هرکسی که در این تصویر هست ، تا وقتی زنده بود دفاع می کردیم چه آقای عزیز که گاهی خودی ها به او تهمت تحمیل و مجبور بودن می زدند چه رییسی عزیز که برخی خودی ها چه حرف ها که علیه او نزدند ... چه شهید سلامی و حاجی زاده عزیز که برخی خودی ها سر وعده صادق سه ،آنها را متهم به تعلل و کم کاری کردند... خوشحالیم که همواره مدافع آنان بودیم. یادمان نمی رود خودی ها سر دفاع از رییسی عزیز در زمان حیاتش به ما می گفتند ماله کش... سر قضایای واکسن و ورود زنان به ورزشگاه و.. چه تهمتها که به او نزدند.... ✍احسان عبادی @ma_va_o https://eitaa.com/samn910
📱🧠 سواد رسانه؛ پیش‌نیاز ورود به دنیای هوش مصنوعی 🎓 کارگاه شماره ۱۶ دنیای امروز، دنیای رسانه و فناوری است. برای شناخت درست اخبار و محتوا، استفاده آگاهانه از فضای مجازی و بهره‌گیری صحیح از هوش مصنوعی، ابتدا باید سواد رسانه‌ای خود را تقویت کنیم. 🔹 آموزش سواد رسانه‌ای 🔹 آشنایی با پیش‌نیازهای هوش مصنوعی 🔹 شناخت فرصت‌ها و چالش‌های فضای مجازی 🔹 استفاده هوشمندانه و مسئولانه از فناوری 📅 یکشنبه ۲۹ شهریورماه ⏰ ساعت ۱۰ صبح 📍 حسینیه مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام 🏤 پایگاه 🕌 مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام
📕 رمان 🔻قسمت صدوسی‌ودوم ▪چشمم دنبال کیک بود؛ گرسنگی در تمام تنم عربده می‌کشید و او بسته را دوباره در پاکت انداخت. ▫این‌بار به اختیار خودم نبود؛ سرم روی شیشه افتاد، نگاهم بین تنۀ خشک درخت‌ها گم شد و سؤالی که تا مغزم استخوانم را سوزاند: شاهرخ الان کجاست؟ بی‌خبر از تینا چه حالی دارد و اصلاً می‌شد دوباره همدیگر را ببینیم؟!... ▪این روزها از دست پنهان‌کاری‌هایش شاکی شده بودم ولی حالا جای خالی‌اش، حتی با اینهمه وحشت هم پُر نمی‌شد. ▫نگاهم انگار مُرده بود و یک لحظه حس کردم حرکت سریع درخت‌ها در چشمم کُند شد؛ ماشین با چند تکان کوچک از روی دست‌انداز عبور کرد و در پیچ یک جادۀ فرعی همچنان می‌رفت. ▪خبری از خط‌کشی‌های زرد و سفید جادۀ اصلی نبود؛ تابلویی کنار مسیر به چشمم نمی‌خورد و اصلاً اینجا رهگذری پیدا نمی‌شد. ▫سرم را از روی شیشه کندم؛ حرکت در همان مسیر اصلی، حداقل امنیتی بود که دیگر در این جادۀ متروکه حس نمی‌کردم و نگاهم هراسان سمت امیر دوید. ▪برعکس من، خیال او راحت شده بود؛ نفس بلندی کشید و راننده با انگشت شست دست راست، علامت لایک را نشانش داد! ▫انتهای جاده، دیوارهای کوتاهی دیده می‌شد؛ درخت‌هایی که انگار سال‌ها آب نخورده و زمینی که خشکِ خشک بود. ▪ماشین، چندمتر مانده به دیوارها توقف کرد و امیر از جا بلند شد؛ راننده پایین پرید ولی امیر پای در ایستاد و دستور داد: «پیاده شو!» ▫از دلهرۀ این مزرعۀ سوت و کور، نگاهم در حدقه‌ای از وحشت می‌چرخید؛ به زحمت تنم را از روی صندلی جمع کردم، خودم را تا پای در کشیدم و مقابلش که رسیدم، نگاهش روی چشمم پهن شد؛ چند لحظه فقط نگاه کرد، نفهمیدم در صورت این دختر تنها دنبال چه می‌گشت ولی بلاخره خط بستۀ لب‌هایش شکست: «میشه از من نترسی؟...» ▪سؤال از این سخت‌تر نمی‌شد! راننده به شیشه ضربه زد تا زودتر پیاده شویم و نگاه او پشت پلک‌هایش گم شد. ▫نمی‌دانستم در ذهنش چه خبر است اما همه روی نفسش خالی شد؛ دوباره چشم باز کرد ولی این‌بار نگاهش فرق داشت؛ نه عصبی بود نه شاکی، پُر از دلشوره بود و بی‌خیال هر چه می‌خواست بگوید، در را باز کرد. ▪دستش روی دستگیره ماند؛ نگاهش دوباره سمت چشمانم برگشت، خطوط صورتش همه در هم خُرد شد؛ انگار با خودش می‌جنگید و بلاخره تسلیم شد: «اگه می‌خواستم بهت صدمه بزنم، تا حالا صد بار فرصت داشتم... من فقط می‌خوام کمکت کنم...»... 📖 ادامه دارد...
📕 رمان 🔻قسمت صدوسی‌وسوم ▪برای اولین بار، دلم می‌خواست حرفش را باور کنم ولی همین تمنا، بیشتر از هر خبری پشت این دیوارها، مرا می‌ترساند. ▫دست به قاب در گرفتم تا بتوانم سرِ پا بمانم؛ اگر قرار بود یک ذره به این مرد اعتماد کنم، باید خرجِ خبری از شاهرخ می‌شد: «میشه موبایلم رو بدی؟... می‌خوام با شاهرخ حرف بزنم...» ▪درِ کشویی ون را کنار نگه داشته بود تا پیاده شوم و با لحنی مبهم، تنها نقطۀ امیدم را کور کرد: «موبایل خاموش هم ردیابی میشه... دیشب مجبور شدم بندازم تو آب...» ▫یک لحظه هیچ‌چیز نشنیدم؛ انگار خودم زیر آب گیر افتاده بودم، نفسم سنگین شد و لب‌هایم از هم جدا ماند؛ می‌خواستم سرش خراب شوم تو حق نداشتی... ولی خیلی وقت بود هیچ‌کس حقم را نمی‌داد و این آخری از همه بدتر! ▪ناامید از زمین و زمان و دلِ سنگ این مرد، از پله‌ها پایین که نه؛ با هر قدم سقوط می‌کردم! از سرمای خشک هوا صورتم سوزن‌سوزن می‌شد و همان لحظه، صدای روشن شدن موتور ماشینی سرم را چرخاند. ▫یک سواری سفید از پشت دیوارها بیرون آمد؛ راننده همان مرد بود و صدای امیر که پشت سرم آهسته قدم برمی‌داشت: «دوربین پمپ بنزین پلاک ماشین رو ثبت کرده... تا اینجا هم خدا رحم کرد... باید با یه ماشین دیگه بریم...» ▪چه طنز ترسناکی! برای دختری که دزدیده بود، توضیح می‌داد چطور اثر جرم را محو می‌کند و من نمی‌فهمیدم این ماشین و این منطقۀ متروکه را از کجا پیدا کرده‌اند! ▫می‌‌دانستم زندان بعدی همین ماشین سفید است ولی کسی دستور نداد سوار شوم؛ راننده پیاده شد و در صندوق را باز کرد، دو کیسۀ سیاه طرف من و امیر گرفت: «برید تو این سوله!» ▪امیر هر دو را گرفت و من گیج و منگ فقط نگاه می‌کردم؛ داخل هر دو کیسه را گذرا گشت و یکی را دست من داد: «تو برو داخل... من همینجا عوض می‌کنم...» ▫تازه فهمیدم نقشه به کدام قطعه رسیده و همانجا قدم‌هایم قفل کرد! نمی‌خواستم همکاری کنم؛ اگر قرار بود همین لباس‌ها سرِ نخ پلیس باشد، نباید عوض می‌کردم، روی پاشنۀ پا به طرفش چرخیدم و بهترین بهانه به ذهنم رسید: «خجالت نمی‌کشی؟!» ▪نگاهش ثابت ماند؛ شاید فکر کرد دیوانه شدم و من یک سانتی‌متر مانده به صورتش، شاخ و شانه کشیدم: «خیلی ادعای ناموس و غیرت هم داری؟! چرا باید لباسمو عوض کنم؟!» ▫پشت لب‌های بسته، مشخص بود دندان‌هایش را به هم فشار می‌دهد؛ انگار هر چه خون در رگ‌های بدنش بود، روی صورتش پاشید و قبل از اینکه جوابم را بدهد، صدای مرد بلند شد: «دنبال دردسر می‌گردی؟!» ▪یک قدم جلو آمد؛ لبۀ کاپشنش کنار رفت و قبضۀ کلت دوباره برق زد. باز هم اسلحه را کامل بیرون نکشید و با خونسردی تهدیدم کرد: «وقت ندارم هر دفعه منتظرِ تو بمونم!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا