✋🏼#سلامبرامامزمانم
🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
یـٰا صـٰاﺣِـﺐَٱݪــﺰَّمـٰاﻥِ
🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
یـٰا خَـلِـیـفَـةَ ٱݪــرَّحْـمـٰانِ
🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
یـٰا شَـرِیـکَ ٱلْـقُـرْآنِ
🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
یـٰا قـٰاطِـعَ ٱلْـبُـرْهـٰانِ
🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
یـٰا اِمـٰامَ ٱلْـاِنْـسِ وَٱلْـجـٰانِّ
🌴اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْـکَ
وَ عَـلـیٰ آبـٰائِـکَٱݪــطَّـیِّـبِـیـنَ وَ اَجْـدٰادِکَ ٱݪــطّـٰاهِـرِیـنَ ٱلْـمَـعْـصُـومِـیـنَ
┊#ﻭَﺭَحْـمَـةُٱللّٰـهِﻭَﺑَـﺮَکـٰاﺗُـهُۥ ❀
🌺«يَصْدِفُونَ» از «صدف»، به معناى اعراض شديد از چيزى بدون تأمّل و انديشه است.
پيامها:
🔅مشركين مكّه، به هدايتيافتگى پيروان تورات و انجيل اعتراف داشتند، ولى خود را براى دريافت كتاب آسمانى شايستهتر از آنان مىدانستند. «لَكُنّٰا أَهْدىٰ مِنْهُمْ»
🔅نزول قرآن براى همه، اتمام حجّت است. «فَقَدْ جٰاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ»
🔅قرآن، پرتوى از ربوبيّت خداوند است. «بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ»
🔅قرآن، كتاب هدايت و رحمت است. «هُدىً وَ رَحْمَةٌ»
🔅پيش از آزمايش، مدّعى زياد است، ولى امتحان، صداقتها را آشكار مىكند. لَكُنّٰا أَهْدىٰ ... فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ ...
🔅از بزرگترين ظلمها به انسانيّت، اعراض از كتب آسمانى است. «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ»
🔅كيفر اعراض از دين حقّ و پشت كردن به آيات الهى، عذاب شديد است. «اَلَّذِينَ يَصْدِفُونَ عَنْ آيٰاتِنٰا سُوءَ اَلْعَذٰابِ بِمٰا كٰانُوا يَصْدِفُونَ»
🔅عامل اصلى بدبختىهاى انسان، عملكرد خود اوست. «بِمٰا كٰانُوا يَصْدِفُونَ»
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداوندا
شهادت بده که ما از هرکسی که در این تصویر هست ، تا وقتی زنده بود دفاع می کردیم
چه آقای عزیز که گاهی خودی ها به او تهمت تحمیل و مجبور بودن می زدند
چه رییسی عزیز که برخی خودی ها چه حرف ها که علیه او نزدند ...
چه شهید سلامی و حاجی زاده عزیز که برخی خودی ها سر وعده صادق سه ،آنها را متهم به تعلل و کم کاری کردند...
خوشحالیم که همواره مدافع آنان بودیم.
یادمان نمی رود خودی ها سر دفاع از رییسی عزیز در زمان حیاتش به ما می گفتند ماله کش...
سر قضایای واکسن و ورود زنان به ورزشگاه و.. چه تهمتها که به او نزدند....
✍احسان عبادی
@ma_va_o
https://eitaa.com/samn910
📱🧠 سواد رسانه؛
پیشنیاز ورود به دنیای هوش مصنوعی
🎓 کارگاه شماره ۱۶
دنیای امروز، دنیای رسانه و فناوری است.
برای شناخت درست اخبار و محتوا، استفاده آگاهانه از فضای مجازی و بهرهگیری صحیح از هوش مصنوعی، ابتدا باید سواد رسانهای خود را تقویت کنیم.
🔹 آموزش سواد رسانهای
🔹 آشنایی با پیشنیازهای هوش مصنوعی
🔹 شناخت فرصتها و چالشهای فضای مجازی
🔹 استفاده هوشمندانه و مسئولانه از فناوری
📅 یکشنبه ۲۹ شهریورماه
⏰ ساعت ۱۰ صبح
📍 حسینیه مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام
🏤 پایگاه #بسیج
#شهر_جدید_امیرکبیر
🕌 مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوسیودوم
▪چشمم دنبال کیک بود؛ گرسنگی در تمام تنم عربده میکشید و او بسته را دوباره در پاکت انداخت.
▫اینبار به اختیار خودم نبود؛ سرم روی شیشه افتاد، نگاهم بین تنۀ خشک درختها گم شد و سؤالی که تا مغزم استخوانم را سوزاند: شاهرخ الان کجاست؟ بیخبر از تینا چه حالی دارد و اصلاً میشد دوباره همدیگر را ببینیم؟!...
▪این روزها از دست پنهانکاریهایش شاکی شده بودم ولی حالا جای خالیاش، حتی با اینهمه وحشت هم پُر نمیشد.
▫نگاهم انگار مُرده بود و یک لحظه حس کردم حرکت سریع درختها در چشمم کُند شد؛ ماشین با چند تکان کوچک از روی دستانداز عبور کرد و در پیچ یک جادۀ فرعی همچنان میرفت.
▪خبری از خطکشیهای زرد و سفید جادۀ اصلی نبود؛ تابلویی کنار مسیر به چشمم نمیخورد و اصلاً اینجا رهگذری پیدا نمیشد.
▫سرم را از روی شیشه کندم؛ حرکت در همان مسیر اصلی، حداقل امنیتی بود که دیگر در این جادۀ متروکه حس نمیکردم و نگاهم هراسان سمت امیر دوید.
▪برعکس من، خیال او راحت شده بود؛ نفس بلندی کشید و راننده با انگشت شست دست راست، علامت لایک را نشانش داد!
▫انتهای جاده، دیوارهای کوتاهی دیده میشد؛ درختهایی که انگار سالها آب نخورده و زمینی که خشکِ خشک بود.
▪ماشین، چندمتر مانده به دیوارها توقف کرد و امیر از جا بلند شد؛ راننده پایین پرید ولی امیر پای در ایستاد و دستور داد: «پیاده شو!»
▫از دلهرۀ این مزرعۀ سوت و کور، نگاهم در حدقهای از وحشت میچرخید؛ به زحمت تنم را از روی صندلی جمع کردم، خودم را تا پای در کشیدم و مقابلش که رسیدم، نگاهش روی چشمم پهن شد؛ چند لحظه فقط نگاه کرد، نفهمیدم در صورت این دختر تنها دنبال چه میگشت ولی بلاخره خط بستۀ لبهایش شکست: «میشه از من نترسی؟...»
▪سؤال از این سختتر نمیشد! راننده به شیشه ضربه زد تا زودتر پیاده شویم و نگاه او پشت پلکهایش گم شد.
▫نمیدانستم در ذهنش چه خبر است اما همه روی نفسش خالی شد؛ دوباره چشم باز کرد ولی اینبار نگاهش فرق داشت؛ نه عصبی بود نه شاکی، پُر از دلشوره بود و بیخیال هر چه میخواست بگوید، در را باز کرد.
▪دستش روی دستگیره ماند؛ نگاهش دوباره سمت چشمانم برگشت، خطوط صورتش همه در هم خُرد شد؛ انگار با خودش میجنگید و بلاخره تسلیم شد: «اگه میخواستم بهت صدمه بزنم، تا حالا صد بار فرصت داشتم... من فقط میخوام کمکت کنم...»...
📖 ادامه دارد...
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوسیوسوم
▪برای اولین بار، دلم میخواست حرفش را باور کنم ولی همین تمنا، بیشتر از هر خبری پشت این دیوارها، مرا میترساند.
▫دست به قاب در گرفتم تا بتوانم سرِ پا بمانم؛ اگر قرار بود یک ذره به این مرد اعتماد کنم، باید خرجِ خبری از شاهرخ میشد: «میشه موبایلم رو بدی؟... میخوام با شاهرخ حرف بزنم...»
▪درِ کشویی ون را کنار نگه داشته بود تا پیاده شوم و با لحنی مبهم، تنها نقطۀ امیدم را کور کرد: «موبایل خاموش هم ردیابی میشه... دیشب مجبور شدم بندازم تو آب...»
▫یک لحظه هیچچیز نشنیدم؛ انگار خودم زیر آب گیر افتاده بودم، نفسم سنگین شد و لبهایم از هم جدا ماند؛ میخواستم سرش خراب شوم تو حق نداشتی... ولی خیلی وقت بود هیچکس حقم را نمیداد و این آخری از همه بدتر!
▪ناامید از زمین و زمان و دلِ سنگ این مرد، از پلهها پایین که نه؛ با هر قدم سقوط میکردم! از سرمای خشک هوا صورتم سوزنسوزن میشد و همان لحظه، صدای روشن شدن موتور ماشینی سرم را چرخاند.
▫یک سواری سفید از پشت دیوارها بیرون آمد؛ راننده همان مرد بود و صدای امیر که پشت سرم آهسته قدم برمیداشت: «دوربین پمپ بنزین پلاک ماشین رو ثبت کرده... تا اینجا هم خدا رحم کرد... باید با یه ماشین دیگه بریم...»
▪چه طنز ترسناکی! برای دختری که دزدیده بود، توضیح میداد چطور اثر جرم را محو میکند و من نمیفهمیدم این ماشین و این منطقۀ متروکه را از کجا پیدا کردهاند!
▫میدانستم زندان بعدی همین ماشین سفید است ولی کسی دستور نداد سوار شوم؛ راننده پیاده شد و در صندوق را باز کرد، دو کیسۀ سیاه طرف من و امیر گرفت: «برید تو این سوله!»
▪امیر هر دو را گرفت و من گیج و منگ فقط نگاه میکردم؛ داخل هر دو کیسه را گذرا گشت و یکی را دست من داد: «تو برو داخل... من همینجا عوض میکنم...»
▫تازه فهمیدم نقشه به کدام قطعه رسیده و همانجا قدمهایم قفل کرد! نمیخواستم همکاری کنم؛ اگر قرار بود همین لباسها سرِ نخ پلیس باشد، نباید عوض میکردم، روی پاشنۀ پا به طرفش چرخیدم و بهترین بهانه به ذهنم رسید: «خجالت نمیکشی؟!»
▪نگاهش ثابت ماند؛ شاید فکر کرد دیوانه شدم و من یک سانتیمتر مانده به صورتش، شاخ و شانه کشیدم: «خیلی ادعای ناموس و غیرت هم داری؟! چرا باید لباسمو عوض کنم؟!»
▫پشت لبهای بسته، مشخص بود دندانهایش را به هم فشار میدهد؛ انگار هر چه خون در رگهای بدنش بود، روی صورتش پاشید و قبل از اینکه جوابم را بدهد، صدای مرد بلند شد: «دنبال دردسر میگردی؟!»
▪یک قدم جلو آمد؛ لبۀ کاپشنش کنار رفت و قبضۀ کلت دوباره برق زد. باز هم اسلحه را کامل بیرون نکشید و با خونسردی تهدیدم کرد: «وقت ندارم هر دفعه منتظرِ تو بمونم!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
♻️ زیارت پیامبر مهربانی ها در روز شنبه ♻️
💠بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحیِمِ💠
✨أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ رَسُولُهُ وَ أَنَّكَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ رِسَالاتِ رَبِّكَ وَ نَصَحْتَ لِأُمَّتِكَ وَ جَاهَدْتَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ أَدَّيْتَ الَّذِي عَلَيْكَ مِنَ الْحَقِّ وَ أَنَّكَ قَدْ رَؤُفْتَ بِالْمُؤْمِنِينَ وَ غَلُظْتَ عَلَى الْكَافِرِينَ وَ عَبَدْتَ اللَّهَ مُخْلِصا حَتَّى أَتَاكَ الْيَقِينُ فَبَلَغَ اللَّهُ بِكَ أَشْرَفَ مَحَلِّ الْمُكَرَّمِينَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي اسْتَنْقَذَنَا بِكَ مِنَ الشِّرْكِ وَ الضَّلالِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اجْعَلْ صَلَوَاتِكَ وَ صَلَوَاتِ مَلائِكَتِكَ وَ أَنْبِيَائِكَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ وَ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ
✨وَ مَنْ سَبَّحَ لَكَ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ وَ نَبِيِّكَ وَ أَمِينِكَ وَ نَجِيبِكَ وَ حَبِيبِكَ وَ صَفِيِّكَ وَ صِفْوَتِكَ وَ خَاصَّتِكَ وَ خَالِصَتِكَ وَ خِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ وَ أَعْطِهِ الْفَضْلَ وَ الْفَضِيلَةَ وَ الْوَسِيلَةَ وَ الدَّرَجَةَ الرَّفِيعَةَ وَ ابْعَثْهُ مَقَاماً مَحْمُوداً يَغْبِطُهُ بِهِ الْأَوَّلُونَ وَ الْآخِرُونَ اللَّهُمَّ إِنَّكَ قُلْتَ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً إِلَهِي فَقَدْ أَتَيْتُ نَبِيَّكَ مُسْتَغْفِراً تَائِباً مِنْ ذُنُوبِي، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اغْفِرْهَا لِي يَا سَيِّدَنَا أَتَوَجَّهُ بِكَ وَ بِأَهْلِ بَيْتِكَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى رَبِّكَ وَ رَبِّي لِيَغْفِرَ لِي،
آنگاه سه بار بگو
✨إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ
✨أُصِبْنَا بِكَ يَا حَبِيبَ قُلُوبِنَا فَمَا أَعْظَمَ الْمُصِيبَةَ بِكَ حَيْثُ انْقَطَعَ عَنَّا الْوَحْيُ وَ حَيْثُ فَقَدْنَاكَ فَإِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ يَا سَيِّدَنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ عَلَى آلِ بَيْتِكَ [الطَّيِّبِينَ ] الطَّاهِرِينَ هَذَا يَوْمُ السَّبْتِ وَ هُوَ يَوْمُكَ وَ أَنَا فِيهِ ضَيْفُكَ وَ جَارُكَ فَأَضِفْنِي وَ أَجِرْنِي فَإِنَّكَ كَرِيمٌ تُحِبُّ الضِّيَافَةَ وَ مَأْمُورٌ بِالْإِجَارَةِ فَأَضِفْنِي وَ أَحْسِنْ ضِيَافَتِي وَ أَجِرْنَا وَ أَحْسِنْ إِجَارَتَنَا بِمَنْزِلَةِ اللَّهِ عِنْدَكَ وَ عِنْدَ آلِ بَيْتِكَ وَ بِمَنْزِلَتِهِمْ عِنْدَهُ وَ بِمَا اسْتَوْدَعَكُمْ مِنْ عِلْمِهِ فَإِنَّهُ أَكْرَمُ الْأَكْرَمِينَ.
#زیارت_ائمه_روزهای_هفته 💠
📌روز #شنبه متعلق است به رسول اکرم حضرت محمد مصطفی ﷺ
🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹