📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوسیوپنجم
▪شلوار جین روشن، کاپشن چرم خلبانی، تهریش و سبیلی که با عجله تراشیده و ردّ تیغ روی گونه و زیر گردنش مانده بود.
▫انگار موها را هم کمی کوتاهتر کرده بود، دستکشهایی مشکی که انگشت بریدهاش را پوشانده و عینک دودی که همان لحظه از روی چشمش برداشت.
▪یقۀ کاپشن بلندی که پوشیده بودم، به هم نزدیکتر کردم و او به این ظاهر جدید، فقط یک لحظه نگاه کرد. به پشت سرم خیره ماند؛ جایی بین تاریکی سوله و مردد پرسید: «تو اون کیسه دیگه چیزی نبود؟»
▫منظورش را نفهمیدم ولی منتظر جوابم نماند؛ وارد سوله شد، با عجله داخل کیسه را گشت و چند ثانیه بعد از تاریکی بیرون زد.
▪راننده بوق میزد تا زودتر سوار شویم و امیر مقابل من ایستاد، پارچهای شیری سمتم گرفت، شبیه یک شال بود و مختصر توضیح داد: «تو فقط لباستو عوض کردی! سر و صورتت داد میزنه!»
▫مات و متحیر نگاهش میکردم؛ دیگر دقیقاً چه چیزی از من باقی مانده بود که بخواهد عوض کند؟ شال را روی دستهایش باز کرد و برای پوشاندن موهای بلندم، سفارش داد: «اینو مثل عربا بپیچ دور صورتت...»
▪از عصبانیت تنم آتش گرفت؛ راننده دوباره بوق زد و من شال را از دستش چنگ زدم. نمیخواستم باز هم کار به تهدید اسلحه برسد، شال را شلخته روی سرم کشیدم و خیره در چشمش، متلک انداختم: «اینجام حجاب اجباریه؟!»
▫بدون ریش و سبیل، مشخص بود صورتش از سرما سرخ شده؛ فقط گوشۀ چشمش چین خورد و لبخند اصلاً به لبهایش نرسید: «اینجا حفظ جون اجباریه!»
▪تمام وزن بدنم روی نوک پا افتاد تا چند سانتیمتر هم شده، قدم بلندتر شود ولی قبل از اینکه جوابش را بدهم، راننده دوباره بوق زد.
▫رو به ماشین با دست اشاره کرد صبر کند، نگاهش روی شالم چرخی زد و با عجله نظر داد: «شال رو یجوری دور صورتت بپیچ که حداقل گونه و چونه کمتر پیدا باشه... میخوام صورتت تغییر کنه!»
▪هر دو دست را تا صورتم جلو آورد ولی همانجا قفل کرد؛ یک لحظه مردد ماند و هر چه سلیقه میخواست خرج این شال کند، دور صورت خودش و روی شالی فرضی توضیح داد: «ببین اینجوری... شال رو بیار جلوتر...»
▫راننده از پنجرۀ ماشین کلافه صدا رساند، با یک دست شالم را جلوتر کشیدم و بیتوجه به هر چه میگفت، از کنارش رد شدم.
▪فضای ون بازتر بود ولی اینجا نه! روی صندلی عقب ماشین، با دو وجب فاصله کنارم نشست و همین که در را بست، نفسم گیر افتاد.
▫هوای داخل ماشین از بیرون هم سردتر بود! از بخاری به جای گرما، فقط بوی داغی بیرون میزد و صدای امیر در گوشم شکست: «کامنتایی که پای عکسای بیحجابت تو اینستا گذاشتن، خوندی؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
💠 صلوات خاصه حضرت امامحسن عسکری علیهالسلام:
🌹«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرِّ التَّقِيِّ الصَّادِقِ الْوَفِيِّ النُّورِ الْمُضِيءِ خَازِنِ عِلْمِكَ وَ الْمُذَكِّرِ بِتَوْحِيدِكَ وَ وَلِيِّ أَمْرِكَ وَ خَلَفِ أَئِمَّةِ الدِّينِ الْهُدَاةِ الرَّاشِدِينَ وَ الْحُجَّةِ عَلَى أَهْلِ الدُّنْيَا فَصَلِّ عَلَيْهِ يَا رَبِّ أَفْضَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَصْفِيَائِكَ وَ حُجَجِكَ وَ أَوْلادِ رُسُلِكَ يَا إِلَهَ الْعَالَمِينَ»
🌺 #ولادت حضرت أبامحمد امامحسن عسکری علیهالسلام مبارک باد🌺
#اللهمعجللولیکالفرج
https://eitaa.com/samn910
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 در اجلاس تانزانیا هنگام معرفی میهمانان، نمایندگان برای ادای احترام، روی میز میکوبند؛ و هنگام معرفی جمهوری اسلامی ایران...
✏️ امامین انقلاب که از صدور انقلاب اسلامی میگفتند با انکار یا تمسخر غربگرایان مواجه میشد...
حالا عینیت یافتن آن کلام حکیمانه را میبینیم.
عزت دست خداست؛ نه کدخدا
🚨 روایت اول
این ویدئو را با دیگران به اشتراک بگذارید.
https://eitaa.com/samn910
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ سبک زندگی کثیف و گداصفتی آلمانیها به روایت هموطن ساکن آلمان
https://eitaa.com/samn910
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قابل توجه کسانی که به هوش مصنوعی مانند چت جی بی تی اعتماد میکنند...
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوسیوششم
▪نگاهم روی صورتش ثابت ماند اما در ذهنم به عمق تمام این روزها سقوط کردم!
▫خبر نداشت جز چند ساعت موبایل اصلاً دستم نبود و از همین فکر، درد در تمام استخوانهایم شکست؛ نه به خاطر اینکه به کسی دسترسی نداشتم، به هوای کسی که نمیدانستم تا الان چه بلایی سرش آمده است! شاهرخ اجازه نمیداد موبایل همیشه دستم باشد و همین که نگرانی نگاهش یادم آمد، نفسم در سینه مُرد!
▪شاید از گیجی چشمانم فهمید چیزی ندیدم و بیخبر از خرابههای ذهنم، لبخند زد: «بهتر که ندیدی!»
▫انگار از رژه رفتن روی اعصابم لذت میبرد و لبخندش کجتر شد: «راستی فقط حجاب اجباری بده؟! بیحجابی اجباری اشکال نداره؟!»
▪ذهنم هنوز پیش کامنتهای اینستاگرام مانده بود ولی نمیخواستم بفهمد و او سؤال بعدی را بلافاصله پرسید: «کی مجبورت کرد شب اول تو کنفرانس خبری، روسریتو برداری؟!»
▫ماشین وارد مسیر اصلی شده بود و من از اولین فرعیِ فکرم فرار کردم: «من اون شبی که از هتل زدم بیرون، تصمیم گرفتم خودم باشم... نه اونی که تو ایران مجبور بودم!»
▪تکیهاش را کمی روی صندلی جابجا کرد و سؤال بدی پرسید: «اون شب جلو دوربینها... چی حسی داشتی؟!»
▫نمیفهمیدم در فکر خرابش دنبال چه جوابی میگردد ولی باید دهانش را میبستم: «اولین بارم نبود... پیش دوستام و فامیلام همیشه بیحجاب بودم...»
▪یک لحظه نگاهش در صورتم گم شد: «ولی من اولین بارم بود تینا راستین رو بیحجاب میدیدم...»
▫چشم راننده از آینه میخ ما شد؛ انگار فارسی میفهمید، امیر نگاهش را پس گرفت و با لبخندی که میخواست مخفی کند، دوباره اعصابم را قلقلک داد: «من کامنت نذاشتم ولی با همۀ اون کامنتا موافقم!»
▪نباید در تلۀ متلکهایش میافتادم، سرم را سمت شیشه گرفتم ولی او دستبردار نبود: «استارت بیحجابی اجباری تو ایران 17 دی 1314 زده شد. روزی که رضاخان برای دخترای فارغالتحصیل دانشسرای عالی شرط گذاشت یا باید بیحجاب بیان، یا خبری از مدرک نیس! چند تاشون قید مدرک رو زدن، بعضیهاشونم رو به دیوار گریه میکردن...»
▫انگار نه انگار من را به زور تا اینجا کشیده؛ تکیه به صندلی، نگاهش از شیشه به منظرههای خشک و سرد مسیر بود ولی لحنش هر لحظه گرمتر میشد: «حتی همسر صدرالاشراف، وزیر دادگستری رضاخان میخواست خودکشی کنه ولی بیحجاب بیرون نیاد! شوهرش بهش میگه اگه قبول نکنی، منو میکشن! به خاطر جون همسرش مجبور میشه بیحجاب تو یکی از مراسمها حاضر بشه ولی از همون شب مریض شد و تا یکسال بعد که جنازهاش رو از خونه اوردن بیرون، پاشو جایی نذاشت!»
▪کاسۀ سرم از درد سرریز شده و فقط دلم میخواست ساکت شود ولی به طرفم چرخید و آهسته سؤال کرد: «تو که خیلی از جمهوری اسلامی شاکی هستی، میدونی چند تا زن محجبه به خاطر کتک خوردن از پاسبانها کشته شدن؟ خبر داری خیلیهاشون حامله بودن و وسط کوچه جنینشون...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد