eitaa logo
صبح نزدیک
92 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت صدوسی‌وچهارم ▪هر چه متلک آماده کرده بودم، در گلویم خفه شد؛ امیر دستش را بالا گرفت: «ولش کن...» ولی مرد اصلاً اعتنا نکرد، سرِ سرد اسلحه را به پهلویم چسباند و زیر گوشم زمزمه کرد: «دوست دارم آخرین باری باشه که مجبورم می‌کنی از اسلحه استفاده کنم!» ▫از سرما بود یا ترس نمی‌دانم ولی تنم سِر شد و او وادارم کرد قدم اول را بردارم. سایۀ امیر را پشت سرم حس می‌کردم؛ پشیمان از نیشی که زده بودم، می‌ترسیدم همینجا تلافی کند ولی تا دمِ درِ سوله، یک کلمه حرف نزد. ▪مرد از کنارم دست دراز کرد و در را هُل داد، لولا با صدای قیژ کوتاهی باز شد و تاریکی از بین دیوارها، به صورتم کوبید. ▫با اشارۀ اسلحه دستور داد وارد شوم ولی من پاشنۀ فلزیِ در را ندیدم، نوک کفشم گیر کرد و تعادلم به هم خورد. ▪بی‌اختیار هر دو دستم مقابل بدنم بالا رفت، تمام قدرتم روی ساق پاها متمرکز شد تا زمین نخورم و یک لحظه کف دست و ساعد امیر را مماس لباسم دیدم. ▫دستش را سراسیمه سپر افتادنم کرده بود ولی من نیازی به کمکش نداشتم؛ این دختر شمشیرباز هنوز بلد بود زمین نخورَد و او همان یک قدمی را که جلو آمده بود، پس کشید. ▫مرد راننده عقب رفت و امیر کیسه را پشت سرم کف سوله جا داد؛ من در تاریکی و صورت او در روشنایی، مثل یک تکّه سنگ، سرد و بی‌احساس بود: «قفل پشت در هست... می‌تونی ببندی.» ▪با نگاهم التماسش می‌کردم و انگار فهمید؛ حسی در چشمش تَرَک خورد و بی‌صدا اعتراف کرد: «وقتی رفتم فروشگاه، عکس خودمو تو تلویزیون دیدم... زیرنویس کرده بود هر کی این آدمو دید، به پلیس خبر بده... من مجبورم... اگه هر کدوم شناسایی بشیم، همه‌چی تموم میشه...» ▫نشد ادامه دهد، در را بست و نفس من درجا گرفت؛ هوای سنگین و بوی آهن و بنزین و چند قطره نور که از درزِ در به زحمت می‌چکید. ▪دیگر خودم را هم نمی‌دیدم، دست روی تنِ سرد در می‌کشیدم تا قفل را پیدا کنم و صدای پچ‌پچ این دو مرد را پشت همین در می‌شنیدم. ▫بلاخره ضامن قفل جا رفت ولی در تاریکی و تنهایی این دخمه، بغض مثل طناب دار دور گردنم افتاده بود و داشتم خفه می‌شدم! ▪چرا این بدبختی تمام نمی‌شد؟... چند شب بود از اردوی تیم ملی فرار کرده بودم؟... چند روز بود صدای پدر و مادرم را نشنیده بودم؟... می‌شد دوباره شاهرخ را ببینم؟... اصلاً هنوز زنده بود؟... ▫خبری از کلید برق و چراغ نبود؛ دست داخل کیسه بردم، بوی تند شویندۀ لباس در سرم تیر کشید و برجستگیِ بلوز بافتنی و زبریِ شلوار جین زیر انگشتم آمد. ▪در قفل بود ولی باز هم پشتم را به سطحش تکیه دادم مبادا باز شود؛ لباس‌ها مچاله در دستم مانده و صورتم را در همین‌ها گم کرده بودم تا صدای بغضم را نشنوند ولی حتی فرصتی برای گریه‌کردن هم نبود؛ کسی چند ضربه به در زد و صدای مرد راننده را شنیدم: «تموم شد؟!» ▫چند دقیقه کشید تا تمام زخم‌هایم را زیر این لباس‌ جدید مخفی کنم و وقتی در را باز کردم، خشکم زد؛ راننده سمت ماشین سواری می‌رفت و این مردی که پشت در ایستاده بود، اصلاً شبیه امیر نبود... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوسی‌وپنجم ▪شلوار جین روشن، کاپشن چرم خلبانی، ته‌ریش و سبیلی که با عجله تراشیده و ردّ تیغ روی گونه و زیر گردنش مانده بود. ▫انگار موها را هم کمی کوتاه‌تر کرده بود، دستکش‌هایی مشکی که انگشت بریده‌اش را پوشانده و عینک دودی که همان لحظه از روی چشمش برداشت. ▪یقۀ کاپشن بلندی که پوشیده بودم، به هم نزدیک‌تر کردم و او به این ظاهر جدید، فقط یک لحظه نگاه کرد. به پشت سرم خیره ماند؛ جایی بین تاریکی سوله و مردد پرسید: «تو اون کیسه دیگه چیزی نبود؟» ▫منظورش را نفهمیدم ولی منتظر جوابم نماند؛ وارد سوله شد، با عجله داخل کیسه را گشت و چند ثانیه بعد از تاریکی بیرون زد. ▪راننده بوق می‌زد تا زودتر سوار شویم و امیر مقابل من ایستاد، پارچه‌ای شیری سمتم گرفت، شبیه یک شال بود و مختصر توضیح داد: «تو فقط لباستو عوض کردی! سر و صورتت داد می‌زنه!» ▫مات و متحیر نگاهش می‌کردم؛ دیگر دقیقاً چه چیزی از من باقی مانده بود که بخواهد عوض کند؟ شال را روی دست‌هایش باز کرد و برای پوشاندن موهای بلندم، سفارش داد: «اینو مثل عربا بپیچ دور صورتت...» ▪از عصبانیت تنم آتش گرفت؛ راننده دوباره بوق زد و من شال را از دستش چنگ زدم. نمی‌خواستم باز هم کار به تهدید اسلحه برسد، شال را شلخته روی سرم کشیدم و خیره در چشمش، متلک انداختم: «اینجام حجاب اجباریه؟!» ▫بدون ریش و سبیل، مشخص بود صورتش از سرما سرخ شده؛ فقط گوشۀ چشمش چین خورد و لبخند اصلاً به لب‌هایش نرسید: «اینجا حفظ جون اجباریه!» ▪تمام وزن بدنم روی نوک پا افتاد تا چند سانتی‌متر هم شده، قدم بلندتر شود ولی قبل از اینکه جوابش را بدهم، راننده دوباره بوق زد. ▫رو به ماشین با دست اشاره کرد صبر کند، نگاهش روی شالم چرخی زد و با عجله نظر داد: «شال رو یجوری دور صورتت بپیچ که حداقل گونه و چونه کمتر پیدا باشه... می‌خوام صورتت تغییر کنه!» ▪هر دو دست را تا صورتم جلو آورد ولی همانجا قفل کرد؛ یک لحظه مردد ماند و هر چه سلیقه می‌خواست خرج این شال کند، دور صورت خودش و روی شالی فرضی توضیح داد: «ببین اینجوری... شال رو بیار جلوتر...» ▫راننده از پنجرۀ ماشین کلافه صدا رساند، با یک دست شالم را جلوتر کشیدم و بی‌توجه به هر چه می‌گفت، از کنارش رد شدم. ▪فضای ون بازتر بود ولی اینجا نه! روی صندلی عقب ماشین، با دو وجب فاصله کنارم نشست و همین که در را بست، نفسم گیر افتاد. ▫هوای داخل ماشین از بیرون هم سرد‌تر بود! از بخاری به جای گرما، فقط بوی داغی بیرون می‌زد و صدای امیر در گوشم شکست: «کامنتایی که پای عکسای بی‌حجابت تو اینستا گذاشتن، خوندی؟»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸 میلاد باسعادت امام حسن عسکری علیه‌السلام مبارک باد 🌸 🌿 درخشش یازدهمین خورشید امامت، حضرت امام حسن عسکری علیه‌السلام، بر آسمان دل‌های عاشقان اهل‌بیت علیهم‌السلام مبارک باد. اللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَجَ 🤲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 صلوات خاصه حضرت امام‌حسن عسکری علیه‌السلام: 🌹«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرِّ التَّقِيِّ الصَّادِقِ الْوَفِيِّ النُّورِ الْمُضِيءِ خَازِنِ عِلْمِكَ وَ الْمُذَكِّرِ بِتَوْحِيدِكَ وَ وَلِيِّ أَمْرِكَ وَ خَلَفِ أَئِمَّةِ الدِّينِ الْهُدَاةِ الرَّاشِدِينَ وَ الْحُجَّةِ عَلَى أَهْلِ الدُّنْيَا فَصَلِّ عَلَيْهِ يَا رَبِّ أَفْضَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَصْفِيَائِكَ وَ حُجَجِكَ وَ أَوْلادِ رُسُلِكَ يَا إِلَهَ الْعَالَمِينَ» 🌺 حضرت أبامحمد امام‌حسن‌ عسکری علیه‌السلام مبارک باد🌺 https://eitaa.com/samn910
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 در اجلاس تانزانیا هنگام معرفی میهمانان، نمایندگان برای ادای احترام، روی میز می‌کوبند؛ و هنگام معرفی جمهوری اسلامی ایران... ✏️ امامین انقلاب که از صدور انقلاب اسلامی می‌گفتند با انکار یا تمسخر غرب‌گرایان مواجه می‌شد... حالا عینیت یافتن آن کلام حکیمانه را می‌بینیم. عزت دست خداست؛ نه کدخدا 🚨 روایت اول این ویدئو را با دیگران به اشتراک بگذارید. https://eitaa.com/samn910
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‏✅ سبک زندگی کثیف و گداصفتی آلمانی‌ها به روایت هم‌وطن ساکن آلمان https://eitaa.com/samn910
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قابل توجه کسانی که به هوش مصنوعی مانند چت جی بی تی اعتماد می‌کنند... https://eitaa.com/samn910