💠 صلوات خاصه حضرت امامحسن عسکری علیهالسلام:
🌹«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرِّ التَّقِيِّ الصَّادِقِ الْوَفِيِّ النُّورِ الْمُضِيءِ خَازِنِ عِلْمِكَ وَ الْمُذَكِّرِ بِتَوْحِيدِكَ وَ وَلِيِّ أَمْرِكَ وَ خَلَفِ أَئِمَّةِ الدِّينِ الْهُدَاةِ الرَّاشِدِينَ وَ الْحُجَّةِ عَلَى أَهْلِ الدُّنْيَا فَصَلِّ عَلَيْهِ يَا رَبِّ أَفْضَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَصْفِيَائِكَ وَ حُجَجِكَ وَ أَوْلادِ رُسُلِكَ يَا إِلَهَ الْعَالَمِينَ»
🌺 #ولادت حضرت أبامحمد امامحسن عسکری علیهالسلام مبارک باد🌺
#اللهمعجللولیکالفرج
https://eitaa.com/samn910
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 در اجلاس تانزانیا هنگام معرفی میهمانان، نمایندگان برای ادای احترام، روی میز میکوبند؛ و هنگام معرفی جمهوری اسلامی ایران...
✏️ امامین انقلاب که از صدور انقلاب اسلامی میگفتند با انکار یا تمسخر غربگرایان مواجه میشد...
حالا عینیت یافتن آن کلام حکیمانه را میبینیم.
عزت دست خداست؛ نه کدخدا
🚨 روایت اول
این ویدئو را با دیگران به اشتراک بگذارید.
https://eitaa.com/samn910
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ سبک زندگی کثیف و گداصفتی آلمانیها به روایت هموطن ساکن آلمان
https://eitaa.com/samn910
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قابل توجه کسانی که به هوش مصنوعی مانند چت جی بی تی اعتماد میکنند...
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوسیوششم
▪نگاهم روی صورتش ثابت ماند اما در ذهنم به عمق تمام این روزها سقوط کردم!
▫خبر نداشت جز چند ساعت موبایل اصلاً دستم نبود و از همین فکر، درد در تمام استخوانهایم شکست؛ نه به خاطر اینکه به کسی دسترسی نداشتم، به هوای کسی که نمیدانستم تا الان چه بلایی سرش آمده است! شاهرخ اجازه نمیداد موبایل همیشه دستم باشد و همین که نگرانی نگاهش یادم آمد، نفسم در سینه مُرد!
▪شاید از گیجی چشمانم فهمید چیزی ندیدم و بیخبر از خرابههای ذهنم، لبخند زد: «بهتر که ندیدی!»
▫انگار از رژه رفتن روی اعصابم لذت میبرد و لبخندش کجتر شد: «راستی فقط حجاب اجباری بده؟! بیحجابی اجباری اشکال نداره؟!»
▪ذهنم هنوز پیش کامنتهای اینستاگرام مانده بود ولی نمیخواستم بفهمد و او سؤال بعدی را بلافاصله پرسید: «کی مجبورت کرد شب اول تو کنفرانس خبری، روسریتو برداری؟!»
▫ماشین وارد مسیر اصلی شده بود و من از اولین فرعیِ فکرم فرار کردم: «من اون شبی که از هتل زدم بیرون، تصمیم گرفتم خودم باشم... نه اونی که تو ایران مجبور بودم!»
▪تکیهاش را کمی روی صندلی جابجا کرد و سؤال بدی پرسید: «اون شب جلو دوربینها... چی حسی داشتی؟!»
▫نمیفهمیدم در فکر خرابش دنبال چه جوابی میگردد ولی باید دهانش را میبستم: «اولین بارم نبود... پیش دوستام و فامیلام همیشه بیحجاب بودم...»
▪یک لحظه نگاهش در صورتم گم شد: «ولی من اولین بارم بود تینا راستین رو بیحجاب میدیدم...»
▫چشم راننده از آینه میخ ما شد؛ انگار فارسی میفهمید، امیر نگاهش را پس گرفت و با لبخندی که میخواست مخفی کند، دوباره اعصابم را قلقلک داد: «من کامنت نذاشتم ولی با همۀ اون کامنتا موافقم!»
▪نباید در تلۀ متلکهایش میافتادم، سرم را سمت شیشه گرفتم ولی او دستبردار نبود: «استارت بیحجابی اجباری تو ایران 17 دی 1314 زده شد. روزی که رضاخان برای دخترای فارغالتحصیل دانشسرای عالی شرط گذاشت یا باید بیحجاب بیان، یا خبری از مدرک نیس! چند تاشون قید مدرک رو زدن، بعضیهاشونم رو به دیوار گریه میکردن...»
▫انگار نه انگار من را به زور تا اینجا کشیده؛ تکیه به صندلی، نگاهش از شیشه به منظرههای خشک و سرد مسیر بود ولی لحنش هر لحظه گرمتر میشد: «حتی همسر صدرالاشراف، وزیر دادگستری رضاخان میخواست خودکشی کنه ولی بیحجاب بیرون نیاد! شوهرش بهش میگه اگه قبول نکنی، منو میکشن! به خاطر جون همسرش مجبور میشه بیحجاب تو یکی از مراسمها حاضر بشه ولی از همون شب مریض شد و تا یکسال بعد که جنازهاش رو از خونه اوردن بیرون، پاشو جایی نذاشت!»
▪کاسۀ سرم از درد سرریز شده و فقط دلم میخواست ساکت شود ولی به طرفم چرخید و آهسته سؤال کرد: «تو که خیلی از جمهوری اسلامی شاکی هستی، میدونی چند تا زن محجبه به خاطر کتک خوردن از پاسبانها کشته شدن؟ خبر داری خیلیهاشون حامله بودن و وسط کوچه جنینشون...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوسیوهفتم
▪نشد ادامه دهد؛ سرش را دوباره سمت شیشه گرفت ولی من نمیخواستم این مزخرفات را باور کنم!
▫انگار خودم یادم رفته بود چقدر ترسیدم؛ دستم به دستگیره چسبید و یک نفس کوتاه گرفتم تا حالش را بهتر بگیرم: «خوب بلدی مغلطه کنی!»
▪احتمالاً انتظارش را نداشت؛ نگاهش طرفم کج شد و من مستقیم سر اصل مطلب رفتم: «برای سفید کردن جمهوری اسلامی، مجبوری پهلوی رو سیاه کنی ولی چرا از دورۀ محمدرضا شاه نمیگی که حجاب اختیاری بود؟!»
▫یک لحظه چشمانش برق زد؛ انگار سرش برای بحث کردن درد میکرد: «خوبه که یه چیزایی میدونی ولی مشکل اینه که اطلاعاتت بیشتر از فضای مجازیه نه از کتابخونه!»
▪تکیهاش را از صندلی کَند؛ انگار حرارت تنش بالا رفته بود و سرش را سمت راننده خم کرد: «میشه بخاری رو خاموش کنی؟» و رو به من ادامه داد: «وقتی اطلاعاتت در حد کپشن پستهای اینستاگرام باشه، مغزت بایاس میشه! ولی اگه تو کتابخونه بگردی و کتاب بخونی، میفهمی دنیا خیلی بزرگتر و پیچیدهتر از اکسپلور اینستاگرامه!»
▫کتابخانۀ دیواری خانهاش یادم آمد؛ کتابی که باز روی مبل رها شده بود و او شمرده جواب داد: «محمدرضا میخواست با پنبه سر ببرّه! یعنی کاری که پدرش نتونست با اجبار پیش ببره، تصمیم گرفت با اختیار مردم تموم کنه!»
▪رمقی برای مغزم نمانده بود و این شال بلند، کلافهترم میکرد! فقط تیری در تاریکی پرت کردهبودم بلکه دهانش را ببندد ولی زبانش درازتر شده بود: «اون دوره چیزایی تو تلویزیون و سینمای ایران آزاد شد که حتی تو اروپا و آمریکا قفل بود. خبر داری تو جشن هنر شیراز، چه نمایشی رو زنده تو خیابون اجرا کردن؟... جشنهایی که مستقیم زیر نظر فرح پهلوی برگزار میشد...»
▫گونههایش گُل انداخت، کلمات بین لبهایش جا ماند؛ انگار خجالت کشید و اینبار طوری گُر گرفت که بهجای کم کردن بخاری، پنجره را پایین کشید.
▪باد داخل ماشین دوید، یک لحظه لرز کردم و او با نفسهایی خفه نجوا کرد: «وضعیت اون نمایش انقدر افتضاح بود که سفیر انگلیس به شاه میگه اگه همچین نمایشی حتی تو وینچستر انگلیس هم اجرا میشد، کارگردان و بازیگرا، زنده نمیموندن ولی تو ایران... البته شاه فقط در جواب سفیر خندیده!»
▫دستهایم را دور بازوهایم حلقه کردم و برای شکستن کلامش، بهترین بهانه همین بود: «میشه پنجره رو ببندی؟»
▪تمرکزش تیزتر از آنی بود که با این پارازیتها به هم بریزد؛ پنجره را بالا کشید و حرف را از همانجایی که قیچی کرده بودم، چسب زد: «البته همچین اختیاری هم نبود! به خیلی از مدرسهها ابلاغ شده بود معلما و دانشآموزا حق ندارن حتی روسری سر کنن، چادر که اصلاً! سالهای آخر، ورود دخترای چادری به خیلی از دانشگاهها و ادارات ممنوع شد...»
▫هنوز حرفش تمام نشده، آژیر پلیس در سرم پیچید؛ سراسیمه به پشت سر چرخید و صدای گنگی که پشت بلندگو دستور ایست داد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد