eitaa logo
صبح نزدیک
92 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت صدوسی‌وششم ▪نگاهم روی صورتش ثابت ماند اما در ذهنم به عمق تمام این روزها سقوط کردم! ▫خبر نداشت جز چند ساعت موبایل اصلاً دستم نبود و از همین فکر، درد در تمام استخوان‌هایم شکست؛ نه به خاطر اینکه به کسی دسترسی نداشتم، به هوای کسی که نمی‌‌دانستم تا الان چه بلایی سرش آمده است! شاهرخ اجازه نمی‌داد موبایل همیشه دستم باشد و همین که نگرانی نگاهش یادم آمد، نفسم در سینه مُرد! ▪شاید از گیجی چشمانم فهمید چیزی ندیدم و بی‌خبر از خرابه‌های ذهنم، لبخند زد: «بهتر که ندیدی!» ▫انگار از رژه رفتن روی اعصابم لذت می‌برد و لبخندش کج‌تر شد: «راستی فقط حجاب اجباری بده؟! بی‌حجابی اجباری اشکال نداره؟!» ▪ذهنم هنوز پیش کامنت‌های اینستاگرام مانده بود ولی نمی‌خواستم بفهمد و او سؤال بعدی را بلافاصله پرسید: «کی مجبورت کرد شب اول تو کنفرانس خبری، روسریتو برداری؟!» ▫ماشین وارد مسیر اصلی شده بود و من از اولین فرعیِ فکرم فرار کردم: «من اون شبی که از هتل زدم بیرون، تصمیم گرفتم خودم باشم... نه اونی که تو ایران مجبور بودم!» ▪تکیه‌اش را کمی روی صندلی جابجا کرد و سؤال بدی پرسید: «اون شب جلو دوربین‌ها... چی حسی داشتی؟!» ▫نمی‌فهمیدم در فکر خرابش دنبال چه جوابی می‌گردد ولی باید دهانش را می‌بستم: «اولین بارم نبود... پیش دوستام و فامیلام همیشه بی‌حجاب بودم...» ▪یک لحظه نگاهش در صورتم گم شد: «ولی من اولین بارم بود تینا راستین رو بی‌حجاب می‌دیدم...» ▫چشم راننده از آینه میخ ما شد؛ انگار فارسی می‌فهمید، امیر نگاهش را پس گرفت و با لبخندی که می‌خواست مخفی کند، دوباره اعصابم را قلقلک داد: «من کامنت نذاشتم ولی با همۀ اون کامنتا موافقم!» ▪نباید در تلۀ متلک‌هایش می‌افتادم، سرم را سمت شیشه گرفتم ولی او دست‌بردار نبود: «استارت بی‌حجابی اجباری تو ایران 17 دی 1314 زده شد. روزی که رضاخان برای دخترای فارغ‌التحصیل دانشسرای عالی شرط گذاشت یا باید بی‌حجاب بیان، یا خبری از مدرک نیس! چند تاشون قید مدرک رو زدن، بعضی‌هاشونم رو به دیوار گریه می‌کردن...» ▫انگار نه انگار من را به زور تا اینجا کشیده؛ تکیه به صندلی، نگاهش از شیشه به منظره‌های خشک و سرد مسیر بود ولی لحنش هر لحظه گرم‌تر می‌شد: «حتی همسر صدرالاشراف، وزیر دادگستری رضاخان می‌خواست خودکشی کنه ولی بی‌حجاب بیرون نیاد! شوهرش بهش میگه اگه قبول نکنی، منو می‌کشن! به خاطر جون همسرش مجبور میشه بی‌حجاب تو یکی از مراسم‌ها حاضر بشه ولی از همون شب مریض شد و تا یک‌سال بعد که جنازه‌اش رو از خونه اوردن بیرون، پاشو جایی نذاشت!» ▪کاسۀ سرم از درد سرریز شده و فقط دلم می‌خواست ساکت شود ولی به طرفم چرخید و آهسته سؤال کرد: «تو که خیلی از جمهوری اسلامی شاکی هستی، می‌دونی چند تا زن محجبه به خاطر کتک خوردن از پاسبان‌ها کشته شدن؟ خبر داری خیلی‌هاشون حامله بودن و وسط کوچه جنین‌شون...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوسی‌وهفتم ▪نشد ادامه دهد؛ سرش را دوباره سمت شیشه گرفت ولی من نمی‌خواستم این مزخرفات را باور کنم! ▫انگار خودم یادم رفته بود چقدر ترسیدم؛ دستم به دستگیره چسبید و یک نفس کوتاه گرفتم تا حالش را بهتر بگیرم: «خوب بلدی مغلطه کنی!» ▪احتمالاً انتظارش را نداشت؛ نگاهش طرفم کج شد و من مستقیم سر اصل مطلب رفتم: «برای سفید کردن جمهوری اسلامی، مجبوری پهلوی رو سیاه کنی ولی چرا از دورۀ محمدرضا شاه نمی‌گی که حجاب اختیاری بود؟!» ▫یک لحظه چشمانش برق زد؛ انگار سرش برای بحث کردن درد می‌کرد: «خوبه که یه چیزایی می‌دونی ولی مشکل اینه که اطلاعاتت بیشتر از فضای مجازیه نه از کتابخونه!» ▪تکیه‌اش را از صندلی کَند؛ انگار حرارت تنش بالا رفته بود و سرش را سمت راننده خم کرد: «میشه بخاری رو خاموش کنی؟» و رو به من ادامه داد: «وقتی اطلاعاتت در حد کپشن‌ پست‌های اینستاگرام باشه، مغزت بایاس میشه! ولی اگه تو کتابخونه بگردی و کتاب بخونی، می‌فهمی دنیا خیلی بزرگتر و پیچیده‌تر از اکسپلور اینستاگرامه!» ▫کتابخانۀ دیواری خانه‌اش یادم آمد؛ کتابی که باز روی مبل رها شده بود و او شمرده جواب داد: «محمدرضا می‌خواست با پنبه سر ببرّه! یعنی کاری که پدرش نتونست با اجبار پیش ببره، تصمیم گرفت با اختیار مردم تموم کنه!» ▪رمقی برای مغزم نمانده بود و این شال بلند، کلافه‌ترم می‌کرد! فقط تیری در تاریکی پرت کرده‌بودم بلکه دهانش را ببندد ولی زبانش درازتر شده بود: «اون دوره چیزایی تو تلویزیون و سینمای ایران آزاد شد که حتی تو اروپا و آمریکا قفل بود. خبر داری تو جشن هنر شیراز، چه نمایشی رو زنده تو خیابون اجرا کردن؟... جشن‌هایی که مستقیم زیر نظر فرح پهلوی برگزار می‌شد...» ▫گونه‌هایش گُل انداخت، کلمات بین لب‌هایش جا ماند؛ انگار خجالت کشید و این‌بار طوری گُر گرفت که به‌جای کم کردن بخاری، پنجره را پایین کشید. ▪باد داخل ماشین دوید، یک لحظه لرز کردم و او با نفس‌هایی خفه نجوا کرد: «وضعیت اون نمایش انقدر افتضاح بود که سفیر انگلیس به شاه میگه اگه همچین نمایشی حتی تو وینچستر انگلیس هم اجرا می‌شد، کارگردان و بازیگرا، زنده نمی‌موندن ولی تو ایران... البته شاه فقط در جواب سفیر خندیده!» ▫دست‌هایم را دور بازوهایم حلقه کردم و برای شکستن کلامش، بهترین بهانه همین بود: «میشه پنجره رو ببندی؟» ▪تمرکزش تیزتر از آنی بود که با این پارازیت‌ها به هم بریزد؛ پنجره را بالا کشید و حرف را از همانجایی که قیچی کرده بودم، چسب زد: «البته همچین اختیاری هم نبود! به خیلی از مدرسه‌ها ابلاغ شده بود معلما و دانش‌آموزا حق ندارن حتی روسری سر کنن، چادر که اصلاً! سال‌های آخر، ورود دخترای چادری به خیلی از دانشگاه‌ها و ادارات ممنوع شد...» ▫هنوز حرفش تمام نشده، آژیر پلیس در سرم پیچید؛ سراسیمه به پشت سر چرخید و صدای گنگی که پشت بلندگو دستور ایست داد... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@zekrroozane ذڪـر روزانہ@zekrroozane ذڪـر روزانہ - زیارت‌عاشورا(علی‌فانی).m4a
زمان: حجم: 2M
🏝 زیارت عاشورا🚩 🎙 با نواے علے فانی 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از صبح نزدیک
معاونت سیاسی نمایندگی ولی فقیه در سپاه اراک به مناسبت هفته دفاع مقدس برگزار میکند : جشنواره بزرگ ثامن «شبکه ثامن بسیج + فضای مجازی + سواد رسانه‌ای» جوایز : ۱۰ جایزه ۱۰ میلیون ریالی موضوعات پیشنهادی 1. شبکه ثامن و حکمرانی فضای مجازی 2. جنگ روایت‌ها و سواد رسانه‌ای 3.شایعه، فیک‌نیوز و عملیات روانی 4. روایت صحیح 5. هوش مصنوعی؛ فرصت و تهدید 6.تولید انواع محتوا AI 7.تشخیص محتوای جعلی 6. پایگاه و فضای مجازی 8.تجربه‌های موفق در جذب و محتوا 9. روایتگری بحران 10. رسانه‌ای و بحران‌ها 11. اخبار و شایعات 12. اخلاق رسانه‌ای 13. نسل Z و زبان جدید رسانه 14.نسل نوجوان و دوری از ادبیات رسمی 15. گفت‌وگو با نسل جدید بخش‌های مسابقه: 🎬 Reels Challenge: ویدئوی ۳۰ تا ۹۰ ثانیه‌ای 📱 محتوای شبکه اجتماعی: پست و کاروسل 🎙️ پادکست: ۵ دقیقه 🎥 مستند موبایلی: ۳ دقیقه 🎨 طراحی: پوستر، موشن‌گرافیک و اینفوگرافیک 🤖 AI Challenge: تولید محصول رسانه‌ای با کمک هوش مصنوعی 🕵️ سواد رسانه‌ای: تشخیص فیک‌نیوز، دیپ‌فیک و عملیات رسانه‌ای نقطه طلایی جشنواره و «چالش ۷۲ ساعته اعلامی در کانال @ghadir_16 🏆 بهترین تولید محتوا 🔥 بیشترین بازدید 💡 خلاق‌ترین ایده 🎬 بهترین ویدئو 🤖 بهترین استفاده از AI 🧠 بهترین اثر سواد رسانه‌ای 🚀 پدیده جشنواره چالش اعلامی کانال‌های شرکت کننده حتما باید در قالب شبکه ثامن بسیج در سطح پایگاه فعالیت کنند . مهلت اعلام آمادگی شرکت در مسابقه تا تاریخ ۳۱ شهریور ماه و مسابقه در هفته دفاع مقدس خواهد بود. برای شرکت مشخصات کانال و مدیران آن را به نام کاربری @r_reza63 ارسال کنید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔎 | نگاهی به ابعاد موضوع «انسجام ملی» از منظر رهبر معظم انقلاب 📝 رسانه RAHBAR.IR در یادداشتی با عنوان «رمزِ دستیابی به «ایران هرچه قوی‌تر»» براساس پیام‌های حضرت آیت‌الله سیّدمجتبی خامنه‌ای، نگاهی به ابعاد پرونده «انسجام اجتماعی» داشته است.   ▪️نعمتِ الهی «وحدت ملی و انسجام اجتماعی» از جمله مفاهیم کلیدی مطرح شده از سوی رهبر معظم انقلاب است که از اولین پیام صادر شده توسط ایشان تاکنون به صورت مستمر مورد تکرار و تأکید قرار گرفته است. در اولین پیام، رهبر انقلاب صراحتا، وحدت را عامل ایجاد شکست در دشمن معرفی کرده‌اند: «در حال حاضر در اثر وحدت عجیبی که بین شما هموطنان با همه تفاوت خاستگاههای مذهبی، فکری، فرهنگی و سیاسی ایجاد شده، در دشمن شکستگی بوجود آمده است. این را باید نعمتی خاص از ناحیه حضرت حق جلّ‌ و علا دانست.» ۲۹/اسفند/۱۴۰۴ و آحاد ملت را به «شکر عملی» این نعمت الهی توصیه کردند: «آنچه فعلاً در مقام اقدام به شکر عملی لازم است، این است که ما این نعمت عظمی را صرفاً رحمتی از ناحیه حضرت حق جلّ و علا بدانیم و تا حد ممکن از آن خوب استفاده کنیم. اینطور حتماً این انسجام بیشتر و پولادین‌تر شده و دشمنانتان خوار و خفیفتر خواهند شد.» ۲۹/اسفند/۱۴۰۴   ▪️شرطِ تحقق عزت و استقلال ایران رهبر انقلاب در پیام دیگری انسجام ملی را اساسا شرط و لازمه‌ی تحققِ «ایران هرچه قوی‌تر» ذکر کرده: «دستیابی به «ایران هر چه قوی‌تر» از مسیر وحدت بین اقشار مختلف جامعه میگذرد.» ۲۰/فروردین/۱۴۰۵ و در جای دیگری اصرار بر این موضوع را از جمله اصولی‌ترین امور دانسته‌اند: «از جمله اصولی‌ترین امور در این برهه، اصرار بر وحدت کلمه و اتحاد مقدّس در همه‌ی سطوح مردم و مسئولان و در تمام عرصه‌ها برای تحقّق آرمان‌های بلند انقلاب اسلامی و تأمین عزّت و استقلال ایران عزیز خصوصاً در برابر دشمن جنایتکار و حیله‌گر امریکایی است.» ۲۶/تیر/۱۴۰۵   ▪️نقطه‌ی کانونی دشمن در جنگ ترکیبی از سوی دیگر، رهبر انقلاب نقشه‌ی دشمن پس از ناکامی در میدان نظامی را ایجاد تفرقه و تجزیه‌ی اجتماعی می‌دانند: «طرح و نقشه‌ی کور دشمن پس از جنگ تحمیلی و فشار اقتصادی و محاصره‌ی تبلیغاتی و سیاسی، ایجاد تفرقه و تجزیه‌ی اجتماعی برای جبران شکست‌های میدان نظامی و به زانو درآوردن ملّت است.» ۷/خرداد/۱۴۰۵ و یکی از ابعاد کلیدیِ برنامه‌ی دشمن در جنگ ترکیبی فعلی را از بین بردن همین انسجام ملی معرفی می‌کنند: «[دشمن خبیث] کِیدِ خود را در جنگ ترکیبی بر دو نقطه متمرکز ساخته است: یکی تاب‌آوری مردم؛ دیگری ایجاد خطا در دستگاه محاسباتی مسئولان کشور. ابزار اصلی او در این هر دو، کاشت بذر تردید، یأس، ترس، بدگمانی، و اختلاف است.» ۱۴/خرداد/۱۴۰۵ حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای در تشریحِ نقشه‌ی دشمنان در این زمینه، به موضوع عملیات رسانه‌ای به منظور تاثیرگذاری بر اذهان مردم و خدشه در وحدت و انسجام تأکید کرده‌اند: «یک مسیر دشمن، عملیات رسانه‌ای او است که در این ایام بطور خاص با نشانه‌گیری ذهن و روان آحادی از مردم قصد خدشه در وحدت ملّی و به تبَع در امنیت ملی را دارد.» ۲۹/اسفند/۱۴۰۴   ▪️ارتکاب هر آنچه به‌ضرر انسجام اجتماعی باشد، ممنوع است! رهبر معظم انقلاب برای حفظ و تقویتِ انسجام ملی به‌عنوان مولفه‌ی راهبردی قدرت ملی و در جهت ناکام گذاشتن توطئه‌ی دشمن، پرهیز از تبدیلِ «اختلافات غیرموجّه و حتی موجّه را به تنازع و تفرقه» را مطالبه کرده‌اند: «لازم است تک‌تک جان‌فدایانی که دلشان برای اسلام و انقلاب یا استقلال و سربلندی ایران می‌تپد، از این پس، بیش از پیش برای پاسداری از وحدت صفوف منسجم و به‌هم‌پیوسته ملّت اهتمام ورزند و اختلافات غیرموجّه و حتی موجّه را به تنازع و تفرقه تبدیل نکنند و قولاً و عملاً مظهر انسجام و یکپارچگی ملّت باشند، ان‌شاءالله.» ۷/خرداد/۱۴۰۵ و تأکید کرده‌اند که «ملّت عزیز، با تداوم بر اعتماد به مسئولان دلسوز در هر سه قوّه که تلاش ایشان برای رفاه و سعادت ملّت، مشهود می‌باشد، همچنان برای تضمین صیانت از منافع ایران اسلامی، هوشیار و فعّال در میدان خواهد بود.» ۲۶/تیر/۱۴۰۵ 🔗 ادامه یادداشت را از اینجا بخوانید. 📖پرونده از رسانه RAHBAR.IR 💻 Rahbar.ir  | 📲 @Rahbar_ir
‌ ♥️ امیرالمومنین علی علیه السلام: ‌ ⬅️ همانا فرزند را به پدر، و پدر را به فرزند حقّى است. حق پدر بر فرزند اين است كه فرزند در همه چيز جز نافرمانى خدا، از پدر اطاعت كند. ‌ ⬅️ و حق فرزند بر پدر آن كه نام نيكو بر فرزند نهد، خوب تربيتش كند، و او را قرآن بياموزد. ‌ 📗 حکمت ۳۹۹ نهج البلاغه ‌ 🌱ختم امروز را به نیت تعجیل در ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه میخوانیم با کلیک روی کلید زیر، "یه آیه" بخون و ختم قرآن جمعی رو کامل کن.🤝 یه آیه
📕 رمان 🔻قسمت صدوسی‌وهشتم ▪نگاه راننده از آینه به شیشۀ عقب پرید، امیر یک کلمه پرسید: «خبریه؟» و او آهسته حاشیۀ جاده توقف کرد: «ممکنه!» ▫از همین دو کلمه، استرس مثل موج در تنم پیچید؛ از پوست سر تا تک‌تک انگشتانم سِر شد و یک لحظه به ذهنم رسید ممکن است همین حالا خلاص شوم؟! ▪نمی‌دانستم چند ثانیه فرصت دارم؟... می‌شد به پلیس فقط یک اشاره کنم؟... ▫راننده از آینۀ بغل منتظر رسیدن پلیس بود؛ پنجره را تا نیمه پایین کشید، یک دست لب پنجره و دست دیگر را آهسته سمت دستۀ اسلحه، نزدیک کمرش برد. ▪هر دو دست امیر در دستکش مشکی گره شد و زیر گوشم پچ‌پچ کرد: «زنده یا مرده، من این مسیر رو تا ته میرم.» ▫سایۀ پلیس را پشت شیشه حس کردم؛ جرأت نداشتم سر بچرخانم، راننده زیر کاپشن، ضامن را کشید و بی‌صدا تهدید کرد: «یک کلمه حرف بزنی به کلمۀ دوم نمی‌رسی!» ▪به سختی همین چند کلمه را فارسی تلفظ کرد تا مطمئن شود شیرفهم شدم و من هر چه خون در رگ‌هایم بود، در جا یخ زد! ▫پلیس کنار پنجرۀ راننده رسید؛ مقابل شیشه خم شده بود و ظاهراً مدارک می‌خواست. دیگر صدای نفس‌های امیر را هم نمی‌شنیدم، تنش به صندلی چسبیده بود و راننده خیلی خونسرد، کارتی دست پلیس داد: «مشکلی پیش اومده؟» ▪افسر نگاهی به عقب کرد؛ سخت بود وحشتم را پنهان کنم، فقط یک لحظه به چشمانم خیره ماند، نگاهش سمت امیر رفت و روی صورتش مکث کرد. ▫می‌شد همین حالا با اینهمه تغییر شناسایی شود؟! نگاه راننده از آینه به من بود و من چشمم را بستم؛ مطمئن نبودم اصلاً خدایی باشد ولی به همان چیزی که ایمان نداشتم التماس می‌کردم معجزه کند و صدای پلیس، پلکم را شکست: «می‌تونید برید!» ▪راننده با لبخندی مطمئن، مدرک را گرفت؛ ماشین راه افتاد و تمام امید من روی قلبم یخ زد. ▫بلاخره صدای نفس امیر را شنیدم؛ دست‌هایی که روی شلوارش مشت کرده بود، شُل شد و راننده ضامن را خلاص کرد: «از این بازرسی‌های اتفاقی تو مسیر هست.» ▪طوری به هم ریخته بود که دستکش‌ها را بیرون کشید، بین‌مان روی صندلی پرت کرد، با کف هر دو دست از ریشۀ مو تا روی گونه‌ها را فشار داد و حرفی زد که فکرش را نمی‌کردم: «ممنونم بهم اعتماد کردی...» ▫اعتماد؟! نمی‌دانستم واقعاً دست راننده روی اسلحه و کشیدن ضامن را ندید و تهدیدش را نشنید یا می‌خواست من را فریب دهد ولی کاملاً به طرفش چرخیدم و با فشار دندان‌ها حساب کشیدم: «تا کجا می‌خوای منو با خودت بکشی؟» ▪هر چه در قفسۀسینه جا نمی‌شد، با نفسی سنگین بیرون داد و باز هم به زحمت حرف زد: «تا وقتی مطمئن بشم جات امنه...» ▫راننده هنوز نگاهش روی آینه، مراقب پشت سر بود و صدای امیر اصلاً محکم نبود: «نمی‌خوام دوباره اشتباه کنم...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد