5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورشید طلوع خواهد کرد...🌤
#رهبر_شهید
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥 اهانت ممنوع! حمایت واجب!
✋ هیچکس حق ندارد به بهانههای سیاسی، به رئیسجمهور و دولتمردان اهانت کند.
❌ دعواهای خطی و جناحی را تمام کنید.
✅ همه با هم در دفاع از نظام اسلامی و ایران عظیم متحد شوید.
💎 خدمت به این مردم نعمت بزرگی است؛ پشت دولت را خالی نکنیم تا بار سنگین اداره کشور به مقصد برسد.
🇮🇷 همه با هم، در کنار هم، برای ایران
📌 #وحدت #ایران #دولت #اخلاق_سیاسی
https://eitaa.com/samn910
War report101 mohammadi37405.mp3
زمان:
حجم:
9.1M
🚨⚠️گزارش به روز رسانی وضعیت جنگ
✅ (گزارش آخرین وضعیت در حوزه مذاکرات و چین)
شماره 101- مهدی محمدی- ۴ مهر 1405
https://eitaa.com/samn910
War report102 mohammadi37405.mp3
زمان:
حجم:
7.2M
🚨⚠️گزارش به روز رسانی وضعیت جنگ
✅(گزارش آخرین وضعیت در حوزه نظامی و تحریم ها)
شماره 102- مهدی محمدی- ۴ مهر 1405
https://eitaa.com/samn910
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔎 #رسم_بندگی | نکات معنوی و اخلاقی از زبان حضرت آیتالله سیّدمجتبی خامنهای رهبر معظّم انقلاب
🎞 فکر مرگ!
▪️یکی از چیزهایی که هادِم و مُعدِم تعلّق به دنیا است، فکر مرگ است؛ یعنی انسان یک لحظه تصوّر بکند که اگر من فکر میکنم که تا چهل سال دیگر هستم، خب الان من کجا هستم؟ چه وضعی دارم؟
▪️انسان میبیند به چه چیزهایی میتواند دل ببندد؛ مثلاً به فلان مطلب؛ خب این هم که تمام میشود میرود. چیزی که باقی است چیست؟ به آن باید دل ببندد.
▪️و بعضاً انسان نمیتواند از دلبستگیاش دست بردارد، امّا میفهمد این باطل است.
🗒 مجموعه #رسم_بندگی نکات معنوی و اخلاقی برگرفته از درسهای حضرت آیتالله سیّدمجتبی حسینی خامنهای است که به مرور توسط رسانه رهبر معظّم انقلاب منتشر خواهد شد.
💻 Rahbar.ir | #نماهنگ
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰دقایقی از آماده سازی اجلاسیه۲هزار نفری شهدای دهسد و شهید پاکپورو بیمارستان صحرایی در دهسد_خنداب
#موهبت_الهی
⭕️تولید شده در معاونت فضای مجازی بسیج شهرستان اراک
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸️روایت یک شهروند کویتی
از ضربات ایران به آمریکایی ها 😎👊🏻
#نور_امید
#روایت_فتح
https://eitaa.com/samn910
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 بلایی که تحت عنوان دختران مستقل بر سر دختران این سرزمین آوردند
تو گوش دخترا پر میکردن برید کار کنید دستتون توی جیب خودتون باشه شوهر و آقابالاسر میخواید چیکار؟
کسایی که گوش کردن الان مثل این خانم شدن، معلومه مشکل اصلی این خانم پول نیست...
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوپنجاهودوم
▪یعنی من باید چهارده روز با این مرد در این چاله میماندم؟! هنوز چند دقیقه نگذشته، دلم آشوب بود! باید همین حالا در هوای تازه نفس میکشیدم و حتی از تصور یک ساعت دیگر، نفسم بند آمد.
▫انگار تمام زندانیان دنیا با هم در سر من ضجه میزدند؛ درد تا حدقۀ هر دو چشمم کشید و تلخترین حرفی که میشد به یک آدم مذهبی زد، از دهانم پرید: «هیچوقت ازت نمیگذرم...»
▪مستقیم نگاهم کرد؛ منتظر بود تا ادامه دهم و کلمات بعدی را عمدی گفتم: «اگه واقعاً خدا و قیامتی باشه... این جهنمی که برام ساختی، جبران میکنم...»
▫ابروهایش بالا رفت، لبخندش کجتر شد و با لحنی نمکی سؤال کرد: «یعنی اون دنیا هم نمیخوای دست از سر من برداری؟!»
▪نمیفهمیدم چطور میتواند در بدترین شرایط شوخی کند! هیچ پاسخی به ذهنم نرسید و او خیلی جدی پرسید: «نمیشه همین دنیا جبران کنی؟!»
▫هر ثانیه عصبیتر میشدم و او خوب بلد بود سر به سر این اعصاب خطخطی بگذارد: «حاضرم هر کاری میخوای همین دنیا بکنی ولی اون دنیا بذاری به بدبختیای خودم برسم!»
▪از فشاری که روی سرم بود، پلکهایم در هم رفت و فقط یک کلمه بارش کردم: «روانی!»
▫چشمم بسته بود، نمیدیدم چه میکند ولی جوابی نداد؛ از صدای خشخش کوتاهی، حس کردم از جا بلند شد؛ از ترس اینکه طرفم آمده باشد، پلکم پرید و دیدم پشت به من، روی نوک پا بلند شده و چشمش را مقابل همان دریچۀ باریک نزدیک سقف گرفته است.
▪کاپشنش هنوز دور تنم مانده و از لج همین چند جملۀ آخر، سمت خودش انداختم. نرمی کاپشن را پشت ساق پایش حس کرد و به طرفم چرخید؛ انگار اصلاً نفهمید چرا پس دادم و با اشاره به همین دریچه، پیشنهاد داد: «اگه حالت به هم میخوره، بیا اینجا... هوای تازه کمکت میکنه.»
▫گلویم به هم میپیچید و به امید فقط یک ذره بهتر شدن حالم، قید هر چه مسخره کرده بود، زدم! به زحمت تنم را از جا کندم و او کمی خودش را عقب کشید تا راحتتر مقابل دریچه بایستم.
▪هوای سرد از همین چند سانتیمتر مستقیم داخل دهان و بینیام میکشید؛ سرم انگار یک ذره سبک شد، گوشهایم را گرفتم تا کمتر صدای ممتد موتور کشتی، مغزم را بجود و دیدم امیر سیمکارتش را بیرون کشید.
▫دستها را از کنار صورتم پایین آوردم و او با خونسردی توضیح داد: «الان نزدیک ساحل بودیم که آنتن داد. بریم جلوتر دیگه این سیمکارت جواب نمیده. باید سیمکارت ماهوارهای بندازم.»
▪سیمکارت جدید را جا زد و منِ دیوانه، دیوانهتر شدم: «سیمکارت ماهوارهای که ردیابی نمیشه...»
▫احتمالاً منظورم را نفهمید و درمانده تمنا کردم: «میشه با شاهرخ تماس بگیرم...» اما حرفم تمام نشده، کسی دستگیره را از پشت پایین کشید و کلافه صدا بلند کرد: «چرا این در قفله؟ کلیدش کجاس؟»
▪نگاه امیر به در چسبید؛ انگشت اشاره روی بینی، با نگاهش دستور داد لال شوم ولی دستگیره دوباره پایین کشیده شد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوپنجاهوسوم
▪صدای همان مردی نبود که ما را اینجا پنهان کرد و از ترس غریبهای که میخواست وارد شود، امیر دیگر نفس هم نمیکشید.
▫فقط یک لحظه از ذهنم رد شد میشود همینجا همهچیز تمام شود! دیگر این مرد قدرتی برای زندانی کردنم نداشت؛ از این فکر خنده بین لبهایم شکست و از همین خنده، به طرفم چرخید.
▪شاید خودش هم میدانست دیگر نمیتواند کاری کند؛ با نگاهش التماسم میکرد نفس نکشم ولی من نمیخواستم حتی یک ثانیۀ دیگر در این سیاهچال بمانم و به تلافی تمام لحظاتی که خفه شده بودم، جیغ کشیدم: «من اینجام...»
▫یک لحظه سکوت مطلق... فقط چشمانش را بست اما پشت همین پلکهای بسته دیدم امیر دادفر مُرد! نه بدنش تکان میخورد، نه قفسۀ سینه، نه حتی پلکها... انگار برای او همهچیز تمام شد.
▪نمیدانستم بعد از این جیغ چه میشود، سکوت پشت در به حدی سنگین بود که بدتر ترسیدم و او چشمهایش را آهسته باز کرد.
▫رنگش کاملاً پریده بود، لبهایش درجا سفید شد و از نگاهش هیچ حرفی پیدا نبود!
▪خبر نداشتم برایش چه حکمی صادر میکنند؛ اعدام یا حبس؟ اصلاً کجا قرار بود محاکمه شود، کانادا یا فرانسه؟ اصلاً برایم مهم نبود چه میشود... فقط من باید خلاص میشدم!
▫همهمۀ پشت در هر لحظه بیشتر میشد و امیر سمت همان دریچه برگشت؛ بیهیچ مکثی، موبایل را از همانجا بیرون انداخت. سراسیمه دست داخل هر دو جیب شلوار کرد، چند کارت و کاغذ بیرون کشید؛ هر چه بود، از همان روزنه پرت کرد و آخرین تکه که افتاد، نفس کوتاهی کشید.
▪نمیدانم خیالش از چه راحت شد اما چند قدم عقب رفت، پای دیوار روی زمین نشست و دیگر نگاهم نکرد.
▫من یک قدم مانده به آزادی، گردن کشیده بودم تا به هر کس داخل میشود اعلام کنم قهرمان شمشیربازی ایران از کانادا ربوده شدهاست!
▪قفل با قدرت چرخید؛ در به سرعت باز شد و من از دیدن اینهمه مردی که در راهرو صف کشیده بودند، بیاراده یک قدم عقب رفتم.
▫از آن مردی که ما را سوار کرده بود، خبری نبود و اینها طوری داد و فریاد میکردند که حتی یک کلمه نمیفهمیدم.
▪سعی میکردم مسلط انگلیسی صحبت کنم، توضیح دهم و کمک بخواهم اما کسی نمیشنید.
▫نفهمیدم چرا به سمت امیر چرخیدم؛ شاید هنوز منتظر بودم کاری کند ولی او تکیه به دیوار، هر دو دستش سر زانو آویزان مانده و اصلاً انگار من را نمیدید!
▪چند نفر با هم داخل دویدند؛ یکی ترکی داد میزد، یکی انگلیسی حساب میکشید و دیدم امیر را از جا کندند؛ بیهیچ مقاومتی بلند شد، قدمهایش روی زمین سُر میخورد و همین که از کنارم رد شد، سراغ من آمدند.
▫هر چه جیغ میزدم این مرد من را دزدیده، حتی یک ذره توجه نمیکردند و مرا پشت سر امیر میکشیدند...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد