eitaa logo
صبح نزدیک
93 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.5هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 واقعیت ایران قوی و مقتدر ⭕️ «ایران قوی» کلیدواژه‌ای است که ترجیع‌بند بیانات و کلمات نورانی رهبر شهیدمان بوده و در ادبیات رهبر معظم انقلاب هم تکرار می‌شود. 🔹اگر بخواهیم بدانیم قوی و قدرتمند شدن ایران یا تصویرسازی درست از ایران قوی با این موقعیت ژئوپلیتیکی و استراتژیکی در این جغرافیای منطقه فوق‌العاده حساس و مهم غرب آسیا چقدر مهم و حائز اهمیت است و چگونه می‌تواند بازدارندگی موثر در مقابل طمع ورزی دشمنان ایجاد کند، باید به موقعیت امروزمان در جنگ با دو قدرت اتمی دنیا یعنی آمریکای جنایتکار و اسرائیل کودک‌کش نظری عمیق و درس‌آموز بیاندازیم. 🔻 چرا آمریکا و اسرائیل غاصب در دو جنگ تحمیلی اخیر به ما حمله کردند؟ 💢 چون مطابق محاسبات غلط آنها ایران ضعیف تلقی شده بود. مسلما، وقوع پاره‌ای از تحولات در سطح منطقه، به‌ویژه بعد از ترور سیدحسن نصرالله و سقوط حکومت بشار اسد در سوریه و حمله رژیم صهیونیستی به ایران بود که سناریوی حمله به تأسیسات هسته‌ای ایران از سوی برخی مقامات آمریکایی و صهیونیستی مطرح شد. 🔹استدلال آنها آن بود که با توجه به تضعیف حزب‌الله لبنان و سقوط حکومت طرفدار ایران در سوریه، درواقع، دو مورد از بازوان قدرت منطقه‌ای ایران به ترتیب تضعیف و قطع شده و بنابراین، اکنون فرصت مناسبی فراهم شده تا بتوان ضربه‌ای اساسی به ایران وارد کرد. 🔸 اما امروز با مقاومت و ایستادگی مردم، رهبری و جانفشانی تماشایی نیروهای مسلح پس از هفت ماه از جنگ رمضان آمریکایی‌ها نمی‌توانند این جنگ را تعیین تکلیف کنند. 🔹چرا؟ چون دیدند محاسباتشان اشتباه بود. و امروز به عینه برخی از نشانگان واقعیت ایران قوی و مقتدر را می‌بینند. 🔻 دشمنان می‌بینند که نتوانستند به اهداف تعیین و ادعا شده ترامپ از حمله به ایران نائل شوند؛ 🔹 توان هسته‌ای هنوز محفوظ است، قدرت موشکی و پهپادی رو به رشد است، توانمندی هوایی و دریایی ما در حوزه آفندی و پدافندی برخلاف ادعای نابودی ترامپ دارد عمل می‌کند و اجازه عبور بدون مجوز هیچ کشتی را از تنگه هرمز نمی‌دهند و ... 🔹همه این ها به همراه دفع تهدیدات سخت‌افزاری دشمنان(گرفتن ابزار تهدید نظامی از دست دشمن یا حداقل تطویل زمان حمله جدید)، تمرکز دشمن بر تهدید نرم‌افزاری جمهوری اسلامی ایران، آگاهی و همبستگی ملی در برابر تهدیدها که نمونه آن را در بیش از 210 شب تجمع خیایابنی مردمی می‌بینیم ، اراده تسلیم‌ناپذیر نظام و مردم ایران در برابر دشمنان به رغم شدت و حدت دشمنی آنها در حالی که سایر کشورها جسارت مخالفت با خواسته‌های غیرمنطقی ترامپ را ندارند، توانایی اعمال تهدید معتبر علیه دشمنان که نمونه‌های آن را در سلسله عملیات‌های وعده صادق و دو جنگ اخیر و به تور انداختن زهپاد پیشرفته و انهدام و توقیف کشتی‌های متخلف از ترتیبات ایرانی را در خلیج فارس شاهد هستیم برخی از مهمترین نشانه‌های ایران قوی و مقتدر در برهه زمانی کنونی است. 🔹البته دشمنان در جنگ شناختی به دنبال نشان دادن تصویری غیر واقعی از ایران امروز هستند و باید مقابل این جنگ با جهاد تبیین ایستاد و واقعیات ایران و دستاوردهای عزت‌بخش آن از دو جنگ اخیر را برای مردم بازگویی کرد و نقاب فریب و دروغ را از بافته‌ها و برساخته‌های دشمن کنار زد. 🔸 آنچه در این میان مهم است اولا، نباید به هیچ وجه پیام ضعف، دوقطبی و عدم تاب آوری از جامعه به بیرون ارسال شود. ثانیا، اتحاد مقدس و انسجام اجتماعی در نهایت مرتبه میان آحاد جامعه بویژه مسئولان حفظ شود. 🔸ثالثا، باید ولایت و اطاعت پذیری محض از رهبری را به عنوان فصل‌الخطاب اختلافات احتمالی و عامل وحدت و عزت و استقلال دانست و به آن عمل کرد. 📝 https://eitaa.com/samn910
امام شهید : « مجرم شدن در نظام اسلامی، یک لکّه ننگ ابدی است، مگر آن‌که «الّا الّذین تابوا و اصلحوا و بیّنوا»؛ کسی توبه کند؛ چیزی را که افساد کرده، اصلاح کند؛ ابهامی را که ایجاد کرده، تبدیل به تبیین کند؛ خطای گذشته خودش را روشن کند؛ آن وقت خدای متعال از او خواهد گذشت و جرمش تبدیل به صلاح میشود. ولی مادامی که این کارها را نکرده، یک مجرم است؛ آن وقت کسانی برخلاف قانون، به حمایت از این مجرم بپردازند که این جزو بدترین کارهاست. ۱۱/۸/ ۱۳۷۹ »
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📕 رمان 🔻قسمت صدوشصت‌ویکم ▪از اضطراب نگاهش، ضربان قلبم بالا رفت: «چی کار داری؟» و جوابی که دلم را بدتر خالی کرد: «باید با من بیای.» ▫یک لحظه همه‌جا بد تکان خورد؛ حس کردم کف اتاق خالی شد، سرم گیج رفت و او بی‌صدا دستور داد: «بلند شو!» ▪خیال نمی‌کردم خوابم برده باشد ولی انگار واقعاً خوابیده بودم؛ نمی‌دانستم چند دقیقه یا چند لحظه اما سرم منگ بود و این تکان‌ها حالم را بدتر می‌کرد. ▫کف دست روی تخت، خودم را جمع کردم و هنوز کمرم صاف نشده، زیر گوشم نجوا کرد: «این دفعه رو خراب نکن...» ▪یا من خیلی خواب بودم یا او زیادی گنگ حرف می‌زد؛ اتاق دوباره لق زد، دلم بد به هم خورد و او پاورچین به سمت در رفت. ▫لای در باز بود و از همان درز، نگاهش سرک کشید؛ دست به دیوار گرفتم تا بتوانم فقط یک قدم بردارم و پشت سرش، پرسیدم: «با من چی کار داری؟» ▪به سمتم برگشت؛ نگاهش بین چشمانم چندبار چرخید، انگار نمی‌شد اعتماد کند: «صبح که موبایل و مدارک رو انداختم بیرون... شک دارم تو آب افتاده باشه...» ▫اتاق مثل گهواره چپ و راست می‌شد؛ دست به دیوار، فقط زور می‌زدم سرِ پا بمانم و او حدس زد: «همون لحظه یه صدای تق شنیدم... فکر می‌کنم جایی گیر کرده باشه...» ▪از تمام جملاتش، فقط یک چیز فهمیدم؛ اگر هنوز موبایلی در کار باشد، شاید بتوانم با شاهرخ تماس بگیرم و از همین فکر، خواب از سرم پرید. ▫یک‌بار دیگر به سمت در چرخید؛ دوباره از لای در سرک کشید و باز به طرفم برگشت: «الان که رفتم وضو بگیرم... تا نزدیکش رفتم... ولی یکی اومد... نشد...» ▪هر چه بیشتر می‌گفت، کمتر می‌فهمیدم و بلاخره حرفش را زد: «می‌خوام مراقب باشی تا من برم سراغش...» ▫هنوز باورم نمی‌شد از لب عرشه زنده برگشتم و از ترسِ دوباره گیر افتادن، عقب کشیدم: «اگه کسی ببینه...» ▪مهلت نداد حرفم تمام شود: «تو رو با خودم می‌برم تا کسی نبینه...» ▫غلتیدن موج زیر کف اتاق را حس می‌کردم؛ با هر تکان، هر چه در تنم بود، به هم می‌خورد و لحنم از همه بدتر: «من نمی‌تونم...» ▪نگاهش روی صورتم دقیق شد: «فقط می‌تونی گاف بدی؟!... اگه قرار باشه کمک کنی، نمی‌تونی؟!» ▫اصلاً منتظر جوابم نماند؛ با سرانگشت در را باز کرد، دو طرف را چند بار سرک کشید و به سمتم برگشت: «فقط صدات در نیاد... اینو که می‌تونی؟» ▪خیره به چشمانم، چند لحظه مکث کرد؛ هنوز منتظر بود راضی شوم ولی من یک قدم عقب‌تر رفتم. ▫نمی‌فهمید از آدم‌های اینجا که هیچ، حتی از در و دیوار این کشتی می‌ترسم و برای اولین بار به من رو زد: «فقط همین یه بار...»... 📖 ادامه دارد...
📕 رمان 🔻قسمت صدوشصت‌ودوم ▪از حس نیاز نگاهش، دلم خنک شد! اصلاً دلم می‌خواست به تلافی هر چه حالم را گرفته، با صدای بلند بگویم: «نه!» ... ولی اگر موبایل جایی پشت دریچه گیر کرده بود... اگر می‌شد حداقل آخرین بازدید شاهرخ را ببینم... ▫اما و اگرهای فکرم را نشد کنترل کنم؛ با یک پلک زدن قبول کردم و بعد از چند ساعت بلاخره از این دخمه بیرون زدم. ▪راهرو که نبود؛ رسماً پل معلق بود. هر دو دستم را از دو طرف به دیوارهای سرد و فلزی می‌کشیدم و همه‌چیز مقابل چشمم تکان می‌خورد. ▫نمی‌دانستم اتاق قبلی، کجای این راهرو قرار دارد ولی او اصلاً سراغ اتاق نرفت؛ ظاهراً می‌خواست به فضای پشت دریچه برسد، جایی انتهای راهرو ایستاد و بلافاصله خم شد. ▪انگار چندبار همه‌چیز را چک کرده و زیر و روی مسیر را حفظ بود؛ مقابل پایش یک در فلزی کف زمین به چشمم خورد، به قلاب فلزی روی در چنگ انداخت و با یک تکان بلندش کرد. ▫لولاها با صدای قیژّ کوتاهی تکان خوردند، بوی آب و آهن و روغن با هم بیرون زد و امیر سر پا نشست. ▪فقط سیاهی پیدا بود، پله‌هایی شبیه نردبان و صدای موتور که انگار از همینجا زوزه می‌کشید. ▫امیر لبۀ باریک پله را گرفت؛ باورم نمی‌شد واقعاً برای پایین رفتن در این تونل، تمام‌تنه چرخید و رو به من فقط چند کلمه گفت: «اگه کسی اومد... نذار بیاد پایین...» ▪یک لحظه حس کردم همه چیز ایستاد! هم تکان‌های کشتی، هم صدای موهوم موتور و هم نفس من! ▫او کجا می‌رفت و من اینجا چه باید می‌کردم؟! اصلاً چطور می‌خواستم کسی را رد کنم؟! حتی فرصت نداد یک کلمه بپرسم، مثل شبح از پله‌ها پایین کشید و در تاریکی گم شد! ▪فقط یک دستش را دیدم که از تاریکی بیرون آمد، دریچه را روی سرش بست و من مثل یک مترسک خشکم زد! ▫نمی‌دانستم چقدر طول می‌کشد و من دقیقاً باید چه غلطی کنم؟! ▪حتی نفس نمی‌کشیدم مبادا کسی بفهمد من اینجا هستم؛ بی‌خیال هر اعتقادی، خداخدا می‌کردم زودتر برگردد و یک لحظه صدایی شنیدم. ▫نگاهم تا در آهنی دوید ولی خبری نبود! در اصلاً تکان نخورده بود و تا سرم را بالا گرفتم، سایه‌ای در انتهای راهرو دیدم. ▪شانه‌های پهن، قد نسبتاً بلند و چراغ قوه‌ای که رو به صورتم روشن شد؛ از تیغ نوری که روی چشمم خط انداخت، پلک‌هایم در هم رفت و او درست چند قدم مانده به دریچه ایستاد: «اینجا چی می‌خوای؟» ▫خودش بود؛ نگاهش از روی صورتم جُم نمی‌خورد و من از وحشت دری که همین حالا زیر پایش باز شود، لکنت گرفتم: «حالم... بد... شده... کشتی... خیلی... تکون می‌خوره...» ▪نور چراغ قوه را از صورت تا روی کفش‌هایم پایین برد و دوباره برگشت: «پسره تو اتاقه؟» ▫سؤال از این بدتر نمی‌شد... "پسره" دقیقاً زیر قدم‌هایش بود! باید همین حالا این هیولا را با خودم می‌بردم و یک بهانه، فی‌البداهه به ذهنم رسید: «اینجا قهوه پیدا میشه؟» ▪از دمِ نرمی که خیال می‌کرد نشانش دادم، لبخندی زد و قبل از اینکه لب باز کند، سبیلش تکان خورد: «بیا بریم... برات درست می‌کنم...» ▫بی‌اختیار یک قدم عقب رفتم، او همان یک قدم را جلو آمد و کفش‌هایش درست به قفل دریچه، چفت شد!... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوشصت‌وسوم ▪با هیبت و هیکل و سبیلش اصلاً جور نبود ولی مثل یک جنتلمن، دستش را باز کرد تا اول من حرکت کنم و هم‌زمان زبان ریخت: «چی دوست داری؟ اسپرسو یا ترک؟» ▫بی‌خیال جوابش، فقط راه افتادم. موج دریا شدیدتر شده بود، در و دیوار بد تکان می‌خورد و من روی همین کف لق، قدم‌هایم به هم می‌پیچید تا زودتر از دریچه فاصله بگیریم. ▪هر قدم دورتر می‌شدم، هنوز پردۀ گوشم همانجا بود مبادا صدای باز شدن در بلند شود و این مرد، مدام وِزوِز می‌کرد: «چرا تو رو دزدیده؟!» ▫بلاخره از خم راهرو پیچیدیم، نمی‌دانستم می‌خواهد من را تا کجا ببرد؛ باید قبل از اینکه خیلی دیر می‌شد، با اولین بهانه می‌پیچیدم و یک لحظه، چشمم تهِ راهروی دست راستی گیر کرد. ▪اتاق ما همینجا بود و نمی‌خواستم از اینجا یک وجب رد شوم؛ قدم‌هایم قفل شد و او با صدایی بم پیشنهاد داد: «یه قهوۀ ترک عالی تو اتاقم دارم!» ▫راهرو درست پشت سرش بود؛ مطمئن نبودم امیر قسر در رفته باشد، باید هنوز وقت می‌خریدم و رسماً به مِن‌مِن افتادم: «باید... بیام اتاقت...؟» ▪طوری خندید که حالم بدتر به هم خورد، دندان‌هایش از زیر سبیل پیدا شد و قبل از اینکه حرفی بزند، از صدای پای کسی برگشت. ▫امیر درست پشت سرش بود! در مسیری که انگار از سرویس داخل راهرو، راهش را این‌طرف کج کرده؛ پیشانی‌اش هنوز خیس عرق بود ولی محکم جلو آمد و خیلی مسلط از من سؤال کرد: «چرا اینجایی؟» ▪خنده روی صورت مرد ماسید؛ من خودم را سمت امیر کشیدم و آهسته پاسخ دادم: «قهوه می‌خواستم...» ▫ابروهایش در هم شد؛ طوری اخم کرده بود که داشتم شک می‌کردم نکند واقعاً فکری کرده... ولی انگار بازیگری در خونش بود! هر دو دست در جیب شلوار، با شانه‌هایی صاف روبروی مرد ایستاد و صدا کلفت کرد: «ما با هم معامله کردیم... پس خیلی حواست باشه!» ▪دستش را رو به من، سمت اتاق گرفت؛ یعنی برو! من پاورچین برگشتم و مرد نمی‌خواست بازیِ برده را ببازد: «منم شرط کردم خیلی تو چشم نباشید!» ▫چشم هیزش هنوز دنبالم می‌دوید، امیر درست پشت سرم راه افتاد و فقط یک کلمه جواب داد: «اوکی!» ولی من تا رسیدن به اتاق هزار بار مُردم و او لحظۀ آخر زهرش را پاشید: «آخرین باری بود که ندید گرفتم...» ▪درست نشنیدم امیر چه جوابی حواله کرد! نمی‌خواستم از پشتِ سر مضطرب به نظر برسم؛ با آرامش وارد اتاق شدم، باز هم در را کاملاً نبست و همین که پیش کرد، خودم را روی تخت انداختم. ▫دیگر نمی‌فهمیدم باز هم کشتی تکان می‌خورَد یا دنیا دور سر من می‌چرخد ولی نفسم بریده بود و امیر ساکت روبرویم ایستاد. ▪دست در جیب شلوارش کرد و با خونسردی بیرون کشید؛ موبایل واقعاً بین انگشتانش بود! ▫دستم روی قفسۀ سینه، می‌ترسیدم قلبم از دهانم بیرون بپرد اما او با آرامش فقط یک لبخند زد! ▪لبخندش اصلاً شبیه همیشه نبود و لحنش عجیب‌تر از همیشه: «ممنونم خانم راستین!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حاج مهدی رسولیدعای عهد - حاج مهدی رسولی.mp3
زمان: حجم: 26.1M
﷽ دعای عهد | 📻 اللَّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظِیمِ وَ رَبَّ الْکُرْسِیِّ الرَّفِیعِ وَ رَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ وَمُنْزِلَ التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الزَّبُورِ وَ رَبَّ الظِّلِّ وَ الْحَرُورِ وَ مُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظِیمِ..
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔔🇬🇧 آیا تولی و تبری واقعیه⁉️ 🤔 🔸آیا دشمنان قطعی علیهم‌السلام در زمان حال، شامل تبری نمی‌شوند ⁉️   🎩 https://eitaa.com/samn910