📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهشتادم
▪نگاهم اول به جای خالیاش روی جدول افتاد؛ بعد همین چند متر پیادهروی روبرو... اصلاً خبری از امیر نبود و قدمهایی درست روبرویم ایستاد.
▫کفشهای بنددار مشکی؛ شلوار جین نفتی، کاپشن چرم قهوهای و صورتی که در سرم بدتر از صدای شلیک گلوله منفجر شد!
▪همان مرد چهارشانه، با ریش و سبیل کوتاه خرمایی، چشمهای روشن و نگاهی که به اندازۀ آن شب در آپارتمان امیر، خشن نبود: «بلند شو!»
▫کف دستم را لب جدول گرفتم و به زحمت خودم را جمع کردم؛ ظاهراً دو ساعت کشیده بود تا خودش را از پاریس برساند و با دست به سمت خیابان اشاره کرد.
▪سواری سفیدی آن طرف جدول پارک شده بود؛ امیر کنار ماشین پانچو را از تنش درآورد و سوار شد، مرتضی یک قدم جلوتر آمد و با همان لهجۀ لبنانی، فارسی حرف زد: «خیلی وقت نداریم...»
▫مغزم هم مثل تنم سِر شده بود؛ بی مقاومت تا پای ماشین رفتم، امیر صندلی جلو نشسته بود. پانچو را در آوردم و همین که سوار شدم، فقط یک لحظه سمتم چرخید.
▪مرتضی پشت فرمان نشست، استارت زد و امیر به نیابت از من پیشنهاد داد: «یه چیزی بگیر بخوریم...»
▫با احتیاط از جای پارک بیرون آمد و با لبخندی مخفی پرسید: «چیزی هم از گلوت پایین میره؟»
▪خشاب شوخیهای امیر ته کشیده بود؛ سرش را از پشت به صندلی تکیه داد و به جای جواب، چشمانش را بست ولی من دیگر غذا نمیخواستم.
▫این چند روز در کشتی فقط منتظر تماس امیر با مرتضی بودم و حالا خودش اینجا بود؛ از آینه خیره به چشمان روشنش ماندم و با هر چه دلتنگی در دلم جا مانده بود، سؤال کردم: «از شاهرخ خبری دارید؟»
▪نگاهش از خیابان جدا نشد؛ انگار مطمئن بود این سؤال را میپرسم، فقط سرش را بالا گرفت و من دوباره پرسیدم: «منو کجا میبرید؟»
▫چشمان امیر هنوز بسته بود و مرتضی با خونسردی پاسخ داد: «همه چی رو به وقتش میفهمی!»
▪سر و گردنم بیحس و حال بود؛ صورتم روی شیشه رها شد و خیره به خیابانها، نمیدانستم چرا تمام مردها را با بارانی مشکی میدیدم؟! من دیوانه شده بودم یا شاهرخ همهجا بود؟!
▫چشمم را بستم؛ پچپچ امیر و مرتضی را میشنیدم ولی چیزی نمیفهمیدم، حتی گذر زمان را درست حس نمیکردم تا بلاخره ماشین ایستاد.
▪مطمئن بودم به پاریس نرسیدیم؛ این کوچههای کوتاه و خانههای ساده، شبیه حومۀ پاریس هم نبود ولی هر دو پیاده شدند.
▫همهچیز شبیه خانههای شمالی در ایران بود؛ دیوارها کوتاه، سقفهای قرمز شیروانی، هوای ابری و آسمانی آمادۀ باریدن!
▪مرتضی ماشین را قفل کرد؛ من خیره به این دیوارهای سیمانی، فقط فکر میکردم تا کِی قرار است در این زندان جدید بمانم و همان لحظه مردی جوان در را باز کرد.
▫چشم راستش انگار گلوله خورده باشد، در هم فرو رفته و کور بود و نگاهی که از چشم چپش روی صورتم تیز شد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهشتادویکم
▪موهای کمپشت، زخمی که از بالا و پایین حدقۀ چشم تا روی پیشانی و گونه رسیده و انگار گوشۀ گوشش هم بریده بود.
▫نگاهش از صورت من، سمت امیر کج شد؛ چندبار سر تا پایش را گشت و متحیر زمزمه کرد: «با خودت چیکار کردی؟»
▪او هم فارسی را شُل و با لهجۀ لبنانی صحبت میکرد؛ یک قدم عقب رفت و به جای امیر، مرتضی جواب داد: «این الان مثل حضرت یونس از شکم نهنگ دراومده!»
▫شوخی یا جدی نفهمیدم ولی هیچکس نخندید؛ امیر یک لحظه به سمتم برگشت، یک کلمه گفت: «بیا تو...» و خودش جلوتر از همه رفت.
▪این روزها به رفتنهای بدون چون و چرا عادت داشتم؛ اصلاً هر بار مقاومت کرده بودم، بدتر شده بود و اینبار هم بیدلیل، دنبالش کشیده شدم.
▫مرد مردد دستش را جلو آورد، امیر هر دو دستش را عقب کشید و با حالتی درمانده جواب داد: «الان از همه جای من روغن میچکه! دست ندی بهتره!»
▪انگار هر چه بیشتر امیر را میدید، بدتر میترسید؛ دوباره نگاهش طرف من پرید و امیر از کنارش رد شد.
▫مرتضی پشت سر من حرکت میکرد مبادا فکر فرار به سرم بزند! حیاطی نسبتاً کوچک، با درختچههایی کوتاه و چند پله که به ایوان ساختمان میرسید.
▪از اینجا فقط پنجرههای خانه پیدا بود؛ پردههای سفید پشت پنجره، دو جفت کفش که پشت در بود و ترسی که مثل خوره تنم را میجوید: یعنی قرار بود با این سه مرد در این خانه تنها بمانم؟...
▫برای چندمین بار در این چند ساعت خودم را لعنت کردم چرا هنوز زنده هستم و همان لحظه در از داخل باز شد.
▪زنی جوان؛ با لباس بافتنی شیری رنگ تا زیر زانو، شلوار نخودی، شال نسکافهای ضخیمی که دور صورتش پیچیده و زیباییِ خاصی که یک لحظه چشمم را گرفت.
▫یک تار مو پیدا نبود ولی چشمهای مشکی و برّاقش زیادی جذاب بود؛ نگاه خیرۀ امیر به این زن را حتی از گوشۀ چشم حس کردم و او همانجا خشکش زد.
▪از صورت ظریفش دلهره میبارید؛ امیر محو همین چشمهای خوشحالت، لبخندی لبهایش را دزدید و خسته خواهش کرد: «فعلاً فقط باید برم حموم... میشه بعداً حرف بزنیم؟!»
▫برعکس خانههای اروپایی، باید همینجا کفشها در میآوردیم؛ زن چند قدم عقب کشید ولی نگاه نگرانش از امیر جدا نمیشد!
▪از کنارش که رد شد، فقط چند کلمه زیر گوشش گفت و از همین چند کلمه، نگاه زن طرف من کشید؛ امیر از خمِ راهرو پیچید، شاید سمت حمام رفت و این زن با اکراه، به ظاهر کثیف و موهای چربم نگاه میکرد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما رو از چی میترسونید؟
ما برای نبرد آخرالزمانی آماده ایم...😎🔥
🎬 استوری لگوفند
#تنگه_هرمز #خلیج_فارس #ایران
https://eitaa.com/samn910
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رتبه ۶ کنکور زبان خارجی
https://eitaa.com/samn910
22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شاهکار رزمندگان مقاومت ؛ چگونه «دیوار آهنین» اسرائیل در حمله ۷ اکتبر حماس فروپاشید؟
#طوفان_الاقصی
https://eitaa.com/samn910
جلسه پنجم.mp3
زمان:
حجم:
7.2M
🎤فایل صوتی
⭕️ موضوع:نسبت دین و #معنویت
✅ آیا خارج از دین هم می توان به معنویت دست یافت؟
🔷 #قسمت_پنجم
موضوع این برنامه :
شاخصه های معنویت اصیل و حقیقی
🎙 حجت الاسلام دکتر محمد جعفری، دانشیار فلسفه دین موسسه امام خمینی
📎 #معنویت
https://eitaa.com/samn910
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 طاعون اصلی آمریکاست...
خطبه حماسی محمود درویش....
https://eitaa.com/samn910