eitaa logo
صبح نزدیک
92 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت صدوهشتادم ▪نگاهم اول به جای خالی‌اش روی جدول افتاد؛ بعد همین چند متر پیاده‌روی روبرو... اصلاً خبری از امیر نبود و قدم‌هایی درست روبرویم ایستاد. ▫کفش‌های بنددار مشکی؛ شلوار جین نفتی، کاپشن چرم قهوه‌ای و صورتی که در سرم بدتر از صدای شلیک گلوله منفجر شد! ▪همان مرد چهارشانه، با ریش و سبیل کوتاه خرمایی، چشم‌های روشن و نگاهی که به اندازۀ آن شب در آپارتمان امیر، خشن نبود: «بلند شو!» ▫کف دستم را لب جدول گرفتم و به زحمت خودم را جمع کردم؛ ظاهراً دو ساعت کشیده بود تا خودش را از پاریس برساند و با دست به سمت خیابان اشاره کرد. ▪سواری سفیدی آن طرف جدول پارک شده بود؛ امیر کنار ماشین پانچو را از تنش درآورد و سوار شد، مرتضی یک قدم جلوتر آمد و با همان لهجۀ لبنانی، فارسی حرف زد: «خیلی وقت نداریم...» ▫مغزم هم مثل تنم سِر شده بود؛ بی‌ مقاومت تا پای ماشین رفتم، امیر صندلی جلو نشسته بود. پانچو را در آوردم و همین که سوار شدم، فقط یک لحظه سمتم چرخید. ▪مرتضی پشت فرمان نشست، استارت زد و امیر به نیابت از من پیشنهاد داد: «یه چیزی بگیر بخوریم...» ▫با احتیاط از جای پارک بیرون آمد و با لبخندی مخفی پرسید: «چیزی هم از گلوت پایین میره؟» ▪خشاب شوخی‌های امیر ته کشیده بود؛ سرش را از پشت به صندلی تکیه داد و به جای جواب، چشمانش را بست ولی من دیگر غذا نمی‌خواستم. ▫این چند روز در کشتی فقط منتظر تماس امیر با مرتضی بودم و حالا خودش اینجا بود؛ از آینه خیره به چشمان روشنش ماندم و با هر چه دلتنگی در دلم جا مانده بود، سؤال کردم: «از شاهرخ خبری دارید؟» ▪نگاهش از خیابان جدا نشد؛ انگار مطمئن بود این سؤال را می‌پرسم، فقط سرش را بالا گرفت و من دوباره پرسیدم: «منو کجا می‌برید؟» ▫چشمان امیر هنوز بسته بود و مرتضی با خونسردی پاسخ داد: «همه چی رو به وقتش می‌فهمی!» ▪سر و گردنم بی‌حس و حال بود؛ صورتم روی شیشه رها شد و خیره به خیابان‌ها، نمی‌دانستم چرا تمام مردها را با بارانی مشکی می‌دیدم؟! من دیوانه شده بودم یا شاهرخ همه‌جا بود؟! ▫چشمم را بستم؛ پچ‌پچ امیر و مرتضی را می‌شنیدم ولی چیزی نمی‌فهمیدم، حتی گذر زمان را درست حس نمی‌کردم تا بلاخره ماشین ایستاد. ▪مطمئن بودم به پاریس نرسیدیم؛ این کوچه‌های کوتاه و خانه‌های ساده، شبیه حومۀ پاریس هم نبود ولی هر دو پیاده شدند. ▫همه‌چیز شبیه خانه‌های شمالی در ایران بود؛ دیوارها کوتاه، سقف‌های قرمز شیروانی، هوای ابری و آسمانی آمادۀ باریدن! ▪مرتضی ماشین را قفل کرد؛ من خیره به این دیوارهای سیمانی، فقط فکر می‌کردم تا کِی قرار است در این زندان جدید بمانم و همان لحظه مردی جوان در را باز کرد. ▫چشم راستش انگار گلوله خورده باشد، در هم فرو رفته و کور بود و نگاهی که از چشم چپش روی صورتم تیز شد... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوهشتادویکم ▪موهای کم‌پشت، زخمی که از بالا و پایین حدقۀ چشم تا روی پیشانی و گونه رسیده و انگار گوشۀ گوشش هم بریده بود. ▫نگاهش از صورت من، سمت امیر کج شد؛ چندبار سر تا پایش را گشت و متحیر زمزمه کرد: «با خودت چی‌کار کردی؟» ▪او هم فارسی را شُل و با لهجۀ لبنانی صحبت می‌کرد؛ یک قدم عقب رفت و به جای امیر، مرتضی جواب داد: «این الان مثل حضرت یونس از شکم نهنگ دراومده!» ▫شوخی یا جدی نفهمیدم ولی هیچ‌کس نخندید؛ امیر یک لحظه به سمتم برگشت، یک کلمه گفت: «بیا تو...» و خودش جلوتر از همه رفت. ▪این روزها به رفتن‌های بدون چون و چرا عادت داشتم؛ اصلاً هر بار مقاومت کرده بودم، بدتر شده بود و این‌بار هم بی‌دلیل، دنبالش کشیده شدم. ▫مرد مردد دستش را جلو آورد، امیر هر دو دستش را عقب کشید و با حالتی درمانده جواب داد: «الان از همه جای من روغن می‌چکه! دست ندی بهتره!» ▪انگار هر چه بیشتر امیر را می‌دید، بدتر می‌ترسید؛ دوباره نگاهش طرف من پرید و امیر از کنارش رد شد. ▫مرتضی پشت سر من حرکت می‌کرد مبادا فکر فرار به سرم بزند! حیاطی نسبتاً کوچک، با درختچه‌هایی کوتاه و چند پله که به ایوان ساختمان می‌رسید. ▪از اینجا فقط پنجره‌های خانه پیدا بود؛ پرده‌های سفید پشت پنجره، دو جفت کفش که پشت در بود و ترسی که مثل خوره تنم را می‌جوید: یعنی قرار بود با این سه مرد در این خانه تنها بمانم؟... ▫برای چندمین بار در این چند ساعت خودم را لعنت کردم چرا هنوز زنده هستم و همان لحظه در از داخل باز شد. ▪زنی جوان؛ با لباس بافتنی شیری رنگ تا زیر زانو، شلوار نخودی، شال نسکافه‌ای ضخیمی که دور صورتش پیچیده و زیباییِ خاصی که یک لحظه چشمم را گرفت. ▫یک تار مو پیدا نبود ولی چشم‌های مشکی و برّاقش زیادی جذاب بود؛ نگاه خیرۀ امیر به این زن را حتی از گوشۀ چشم حس کردم و او همانجا خشکش زد. ▪از صورت ظریفش دلهره می‌بارید؛ امیر محو همین چشم‌های خوش‌حالت، لبخندی لب‌هایش را دزدید و خسته خواهش کرد: «فعلاً فقط باید برم حموم... میشه بعداً حرف بزنیم؟!» ▫برعکس‌ خانه‌های اروپایی، باید همینجا کفش‌ها در می‌آوردیم؛ زن چند قدم عقب کشید ولی نگاه نگرانش از امیر جدا نمی‌شد! ▪از کنارش که رد شد، فقط چند کلمه زیر گوشش گفت و از همین چند کلمه، نگاه زن طرف من کشید؛ امیر از خمِ راهرو پیچید، شاید سمت حمام رفت و این زن با اکراه، به ظاهر کثیف و موهای چربم نگاه می‌کرد... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
779_674_3.mp3
زمان: حجم: 2.7M
زیارت امین الله🌹 صوت محمود کریمی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما رو از چی می‌ترسونید؟ ما برای نبرد آخرالزمانی آماده ایم...😎🔥 🎬 استوری لگوفند https://eitaa.com/samn910
22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شاهکار رزمندگان مقاومت ؛ چگونه «دیوار آهنین» اسرائیل در حمله ۷ اکتبر حماس فروپاشید؟ https://eitaa.com/samn910
جلسه پنجم.mp3
زمان: حجم: 7.2M
🎤فایل صوتی ⭕️ موضوع:نسبت دین و ✅ آیا خارج از دین هم می توان به معنویت دست یافت؟ 🔷 موضوع این برنامه : شاخصه های معنویت اصیل و حقیقی 🎙 حجت الاسلام دکتر محمد جعفری، دانشیار فلسفه دین موسسه امام خمینی 📎 https://eitaa.com/samn910
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 طاعون اصلی آمریکاست... خطبه حماسی محمود درویش.... https://eitaa.com/samn910