📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهشتادویکم
▪موهای کمپشت، زخمی که از بالا و پایین حدقۀ چشم تا روی پیشانی و گونه رسیده و انگار گوشۀ گوشش هم بریده بود.
▫نگاهش از صورت من، سمت امیر کج شد؛ چندبار سر تا پایش را گشت و متحیر زمزمه کرد: «با خودت چیکار کردی؟»
▪او هم فارسی را شُل و با لهجۀ لبنانی صحبت میکرد؛ یک قدم عقب رفت و به جای امیر، مرتضی جواب داد: «این الان مثل حضرت یونس از شکم نهنگ دراومده!»
▫شوخی یا جدی نفهمیدم ولی هیچکس نخندید؛ امیر یک لحظه به سمتم برگشت، یک کلمه گفت: «بیا تو...» و خودش جلوتر از همه رفت.
▪این روزها به رفتنهای بدون چون و چرا عادت داشتم؛ اصلاً هر بار مقاومت کرده بودم، بدتر شده بود و اینبار هم بیدلیل، دنبالش کشیده شدم.
▫مرد مردد دستش را جلو آورد، امیر هر دو دستش را عقب کشید و با حالتی درمانده جواب داد: «الان از همه جای من روغن میچکه! دست ندی بهتره!»
▪انگار هر چه بیشتر امیر را میدید، بدتر میترسید؛ دوباره نگاهش طرف من پرید و امیر از کنارش رد شد.
▫مرتضی پشت سر من حرکت میکرد مبادا فکر فرار به سرم بزند! حیاطی نسبتاً کوچک، با درختچههایی کوتاه و چند پله که به ایوان ساختمان میرسید.
▪از اینجا فقط پنجرههای خانه پیدا بود؛ پردههای سفید پشت پنجره، دو جفت کفش که پشت در بود و ترسی که مثل خوره تنم را میجوید: یعنی قرار بود با این سه مرد در این خانه تنها بمانم؟...
▫برای چندمین بار در این چند ساعت خودم را لعنت کردم چرا هنوز زنده هستم و همان لحظه در از داخل باز شد.
▪زنی جوان؛ با لباس بافتنی شیری رنگ تا زیر زانو، شلوار نخودی، شال نسکافهای ضخیمی که دور صورتش پیچیده و زیباییِ خاصی که یک لحظه چشمم را گرفت.
▫یک تار مو پیدا نبود ولی چشمهای مشکی و برّاقش زیادی جذاب بود؛ نگاه خیرۀ امیر به این زن را حتی از گوشۀ چشم حس کردم و او همانجا خشکش زد.
▪از صورت ظریفش دلهره میبارید؛ امیر محو همین چشمهای خوشحالت، لبخندی لبهایش را دزدید و خسته خواهش کرد: «فعلاً فقط باید برم حموم... میشه بعداً حرف بزنیم؟!»
▫برعکس خانههای اروپایی، باید همینجا کفشها در میآوردیم؛ زن چند قدم عقب کشید ولی نگاه نگرانش از امیر جدا نمیشد!
▪از کنارش که رد شد، فقط چند کلمه زیر گوشش گفت و از همین چند کلمه، نگاه زن طرف من کشید؛ امیر از خمِ راهرو پیچید، شاید سمت حمام رفت و این زن با اکراه، به ظاهر کثیف و موهای چربم نگاه میکرد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما رو از چی میترسونید؟
ما برای نبرد آخرالزمانی آماده ایم...😎🔥
🎬 استوری لگوفند
#تنگه_هرمز #خلیج_فارس #ایران
https://eitaa.com/samn910
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رتبه ۶ کنکور زبان خارجی
https://eitaa.com/samn910
22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شاهکار رزمندگان مقاومت ؛ چگونه «دیوار آهنین» اسرائیل در حمله ۷ اکتبر حماس فروپاشید؟
#طوفان_الاقصی
https://eitaa.com/samn910
جلسه پنجم.mp3
زمان:
حجم:
7.2M
🎤فایل صوتی
⭕️ موضوع:نسبت دین و #معنویت
✅ آیا خارج از دین هم می توان به معنویت دست یافت؟
🔷 #قسمت_پنجم
موضوع این برنامه :
شاخصه های معنویت اصیل و حقیقی
🎙 حجت الاسلام دکتر محمد جعفری، دانشیار فلسفه دین موسسه امام خمینی
📎 #معنویت
https://eitaa.com/samn910
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 طاعون اصلی آمریکاست...
خطبه حماسی محمود درویش....
https://eitaa.com/samn910