6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما رو از چی میترسونید؟
ما برای نبرد آخرالزمانی آماده ایم...😎🔥
🎬 استوری لگوفند
#تنگه_هرمز #خلیج_فارس #ایران
https://eitaa.com/samn910
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رتبه ۶ کنکور زبان خارجی
https://eitaa.com/samn910
22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شاهکار رزمندگان مقاومت ؛ چگونه «دیوار آهنین» اسرائیل در حمله ۷ اکتبر حماس فروپاشید؟
#طوفان_الاقصی
https://eitaa.com/samn910
جلسه پنجم.mp3
زمان:
حجم:
7.2M
🎤فایل صوتی
⭕️ موضوع:نسبت دین و #معنویت
✅ آیا خارج از دین هم می توان به معنویت دست یافت؟
🔷 #قسمت_پنجم
موضوع این برنامه :
شاخصه های معنویت اصیل و حقیقی
🎙 حجت الاسلام دکتر محمد جعفری، دانشیار فلسفه دین موسسه امام خمینی
📎 #معنویت
https://eitaa.com/samn910
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 طاعون اصلی آمریکاست...
خطبه حماسی محمود درویش....
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهشتادودوم
▪مرد به همراه مرتضی سمت اتاق نشیمن رفتند، من هنوز در چهارچوب در معطل مانده بودم و زن بلاخره لب از لب باز کرد: «بیا تو...»
▫انگار همین دو کلمه را هم به زور گفت ولی اصلاً لهجه نداشت! فارسی را ساده صحبت کرد و نگاهش نمیدانم روی این صورت خسته دنبال چه میگشت!
▪کفشم را درآوردم ولی حس کردم از اینکه قدم روی پارکت چوبی و قالی روشن خانه بگذارم، حالش به هم خورد؛ نگاهش با چندش تا قدمهایم رفت و اصلاً دیگر نمیخواست ببیند! به پشت سر چرخید و کلافه دستور داد: «بیا اینجا...»
▫خبر نداشت لباس تینا راستین همیشه اتوکشیده و عطر زده برایش آماده میشد! این مدت بهقدری طعم تحقیر را چشیده بودم که پوستم کلفت شده بود؛ بیخیال هرچه پشت چشم نازک میکرد، دنبالش رفتم و او درِ یکی از اتاقها را باز کرد.
▪همین که حداقل یک زن در این خانه حضور داشت، برای این که یک ذره کمتر بترسم بس بود! دنبالش وارد اتاق شدم، تخت خوابی یک نفره، پنجرهای پوشیده با پرده و درِ دیگری که کنج اتاق باز کرد.
▫ظاهراً یک سرویس و حمام کوچک داخل اتاق بود؛ یکبار دیگر با همان نگاه سنگین، سر تا پایم را برانداز کرد، از مقابل در حمام کنار رفت و با لحنی سنگینتر مثلاً تعارف زد: «شامپو هست... حوله و لباس هم برات میارم...»
▪دیگر هیچچیز نمیدیدم؛ جز برق استیل شیر و دوش و سفیدی کاشی و سرامیک حمام... اصلاً باورم نمیشد بلاخره میتوانم آرامش آب را روی این تن خسته حس کنم!
▫عطر شامپوهای مختلف در حمام؛ دمپایی سفید و آب گرمی که عین خواب بود!
▫نمیدانم چقدر طول کشید ولی دلم نمیخواست تمام شود! اصلاً انگار یادم رفته بود در خانۀ یک غریبه و در کدام روستای فرانسه هستم... همین حمام یعنی تمام دنیا!
▪یک حولۀ بزرگ سفید برایم آورده بود؛ یک دست لباس کامل از جوراب و شلوار و بافتنی تونیک و روسری و... چیزی که این مدت خیلی دلم میخواست؛ برس و مسواک و خمیردندان!
▫باورم نمیشد بیدارم! اینکه میتوانم موهایم را شانه بزنم، بوی شویندهای که هنوز به لباسها مانده بود و وقتی خودم را در آینه دیدم، یک لحظه جا خوردم.
▫جوراب و روسری لازم نداشتم! با پای برهنه و موهای باز، تا در اتاق رفتم؛ هنوز هم گرسنه بودم و باید در این خانه چیزی برای خوردن پیدا میشد!
▪در را آهسته باز کردم، صدای پچپچ مرتضی و همان مرد را میشنیدم؛ کاملاً عربی صحبت میکردند ولی بوی چای تازه، گیجم کرد!
▫دلم ضعف رفت؛ معدهام طوری از گرسنگی، مچاله شده بود که فقط یک تکه نان میخواستم. چند قدم پاورچین بیرون رفتم و یک لحظه حس کردم این صدای امیر است.
▪از انتهای راهرو پیچید و اصلاً من را ندید ولی من دیدم لباس گرمکن سورمهای پوشیده، حوله هنوز روی سرش بود و شنیدم رو به کسی نجوا کرد: «فکر میکردم دیگه نمیبینمت...»
▫سخت نبود حدس بزنم در خم این راهرو، همان زن ایستاده؛ خیلی عادی جلو رفتم و لحظۀ آخر، بوسۀ امیر را روی پیشانیاش دیدم!...
📖 ادامه دارد...