eitaa logo
صبح نزدیک
92 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
779_674_3.mp3
زمان: حجم: 2.7M
زیارت امین الله🌹 صوت محمود کریمی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما رو از چی می‌ترسونید؟ ما برای نبرد آخرالزمانی آماده ایم...😎🔥 🎬 استوری لگوفند https://eitaa.com/samn910
22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شاهکار رزمندگان مقاومت ؛ چگونه «دیوار آهنین» اسرائیل در حمله ۷ اکتبر حماس فروپاشید؟ https://eitaa.com/samn910
جلسه پنجم.mp3
زمان: حجم: 7.2M
🎤فایل صوتی ⭕️ موضوع:نسبت دین و ✅ آیا خارج از دین هم می توان به معنویت دست یافت؟ 🔷 موضوع این برنامه : شاخصه های معنویت اصیل و حقیقی 🎙 حجت الاسلام دکتر محمد جعفری، دانشیار فلسفه دین موسسه امام خمینی 📎 https://eitaa.com/samn910
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌 طاعون اصلی آمریکاست... خطبه حماسی محمود درویش.... https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت صدوهشتادودوم ▪مرد به همراه مرتضی سمت اتاق نشیمن رفتند، من هنوز در چهارچوب در معطل مانده بودم و زن بلاخره لب از لب باز کرد: «بیا تو...» ▫انگار همین دو کلمه را هم به زور گفت ولی اصلاً لهجه نداشت! فارسی را ساده صحبت کرد و نگاهش نمی‌دانم روی این صورت خسته دنبال چه می‌گشت! ▪کفشم را درآوردم ولی حس کردم از اینکه قدم روی پارکت چوبی و قالی روشن خانه بگذارم، حالش به هم خورد؛ نگاهش با چندش تا قدم‌هایم رفت و اصلاً دیگر نمی‌خواست ببیند! به پشت سر چرخید و کلافه دستور داد: «بیا اینجا...» ▫خبر نداشت لباس تینا راستین همیشه اتوکشیده و عطر زده برایش آماده می‌شد! این مدت به‌قدری طعم تحقیر را چشیده بودم که پوستم کلفت شده بود؛ بی‌خیال هرچه پشت چشم نازک می‌کرد، دنبالش رفتم و او درِ یکی از اتاق‌ها را باز کرد. ▪همین که حداقل یک زن در این خانه حضور داشت، برای این که یک ذره کمتر بترسم بس بود! دنبالش وارد اتاق شدم، تخت خوابی یک نفره، پنجره‌ای پوشیده با پرده و درِ دیگری که کنج اتاق باز کرد. ▫ظاهراً یک سرویس و حمام کوچک داخل اتاق بود؛ یک‌بار دیگر با همان نگاه سنگین، سر تا پایم را برانداز کرد، از مقابل در حمام کنار رفت و با لحنی سنگین‌تر مثلاً تعارف زد: «شامپو هست... حوله و لباس هم برات میارم...» ▪دیگر هیچ‌چیز نمی‌دیدم؛ جز برق استیل شیر و دوش و سفیدی کاشی و سرامیک حمام... اصلاً باورم نمی‌شد بلاخره می‌توانم آرامش آب را روی این تن خسته حس کنم! ▫عطر شامپوهای مختلف در حمام؛ دمپایی‌ سفید و آب گرمی که عین خواب بود! ▫نمی‌دانم چقدر طول کشید ولی دلم نمی‌خواست تمام شود! اصلاً انگار یادم رفته بود در خانۀ یک غریبه و در کدام روستای فرانسه هستم... همین حمام یعنی تمام دنیا! ▪یک حولۀ بزرگ سفید برایم آورده بود؛ یک دست لباس کامل از جوراب و شلوار و بافتنی تونیک و روسری و... چیزی که این مدت خیلی دلم می‌خواست؛ برس و مسواک و خمیردندان! ▫باورم نمی‌شد بیدارم! اینکه می‌توانم موهایم را شانه بزنم، بوی شوینده‌ای که هنوز به لباس‌ها مانده بود و وقتی خودم را در آینه دیدم، یک لحظه جا خوردم. ▫جوراب و روسری لازم نداشتم! با پای برهنه و موهای باز، تا در اتاق رفتم؛ هنوز هم گرسنه بودم و باید در این خانه چیزی برای خوردن پیدا می‌شد! ▪در را آهسته باز کردم، صدای پچ‌پچ مرتضی و همان مرد را می‌شنیدم؛ کاملاً عربی صحبت می‌کردند ولی بوی چای تازه، گیجم کرد! ▫دلم ضعف رفت؛ معده‌ام طوری از گرسنگی، مچاله شده بود که فقط یک تکه نان می‌خواستم. چند قدم پاورچین بیرون رفتم و یک لحظه حس کردم این صدای امیر است. ▪از انتهای راهرو پیچید و اصلاً من را ندید ولی من دیدم لباس گرمکن سورمه‌ای پوشیده، حوله هنوز روی سرش بود و شنیدم رو به کسی نجوا کرد: «فکر می‌کردم دیگه نمی‌بینمت...» ▫سخت نبود حدس بزنم در خم این راهرو، همان زن ایستاده؛ خیلی عادی جلو رفتم و لحظۀ آخر، بوسۀ امیر را روی پیشانی‌اش دیدم!... 📖 ادامه دارد...    
📕 رمان 🔻قسمت صدوهشتادوسوم ▪چشمان درشت زن از اشک پُر شده بود، امیر هر دو شانه‌اش را گرفته و طوری با محبت صحبت می‌کرد که باورم نمی‌شد این صدای همان مرد مغرور است: «به جای اینکه هواتو داشته باشم، برات دردسر درست کردم...» ▫از ترس این صحنۀ خصوصی که دیده بودم، قدم تند کردم تا سریع‌تر رد شوم ولی دیر شده بود! ▪زن از کنار شانه‌های امیر من را دید؛ دستپاچه اشک‌هایش را پاک کرد. از واکنش او، امیر طرف من چرخید؛ یک دستش را از شانۀ زن جدا کرد اما دست دیگر هنوز همانجا بود و انگار اصلاً برایش مهم نبود من ببینم! ▫موهای بلندم، دور شانه‌هایم ریخته و زن بلافاصله با حالتی عصبی طعنه زد: «برات روسری گذاشته بودم!» ▪با همان چشمان قشنگ، طوری با غیظ و غضب نگاه کرد که یک لحظه واقعاً ترسیدم و امیر به جای من جواب داد: «بذار راحت باشه...» ▫حوله را از روی سرش پایین کشید، موهایش از خیسی می‌درخشید؛ ظاهراً ریش و سبلیش را هم کوتاه کرده بود و بی‌خیال من، دوباره رو به زن چرخید. ▪خیال می‌کردم این زن، همسر همان مرد با آن چشم آش و لاش باشد... ولی حالا تمام محاسباتم به هم ریخته بود و هر لحظه گیج‌تر می‌شدم! ▫تا همین چند دقیقه پیش، خیال می‌کردم همسر امیر در جنگ ۱۲ روزه کشته شده؛ بارها با ژست مردی که زندگی‌اش را از دست داده، همه‌چیز را به هیچ گرفته بود و حالا نمی‌فهمیدم تا چشمش به این زن افتاده، چه مرگش شده است؟! ▪انگار یادش رفته بود من هنوز گرسنه هستم و خودم صدا بلند کردم: «چیزی برای خوردن پیدا میشه؟» ▫زن کلافه از خلوتی که خراب کرده بودم، با حرص نگاهم می‌کرد و امیر شاید هنوز یک ذره حق به من می‌داد! دست دیگر را هم از روی شانۀ زن کشید و با همان لحن شیرین از او سوال کرد: «صبحانه حاضره؟» ▪زن به نشانۀ جواب مثبت یک پلک زد، به طرف آشپزخانه از پهلوی من رد شد و امیر دنبالش رفت. ▫اصلاً انگار من را نمی‌دید! بی‌تفاوت از کنارم عبور کرد و من گور پدر هر که در این خانه هست و هر نسبتی با هم دارند، باید همین حالا چیزی می‌خوردم! ▪میز غذاخوری داخل آشپزخانه چیده شده بود؛ نان و چای، یک ظرف کرۀ بادام زمینی و یک پیش‌دستی پنیر! ▫مرتضی و مرد کنار هم نشسته بودند؛ امیر یک صندلی برای خودش عقب کشید و تنها جای خالی برای من، درست کنار همین زن بود! ▪بین اینهمه آشنا، فقط من یک نفر غریبه بودم؛ با حالتی معذب نشستم ولی اولین فنجان را زن نزدیک من کشید و مرتضی رو به امیر خلاصه خبر داد: «وضع ایران به هم ریخته... کاری که نباید می‌شد، شد...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوهشتادوچهارم ▪تکه نان در دست امیر ماند و نگاهش تا صورت مرتضی دوید؛ انگار همه خبر داشتند جز من و امیر! زن و مرد ساکت بودند و مرتضی با صدایی گرفته گفت: «مقدمۀ جنگ جدیده...» ▫جنگ؟! فقط شش ماه از جنگ قبلی گذشته و پدر و مادرم هنوز ایران بودند... غرب تهران؛ همان‌جایی که شب اول جنگ 12 روزه، یک مجتمع را با چند خیابان فاصله با موشک زدند... دستم روی تن گرم فنجان، یخ زد! ▪چرا فکر می‌کردم قبل از اینکه دوباره ببینم‌شان، جنگ بعدی جان‌شان را می‌گیرد؟! ▫شاید چند روز در به دری، زیادی بدبینم کرده بود! اصلاً اگر قرار بود جنگی باشد برای سقوط جمهوری اسلامی و نجات ایران بود ولی چرا نمی‌شد نترسم؟ چرا لرزش دستم روی فنجان را همه دیدند؟ ▪مرتضی دیگر ادامه نداد و امیر از آن طرف میز، خیلی صمیمی پرسید: «دیدی گفتم ناامید نباش؟» ▫پشت سرش موبایلش در شارژ بود، همان را با اشارۀ چشم نشانه رفت و با لبخندی کج ادامه داد: «خیلی نگران شارژ بودی تموم نشه... ولی من مطمئن بودم نمیشه!» ▪حوصلۀ دلداری بی‌خود نداشتم و هر چه امیر نمی‌خواست بشنوم، خودم از مرتضی پرسیدم: «ایران چه خبر شده؟» ▫فنجان چای را تا ته سر کشید و به جای جواب، بحث را کلاً عوض کرد: «زیاد اینجا نمی‌مونیم. خیلی زود میریم.» ▪مثل همیشه فقط می‌‌خواستم بدانم کجا؟! ولی قبل از اینکه بپرسم، زن با حالتی مضطرب سؤال کرد: «میریم؟! کی قراره باهاش بره؟!» ▫نگاه همه سمت او چرخید و امیر سرش پایین افتاد؛ کسی جواب نداد و او دوباره اعتراض کرد: «هر کسی می‌تونه این دختر رو ببره ایران! چرا امیر باید دنبالش بره؟!» ▪مرتضی خودش را مشغول خوردن کرد؛ مرد به بهانۀ یخچال، از جا بلند شد، امیر با سرانگشت لب میز می‌زد و انگار نه انگار، طلبکار اصلی من هستم! ▫روی صندلی به طرفش چرخیدم و به جای هر کسی که لال شده بود، خودم زبان باز کردم: «این آقا از تورنتو تا اینجا به زور منو با خودش کشیده...» ▪اجازه نداد حرفم تمام شود؛ چشمان درشتش، درشت‌تر شد و خیلی تیز جواب داد: «این آقا خیلی اشتباه کرد به خاطر تو جون خودشو به خطر انداخت! اصلاً ارزشش رو نداشت!» ▫امیر با عصبانیت بین حرفش پرید: «بسّه الناز!» و او در جا منفجر شد: «واقعاً تا کجا قراره سپر این دختر بشی؟!» ▪تمام ضعف و ترسم یادم رفته بود؛ خون در رگ‌هایم جوش آمد و هر چه صدایش را بلند کرده بود، من بلندتر داد زدم: «اگه به تهدید اسلحۀ خودش و آدماش نبود، هزار بار از دستش فرار کرده بودم... این آقا همین الان گورش رو از زندگی من گم کنه، خیلی بهتره تا یه دیقه دیگه! من رقیب عشقی شما نیستم خانم!» ▫سفیدی چشمانش رنگ خون شد؛ به جای داد و فریاد، لب‌هایش را محکم زیر دندان گرفت. مرد با همان یک چشم خیره به صورتم، رنگش کبود شد و برای اولین بار، فریاد امیر تمام تنم را تکان داد: «دهنتو ببند!»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد