📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوششم
▪در طول زندگیام حتی مشهد هم نرفته بودم چه رسد به نجف و کربلا!
▫بازگشت به ایران، حکم اعدامی بود که دلم میخواست زودتر اجرا شود ولی اینها رسماً زجرکشم میکردند و نمیدانستم تا کجا قرار است دنبالشان کشیده شوم؟
▪تکیه به صندلی، چشمم هنوز به تابلوی اطلاعات پرواز مانده؛ همان تابلویی که اسم تهران از ردیف پروازهایش خط خورده بود و متلکی که فیالبداهه به ذهنم رسید: «یه روزی هواپیمایی هما، دومین ایرلاین برتر دنیا بود! حالا تو دنیا که هیچ، حتی تو لبنان هم اجازه نداره بشینه!»
▫مرتضی نمیدانم انتهای سالن، زاغ سیاه چه کسی را چوب میزد ولی باز هم نگاهش از آنجا جدا نشد؛ فقط یک لبخند زد و امیر از کنارم بلند شد.
▪احتمالاً دیگر حوصلۀ بحث کردن هم نداشت ولی برای من، همین کَلکَل، آخرین وسیلۀ انتقام بود و مخصوصاً صدا را بلندتر کردم: «تا الان جمهوری اسلامی چقدر پول تو جیب حزبالله ریخته؟ میخواستید دنیا رو بگیرید ولی دیگه تو لبنان هم راهتون نمیدن!»
▫حرفم تمام نشده، امیر به طرفم چرخید؛ درست بالای سرم ایستاد و خیره در چشمم، انگار جوابم را حفظ بود: «هما تا سال ۱۳۶۰ دومین ایرلاین امن دنیا بود نه دومین ایرلاین برتر! البته وقتی تعداد پرواز کمه، حادثه هم کمه!»
▪از گوشۀ چشم، خندۀ مرتضی را دیدم؛ طلبکار بحثی که در مورد ایران هیچ ربطی به این خارجی نداشت، طرفش چرخیدم و خودش جواب نگاهم را داد: «البته به من ربطی نداره اما بستن فرودگاه دست حزبالله نبود! فعلاً دولت لبنان اگه بتونه، خود حزبالله هم تعطیل میکنه ولی همین حزباللهی که خیلی ازش شاکی هستی، جادۀ فرودگاه بیروت رو بست فقط به یه دلیل! حمایت از پروازهای ایرانی!»
▫بین این دو نفر بد گیر افتاده بودم و امیر کمی سمت صورتم خم شد: «یادته بهت گفتم از این به بعد هر چی بگی، همون اندازه میشنوی؟»
▪با نگاهم مثل سیخ در چشمش فرو رفتم: «هنوز خیلی چیزا دارم بگم...» بلافاصله کنارم نشست؛ دست به سینه، شانهها را بالا گرفت و صدا صاف کرد: «فعلاً چهار ساعت وقت داری! هر چی میخوای بگو!»
▫نگاه مرتضی هنوز انتهای سالن، گیر کرده بود و من بدتر از خودش هر چه بلد بودم، ردیف کردم: «سومین پایتخت پاک دنیا، آزادترین حکومت، بزرگترین تولیدکنندۀ فولاد آسیا، قدرتمندترین نیروی هوایی آسیا، تورم یک درصدی... همه تو دوران پهلوی بود ولی وقتی انقلاب شد...»
▪حرفم تمام نشده، مرتضی از کنارم پرید؛ به امیر فقط یک اشاره کرد و مثل برق، غیب شد!
▫طوری به سرعت سمت انتهای سالن رفت که اصلاً نفهمیدم پشت کدام ستون پیچید و امیر با خونسردی فقط نگاه میکرد.
▪مطمئن بودم سراغ همان چیزی رفته که یک ساعت زُل زده بود و مضطرب پرسیدم: «چی شده؟»...
📖 ادامه دارد...
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوهفتم
▪امیر پا روی پا انداخت؛ به طرفم چرخید و بیخیال سؤالم، طعنه زد: «فکر کردم دیگه از سرت افتاده ولی نه... اصلاً نمیتونی هر چی میشه، یه لگد به جمهوری اسلامی نزنی!»
▫هر چه میخواستم حواسم به حرفش باشد، نگاهم تا تهِ سالن میدوید و دوباره پرسیدم: «این کجا رفت؟»
▫انگار عمداً میخواست حواسم را پرت کند و باز حرف خودش را زد: «من هیچ جا ندیدم تهران، سومین که هیچ... حتی چندمین پایتخت پاک باشه! حداقل چیزی که همون سالها تو تلویزیون پهلوی میگفتن این بود که تهران از آلودهترین شهرهای دنیا بوده!»
▪از اینکه رسماً داشت سرم را گرم میکرد تا نفهمم مرتضی کجا رفته، کلافه شدم ولی دوباره موتور مغزش دور گرفته و مثل رگبار مسلسل، کلمه پرت میکرد: «اون حکومتی که میگی آزادترین حکومت بوده، بیشترین پروندۀ حقوق بشر تو سازمان عفو بینالملل رو داشته! در مورد تورم هم، بانک مرکزی، تورم سال ۵۶ رو ۴۰ درصد اعلام کرده بود...»
▫مغزم گنجایش یک کلمۀ دیگر هم نداشت؛ چشمانم را بستم و خودش فهمید، موتورش از کار افتاد و من با همان چشمهای بسته، خسته حرف زدم: «تا دلت میخواد ادعا کن! سند و مدرک هم کسی ازت نمیخواد! اصلاً تو جمهوری اسلامی، همه به حرف مفت عادت کردن!»
▪طوری ساکت شد که ترسیدم؛ بلافاصله پلکم از هم پرید و او به جای دفاع از خودش، من را متهم کرد: «اگه حقوق خونده بودی میدونستی اون کسی که ادعا میکنه باید سند بیاره! تو که ادعا میکنی زمان پهلوی، ایران اولین تولیدکنندۀ فولاد و قویترین نیروی هوایی بوده، باید سند بیاری نه من!»
▫هنوز ذهنم دنبال مرتضی بود و تا خواستم بپرسم، خودش برگشت؛ با همان قدمهای آرام، صورت بیخیال و انگار نه انگار!
▪بین اینهمه غریبۀ لبنانی و غیر لبنانی که در سالن میچرخیدند، از همه میترسیدم! منتظر بودم یک کلمه بگوید چه خبر شده ولی ساکت روی صندلی نشست و امیر دستبردار نبود: «حالا تو سند داری؟»
▫اعصاب مغزم فلج شده بود! مطمئن بودم این دو دیوانه، روانیام کردند و بیملاحظۀ سالن فرودگاه و هر کس پشت سرم بود، حتی همان دو مأمور ایرانی، تختهگاز رفتم: «سندم بدبختی مردمه! سندم قیمت دلاره که زمان پهلوی ۷ تومن بود، الان شده ۱۲۰ هزار تومن...»
▪بین حرفم طوری خندید که نشد جملاتم را جمع کنم؛ همین خنده به انبار باروت اعصابم کبریت کشید و قبل از اینکه منفجر شوم، متلک انداخت: «خیلی وقته از ایران بیخبری! روزی که از ایران اومدی، ۱۲۰ تومن بود ولی همین امروز شده ۱۵۰ تومن! ارز ترجیحی هم چند روزه حذف شده! احتمالاً امشب که برسی تهران، قیمت روغن و تخممرغ رو باور نمیکنی! البته منم دیشب تو خبرا دیدم ولی اینا واسه تو سند نمیشه!»
▫نگاه مرتضی دیگر تهِ سالن نبود، با موبایلش وَر میرفت و خندۀ امیر جمع شد: «تو که گفتی کنار شمشیربازی، مدیریت بازرگانی خوندی! اگه واقعاً میخوای شاخص اقتصادی رو بسنجی، فقط با قیمت دلار نمیشه! باید قدرت خرید مردم رو مقایسه کنی! نسبت درآمد به قیمتها که قبل از انقلاب خیلی بدتر از الان بود! حتی بدتر از همین امروز که دلار شد ۱۵۰ تومن و بازار تهران تعطیل شده!»
▪مرتضی صدای موبایل را بیشتر کرد تا بهتر بشنود، همهمۀ شعار در خیابانهای ایران بود و بین حرف امیر پرید: «همه اومدن پشت فراخوان ۱۸ دی... معلومه حسابی برنامهریزی کردن واسه امشب...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوهشتم
▪امیر فقط نگاه کرد؛ از نگاهش هیچ حرفی پیدا نبود و من بیخیال کَلکَل، پرسیدم: «کِی میرسیم تهران؟»
▫یک لحظه صدای پیجر فرودگاه در سرم پیچید؛ از دلهرۀ تهران و حال پدر و مادرم، قلبم در گلو میتپید و مرتضی خیلی جدی جواب داد: «فکر نکنم شما برسی بری تظاهرات!»
▪شکنجه از سر و کله زدن با این دو مرد روانی بدتر نمیشد! اصلاً انگار از بازی با اعصاب من لذت میبردند و امیر رو به مرتضی زمزمه کرد: «همین دو سه روزه، چند تا مأمور رو زدن...»
▫مرتضی حرفی نزد؛ چشمش به موبایل بود ولی ذهن من هنوز پیش رفت و برگشتش که به دو دقیقه هم نکشید، گیر کرده بود و فقط دنبال یک سرنخ بودم!
▪امیر هم در کانالهای خبری میچرخید و ظاهراً فقط من حق نداشتم بفهمم در این دنیا چه خبر شده!
▫اصلاً زندگی بدون موبایل، زهر مار بود و دوباره بیخ گوشش نیش زدم: «موبایل منو که انداختی تو آب! حداقل بگو تهران چه خبره!»
▫تصویری از خیابانهای تهران را زوم کرده بود تا بهتر ببیند و بدون اینکه سمتم بچرخد، تیزتر از خودم جواب داد: «میخوای بدونی جمهوری اسلامی دقیقاً کِی سقوط میکنه؟!»
▪از اینکه این اتهام را همین دو مرد پشت سرم بشنوند و در دادگاه، جرم دیگری بتراشند، سرم تیر کشید ولی بلد بودم مثل خودش با پنبه سر ببُرم: «تو چرا انقدر نگران جمهوری اسلامی هستی خبرنگار مستقل؟»
▫باز هم سرش را بلند نکرد، با لمس انگشت روی صفحه، خبر بعدی را باز کرد؛ تصویری از فراخوان پهلوی بود، یک نفس کوتاه کشید و صدایی که از پشت این نفس به سختی رد شد: «من یه روزی خیلی بیشتر از تو با این حکومت مشکل داشتم... هنوزم خیلی سؤال بیجواب برام مونده... ولی یه حسابی با اسرائیل دارم که باید تسویه کنم...»
▪باز نفسش کم آمد... صفحۀ موبایل را قفل کرد؛ چشمش را بست و دیگر حرفی نزد.
▫برای اولین بار، من هم دیگر نخواستم بپرسم... همین چند ساعت پیش از زخمش گفته بود و هنوز حس میکردم حتی سکوتش بوی خون میدهد.
▪ساعت بزرگ فرودگاه، یک دقیقه هم جلو نمیرفت و چشم من روی تابلوی اطلاعات پرواز خشک شد تا بلاخره این چهار ساعت هم گذشت.
▫بیهیچ مقاومتی، سوار هواپیمای عراقی شدم و تازه فهمیدم در چه وضعیتی گیر افتادم؛ تمام مسافران زائران لبنانی بودند، زنها همه شبیه خودم و البته پوشیدهتر؛ اکثراً با چادر و مردها همه شبیه مرتضی!
▪غذا که آوردند، امیر و مرتضی دو طرفم با خیال راحت میخوردند و من چند قدم مانده به چوبۀ دار، هر ثانیه نفسکشیدن برایم سختتر میشد تا یک ساعت و چهل دقیقۀ بعد که در فرودگاه نجف از هواپیما پیاده شدم.
▫اینجا خبری از سرما نبود؛ حتی در این بعد از ظهر زمستانی. فقط گرد و غبار بود و آدمهایی که هر کدام نزدیکم میشدند، میترسیدم مأمور مخفی جمهوری اسلامی باشد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
77878 - unknown .mp3
زمان:
حجم:
2M
🚨صحبت های بسیار مهم اقای میثم مطیعی:
واقعا مردم شام تصور میکردند مولا علی نماز نمی خواند
از بس دروغ شنیده بودند، با تبلیغات برای مردم جا انداخته بودند
🔶️ برای مردم جا میاندازند فلانی خائن است، بعد شهید میشود، بعد نمیگویند ما اشتباه کردیم، میگویند امیدواریم با شهادت آن پرونده های خیانتش پاک شود، کما اینکه گفتند ، نمیگویند اشتباه کردیم
🔷️ احتیاط کنید برادران، در نظر دادن احتیاط کنید، فردا باید پاسخگو باشید، همه خوبند جز یک گروه، همه خوبند جز یک نفر، دشمن هم بلد است فضا برود به سمتی که مردم جای آنکه سر آمریکا داد بزنند، بحثشان منحرف شود، ما داریم میجنگیم برادران، اصلا وقت بحثهای جناحی نیست
🔶️متأسفانه چنین میکنند و تصور میکنند دارند بر اساس نظر ولی عمل میکنند، به خدا که اشتباه میکنند
واکنش مردم بندر به کشتی که رفته روی مین عالی بود: دعا كنيد آيفون 18 گيرمون بياد زير قيمت میدیم😂
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا حقایق را روشن خواهد کرد...
#قالیباف
عزت از آن خداست...