📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوهشتم
▪امیر فقط نگاه کرد؛ از نگاهش هیچ حرفی پیدا نبود و من بیخیال کَلکَل، پرسیدم: «کِی میرسیم تهران؟»
▫یک لحظه صدای پیجر فرودگاه در سرم پیچید؛ از دلهرۀ تهران و حال پدر و مادرم، قلبم در گلو میتپید و مرتضی خیلی جدی جواب داد: «فکر نکنم شما برسی بری تظاهرات!»
▪شکنجه از سر و کله زدن با این دو مرد روانی بدتر نمیشد! اصلاً انگار از بازی با اعصاب من لذت میبردند و امیر رو به مرتضی زمزمه کرد: «همین دو سه روزه، چند تا مأمور رو زدن...»
▫مرتضی حرفی نزد؛ چشمش به موبایل بود ولی ذهن من هنوز پیش رفت و برگشتش که به دو دقیقه هم نکشید، گیر کرده بود و فقط دنبال یک سرنخ بودم!
▪امیر هم در کانالهای خبری میچرخید و ظاهراً فقط من حق نداشتم بفهمم در این دنیا چه خبر شده!
▫اصلاً زندگی بدون موبایل، زهر مار بود و دوباره بیخ گوشش نیش زدم: «موبایل منو که انداختی تو آب! حداقل بگو تهران چه خبره!»
▫تصویری از خیابانهای تهران را زوم کرده بود تا بهتر ببیند و بدون اینکه سمتم بچرخد، تیزتر از خودم جواب داد: «میخوای بدونی جمهوری اسلامی دقیقاً کِی سقوط میکنه؟!»
▪از اینکه این اتهام را همین دو مرد پشت سرم بشنوند و در دادگاه، جرم دیگری بتراشند، سرم تیر کشید ولی بلد بودم مثل خودش با پنبه سر ببُرم: «تو چرا انقدر نگران جمهوری اسلامی هستی خبرنگار مستقل؟»
▫باز هم سرش را بلند نکرد، با لمس انگشت روی صفحه، خبر بعدی را باز کرد؛ تصویری از فراخوان پهلوی بود، یک نفس کوتاه کشید و صدایی که از پشت این نفس به سختی رد شد: «من یه روزی خیلی بیشتر از تو با این حکومت مشکل داشتم... هنوزم خیلی سؤال بیجواب برام مونده... ولی یه حسابی با اسرائیل دارم که باید تسویه کنم...»
▪باز نفسش کم آمد... صفحۀ موبایل را قفل کرد؛ چشمش را بست و دیگر حرفی نزد.
▫برای اولین بار، من هم دیگر نخواستم بپرسم... همین چند ساعت پیش از زخمش گفته بود و هنوز حس میکردم حتی سکوتش بوی خون میدهد.
▪ساعت بزرگ فرودگاه، یک دقیقه هم جلو نمیرفت و چشم من روی تابلوی اطلاعات پرواز خشک شد تا بلاخره این چهار ساعت هم گذشت.
▫بیهیچ مقاومتی، سوار هواپیمای عراقی شدم و تازه فهمیدم در چه وضعیتی گیر افتادم؛ تمام مسافران زائران لبنانی بودند، زنها همه شبیه خودم و البته پوشیدهتر؛ اکثراً با چادر و مردها همه شبیه مرتضی!
▪غذا که آوردند، امیر و مرتضی دو طرفم با خیال راحت میخوردند و من چند قدم مانده به چوبۀ دار، هر ثانیه نفسکشیدن برایم سختتر میشد تا یک ساعت و چهل دقیقۀ بعد که در فرودگاه نجف از هواپیما پیاده شدم.
▫اینجا خبری از سرما نبود؛ حتی در این بعد از ظهر زمستانی. فقط گرد و غبار بود و آدمهایی که هر کدام نزدیکم میشدند، میترسیدم مأمور مخفی جمهوری اسلامی باشد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
77878 - unknown .mp3
زمان:
حجم:
2M
🚨صحبت های بسیار مهم اقای میثم مطیعی:
واقعا مردم شام تصور میکردند مولا علی نماز نمی خواند
از بس دروغ شنیده بودند، با تبلیغات برای مردم جا انداخته بودند
🔶️ برای مردم جا میاندازند فلانی خائن است، بعد شهید میشود، بعد نمیگویند ما اشتباه کردیم، میگویند امیدواریم با شهادت آن پرونده های خیانتش پاک شود، کما اینکه گفتند ، نمیگویند اشتباه کردیم
🔷️ احتیاط کنید برادران، در نظر دادن احتیاط کنید، فردا باید پاسخگو باشید، همه خوبند جز یک گروه، همه خوبند جز یک نفر، دشمن هم بلد است فضا برود به سمتی که مردم جای آنکه سر آمریکا داد بزنند، بحثشان منحرف شود، ما داریم میجنگیم برادران، اصلا وقت بحثهای جناحی نیست
🔶️متأسفانه چنین میکنند و تصور میکنند دارند بر اساس نظر ولی عمل میکنند، به خدا که اشتباه میکنند
واکنش مردم بندر به کشتی که رفته روی مین عالی بود: دعا كنيد آيفون 18 گيرمون بياد زير قيمت میدیم😂
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا حقایق را روشن خواهد کرد...
#قالیباف
عزت از آن خداست...
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستونهم
▪خیال امیر و مرتضی اینجا راحتتر بود؛ بیاسترس از گیت گذرنامه رد شدند و روی آخرین ردیف صندلی، پشت شیشههای سالن نشستند.
▫فقط یک لحظه آن دو مرد ایرانی را دیدم که از پشت سرم رد شدند و نفهمیدم کجا غیبشان زد.
▪امیر و مرتضی یکی یکی برای نماز رفتند مبادا من تنها بمانم ولی من فقط دلم میخواست یک لحظه این تن آش و لاش را جایی ولو کنم!
▫چرا هیچکدام نمیفهمیدند بعد از سیزده ساعت نشستن، حتی یک مهرۀ سالم در کمرم نمانده و یکبار دیگر رو زدم: «من باید یکم دراز بکشم...»
▪حرفم تمام نشده، نگاه امیر سمت سالن چرخید؛ انگار واقعاً دنبال جایی میگشت و مرتضی خیلی صمیمی دل به دلم داد: «منم الان که رفتم نماز بخونم، دوست داشتم همونجا دراز بکشم ولی برگشتم... چون باید مراقب شما باشم!»
▫امیر بیخیال پیدا کردن جایی، دوباره صاف نشست و من به تلافی همین جواب، مسخره کردم: «زیارت هم نمیرید چون میخواید مراقب من باشید؟»
▪امیر طوری نفس کشید که حسرتش را حس کردم و مرتضی حرف دلش را ساده زد: «تا حالا نشده بود بیام نجف و زیارت نرم... ولی به خاطر شما مجبورم...»
▫سرش را کمی کج کرد تا از پشت ستونی که درست چند متر جلوتر بود، تابلوی اطلاعات پرواز را ببیند، نگاهش روی مانیتور دقیق شد و یک جمله خبر داد: «دو ساعت تا پرواز تهران مونده!»
▪حتی از شنیدن اسم شهری که ۲۸ سال در آن زندگی کرده بودم، دلم خالی شد و سؤالی که بیهوا پرسیدم: «منو کجا میبرن؟»
▫مرتضی ساکت ماند؛ باز هم خودش را به نشنیدن زد و امیر چند لحظه مکث کرد: «نمیدونم...»
▪نمیدانستم واقعاً نمیداند یا نمیخواهد من بدانم... اما خودم حدس میزدم همین آزادی یکدرصدی هم تا چند ساعت آینده، تمام خواهد شد!
▫بین این دو مرد، زیر آوار پیجر عربی و انگلیسی فرودگاه نجف و آدمهایی که همه با من غریبه بودند، در ذهنم صحنه به صحنه تا ایران جلو میرفتم؛ احتمالاً در فرودگاه بازداشت میشدم و بعد از آن...
▪نه... نشد یک قدم دیگر جلوتر بروم، فقط چشمانم را بستم و بدتر از هر دیوانهای آرزو کردم این هواپیما سقوط کند ولی به تهران نرسد!
▫این دو ساعت هم به جان کندن سپری شد و حوالی غروب از سالن فرودگاه خارج شدیم.
▪آسمان سرخ و غبارگرفتۀ نجف، شهری که باز هم قرار نبود ببینم و صدای مرتضی که مثل موسیقی متن این صحنه، گرم و گیرا بود: «از همین جا به امام علی (علیهالسلام) سلام کن... مطمئن باش بیجواب نمیمونه...»
▫در این دنیا یک نفر برایم نمانده بود؛ تقریباً مطمئن بودم دیگر شاهرخ را هم نخواهم دید؛ حتی امیدی نداشتم پدر و مادرم را دوباره ببینم.
▪بین دالان ورود به هواپیما و درِ کابین، یک قدم معطل ماندم و در همین یک قدم، مرتضی زیر گوشم زمزمه کرد: «امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مثل بابا میمونه... حتماً هواتو داره...»
▫امیر جلوتر وارد کابین شد؛ مردی با کت و شلوار مشکی، کنار مهماندار مقابل در ورودی، صورت تکتک مسافران را چک میکرد و من از ترس نگاه خیرۀ همین آدم، نفسم بند آمد.
▪یک قدم دیگر سمت کابین رفتم و نفهمیدم نگاهم جایی در افق نجف کجا رفت ولی دلم هم دنبالش دوید و حرفی که هیچکس بین لبهایم نشنید: «اگه هستی... اگه منو میبینی... یه کاری کن...»
▫نشد بیشتر از این لب بزنم... تسلیم مسیری که چیزی تا تهِ خط نمانده بود، سوار هواپیما شدم و چند ردیف عقبتر، باز بین امیر و مرتضی گیر افتادم...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستودهم
▪روی مانیتور بزرگ هواپیما، آرم ماهان بود؛ مهماندارانی با حجاب، افرادی که اکثراً فارسی صحبت میکردند و پرچم جمهوری اسلامی... اینجا واقعاً ایران بود... حتی اگر هنوز در آسمان عراق بودم، اما واقعاً ایران بود!
▫شبی که از هتل فرار کردم، مطمئن بودم دیگر در هوای این حکومت نفس نخواهم کشید ولی حالا در همین هواپیما داشتم خفه میشدم!
▪مهماندارها فارسی حرف میزدند؛ نوشتههای روی مانیتور فارسی بود و خلبان به زبان فارسی اعلام کرد: «مدت زمان این پرواز؛ یک ساعت و بیست دقیقه.»
▫سر امیر طرف شیشه بود؛ با دقت روی شهر دنبال چیزی میگشت و مرتضی از پهلوی من صدا رساند: «سمت شمال شرق رو نگاه کن، حرم رو میبینی!»
▪امیر خم شده، نگاهش از گوشهترین نقطۀ پنجره، روی زمین معلق مانده بود و حس کردم زیر لب چیزی میگوید ولی اصلاً واضح نبود.
▫مرتضی موبایل را طوری کج دستش گرفته بود تا من نبینم ولی من فقط میخواستم بدانم ساعت چند است؛ ساعت تهران با اینجا چقدر اختلاف دارد... دقیقاً چه ساعتی تهران هستم و سؤالی که از امیر پرسیدم: «به پدر و مادرم خبر دادید من دارم برمیگردم؟»
▪سرش هنوز نزدیک شیشه بود و با صدای من بلاخره از حرم دل کَند؛ صاف نشست و باز هم همان یک کلمه را گفت: «نمیدونم...»
▫همین "نمیدانم" هایش روانیام میکرد و به جای او، مرتضی پاسخی داد که از هر تهدیدی ترسناکتر بود: «هیچکس نباید بدونه شما داری برمیگردی.»
▪یعنی قرار بود مثل بقیۀ مخالفین جمهوری اسلامی، سرم را زیر آب کنند؟... هزار مدل مرگ، از مقابل چشمانم رد شد و از همین وحشت، در ارتفاع چندهزار پایی، حالم به هم خورد.
▫چشمانم را بستم تا کمتر سیاهی برود؛ نفسهایم گسسته و ریتم تپشهای قلبم بد به هم ریخته بود.
▪پشت همین پلکهای بسته، دقیقههای پس از بازداشت را مثل یک فیلم ترسناک میدیدم و حالم هر ثانیه بدتر میشد تا یک ساعت بعد که صدای خلبان، روی سرم خراب شد: «ما هماکنون در حال کم کردن ارتفاع هستیم. تا دقایقی دیگر در فرودگاه بینالمللی امام خمینی به زمین خواهیم نشست. ساعت هماکنون به وقت محلی ۱۸:۴۷ دقیقه و دما، هفت درجۀ سانتیگراد است.»
▫از کنار امیر، نگاهم با وحشت تا پای پنجره پاورچین رفت و چراغهای فرودگاه را در تاریکی شب دیدم.
▪نه توانسته بودم فرار کنم... نه هواپیما سقوط کرد... من واقعاً در خاک ایران بودم!...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد