eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.7هزار ویدیو
89 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وحدت برای تو مهم نیست!!😐😔😏
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا حقایق را روشن خواهد کرد... عزت از آن خداست...
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌ونهم ▪خیال امیر و مرتضی اینجا راحت‌تر بود؛ بی‌استرس از گیت گذرنامه رد شدند و روی آخرین ردیف صندلی، پشت شیشه‌های سالن نشستند. ▫فقط یک لحظه آن دو مرد ایرانی را دیدم که از پشت سرم رد شدند و نفهمیدم کجا غیب‌شان زد. ▪امیر و مرتضی یکی یکی برای نماز رفتند مبادا من تنها بمانم ولی من فقط دلم می‌خواست یک لحظه این تن آش و لاش را جایی ولو کنم! ▫چرا هیچ‌کدام نمی‌فهمیدند بعد از سیزده ساعت نشستن، حتی یک مهرۀ سالم در کمرم نمانده و یک‌بار دیگر رو زدم: «من باید یکم دراز بکشم...» ▪حرفم تمام نشده، نگاه امیر سمت سالن چرخید؛ انگار واقعاً دنبال جایی می‌گشت و مرتضی خیلی صمیمی دل به دلم داد: «منم الان که رفتم نماز بخونم، دوست داشتم همونجا دراز بکشم ولی برگشتم... چون باید مراقب شما باشم!» ▫امیر بی‌خیال پیدا کردن جایی، دوباره صاف نشست و من به تلافی همین جواب، مسخره کردم: «زیارت هم نمی‌رید چون می‌خواید مراقب من باشید؟» ▪امیر طوری نفس کشید که حسرتش را حس کردم و مرتضی حرف دلش را ساده زد: «تا حالا نشده بود بیام نجف و زیارت نرم... ولی به خاطر شما مجبورم...» ▫سرش را کمی کج کرد تا از پشت ستونی که درست چند متر جلوتر بود، تابلوی اطلاعات پرواز را ببیند، نگاهش روی مانیتور دقیق شد و یک جمله خبر داد: «دو ساعت تا پرواز تهران مونده!» ▪حتی از شنیدن اسم شهری که ۲۸ سال در آن زندگی کرده بودم، دلم خالی شد و سؤالی که بی‌هوا پرسیدم: «منو کجا می‌برن؟» ▫مرتضی ساکت ماند؛ باز هم خودش را به نشنیدن زد و امیر چند لحظه مکث کرد: «نمی‌دونم...» ▪نمی‌دانستم واقعاً نمی‌داند یا نمی‌خواهد من بدانم... اما خودم حدس می‌زدم همین آزادی یک‌درصدی هم تا چند ساعت آینده، تمام خواهد شد! ▫بین این دو مرد، زیر آوار پیجر عربی و انگلیسی فرودگاه نجف و آدم‌هایی که همه با من غریبه بودند، در ذهنم صحنه به صحنه تا ایران جلو می‌رفتم؛ احتمالاً در فرودگاه بازداشت می‌شدم و بعد از آن... ▪نه... نشد یک قدم دیگر جلوتر بروم، فقط چشمانم را بستم و بدتر از هر دیوانه‌ای آرزو کردم این هواپیما سقوط کند ولی به تهران نرسد! ▫این دو ساعت هم به جان کندن سپری شد و حوالی غروب از سالن فرودگاه خارج شدیم. ▪آسمان سرخ و غبارگرفتۀ نجف، شهری که باز هم قرار نبود ببینم و صدای مرتضی که مثل موسیقی متن این صحنه، گرم و گیرا بود: «از همین جا به امام علی (علیه‌السلام) سلام کن... مطمئن باش بی‌جواب نمی‌مونه...» ▫در این دنیا یک نفر برایم نمانده بود؛ تقریباً مطمئن بودم دیگر شاهرخ را هم نخواهم دید؛ حتی امیدی نداشتم پدر و مادرم را دوباره ببینم. ▪بین دالان ورود به هواپیما و درِ کابین، یک قدم معطل ماندم و در همین یک قدم، مرتضی زیر گوشم زمزمه کرد: «امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) مثل بابا می‌مونه... حتماً هواتو داره...» ▫امیر جلوتر وارد کابین شد؛ مردی با کت و شلوار مشکی، کنار مهماندار مقابل در ورودی، صورت تک‌تک مسافران را چک می‌کرد و من از ترس نگاه خیرۀ همین آدم، نفسم بند آمد. ▪یک قدم دیگر سمت کابین رفتم و نفهمیدم نگاهم جایی در افق نجف کجا رفت ولی دلم هم دنبالش دوید و حرفی که هیچ‌کس بین لب‌هایم نشنید: «اگه هستی... اگه منو می‌بینی... یه کاری کن...» ▫نشد بیشتر از این لب بزنم... تسلیم مسیری که چیزی تا تهِ خط نمانده بود، سوار هواپیما شدم و چند ردیف عقب‌تر، باز بین امیر و مرتضی گیر افتادم... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌ودهم ▪روی مانیتور بزرگ هواپیما، آرم ماهان بود؛ مهماندارانی با حجاب، افرادی که اکثراً فارسی صحبت می‌کردند و پرچم جمهوری اسلامی... اینجا واقعاً ایران بود... حتی اگر هنوز در آسمان عراق بودم، اما واقعاً ایران بود! ▫شبی که از هتل فرار کردم، مطمئن بودم دیگر در هوای این حکومت نفس نخواهم کشید ولی حالا در همین هواپیما داشتم خفه می‌شدم! ▪مهماندارها فارسی حرف می‌زدند؛ نوشته‌های روی مانیتور فارسی بود و خلبان به زبان فارسی اعلام کرد: «مدت زمان این پرواز؛ یک ساعت و بیست دقیقه.» ▫سر امیر طرف شیشه بود؛ با دقت روی شهر دنبال چیزی می‌گشت و مرتضی از پهلوی من صدا رساند: «سمت شمال شرق رو نگاه کن، حرم رو می‌بینی!» ▪امیر خم شده، نگاهش از گوشه‌ترین نقطۀ پنجره، روی زمین معلق مانده بود و حس کردم زیر لب چیزی می‌گوید ولی اصلاً واضح نبود. ▫مرتضی موبایل را طوری کج دستش گرفته بود تا من نبینم ولی من فقط می‌خواستم بدانم ساعت چند است؛ ساعت تهران با اینجا چقدر اختلاف دارد... دقیقاً چه ساعتی تهران هستم و سؤالی که از امیر پرسیدم: «به پدر و مادرم خبر دادید من دارم برمی‌گردم؟» ▪سرش هنوز نزدیک شیشه بود و با صدای من بلاخره از حرم دل کَند؛ صاف نشست و باز هم همان یک کلمه را گفت: «نمی‌دونم...» ▫همین "نمی‌دانم‌" هایش روانی‌ام می‌کرد و به جای او، مرتضی پاسخی داد که از هر تهدیدی ترسناک‌تر بود: «هیچ‌کس نباید بدونه شما داری برمی‌گردی.» ▪یعنی قرار بود مثل بقیۀ مخالفین جمهوری اسلامی، سرم را زیر آب کنند؟... هزار مدل مرگ، از مقابل چشمانم رد شد و از همین وحشت، در ارتفاع چندهزار پایی، حالم به هم خورد. ▫چشمانم را بستم تا کمتر سیاهی برود؛ نفس‌هایم گسسته و ریتم تپش‌های قلبم بد به هم ریخته بود. ▪پشت همین پلک‌های بسته، دقیقه‌های پس از بازداشت را مثل یک فیلم ترسناک می‌دیدم و حالم هر ثانیه بدتر می‌شد تا یک ساعت بعد که صدای خلبان، روی سرم خراب شد: «ما هم‌اکنون در حال کم کردن ارتفاع هستیم. تا دقایقی دیگر در فرودگاه بین‌المللی امام خمینی به زمین خواهیم نشست. ساعت هم‌اکنون به وقت محلی ۱۸:۴۷ دقیقه و دما، هفت درجۀ سانتی‌گراد است.» ▫از کنار امیر، نگاهم با وحشت تا پای پنجره پاورچین رفت و چراغ‌های فرودگاه را در تاریکی شب دیدم. ▪نه توانسته بودم فرار کنم... نه هواپیما سقوط کرد... من واقعاً در خاک ایران بودم!... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌ویازدهم ▪هواپیما بلاخره به زمین نشست؛ چند دقیقه بعد صدای موتور هم قطع شد! هر نفری که از کنارم رد می‌شد، آرزو می‌کردم هنوز خواب باشم ولی اصلاً خبری از خواب نبود؛ همه رفتند، سالن خالی شد، حتی مهماندارها هم پیاده شدند ولی امیر و مرتضی جُم نمی‌خوردند! ▫این صندلی‌ها و راهروی خالی و محفظه‌های بالای سر که باز مانده بود، مثل یک قبرستان آماده، داشت تنم را در خودش دفن می‌کرد و همان لحظه، دو مرد وارد کابین شدند. ▪با ظاهری ساده، نگاهی خیره و قدم‌هایی که مستقیم سمت ما می‌آمد. ▫مرتضی از جا بلند شد؛ خیلی عادی سلام کردند، توضیحات همه کوتاه و نامفهوم بود و دستور دادند حرکت کنم! ▫از هر دو طرف به ردیف صندلی‌ها دست می‌گرفتم؛ باید این قدم‌ها را دنبال خودم می‌کشیدم و وقتی برای اولین بار خنکای هوای ایران به صورتم خورد، باور کردم تمام شد! ▪دیگر خبری از مخفی‌کاری هم نبود؛ دو مردی که از فرانسه دنبالم بودند، کنار امیر و مرتضی قدم می‌زدند. دو مرد دیگر روبروی ما می‌رفتند و این صحنه فقط یک دستبند روی دست‌های من کم داشت. ▫انگار ساق هر دو پا شکسته باشد، برای کشیدن هر قدم هزار بار از درد می‌مُردم؛ در و دیوار سالن فرودگاه، پلیس‌ها و پاسدارهایی که در گیت مسافران را بازرسی می‌کردند، تابلوها و پرچم‌هایی که مطمئن بودم دیگر نخواهم دید و حالا... ▪صداها هیچ‌کدام واضح نبود؛ صحنه‌ها همه پیش چشمم نوسان می‌کرد و شاید داشتم از وحشت سکته می‌کردم. ▫نه سمت ادارۀ پلیس رفتند، نه ردیف صندلی‌ها، نه نمازخانه! انگار برای بردن من خیلی عجله داشتند؛ دورم را گرفته بودند مبادا کسی از ایرانی‌های داخل فرودگاه، تینا راستین را حتی با همین شال و عبای عربی بشناسد! ▪فقط چند دقیقه کشید تا از سالن خارج شدیم؛ هوا چندان سرد نبود ولی در این تاریکی ترسناک و چند کیلومتر مانده به تهران، دندان‌هایم به هم می‌خورد. ▫دو ماشین شاسی‌بلند مشکی روبروی فرودگاه منتظر بودند و من را مستقیم سمت همین دو قفس آهنی بردند. ▪نگاهم به مردم بود؛ همه با چمدان می‌رفتند، با خوشحالی، با عجله، ولی من... اصلاً داشتم کجا می‌رفتم؟ ▫در را باز کردند، صندلی عقب یکی از ماشین‌‌ها سوار شوم؛ امیر کنارم نشست، مرتضی جلو سوار شد و راننده همان مرد جوانی بود که در خانۀ الناز، بازجویی می‌کرد. ▪نفهمیدم بقیه کجا رفتند؛ شاید سوار اتومبیل بعدی شدند ولی به ثانیه نکشیده، ماشین راه افتاد و هر چهار در با هم از داخل قفل شد. ▫پنجره‌ها بسته بود و بخاری ماشین روشن ولی من هر چه عضلات تنم را در هم مچاله می‌کردم، بدتر می‌لرزیدم. ▪نگاه راننده مدام از آینه به پشت سر بود؛ از نیمرخ، مرتضی را می‌دیدم که سرگرم موبایل است، انگار به کسی پیام می‌داد و امیر معلوم نبود نگاهش کجا در تاریکی مسیر گم شده است. ▫جادۀ فرودگاه، بیابان بود و سیاهی محض و سکوتی که انگار هیچ‌کس نفس نمی‌کشید. ▪هر چه از قتل و شکنجۀ مخالفان توسط مأموران جمهوری اسلامی شنیده بودم، همه در ذهنم مجسم می‌شد و دندان‌هایم تق‌تق به هم می‌خورد: «ال... الان... کجا.... د.... داریم... م... میریم؟...» ▫امیر به طرفم چرخید؛ نگاهش روی وحشت چشمانم خُرد شد و بی‌صدا لب زد: «من خواستم تو این ماشین، پیش ما باشی تا کمتر بترسی...» ▪هنوز نگاهم می‌کرد تا ببیند یک ذره آرام‌تر شدم اما خودم هم نفهمیدم چرا بدتر ترسیدم... از اینکه برای اولین بار دلم می‌خواست حرفش را باور کنم... از اینکه مجبور بودم به این اولین دشمن، اعتماد کنم... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دعای عهد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
War report117 mohammadi257405 part1.mp3
زمان: حجم: 13.3M
🚨⚠️گزارش بروزرسانی وضعیت جنگ - شماره 117 ✅بخش اول (وضعیت تهدید نظامی) مهدی محمدی - 25 مهر 1405 ✨ ────────── ✨
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 یه چیزی نشون بدم که مو به تنتون سیخ بشه؟! https://eitaa.com/samn910