📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستویازدهم
▪هواپیما بلاخره به زمین نشست؛ چند دقیقه بعد صدای موتور هم قطع شد! هر نفری که از کنارم رد میشد، آرزو میکردم هنوز خواب باشم ولی اصلاً خبری از خواب نبود؛ همه رفتند، سالن خالی شد، حتی مهماندارها هم پیاده شدند ولی امیر و مرتضی جُم نمیخوردند!
▫این صندلیها و راهروی خالی و محفظههای بالای سر که باز مانده بود، مثل یک قبرستان آماده، داشت تنم را در خودش دفن میکرد و همان لحظه، دو مرد وارد کابین شدند.
▪با ظاهری ساده، نگاهی خیره و قدمهایی که مستقیم سمت ما میآمد.
▫مرتضی از جا بلند شد؛ خیلی عادی سلام کردند، توضیحات همه کوتاه و نامفهوم بود و دستور دادند حرکت کنم!
▫از هر دو طرف به ردیف صندلیها دست میگرفتم؛ باید این قدمها را دنبال خودم میکشیدم و وقتی برای اولین بار خنکای هوای ایران به صورتم خورد، باور کردم تمام شد!
▪دیگر خبری از مخفیکاری هم نبود؛ دو مردی که از فرانسه دنبالم بودند، کنار امیر و مرتضی قدم میزدند. دو مرد دیگر روبروی ما میرفتند و این صحنه فقط یک دستبند روی دستهای من کم داشت.
▫انگار ساق هر دو پا شکسته باشد، برای کشیدن هر قدم هزار بار از درد میمُردم؛ در و دیوار سالن فرودگاه، پلیسها و پاسدارهایی که در گیت مسافران را بازرسی میکردند، تابلوها و پرچمهایی که مطمئن بودم دیگر نخواهم دید و حالا...
▪صداها هیچکدام واضح نبود؛ صحنهها همه پیش چشمم نوسان میکرد و شاید داشتم از وحشت سکته میکردم.
▫نه سمت ادارۀ پلیس رفتند، نه ردیف صندلیها، نه نمازخانه! انگار برای بردن من خیلی عجله داشتند؛ دورم را گرفته بودند مبادا کسی از ایرانیهای داخل فرودگاه، تینا راستین را حتی با همین شال و عبای عربی بشناسد!
▪فقط چند دقیقه کشید تا از سالن خارج شدیم؛ هوا چندان سرد نبود ولی در این تاریکی ترسناک و چند کیلومتر مانده به تهران، دندانهایم به هم میخورد.
▫دو ماشین شاسیبلند مشکی روبروی فرودگاه منتظر بودند و من را مستقیم سمت همین دو قفس آهنی بردند.
▪نگاهم به مردم بود؛ همه با چمدان میرفتند، با خوشحالی، با عجله، ولی من... اصلاً داشتم کجا میرفتم؟
▫در را باز کردند، صندلی عقب یکی از ماشینها سوار شوم؛ امیر کنارم نشست، مرتضی جلو سوار شد و راننده همان مرد جوانی بود که در خانۀ الناز، بازجویی میکرد.
▪نفهمیدم بقیه کجا رفتند؛ شاید سوار اتومبیل بعدی شدند ولی به ثانیه نکشیده، ماشین راه افتاد و هر چهار در با هم از داخل قفل شد.
▫پنجرهها بسته بود و بخاری ماشین روشن ولی من هر چه عضلات تنم را در هم مچاله میکردم، بدتر میلرزیدم.
▪نگاه راننده مدام از آینه به پشت سر بود؛ از نیمرخ، مرتضی را میدیدم که سرگرم موبایل است، انگار به کسی پیام میداد و امیر معلوم نبود نگاهش کجا در تاریکی مسیر گم شده است.
▫جادۀ فرودگاه، بیابان بود و سیاهی محض و سکوتی که انگار هیچکس نفس نمیکشید.
▪هر چه از قتل و شکنجۀ مخالفان توسط مأموران جمهوری اسلامی شنیده بودم، همه در ذهنم مجسم میشد و دندانهایم تقتق به هم میخورد: «ال... الان... کجا.... د.... داریم... م... میریم؟...»
▫امیر به طرفم چرخید؛ نگاهش روی وحشت چشمانم خُرد شد و بیصدا لب زد: «من خواستم تو این ماشین، پیش ما باشی تا کمتر بترسی...»
▪هنوز نگاهم میکرد تا ببیند یک ذره آرامتر شدم اما خودم هم نفهمیدم چرا بدتر ترسیدم... از اینکه برای اولین بار دلم میخواست حرفش را باور کنم... از اینکه مجبور بودم به این اولین دشمن، اعتماد کنم...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
War report117 mohammadi257405 part1.mp3
زمان:
حجم:
13.3M
🚨⚠️گزارش بروزرسانی وضعیت جنگ - شماره 117
✅بخش اول (وضعیت تهدید نظامی)
مهدی محمدی - 25 مهر 1405
✨ ────────── ✨
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 یه چیزی نشون بدم که مو به تنتون سیخ بشه؟!
https://eitaa.com/samn910
📢 اطلاعیه مهم
🇮🇷 به اطلاع همشهریان عزیز میرسانیم:
فردا شب، یکشنبه ۲۶ مهرماه ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۰، اتوبوس شهر امیرکبیر برای حضور در تجمعات میدان شهدا به مقصد اراک حرکت خواهد کرد.
حضور شما عزیزان، نشانه همدلی و اتحاد ماست ❤️
همه برای ایران، در کنار هم 🇮🇷✊
#پایگاه_بسیج_خواهران_مجیبه
https://eitaa.com/samn910
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعوت کسبه محترم و دانش آموزان دبستان شهر جدید امیر کبیر
از مردم عزیز شهر امیر کبیر برای شرکت در رزمایش ۵۰ هزار نفری #جانفدا
👈 وعده ی ما ؛
چهارشنبه ۲۹ مهر ساعت۸ صبح، میدان شهدا اراک
https://eitaa.com/samn910
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸️ این روزها شاید برامون سوال بشه
چه نیازه که انقدر برای وحدت جامعه تلاش کنیم ...؟
تاریخ فاطمیه جواب این سوال رو داده 👆🏻
#فهم_قیام_فاطمی
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستودوازدهم
▪چراغهای تهران از دور پیدا میشد؛ روشنای بلند برج میلاد از همینجا مشخص بود و پچپچی که چندبار بین مرد جوان و مرتضی، رد و بدل شد.
▫شالم دور صورتم شُل شده بود؛ روی همین عبا، پالتو را بیشتر به تنم میچسباندم تا کمتر بلرزم و راننده، بخاری را زیاد کرد.
▫امیر خبرها را بالا و پایین میکرد و نگاه من روی صفحه موبایل فقط دنبال ساعت میگشت؛ چند دقیقه از هشت شب گذشته بود، چندبار روزها را در ذهنم مرور کردم تا مطمئن شوم امشب ۱۸ دی ماه است ولی اولین چهارراهی که پشت چراغ قرمز ایستادیم، خبر خاصی نبود.
▪ساعت از هشت و نیم هم عبور کرد و امیر، بعد از یک ساعت سکوت، سرانجام همان سؤالی که من بارها پرسیده بودم، از راننده پرسید: «کجا میریم؟»
▫باورم نمیشد واقعاً نمیداند ولی ظاهراً مرتضی هم خبر نداشت؛ خیره به شیشۀ روبرو ساکت بود و مرد جوان با لحنی مبهم جواب داد: «مسیر با ما نیس!»
▪امیر کمی خم شد تا از بین دو صندلی جلو، بهتر ببیند. ردّ نگاهش را تا شیشه گرفتم و دیدم ماشین دوم، درست روبروی ما حرکت میکند.
▫نمیدانستم کجا را برای زندانی کردنم تعیین کردند و یک لحظه از ذهنم رد شد اگر این فراخوان جواب دهد... اگر امشب تهران گُر بگیرد... شاید اصلاً پای من به زندانی نرسد!
▪شاید دیوانه شده بودم، شاید خیالپردازی میکردم ولی میشد همین امشب تهران سقوط کند؟!
▫سرم را سمت شیشه گرفتم؛ خیره به خیابانها، هنوز باورم نمیشد اینجا تهران است و یک لحظه حس کردم ماشین ایستاد.
▫شاید ترافیک بود، شاید پشت چراغ قرمز توقف کرد... ولی نه... هر چه سرک میکشیدم، اصلاً چراغی پیدا نبود.
▪همهمۀ موهومی از دور میشنیدم اما واضح نبود؛ صدای درهمی از بوق ماشینها، داد و فریاد، سوت و کف و بوی دودی که از پشت شیشه، بیخ گلویم سوزن میزد.
▫نگاه امیر از همینجا، روی شیشۀ روبرو قفل کرد، ماشین دوم هنوز مقابل ما بود و یک لحظه چیزی شنیدم که باورم نشد: «مسلّحی؟»
▪مرد جوان از مرتضی سؤال کرد؛ نگاه امیر سمت رفیقش چرخید و او بیخیالتر از همیشه جواب داد: «از فرانسه که نمیشد با اسلحه سوار هواپیما بشم ولی تو فرودگاه بیروت، برام جور کردن.»
▫همان دو دقیقهای که مثل سایه رفت و برگشت... نگاهی که انتهای سالن دلدل میکرد... تازه فهمیدم در همان فرصت، دنبال اسلحه بود...
▪راننده یک دست به فرمان، با دست دیگر موبایلش را از روی داشبورد بلند کرد. به سرعت شماره گرفت؛ موبایل را کنار صورتش بالا برد، منتظر جوابی از پشت خط، روی فرمان ضربه میزد و سرش را کمی سمت مرتضی کج کرد: «نباید این ساعت وارد تهران میشدیم...»
▫امیر در اینستاگرام بیتمرکز میچرخید، پستها همه از شلوغی شهرها بود و لحن مرتضی همچنان آرامِ آرام: «ساعت پرواز که مِنو نداشت سفارش بدم!»
▪ظاهراً کسی که پشت خط بود، پاسخ داد و مرد مضطرب شروع کرد: «مسیر جایگزین بده... اینجا بسته شده... شاید مجبور باشیم جدا بشیم...»
▫همهمه نزدیکتر میشد، بوی دود بدتر و سوتهایی که بیشتر شبیه جیغ بود!
▪مرتضی به طرفم چرخید؛ نگاهی گذرا به صورتم کرد و بیدغدغه پرسید: «خانم راستین... نگران که نیستید؟»
▫نمیفهمیدم چرا چنین چیزی میپرسد؛ نمیدانستم نرسیده به میدان چه خبر شده ولی امیر انگار فهمیده بود، کمی خم شد و با دست سرِ شانۀ راننده زد: «از هر جا میتونی برگرد!»
▪نگاه مرد از آینه تا صورت امیر کشید، موبایل هنوز کنار گوشش بود و با حالتی عصبی جواب داد: «سر و ته خیابون بسته شده...»
▫دستش را بالا گرفت تا دیگر کسی صحبت نکند، میخواست بین هیاهوی بوق و سوت و شعار، صدای پشت خط را بهتر بشنود؛ چند لحظه سکوت و حرفی که گوشم را تیز کرد: «عروس که نمیبرم! اگه شناسایی بشه، چی؟!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد