eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
89 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دعای عهد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
War report117 mohammadi257405 part1.mp3
زمان: حجم: 13.3M
🚨⚠️گزارش بروزرسانی وضعیت جنگ - شماره 117 ✅بخش اول (وضعیت تهدید نظامی) مهدی محمدی - 25 مهر 1405 ✨ ────────── ✨
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 یه چیزی نشون بدم که مو به تنتون سیخ بشه؟! https://eitaa.com/samn910
📢 اطلاعیه مهم 🇮🇷 به اطلاع همشهریان عزیز می‌رسانیم: فردا شب، یکشنبه ۲۶ مهرماه ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۰، اتوبوس شهر امیرکبیر برای حضور در تجمعات میدان شهدا به مقصد اراک حرکت خواهد کرد. حضور شما عزیزان، نشانه همدلی و اتحاد ماست ❤️ همه برای ایران، در کنار هم 🇮🇷✊ https://eitaa.com/samn910
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعوت کسبه محترم و دانش آموزان دبستان شهر جدید امیر کبیر از مردم عزیز شهر امیر کبیر برای شرکت در رزمایش ۵۰ هزار نفری 👈 وعده ی ما ؛ چهارشنبه ۲۹ مهر ساعت۸ صبح، میدان شهدا اراک https://eitaa.com/samn910
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸️ این روزها شاید برامون سوال بشه چه نیازه که انقدر برای وحدت جامعه تلاش کنیم ...؟ تاریخ فاطمیه جواب این سوال رو داده 👆🏻 https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌ودوازدهم ▪چراغ‌های تهران از دور پیدا می‌شد؛ روشنای بلند برج میلاد از همین‌جا مشخص بود و پچ‌پچی که چندبار بین مرد جوان و مرتضی، رد و بدل شد. ▫شالم دور صورتم شُل شده بود؛ روی همین عبا، پالتو را بیشتر به تنم می‌چسباندم تا کمتر بلرزم و راننده، بخاری را زیاد کرد. ▫امیر خبرها را بالا و پایین می‌کرد و نگاه من روی صفحه موبایل فقط دنبال ساعت می‌گشت؛ چند دقیقه از هشت شب گذشته بود، چندبار روزها را در ذهنم مرور کردم تا مطمئن شوم امشب ۱۸ دی ماه است ولی اولین چهارراهی که پشت چراغ قرمز ایستادیم، خبر خاصی نبود. ▪ساعت از هشت و نیم هم عبور کرد و امیر، بعد از یک ساعت سکوت، سرانجام همان سؤالی که من بارها پرسیده بودم، از راننده پرسید: «کجا میریم؟» ▫باورم نمی‌شد واقعاً نمی‌داند ولی ظاهراً مرتضی هم خبر نداشت؛ خیره به شیشۀ روبرو ساکت بود و مرد جوان با لحنی مبهم جواب داد: «مسیر با ما نیس!» ▪امیر کمی خم شد تا از بین دو صندلی جلو، بهتر ببیند. ردّ نگاهش را تا شیشه گرفتم و دیدم ماشین دوم، درست روبروی ما حرکت می‌کند. ▫نمی‌دانستم کجا را برای زندانی کردنم تعیین کردند و یک لحظه از ذهنم رد شد اگر این فراخوان جواب دهد... اگر امشب تهران گُر بگیرد... شاید اصلاً پای من به زندانی نرسد! ▪شاید دیوانه شده بودم، شاید خیال‌پردازی می‌کردم ولی می‌شد همین امشب تهران سقوط کند؟! ▫سرم را سمت شیشه گرفتم؛ خیره به خیابان‌ها، هنوز باورم نمی‌شد اینجا تهران است و یک لحظه حس کردم ماشین ایستاد. ▫شاید ترافیک بود، شاید پشت چراغ قرمز توقف کرد... ولی نه... هر چه سرک می‌کشیدم، اصلاً چراغی پیدا نبود. ▪همهمۀ موهومی از دور می‌شنیدم اما واضح نبود؛ صدای درهمی از بوق ماشین‌ها، داد و فریاد، سوت و کف و بوی دودی که از پشت شیشه، بیخ گلویم سوزن می‌زد. ▫نگاه امیر از همینجا، روی شیشۀ روبرو قفل کرد، ماشین دوم هنوز مقابل ما بود و یک لحظه چیزی شنیدم که باورم نشد: «مسلّحی؟» ▪مرد جوان از مرتضی سؤال کرد؛ نگاه امیر سمت رفیقش چرخید و او بی‌خیال‌تر از همیشه جواب داد: «از فرانسه که نمی‌شد با اسلحه سوار هواپیما بشم ولی تو فرودگاه بیروت، برام جور کردن.» ▫همان دو دقیقه‌ای که مثل سایه رفت و برگشت... نگاهی که انتهای سالن دل‌دل می‌کرد... تازه فهمیدم در همان فرصت، دنبال اسلحه بود... ▪راننده یک دست به فرمان، با دست دیگر موبایلش را از روی داشبورد بلند کرد. به سرعت شماره گرفت؛ موبایل را کنار صورتش بالا برد، منتظر جوابی از پشت خط، روی فرمان ضربه می‌زد و سرش را کمی سمت مرتضی کج کرد: «نباید این ساعت وارد تهران می‌شدیم...» ▫امیر در اینستاگرام بی‌تمرکز می‌چرخید، پست‌ها همه از شلوغی شهرها بود و لحن مرتضی همچنان آرامِ آرام: «ساعت پرواز که مِنو نداشت سفارش بدم!» ▪ظاهراً کسی که پشت خط بود، پاسخ داد و مرد مضطرب شروع کرد: «مسیر جایگزین بده... اینجا بسته شده... شاید مجبور باشیم جدا بشیم...» ▫همهمه نزدیک‌تر می‌شد، بوی دود بدتر و سوت‌هایی که بیشتر شبیه جیغ بود! ▪مرتضی به طرفم چرخید؛ نگاهی گذرا به صورتم کرد و بی‌دغدغه پرسید: «خانم راستین... نگران که نیستید؟» ▫نمی‌فهمیدم چرا چنین چیزی می‌پرسد؛ نمی‌دانستم نرسیده به میدان چه خبر شده ولی امیر انگار فهمیده بود، کمی خم شد و با دست سرِ شانۀ راننده زد: «از هر جا می‌تونی برگرد!» ▪نگاه مرد از آینه تا صورت امیر کشید، موبایل هنوز کنار گوشش بود و با حالتی عصبی جواب داد: «سر و ته خیابون بسته شده...» ▫دستش را بالا گرفت تا دیگر کسی صحبت نکند، می‌خواست بین هیاهوی بوق و سوت و شعار، صدای پشت خط را بهتر بشنود؛ چند لحظه سکوت و حرفی که گوشم را تیز کرد: «عروس که نمی‌برم! اگه شناسایی بشه، چی؟!»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد  
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وسیزدهم ▪از همین ترسی که به دل کلماتش افتاده بود، چیزی در ذهنم جرقه زد.. اگر شناسایی می‌شدم؟... ▫اصلاً نمی‌شد جلوی جریان فکرم را بگیرم؛ همه‌چیز شبیه دومینو به هم می‌خورد و می‌ریخت! اگر شناسایی می‌شدم؟... اگر می‌شد خودم را به مردم برسانم؟... می‌شد از دست این‌ها خلاص شوم؟... واقعاً می‌شد؟... ▪ماشین چند متر حرکت کرد؛ مسیر کمی باز شده بود، ترافیک آهسته جلو می‌رفت و امیر به طرف من چرخید. ▫از سنگینی نگاهش هیچ‌چیز پیدا نبود ولی انگار دستم را خوانده باشد، با صدایی خفه تهدید کرد: «مطمئن باش اگه حماقت کنی، آخرین باره!» ▪بلافاصله صورتم را سمت شیشه گرفتم تا بیش از این دست دلم را از نگاهم نخواند ولی مطمئن بودم این آخرین فرصت را نمی‌بازم! ▫سال‌ها در پیست شمشیربازی، عادت کرده بودم تا آخرین ثانیه مبارزه کنم! حتی اگر هیچ امیدی برای پیروزی نبود، باز هم تا لحظۀ شنیدن سوت داور می‌جنگیدم و محال بود اینجا برای نجات خودم، کوتاه بیایم! ▪تماس مرد جوان تمام شده؛ یک دست به فرمان، با دست دیگر به سرعت روی موبایل تایپ می‌کرد، شاید به کسی پیام می‌داد و هیاهوی داد و فریاد هر لحظه بلندتر می‌شد. ▫مطمئن بودم این چیزی که در فضا معلق مانده، مِه نیست! اصلاً هوا آنچنان سرد نبود؛ دود بود که آسمان را خاکستری کرده و از پشت شیشه، چشمم را آب انداخته بود. ▪حدس می‌زدم مثل سال‌های قبل، سطل آشغال‌ها را آتش زدند و نگاهم با ذوق به شیشه چسبیده بود تا بهتر ببینم چه خبر شده! ▫یک لحظه از ذهنم رد شد اگرچه به زور تا تهران آمدم ولی شاید همین امشب ایران رها شود و از همین خیال، بی‌اختیار خندیدم! ▪خنده‌ام بی‌صدا بود ولی امیر شنید و بی‌ملاحظۀ این دو نفر، خط و نشان کشید: «اون بیرون کسی موافق و مخالف سرش نمیشه!» ▫صورتم هنوز سمت شیشه بود؛ اصلاً نمی‌خواستم نگاهش کنم، درست مثل حساس‌ترین لحظات مسابقه، باید تمام حواسم به کشف اولین فرصت بود و یک لحظه چیزی مقابل چشمم، به سرعت تکان خورد. ▪چند نفر مثل شبح از کنار شیشه رد شدند؛ چند نفر دیگر دنبال‌شان دویدند و فریادهایی که اصلاً واضح نبود. ▫خودم هم نفهمیدم چرا ترسیدم؛ شاید چون همه‌چیز زیادی غیرعادی بود! امیر تکیه‌اش را از صندلی کنده بود؛ کاملاً به طرفم خم شده، آرنج هر دو دست روی زانو، کف دست‌ها به طرف من، آمادۀ واکنش سریع بود! ▪سرم را کمی کج کردم تا از بین دو صندلی جلو بهتر ببینم؛ در نور ماشین‌ها، فقط دود و هالۀ سرخ آتش پیدا بود. دست‌هایی که در هوا کف می‌زدند، کلمات نامفهومی که عربده می‌کشیدند؛ با هر عربده، من هیجان‌زده‌تر می‌شدم و یک لحظه متوجه شدم خبری از شاسی‌بلند دوم نیست! ▫از همین فاصله، نگاهم روی پهلوی مرتضی، دنبال برجستگی اسلحه می‌گشت و راننده دوباره تماس گرفت: «ما الان جدا شدیم... من از مسیر دوم میرم...» ▪تمام طمعم به قفل در بود؛ می‌شد یک لحظه باز کنم و فرار؟! ▫در تیررس نگاه امیر، مطمئن نبودم بتوانم جم بخورم و همان لحظه صدایی در سرم منفجر شد... شیشۀ عقب، از هم پاشید و امیر با هر دو دست، سر و شانه‌ام را پایین کشید. ▪نگاهم با وحشت تا شیشۀ جلویی فرار کرد؛ هر دو شیشه با هم خرد شده بود، دست امیر هنوز شانه‌ام را کف صندلی فشار می‌داد و فریادی که در گوشم شکست: «پیاده شید...»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد