6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻مصاحبه اختصاصی نوسان با یکی از دانش آموزان معترض فرانسوی
➕وضعیت توالت ها افتضاح هست
در هر کلاس ۴۵ نفر هستیم
کلاس ها خیلی سرده
ماهها هست معلم نداریم
و...
https://eitaa.com/samn910
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از معترضین تو فرانسه، به ماشین آتشنشانی سنگ پرت میکنه، بقیهی معترضین حسابی از خجالتش درمیان!
همه جای دنیا ماشین امداد خط قرمزه، حتی اگه خشمگین و معترض باشی!
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥تفاوت اعتراض و کودتا در یک نگاه
قابل توجه افراد نادانی که فرق کودتا و اعتراض رو نمیدونن
https://eitaa.com/samn910
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥میگن چرا اعتراضات فرانسه کشته نداشته؟!
🔹آخه فرانسوی ها اشکان خطیبی ندارن برانداز شل مغز
https://eitaa.com/samn910
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴سخنگوی سپاه: اهداف جدید ایران، هفت کابل بزرگ اینترنت در زیر تنگه هرمز است
https://eitaa.com/samn910
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷سرفه بهترین وسیله پیشگیری
از بیماری فلج!
✅شاهکار پیامبر اکرم را ببینید💚
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 این جماعت بیحساب وارد بهشت میشوند
🎙آیتالله مصباح یزدی
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥#تیزر | جان فدای ایران
💠 رزمایش بزرگ ۵۰ هزار نفری اراک و ۱۰۰ هزار نفری «جانفدای ایران» در استان مرکزی برگزار میشود.
📍وعده دیدار ما:
چهارشنبه ۲۹ مهرماه ۱۴۰۵،
میادین و مراکز اصلی شهرهای استان مرکزی
#⃣#جانفدایان_مرکزی
#⃣#مرکزی_ایران
#ثامن_مرکزی
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوهجدهم
▪آتش از پنجرههای شبستان، هوای حیاط را میبلعید؛ شعلهها از شاخههای خشک، سمت شبستان میکشید و من از وحشت زنده سوختن در آتش، به مرگ التماس میکردم همین حالا جانم را بگیرد!
▫اسلحه را زیر کمربندش جا داده بود؛ نگاهش بین شعلههای شبستان، هنوز برای مرتضی پَرپَر میزد، قدمهایش سمت در میدوید و این دختری که بین کاپشنش پنهان کرده بود، دنبال خودش میکشید.
▪صدای تیراندازی، آژیر ممتد، عربدههایی که دورتر شده بود و امیر که یک وجب مانده به در ایستاد.
▫تکههای پلاستیکی تابلوی بالای در، ذوب میشد و شلخته روی زمین میریخت... آتش از بنر روی دیوار تا چهارچوب در رسیده بود و دست امیر به داغی دستگیرۀ فلزی چسبید.
▪فقط توانست یک لحظه دستگیره را بکشد، فریادی که از درد بین لبهایش خفه شد و در باز نشد...
▫دیگر بوی دودی در کار نبود؛ هوای دور تنم همه آتش بود و از ترس همین داغی، نفسم بند آمد... هنوز آتش به بدنم نرسیده ولی پوستم از حرارت میسوخت...
▪خودم هم نفهمیدم چرا... ولی آسمان غبارگرفتۀ غروب نجف یادم آمد، حرمی که از دور ندیدم و سلامی که مرتضی قول داد بیجواب نمیمانَد...
▫امیر با دست چپ، دوباره دستگیره را کشید؛ خطوط صورتش همه از داغی آهن، در هم شکست ولی لب نزد و من بیاختیار جیغ کشیدم: «یاعلی...»
▪مطمئن بودم دیگر اختیار هیچچیز با من نیست... نه آتشی که برای سوزاندنم، به یک وجبیام رسیده بود... نه تنی که از وحشت بیحس شده بود... نه اسمی که بیاراده ضجه میزدم تا به دادم برسد و همان لحظه در باز شد.
▫از زیر کاپشنی که روی سر و صورتم کشیده بود، درست نمیدیدم ولی حس کردم با هر دو دست، سپر سر و تن و شانهام شد و من را از آتشی که روی در میبارید، بیرون کشید.
▪نالۀ شعلهها را پشت سرم میشنیدم... نفسهای امیر که خسخس میکرد و فشار هر دو دستش که از روی کاپشن، شانههایم را با خودش میبرد.
▫نمیدانم چقدر فاصله گرفت ولی دیگر خبری از داغی نبود... بوی دود و صدای آتش نبود... عربدۀ شعار و رگبار گلوله هم نبود... انگار ایستاد... دیگر سنگینی دستهایش هم روی تنم نبود.
▪از همان درز باز کاپشن میدیدم انتهای بنبست یک کوچه ماندم و دستی که بلاخره جرأت کردم از این شکاف بیرون ببرم؛ کاپشن را از روی صورتم کمی عقبتر بردم و امیر را دیدم.
▫بیخ دیوار، کف زمین ولو شده؛ هر دو دستش را بالا گرفته، انگشتها از هم جدا بود و هر دو پا را از درد به شدت تکان میداد.
▪چشمهایش بسته، عرق از ریشۀ موها تا روی گوش و گونه، میچکید؛ دستهایش تا مچ باد کرده، پوست و ناخنها همه کبود بود و نفسش بریده بیرون میزد.
▫اینقدر دود خورده بودم که سرم سنگین بود و ریههایم یک ذره جای خالی نداشت؛ با هر نفسی که میکشیدم، گلویم سختتر خراش میخورد و چشمم همهجا را سیاه میدید.
▪کاپشن را از روی سرم پایین کشیدم؛ به فکرم رسید این کاپشن را روی شانههایش بکشم ولی همین که خز کاپشن به تنش مماس شد، با همان چشمهای بسته، لبهایش لرزید: «گرمه... ببر عقب...»
▫قبضۀ اسلحه از گوشۀ کمربندش پیدا بود، سرشانههای لباس و روی قفسۀ سینه، شبیه جای قطرات باران، از آتش سوخته؛ صورتش تب کرده بود و با صدایی خشدار، سؤال کرد: «بلدی با اسلحه کار کنی؟...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد