4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از معترضین تو فرانسه، به ماشین آتشنشانی سنگ پرت میکنه، بقیهی معترضین حسابی از خجالتش درمیان!
همه جای دنیا ماشین امداد خط قرمزه، حتی اگه خشمگین و معترض باشی!
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥تفاوت اعتراض و کودتا در یک نگاه
قابل توجه افراد نادانی که فرق کودتا و اعتراض رو نمیدونن
https://eitaa.com/samn910
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥میگن چرا اعتراضات فرانسه کشته نداشته؟!
🔹آخه فرانسوی ها اشکان خطیبی ندارن برانداز شل مغز
https://eitaa.com/samn910
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴سخنگوی سپاه: اهداف جدید ایران، هفت کابل بزرگ اینترنت در زیر تنگه هرمز است
https://eitaa.com/samn910
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷سرفه بهترین وسیله پیشگیری
از بیماری فلج!
✅شاهکار پیامبر اکرم را ببینید💚
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 این جماعت بیحساب وارد بهشت میشوند
🎙آیتالله مصباح یزدی
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥#تیزر | جان فدای ایران
💠 رزمایش بزرگ ۵۰ هزار نفری اراک و ۱۰۰ هزار نفری «جانفدای ایران» در استان مرکزی برگزار میشود.
📍وعده دیدار ما:
چهارشنبه ۲۹ مهرماه ۱۴۰۵،
میادین و مراکز اصلی شهرهای استان مرکزی
#⃣#جانفدایان_مرکزی
#⃣#مرکزی_ایران
#ثامن_مرکزی
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوهجدهم
▪آتش از پنجرههای شبستان، هوای حیاط را میبلعید؛ شعلهها از شاخههای خشک، سمت شبستان میکشید و من از وحشت زنده سوختن در آتش، به مرگ التماس میکردم همین حالا جانم را بگیرد!
▫اسلحه را زیر کمربندش جا داده بود؛ نگاهش بین شعلههای شبستان، هنوز برای مرتضی پَرپَر میزد، قدمهایش سمت در میدوید و این دختری که بین کاپشنش پنهان کرده بود، دنبال خودش میکشید.
▪صدای تیراندازی، آژیر ممتد، عربدههایی که دورتر شده بود و امیر که یک وجب مانده به در ایستاد.
▫تکههای پلاستیکی تابلوی بالای در، ذوب میشد و شلخته روی زمین میریخت... آتش از بنر روی دیوار تا چهارچوب در رسیده بود و دست امیر به داغی دستگیرۀ فلزی چسبید.
▪فقط توانست یک لحظه دستگیره را بکشد، فریادی که از درد بین لبهایش خفه شد و در باز نشد...
▫دیگر بوی دودی در کار نبود؛ هوای دور تنم همه آتش بود و از ترس همین داغی، نفسم بند آمد... هنوز آتش به بدنم نرسیده ولی پوستم از حرارت میسوخت...
▪خودم هم نفهمیدم چرا... ولی آسمان غبارگرفتۀ غروب نجف یادم آمد، حرمی که از دور ندیدم و سلامی که مرتضی قول داد بیجواب نمیمانَد...
▫امیر با دست چپ، دوباره دستگیره را کشید؛ خطوط صورتش همه از داغی آهن، در هم شکست ولی لب نزد و من بیاختیار جیغ کشیدم: «یاعلی...»
▪مطمئن بودم دیگر اختیار هیچچیز با من نیست... نه آتشی که برای سوزاندنم، به یک وجبیام رسیده بود... نه تنی که از وحشت بیحس شده بود... نه اسمی که بیاراده ضجه میزدم تا به دادم برسد و همان لحظه در باز شد.
▫از زیر کاپشنی که روی سر و صورتم کشیده بود، درست نمیدیدم ولی حس کردم با هر دو دست، سپر سر و تن و شانهام شد و من را از آتشی که روی در میبارید، بیرون کشید.
▪نالۀ شعلهها را پشت سرم میشنیدم... نفسهای امیر که خسخس میکرد و فشار هر دو دستش که از روی کاپشن، شانههایم را با خودش میبرد.
▫نمیدانم چقدر فاصله گرفت ولی دیگر خبری از داغی نبود... بوی دود و صدای آتش نبود... عربدۀ شعار و رگبار گلوله هم نبود... انگار ایستاد... دیگر سنگینی دستهایش هم روی تنم نبود.
▪از همان درز باز کاپشن میدیدم انتهای بنبست یک کوچه ماندم و دستی که بلاخره جرأت کردم از این شکاف بیرون ببرم؛ کاپشن را از روی صورتم کمی عقبتر بردم و امیر را دیدم.
▫بیخ دیوار، کف زمین ولو شده؛ هر دو دستش را بالا گرفته، انگشتها از هم جدا بود و هر دو پا را از درد به شدت تکان میداد.
▪چشمهایش بسته، عرق از ریشۀ موها تا روی گوش و گونه، میچکید؛ دستهایش تا مچ باد کرده، پوست و ناخنها همه کبود بود و نفسش بریده بیرون میزد.
▫اینقدر دود خورده بودم که سرم سنگین بود و ریههایم یک ذره جای خالی نداشت؛ با هر نفسی که میکشیدم، گلویم سختتر خراش میخورد و چشمم همهجا را سیاه میدید.
▪کاپشن را از روی سرم پایین کشیدم؛ به فکرم رسید این کاپشن را روی شانههایش بکشم ولی همین که خز کاپشن به تنش مماس شد، با همان چشمهای بسته، لبهایش لرزید: «گرمه... ببر عقب...»
▫قبضۀ اسلحه از گوشۀ کمربندش پیدا بود، سرشانههای لباس و روی قفسۀ سینه، شبیه جای قطرات باران، از آتش سوخته؛ صورتش تب کرده بود و با صدایی خشدار، سؤال کرد: «بلدی با اسلحه کار کنی؟...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستونوزدهم
▪اسلحه؟! نگاهم روی دستۀ مشکی و برّاقش ماند؛ مطمئن نبودم درست شنیدم، همین چند ثانیه پیش از زیر آوار آتش فرار کرده و حتی به زنده بودن خودم هم مطمئن نبودم.
▫میترسیدم همین حالا یکی برسد و اصلاً دیگر نمیدانستم از چه کسی باید بترسم ولی همهمهای موهوم از دور در سرم میپیچید و او با همان صدای سوخته، دستور داد: «بردار...»
▪نفسهایش نامنظم بود؛ انگار یکی را به زور میکشید و بعدی جایی پشت سرفهها جا میماند.
▫آرنج هر دو دست سر زانو، کف دست آویزان مانده و جای بریدگی انگشت حلقه، بدتر از بقیه، رنگ خون شده بود.
▪نمیتوانست دستها را تکان دهد، فقط کمی پهلویش را کج کرد تا اسلحه را بهتر ببینم و من به لکنت افتادم: «چرا... من...؟»
▫دست و پا و تمام عضلات تنم، تندتر از قلبم میتپید و او برای گفتن هر کلمه، سختتر نفس میکشید: «من نمیتونم...»
▪واقعاً داشت وصیت میکرد؟... یعنی قرار بود تنها بمانم؟... باورم نمیشد برای اولین بار، از اینکه دیگر نباشد، ترسیدم!
▫دلم میخواست لااقل این یکی بماند و مثل بچهای که گم شده باشد، لب و دندانم لرزید: «تو که هستی...»
▪احساس کردم نشنید، اصلاً انگار من را نمیدید؛ سرش به دیوار، صورتش سمت انتهای کوچه کج شد و نگاهش تا تهِ تاریکی فرو رفت، همانجایی که هالۀ دود و آتش پیدا بود.
▫نمیدانستم چقدر از مسجد دور شدیم ولی دود هنوز دنبالِ ما بود و او انگار پشت دیوارهای همین کوچه، دنبال مرتضی میگشت.
▪یک قدم نزدیکتر شدم؛ نگاهش زودتر به صورتم رسید و من مضطرب پرسیدم: «کجا بریم؟...»
▫هنوز هم اینجا نبود؛ صدای آژیر آتشنشانی بود یا اورژانس نمیدانم ولی شاید او هم مثل من میدانست خیلی دیر شده؛ چشمش را بست، نفس بعدی اصلاً به لبها نرسید و کلماتش خفه شد: «نمیدونم... کجای تهرانیم...»
▪میدانستم سالها ایران نبوده ولی نمیدانستم بعد از مرتضی و آن مرد جوان، دستش به هیچجا بند نیست: «موبایل که داری... اسنپ بگیر بریم...»
▫چشمش را باز کرد: «کجا؟...» و من برای اولین بار، او را قبل از خودم دیدم: «درمانگاه... بیمارستان... نمیدونم هر جایی که برات پانسمان کنن...»
▪انگار خودش هم باورش نمیشد؛ چند لحظه مات صورتم ماند و به جای جواب، سؤال کرد: «با تو؟... با این اسلحه؟...»
▫نمیفهمیدم چه میگوید؛ میدیدم تکه تکه روی شانه و سینه و دستها سوخته و خودم هنوز نفسنفس میزدم: «باید بری...»
▪پژواک آژیر نزدیکتر میشد؛ صدای تیراندازی هر چند دقیقه یکبار، سکوت ترسناک کوچه را میشکست و او بینفس حرف زد: «با کدوم ماشین... از کدوم خیابون... چجوری تو رو ببرم که دوباره... با این اسلحه اگه گیر بیفتیم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد