eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
89 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥تفاوت اعتراض و کودتا در یک نگاه قابل توجه افراد نادانی که فرق کودتا و اعتراض رو نمی‌دونن https://eitaa.com/samn910
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥میگن چرا اعتراضات فرانسه کشته نداشته؟! 🔹آخه فرانسوی ها اشکان خطیبی ندارن برانداز شل مغز https://eitaa.com/samn910
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴سخنگوی سپاه: اهداف جدید ایران، هفت کابل بزرگ اینترنت در زیر تنگه هرمز است https://eitaa.com/samn910
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷سرفه بهترین وسیله پیشگیری از بیماری‌ فلج! ✅شاهکار پیامبر اکرم را ببینید💚
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 این جماعت بی‌حساب وارد بهشت می‌شوند 🎙آیت‌الله مصباح یزدی
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | جان فدای ایران 💠 رزمایش بزرگ ۵۰ هزار نفری اراک و ۱۰۰ هزار نفری «جان‌فدای ایران» در استان مرکزی برگزار می‌شود. 📍وعده دیدار ما: چهارشنبه ۲۹ مهرماه ۱۴۰۵، میادین و مراکز اصلی شهرهای استان مرکزی #⃣ #⃣ https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وهجدهم ▪آتش از پنجره‌های شبستان، هوای حیاط را می‌بلعید؛ شعله‌ها از شاخه‌های خشک، سمت شبستان می‌کشید و من از وحشت زنده سوختن در آتش، به مرگ التماس می‌کردم همین حالا جانم را بگیرد! ▫اسلحه را زیر کمربندش جا داده بود؛ نگاهش بین شعله‌های شبستان، هنوز برای مرتضی پَرپَر می‌زد، قدم‌هایش سمت در می‌دوید و این دختری که بین کاپشنش پنهان کرده بود، دنبال خودش می‌کشید. ▪صدای تیراندازی، آژیر ممتد، عربده‌هایی که دورتر شده بود و امیر که یک وجب مانده به در ایستاد. ▫تکه‌های پلاستیکی تابلوی بالای در، ذوب می‌شد و شلخته روی زمین می‌ریخت... آتش از بنر روی دیوار تا چهارچوب در رسیده بود و دست امیر به داغی دستگیرۀ فلزی چسبید. ▪فقط توانست یک لحظه دستگیره را بکشد، فریادی که از درد بین لب‌هایش خفه شد و در باز نشد... ▫دیگر بوی دودی در کار نبود؛ هوای دور تنم همه آتش بود و از ترس همین داغی، نفسم بند آمد... هنوز آتش به بدنم نرسیده ولی پوستم از حرارت می‌سوخت... ▪خودم هم نفهمیدم چرا... ولی آسمان غبارگرفتۀ غروب نجف یادم آمد، حرمی که از دور ندیدم و سلامی که مرتضی قول داد بی‌جواب نمی‌مانَد... ▫امیر با دست چپ، دوباره دستگیره را کشید؛ خطوط صورتش همه از داغی آهن، در هم شکست ولی لب نزد و من بی‌اختیار جیغ کشیدم: «یاعلی...» ▪مطمئن بودم دیگر اختیار هیچ‌چیز با من نیست... نه آتشی که برای سوزاندنم، به یک وجبی‌ام رسیده بود... نه تنی که از وحشت بی‌حس شده بود... نه اسمی که بی‌اراده ضجه می‌زدم تا به دادم برسد و همان لحظه در باز شد. ▫از زیر کاپشنی که روی سر و صورتم کشیده بود، درست نمی‌دیدم ولی حس کردم با هر دو دست، سپر سر و تن و شانه‌ام شد و من را از آتشی که روی در می‌بارید، بیرون کشید. ▪نالۀ شعله‌ها را پشت سرم می‌شنیدم... نفس‌های امیر که خس‌خس می‌کرد و فشار هر دو دستش که از روی کاپشن، شانه‌هایم را با خودش می‌برد. ▫نمی‌دانم چقدر فاصله گرفت ولی دیگر خبری از داغی نبود... بوی دود و صدای آتش نبود... عربدۀ شعار و رگبار گلوله هم نبود... انگار ایستاد... دیگر سنگینی دست‌هایش هم روی تنم نبود. ▪از همان درز باز کاپشن می‌دیدم انتهای بن‌بست یک کوچه ماندم و دستی که بلاخره جرأت کردم از این شکاف بیرون ببرم؛ کاپشن را از روی صورتم کمی عقب‌تر بردم و امیر را دیدم. ▫بیخ دیوار، کف زمین ولو شده؛ هر دو دستش را بالا گرفته، انگشت‌ها از هم جدا بود و هر دو پا را از درد به شدت تکان می‌داد. ▪چشم‌هایش بسته، عرق از ریشۀ موها تا روی گوش و گونه، می‌چکید؛ دست‌هایش تا مچ باد کرده، پوست و ناخن‌ها همه کبود بود و نفسش بریده بیرون می‌زد. ▫این‌قدر دود خورده بودم که سرم سنگین بود و ریه‌هایم یک ذره جای خالی نداشت؛ با هر نفسی که می‌کشیدم، گلویم سخت‌تر خراش می‌خورد و چشمم همه‌جا را سیاه می‌دید. ▪کاپشن را از روی سرم پایین کشیدم؛ به فکرم رسید این کاپشن را روی شانه‌هایش بکشم ولی همین که خز کاپشن به تنش مماس شد، با همان چشم‌های بسته، لب‌هایش لرزید: «گرمه... ببر عقب...» ▫قبضۀ اسلحه از گوشۀ کمربندش پیدا بود، سرشانه‌های لباس و روی قفسۀ سینه، شبیه جای قطرات باران، از آتش سوخته؛ صورتش تب کرده بود و با صدایی خش‌دار، سؤال کرد: «بلدی با اسلحه کار کنی؟...»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد  
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌ونوزدهم ▪اسلحه؟! نگاهم روی دستۀ مشکی و برّاقش ماند؛ مطمئن نبودم درست شنیدم، همین چند ثانیه پیش از زیر آوار آتش فرار کرده و حتی به زنده بودن خودم هم مطمئن نبودم. ▫می‌ترسیدم همین حالا یکی برسد و اصلاً دیگر نمی‌دانستم از چه کسی باید بترسم ولی همهمه‌ای موهوم از دور در سرم می‌پیچید و او با همان صدای سوخته، دستور داد: «بردار...» ▪نفس‌هایش نامنظم بود؛ انگار یکی را به زور می‌کشید و بعدی جایی پشت سرفه‌ها جا می‌ماند. ▫آرنج هر دو دست سر زانو، کف دست‌ آویزان مانده و جای بریدگی انگشت حلقه، بدتر از بقیه، رنگ خون شده بود. ▪نمی‌توانست دست‌ها را تکان دهد، فقط کمی پهلویش را کج کرد تا اسلحه را بهتر ببینم و من به لکنت افتادم: «چرا... من...؟» ▫دست و پا و تمام عضلات تنم، تندتر از قلبم می‌تپید و او برای گفتن هر کلمه، سخت‌تر نفس می‌کشید: «من نمی‌تونم...» ▪واقعاً داشت وصیت می‌کرد؟... یعنی قرار بود تنها بمانم؟... باورم نمی‌شد برای اولین بار، از اینکه دیگر نباشد، ترسیدم! ▫دلم می‌خواست لااقل این یکی بماند و مثل بچه‌ای که گم شده باشد، لب و دندانم لرزید: «تو که هستی...» ▪احساس کردم نشنید، اصلاً انگار من را نمی‌دید؛ سرش به دیوار، صورتش سمت انتهای کوچه کج شد و نگاهش تا تهِ تاریکی فرو رفت، همانجایی که هالۀ دود و آتش پیدا بود. ▫نمی‌دانستم چقدر از مسجد دور شدیم ولی دود هنوز دنبالِ ما بود و او انگار پشت دیوارهای همین کوچه، دنبال مرتضی می‌گشت. ▪یک قدم نزدیک‌تر شدم؛ نگاهش زودتر به صورتم رسید و من مضطرب پرسیدم: «کجا بریم؟...» ▫هنوز هم اینجا نبود؛ صدای آژیر آتش‌نشانی بود یا اورژانس نمی‌دانم ولی شاید او هم مثل من می‌دانست خیلی دیر شده؛ چشمش را بست، نفس بعدی اصلاً به لب‌ها نرسید و کلماتش خفه شد: «نمی‌دونم... کجای تهرانیم...» ▪می‌دانستم سال‌ها ایران نبوده ولی نمی‌دانستم بعد از مرتضی و آن مرد جوان، دستش به هیچ‌جا بند نیست: «موبایل که داری... اسنپ بگیر بریم...» ▫چشمش را باز کرد: «کجا؟...» و من برای اولین بار، او را قبل از خودم دیدم: «درمانگاه... بیمارستان... نمی‌دونم هر جایی که برات پانسمان کنن...» ▪انگار خودش هم باورش نمی‌شد؛ چند لحظه مات صورتم ماند و به جای جواب، سؤال کرد: «با تو؟... با این اسلحه؟...» ▫نمی‌فهمیدم چه می‌گوید؛ می‌دیدم تکه تکه روی شانه و سینه و دست‌ها سوخته و خودم هنوز نفس‌نفس می‌زدم: «باید بری...» ▪پژواک آژیر نزدیک‌تر می‌شد؛ صدای تیراندازی هر چند دقیقه یک‌‌بار، سکوت ترسناک کوچه را می‌شکست و او بی‌نفس حرف زد: «با کدوم ماشین... از کدوم خیابون... چجوری تو رو ببرم که دوباره... با این اسلحه اگه گیر بیفتیم...»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد  
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیستم ▪یک سرفه حرفش را بُرد و کمرش را کمی سمتم کج کرد: «موبایل... بردار...» کاپشنش هنوز دستم بود، خم شدم و با دست دیگر موبایل را از جیب شلوارش درآوردم. ▫اشاره کرد روبروی صورتش بگیرم، قفل باز شد؛ همان تصویر پس‌زمینه از شب تهران و برج میلاد و صدای امیر که مثل شارژ موبایلش، ته کشیده بود: «برو تو لیست مخاطبین... علیرضا رو پیدا کن...» ▪دستم روی صفحه می‌لرزید؛ نمی‌دانستم می‌خواهد با چه کسی تماس بگیرد و همین که به اسم علیرضا رسیدم، آهسته دستور داد: «زنگ بزن... بذار رو اسپیکر...» ▫نمی‌خواستم به یک قدم بعد فکر کنم؛ به اینکه قرار است چه کسی پشت این خط باشد و بلافاصله تماس گرفتم ولی... هیچ خبری از بوق آزاد نبود، اصلاً هیچ صدایی نبود؛ فقط سکوت! ▪نگاهش روی روشنایی سرد موبایل دقیق شد و انگار تا تهِ خط رفت: «ببین واتساپ باز میشه... برادرمو پیدا کن... تماس بگیر...» ▫هیچ تعادلی نداشتم؛ نه روی دستم، نه سرم، نه نگاهم... حتی آیکون‌ برنامه‌ها، مقابل نگاهم تکان می‌خورد تا بلاخره واتساپ را پیدا کردم ولی قطع بود. ▪نمی‌خواستم باور کنم این آخرین راه بسته شده؛ بدون اینکه حرفی بزند، اینستاگرام را باز کردم ولی این یکی هم کار نمی‌کرد. چشمش ناامیدتر از من روی صفحه ماند و خودم حدس زدم: «اینترنت رو قطع کردن...» ▫نگاهش، با استیصال دو طرف کوچه رفت و برگشت و نجوا کرد: «آنتن هم قطعه...» و پیشنهادی که مثل راه نجات به ذهنم رسید: «منو ببر خونۀ خودمون...» ▪بی‌خیالِ حرفم، تکیۀ یکی از آرنج‌ها را از پشت به دیوار زد؛ سرِ زانوها را کف زمین فشار داد، بلاخره خودش را از جا کند و من مطمئن بودم این بهترین راه است: «من مسیر رو بلدم... خیلی دور نیس...» ▫کف دست‌ها را با فاصله از تنش نگه داشته بود ولی انگار با همین تکان، زخم‌ها بدتر آتش گرفت و صورتش در هم رفت: «اولین جایی که منتظرت هستن، خونه خودتونه...» ▪از همین‌جا سرک می‌کشید تا خیابان اصلی را ببیند و من پرسیدم: «کیا؟» ▫باز هم جوابم را نداد؛ قدم‌هایش را روی زمین می‌کشید و من دنبالش درمانده‌تر شدم: «می‌خوای کجا بری؟» ▪نگاهش چند ده متر جلوتر، در تاریکی کوچه، روی یک کپّه خاک ثابت ماند؛ انگار از پنجره‌های بستۀ این خانه‌ها هم می‌ترسید و پچ‌پچ کرد: «فقط بیا...» ▫کنار همان کپّه خاک، یک ساختمان نیمه‌کاره قرار داشت؛ اسکلت و آجر و بتن، بالا رفته ولی قابِ پنجره‌ها، بی‌شیشه بود. ▪به جای در، دو لنگه ایرانیت فلزی به هم جفت شده و چراغ یک کانکس کوچک، کنار همین ایرانیت‌ها روشن بود. ▫از پنجرۀ کوچک کانکس، یک جوان افغانی پیدا بود که با موبایلش وَر می‌رفت، امیر همانجا ایستاد و من کلافه شدم: «چی می‌خوای؟» ▪چند لحظه مکث کرد و زیرلب حرف زد: «تو جیب کاپشن چند تا ده دلاری هست...دو تا در بیار...» ▫هر لحظه گیج‌تر می‌شدم ولی اصلاً فرصتی برای فکر کردن نبود؛ او پاورچین سمت پنجره رفت و من از جیب کاپشنی که هنوز بوی دود می‌داد، دو اسکناس ده دلاری درآوردم. ▪از سایه‌ای که پشت شیشه افتاد، کارگر سرش را بالا گرفت و امیر حال خرابش را زیر یک لبخند زوری پنهان کرد: «باز کن... کارِت دارم...»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد