📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوبیستوهشتم
▪سمت شاهرخ چرخیدم و قبل از اینکه بپرسم، حرف دلش را باز هم با لحنی عصبی زد: «زنده یا مرده... باید پیدات میکردم...»
▫آهسته گفت تا فقط خودم بشنوم ولی من از بغضی که برای اولین بار در صدایش شنیدم، زبانم بند آمد.
▪امیر از حال رفته بود و شاهرخ بلاخره اسلحه را عقب کشید؛ با پشت همان دست، هر دو چشمش را فشار داد ولی دیدم مژههایش خیس شد و نفسش نم زد: «تو بیمارستان حتی مورفین هم حریفم نمیشد بخوابم... خودم رضایت دادم که مرخصم کنن... فقط باید پیدات میکردم... همهجا رو گشتم ولی هیچجا نبودی...»
▫دوباره چشمم سمت شیشه چرخید؛ داشت من را کجا میبرد؟ شایگان با خونسردی، در پیچ و مارپیچ جادههای لواسان رانندگی میکرد. یک طرف صخرههای سنگی بود؛ این طرف، رودخانه و دل من در همین گودی خالی شد: «کجا داریم میریم؟»
▪مثل تمام شبهایی که در پاریس سؤال میکردم، دوباره کَر شده بود و به جای جواب، باز هم درددل کرد: «فکرایی میومد تو سرم که دیوونهام میکرد... فقط الکل حریفش میشد... ولی...»
▫دیگر نشد مقاومت کند؛ یک قطره از گوشۀ چشمش چکید و همانجا روی گونه ماند: «پریشب دیگه هیچی حریف حالم نمیشد... میخواستم خودمو خلاص کنم...»
▪حجم احساس پاشیده در نگاهش به حدی بود که محو چشمانش ماندم و او برای گفتن هر کلمه، نامنظم نفس میکشید: «تو سرویس بودم... جلو آینه... فقط یه لحظه مونده بود... ولی بهم خبر دادن فرودگاه بیروت پیدات کردن... تیغو انداختم تو توالت...»
▫نفهمیدم رگ گردنش یا شاهرگ روی دستش... ولی از تصور تیغی که مماس رگش شده بود، نفسم رفت و تمام سر و صدای سالن فرودگاه بیروت، روی سرم خراب شد!
▪هیچجا حس نکردم کسی تعقیبم کرده باشد؛ مطمئن نبودم باز هم حقیقت را بگوید، اصلاً نمیشد به این سرعت به تهران رسیده باشد و مردد پرسیدم: «از فرانسه تا اینجا چجوری اومدی؟»
▫نیمنگاهی به پشت صندلیها انداخت؛ امیر تکان نمیخورد و او با یک نیشخند پاسخ داد: «فرانسه نبودم...» و قبل از اینکه سؤال بعدی را بپرسم، حرفی زد که حتی یک درصد فکرش را نمیکردم: «ترکیه بودم... با پرواز استانبول اومدم تهران...»
▪هر چه بیشتر میگفت، کمتر میفهیدم: «اونایی که آمار شما رو تو فرودگاه رفیق حریری گرفتن، تا همینجا دنبالتون بودن... فقط باید تنها میشدید، تا بشه اومد سراغتون..»
▫یک لحظه حس کردم ماشین ایستاد؛ درست مثل جریان فکر من... نه توانستم یک کلمه بگویم، نه یک کلمه بپرسم... ماشین انتهای یک کوچۀ باریک و بنبست، روبروی در سفید ویلایی ایستاده بود و شایگان یک بوق کوتاه زد.
▪ساختمانی چند طبقه از پشت دیوارهای سنگی ویلا پیدا بود و صدای سگی، سکوت کوچه را تکهتکه میکرد.
▫هر چه سر میچرخاندم، در این کوچه فقط همین یک ویلا بود و من دوباره پرسیدم: «اینجا کجاس؟»
▪شایگان یک لحظه از آینه نگاهم کرد و شاهرخ بلاخره بیهیچ خشونتی جواب داد: «فکر کن خونه خودت... چند روز استراحت میکنی، شرایط که اوکی شد با هم برمیگردیم فرانسه...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوبیستونهم
▪خانه؟ استراحت؟ چند روز بود دلم حتی برای شنیدن این کلمات تنگ شده بود!
▫️روزهایی که فقط تلاش کرده بودم زنده بمانم و همین دیشب که حاضر بودم بمیرم ولی زنده در آتش نسوزم...
▫چرا هنوز آن پیرمرد یادم نمیرفت؟... خون مرتضی روی ستون مسجد... چرا صدای شعلههای آتش در گوشم تمام نمیشد؟... زخمهای امیر... یک لحظه برگشتم، چشمهایش بسته بود ولی همین نگاهم را شاهرخ دید و یک کلمه پرسید: «نگرانشی؟»
▪هنوز باورم نمیشد دوباره شاهرخ را میبینم؛ نمیفهمید فقط میخواهم با خودش باشم ولی باید یکی به داد این آدم میرسید.
▫نشد حرفی بزنم و کسی از داخل، در ویلا را باز کرد؛ مردی میانسال، با پیراهن سفید و شلوار و جلیقۀ مشکی. سگ از همینجا پیدا بود که با زنجیر پشت در بسته شده و انگار این ماشین را میشناخت که دیگر صدا نکرد.
▪ماشین زیر طاق نصرتی از شاخههای خشک، ایستاد؛ شایگان پیاده شد، شاهرخ در را باز کرد و من حدس زدم: «ویلای پدرته؟»
▫یک لبخند زد؛ از آن لبخندهای خاصی که روزهای اول آشنایی زیاد میزد و با لحنی لاکچری فراتر از حدسم، جواب داد: «همیشه دوست داشتم برات اینجا عروسی بگیرم... مال بابامه ولی به نام عروسش میزنه!»
▪حوصله زبانبازی هم نداشتم، در را باز کردم؛ قبل از اینکه پیاده شوم، سرما به صورتم خورد و همین که قدم روی سنگفرش حیاط گذاشتم، باد دور تنم پیچید.
▫هوای ۱۹ دیماه، در این ارتفاع از لواسان، زیادی سرد بود؛ بهخصوص در این حیاط بزرگ و باغچههای لخت و کوههایی که درست بالای سر ساختمان، سفید از برف بودند.
▪دیگر این پالتو هم جواب نمیداد و شاهرخ دستش را سمت پلههای ایوان باز کرد: «برو بالا عزیزم...»
▫ایوانی بزرگ روبروی ساختمانی سه طبقه از سیمان سفید؛ چند قدم مانده به پلهها، یک تاب بزرگ بود و روی ایوان، میز و صندلیهای فلزی چیده بودند.
▫دیوار پُر از پنجرههای بلند بود، پشت هر پنجره یک تراس کوچک با حفاظ فانتزی و پردههایی ضخیم که تمام پنجرهها را پوشانده بود.
▪مرد سرایدار، از پلهها بالا رفت؛ در را باز کرد و من از روی ایوان، دوباره سمت ماشین چرخیدم؛ امیر هنوز همانجا بود، چشم شاهرخ نگاهم را شکار کرد و باز هم جرأت نکردم حرفی بزنم.
▫پشت سر شایگان وارد ساختمان شدم؛ یک سالن بزرگ با مبل و پارکت و فرشی که تقریباً همه خاکستری بودند؛ یکی تیرهتر، یکی روشنتر.
▪شب اولی که از هتل تیم ملی فرار کردم، حاضر نشدم تا صبح با شاهرخ در آپارتمانش بمانم ولی حالا به حدی خسته بودم که روی اولین مبلی که رسیدم، خودم را رها کردم.
▫تشنگی و گرسنگی یادم رفته بود؛ دلم میخواست همینجا بخوابم، سرم از پشت روی مبل رها شد ولی جرأت نمیکردم چشمم را ببندم و یک لحظه حس کردم کسی شالم را کشید.
▪سرم از روی مبل پرید؛ بلافاصله چرخیدم و دیدم شاهرخ درست پشت سرم ایستاده است. شال را با حوصله بین هر دو دستش تا زد و بیهیچ لبخندی، مسخره کرد: «دیگه لازم نیس نقش بازی کنی... این شال و عبا و هر چی بود، تموم شد... دیگه پیش خودمی!»
▫شایگان چند قدم آنطرفتر با موبایلش کار میکرد؛ همانطور که سرش پایین بود، لبخندی زد. شاهرخ شال تا شده را روی مبل کناری پرت کرد و خیلی مطمئن نظر داد: «البته این حکومت هم روزای آخرشه... دیگه بیرون از این ویلا هم حجاب اجباری نیس!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
@zekrroozane ذڪرروزانہ1_8017936671_۰۷۱۲۲۰۲۳.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
زیارت نامه حضرت صدیقه کبرا فاطمه زهرا(سلام الله علیها🏴
🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀🍂🥀
🏴 السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الصِّدِّیقَةُ الشَّهِیدَةُ
🥀➖🥀➖🥀➖🥀➖🥀
أَلَا بِذِڪْرِ اللَّهِ تَطْمَئِـنُّ الْقُلُــوبُ
War report122 mohammadi28405 part1.mp3
زمان:
حجم:
11.4M
⚠️🚨گزارش بروزرسانی وضعیت جنگ - شماره 122
✅بخش اول (وضعیت تهدید نظامی)
مهدی محمدی - 2 آبان 1405
✨ ────────── ✨
🚨☝️🟢رهبر انقلاب:👇👇👇
مراقبت از گوشهایمان که پنجره مغز و قلب است در مقابل #رسانه های تحت حمایت #دشمن یا #همسوی با ایشان امری لازم است
🚨🚨یا اساسا استفاده از انها را (( #ترک )) کنیم
یا اقلا با 👈👈 سوء #ظن فراوان با هر چیزی که ارائه میدهند برخورد کنیم
🔸 اگر واقعاً ولایتمدار هستیم، باید همان مسیری را برویم که رهبر ترسیم کرده اند، نه اینکه روایت دشمن را #برجسته کنیم.
🔸 توصیه رهبر همین است: با سوءظن فراوان به این نوع روایت ها نگاه کنیم و مراقب باشیم «پنجره مغز و قلب» ما با تحریف های هدفمند پر نشود.