War report122 mohammadi28405 part1.mp3
زمان:
حجم:
11.4M
⚠️🚨گزارش بروزرسانی وضعیت جنگ - شماره 122
✅بخش اول (وضعیت تهدید نظامی)
مهدی محمدی - 2 آبان 1405
✨ ────────── ✨
🚨☝️🟢رهبر انقلاب:👇👇👇
مراقبت از گوشهایمان که پنجره مغز و قلب است در مقابل #رسانه های تحت حمایت #دشمن یا #همسوی با ایشان امری لازم است
🚨🚨یا اساسا استفاده از انها را (( #ترک )) کنیم
یا اقلا با 👈👈 سوء #ظن فراوان با هر چیزی که ارائه میدهند برخورد کنیم
🔸 اگر واقعاً ولایتمدار هستیم، باید همان مسیری را برویم که رهبر ترسیم کرده اند، نه اینکه روایت دشمن را #برجسته کنیم.
🔸 توصیه رهبر همین است: با سوءظن فراوان به این نوع روایت ها نگاه کنیم و مراقب باشیم «پنجره مغز و قلب» ما با تحریف های هدفمند پر نشود.
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🖤 ما هم همینطور دکتر پزشکیان...
ما هم همینطور....
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوسیام
▪همیشه بهترین ظاهر تینا را دیده بود و حالا حس کردم نگاهش از این موهای به هم ریخته، بیتفاوت عبور کرد.
▫بیاختیار دستم سمت گیرۀ پشت سرم رفت؛ باید موهایم را مرتب میکردم و او کسی را صدا زد: «پروین!»
▪نگاهم دنبال صدا، دور سالن چرخید و بلافاصله زنی از راهرو وارد شد. حدوداً چهل ساله، بلوز و شلوار جین تنش بود، با موهای مشکی کوتاه.
▫️شاهرخ از پشت مبل چرخید، مقابلم ایستاد و مثل روزهای اول، مهربان شد: «هر چی میخوای بهش بگو، برات میاره.»
▫گیجتر از آنی بودم که حتی خودم بدانم چه میخواهم و شاهرخ به طرف او برگشت: «تینا جان رو ببر همون اتاق بزرگه، رو به حیاط!»
▪همزمان اشاره کرد بلند شوم و همین که روبرویش قد کشیدم، زیر گوشم زمزمه کرد: «همۀ این روزایی که اذیت شدی، برات جبران میکنم...»
▫مطمئن بودم حتی یک ثانیه از استرسهایی که کشیدم، نمیفهمد؛ با سکوتی سرد رد شدم و او دوباره رو به پروین، صدا رساند: «از حالا حرف تینا جان، حرف منه!»
▪دلم میخواست محبتهایش را باور کنم ولی اصلاً حالی برایم نمانده بود؛ یک ساعت کشید تا دوش گرفتم، لباس تمیز پوشیدم و سر میز صبحانۀ مفصلی که همین زن چیده بود، نشستم.
▫زن و مرد، زیادی عجیب بودند؛ جز یکی دو کلمه حرف نمیزدند. نه لبخند، نه نگاه... بیشتر شبیه مترسک بودند و منتظر یک فنجان تا خالی شود و دوباره چای بریزند ولی من فقط دلم آب میخواست.
▪لقمۀ اول را شاهرخ برایم پیچید؛ یک تکه نان تست با کره و عسل سمتم گرفت و من قید غیظ و غضبش را زدم: «اونو کجا بردن؟»
▫دستش با لقمه هنوز مقابل صورتم بود و به جای جواب، مسخره کرد: «نترس! فرار نمیکنه. تو ماشینه، در هم قفله!»
▪به غیرتش حق میدادم بخواهد همینجا انتقام بگیرد ولی نمیتوانستم مثل خودش سنگدل باشم، لقمه را گرفتم و دوباره پرسیدم: «تا کِی قراره اونجا بمونه؟»
▫تکه نان تست بعدی را برای خودش کره مالید و با خونسردی تیر خلاصش را شلیک کرد: «تا وقتی بمیره!»
▪از سردی لحنش، تنم یخ زد! مردی که عاشقش بودم، اینهمه بیرحم نبود... همان یک لقمه بیخ گلویم گیر کرد و شایگان بلاخره بیخیال موبایلش شد: «نگران نباشید خانم راستین! الان بهش پیام دادم، خیلی زود میاد!»
▫انگار این یکی عاقلتر بود و بیهیچ مکثی پرسیدم: «دکتر میاد اینجا؟» و جوابی که دلم را بدتر خالی کرد: «نه... کسی که بلده از این آدم حرف بکشه!»
▪شاهرخ خبر داشت، با آرامش چای میخورد و من هر ثانیه بدتر میترسیدم: «میخواید باهاش چیکار کنید؟»
▫فنجانش را خیلی دقیق روی میز کاشت؛ با سرانگشت، لبۀ فنجان را لمس کرد و با آرامشی وحشی جواب داد: «همون کاری که تا حالا خودش با من کرده!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوسیویکم
▪دستم سمت پارچ آب رفت؛ نصف لیوان را پُر کردم بلکه راه نفسم باز شود ولی دیگر آب هم از گلویم پایین نمیرفت.
▫از روی صندلی بلند شدم؛ تا همان اتاق بزرگ رو به حیاط، نفهمیدم چطور خودم را کشاندم و در را پشت سرم بستم.
▪انگار میترسیدم بین این دیوارها هم شاهرخ من را ببیند؛ تا پشت پنجره پاورچین رفتم و گوشۀ پرده را چند سانتیمتر کنار زدم.
▫ماشین هنوز همانجا زیر طاق نصرت درختها بود و هیچ سایهای پشت شیشۀ عقب تکان نمیخورد.
▪از پشت پنجره کنار رفتم، لب تخت نشستم؛ هر چه میخواستم از فکرش فرار کنم، بدتر دنبالم میدوید و همان لحظه در باز شد.
▫شاهرخ تا پای تخت آمد، کنارم نشست و انگار نه انگار یکی در این حیاط جان میکَند، عاشقانه دل به دلم داد: «حالا که پیدات کردم، بلدم چجوری فقط واسه خودم نگهت دارم!»
▪لحنش شبیه بوی قهوه گیجکننده بود ولی قلبم زُقزُق میکرد و بیخیال خاطرخواهی، پرسیدم: «چرا مثل رئیس مافیا رفتار میکنی؟»
▫از تیزی سؤالم، خماری عشق از سرش پرید: «تو چرا نمیفهمی این آدم و اطلاعاتی که داره، میتونه سر همۀ ما رو به باد بده؟!»
▪نمیخواستم باز هم فریبم دهد: «این که الان اینجا افتاده، چیکار میتونه بکنه؟»
▫انگار شاهرگش را زده باشم، خون در صورتش پاشید: «بقیهشون چی؟! مطمئن باش الان دارن وجب به وجب تهران رو میگردن...» ولی حرفش تمام نشده، دوباره صدای سگ، سکوت حیاط را به هم زد.
▫بلافاصله از کنارم بلند شد؛ از پشت پنجره کشیک کشید و شاید همان کسی که منتظرش بود، رسید که رو به من چرخید و با آرامشی مصنوعی، حرف را عوض کرد: «تو فعلاً استراحت کن!»
▪مثل برق از اتاق بیرون رفت و من از ترس آدمهایی که خبر کرده بود، روی همین تخت، خشکم زد.
▫به سرم زد از پشت پنجره نگاه کنم ولی جرأت نمیکردم و چند لحظه بعد، صدای زنی را شنیدم؛ تا پشت در رفتم، گوشم به در چسبیده ولی فقط صدای خنده بود و پچپچ!
▪بلاخره در را باز کردم، تا سالن مردد رفتم و اول از همه او را دیدم؛ با همان موهای طلایی، چشمهای روشن، صورت عروسکی و مثل همان شب، عشوه از لحنش میریخت: «دیشب بچهها ترکوندن! حکومت از صبح داره به همه پیامک میزنه امشب کسی تو خیابونا نیاد!»
▫شیوا بود؛ همان زنی که همراه شایگان پشت سالن کنفرانس خبری، دنبالم آمد و میگفت رابط ورزشکاران ایرانی است!
▪متلکی که همان شب در مورد شاهرخ به من انداخت: «اسم این پسرحاجی رو زیاد نبر!» و امروز هم تا چشمش به من افتاد، با خنده به طرفم چرخید: «بلاخره این پسر حاجی رو تور کردی؟!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوسیودوم
▪شایگان با صدای بلند خندید، شاهرخ چند قدم طرف من آمد و درست، شانه به شانهام ایستاد: «من این شمشیرباز افسانهای رو تور کردم! سیستم اطلاعاتی چند تا کشور به خط شد تا این خانم رو پیدا کنم!»
▫یک قدم عقب رفتم، شاهرخ طرفم چرخید و من خیره در چشمش، با صدایی خفه به رُخش کشیدم: «اون شبی که این دو نفر منو بردن آپارتمان داراب، قسم خوردی تو همون آپارتمان چالشون میکنی!»
▪خنده روی صورتش، مثل یک تیک عصبی پرید؛ نگاهش ثابت ماند و شیوا یا نشنید یا خودش را به نشنیدن زد: «خب! کجاس؟!»
▫به طرفش چرخیدم، باورم نمیشد این زن را برای حرف کشیدن از امیر خبر کرده باشند و شایگان جواب داد: «تو ماشین.»
▪شال بافت شیری رنگی که دور گردنش پیچیده بود، باز کرد و روی مبل انداخت؛ موهاش دور شانه، روی خز پالتو، شبیه یک چتر طلایی چرخید و دوباره پرسید: «تا حالا که حرف نزده؟»
▫شاهرخ سرش را بالا گرفت و شیوا طرف در رفت: «سوئیچ ماشین دست کیه؟» شایگان سوئیچ را سمتش پرت کرد، او روی هوا گرفت و با یک چشمک به شایگان از در بیرون رفت.
▪خیره به در شیشهای که پشت سرش بست، ضربان قلبم بالا رفت و شاهرخ درست مقابلم ایستاد: «خیلی چیزا هست که ازش خبر نداری... پس دیگه از من حساب نکش!»
▫باورم نمیشد باز هم من بدهکارش باشم و او سمت آشپزخانه، صدا بلند کرد: «پروین... قهوه!»
▪چند قدم خودش را تا کاناپه کشید، همانجا ولو شد؛ دستش را دراز کرد تا به کنترل برسد، تلویزیون را روشن کرد و بلافاصله صدای گویندۀ خبر در سرم کوبید.
▫شبکۀ بیبیسی بود و اخبار دیشب تهران؛ پروین، فنجان قهوه را روبروی شاهرخ، گوشۀ میز جا داد و شایگان نزدیک تلویزیون نشست: «دیشب ترامپ اعلام کرد مشهد سقوط کرده!»
▪شاهرخ مات تلویزیون، اصلاً اینجا نبود؛ قلب من جایی پشت این دیوارها، در همان ماشین میتپید و شایگان خودش جواب داد: «البته حرف مفت زیاد میزنه ولی فکر میکنم دیشب پیشروی نیروها عالی بوده! بهخصوص سمت مراکز حساس!»
▫تصاویر بیبیسی، بستن خیابانهای تهران توسط مردم بود و من با هر پلکی که میزدم، یک کوکتلمولوتف دیگر در سرم منفجر میشد!
▪چرا در این گزارش، فقط شعار میدادند؟ چرا هیچکس نمیدوید؟ چرا کسی روی زمین نبود؟ چرا از آن همه خون و قمه و میلگرد، حتی یک تصویر هم اینجا نبود؟
▫️شاهرخ یک پا روی پای دیگر اداخته، هر دو پا را با حالتی عصبی میلرزاند؛ قهوه مقابلش مانده و حواسش به این هم نبود!
▫خبر بعدی، وعدۀ ترامپ برای رسیدن کمک آمریکا بود ولی نگاه شاهرخ مدام سمت در میچرخید و به چند دقیقه نکشید که شیوا برگشت.
▪چشمم به رنگ تیرۀ رژ لبش بود تا یک کلمه بگوید ولی او روی کاناپه، کنار شاهرخ نشست و دستش را سمت فنجان قهوه دراز کرد: «کسی نمیخوره؟!»
▫شایگان با خونسردی جواب داد: «یخ کرده!»، دست شیوا برگشت و شاهرخ مضطربتر از من سؤال کرد: «چی شد؟»
▪شیوا بیخیالِ قهوه، تکیه به مبل زد؛ دکمههای پالتو را با حوصله باز کرد و شمرده جواب داد: «فعلاً یه دکتر مطمئن خبر کنید... اینجوری نمیشه کاری کرد.»
▫شاهرخ پا از روی پا پایین انداخت؛ تکیهاش را از کاناپه جدا کرد و به طرف شیوا خم شد: «یعنی چی؟»
▪با هر دو دست، موهای طلاییاش را پشت گوش کشید و مطمئن حرف زد: «آخرش حریف من که نمیشه... بلدم با یه مرد سرسخت چیکار کنم!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد