1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🖤 ما هم همینطور دکتر پزشکیان...
ما هم همینطور....
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوسیام
▪همیشه بهترین ظاهر تینا را دیده بود و حالا حس کردم نگاهش از این موهای به هم ریخته، بیتفاوت عبور کرد.
▫بیاختیار دستم سمت گیرۀ پشت سرم رفت؛ باید موهایم را مرتب میکردم و او کسی را صدا زد: «پروین!»
▪نگاهم دنبال صدا، دور سالن چرخید و بلافاصله زنی از راهرو وارد شد. حدوداً چهل ساله، بلوز و شلوار جین تنش بود، با موهای مشکی کوتاه.
▫️شاهرخ از پشت مبل چرخید، مقابلم ایستاد و مثل روزهای اول، مهربان شد: «هر چی میخوای بهش بگو، برات میاره.»
▫گیجتر از آنی بودم که حتی خودم بدانم چه میخواهم و شاهرخ به طرف او برگشت: «تینا جان رو ببر همون اتاق بزرگه، رو به حیاط!»
▪همزمان اشاره کرد بلند شوم و همین که روبرویش قد کشیدم، زیر گوشم زمزمه کرد: «همۀ این روزایی که اذیت شدی، برات جبران میکنم...»
▫مطمئن بودم حتی یک ثانیه از استرسهایی که کشیدم، نمیفهمد؛ با سکوتی سرد رد شدم و او دوباره رو به پروین، صدا رساند: «از حالا حرف تینا جان، حرف منه!»
▪دلم میخواست محبتهایش را باور کنم ولی اصلاً حالی برایم نمانده بود؛ یک ساعت کشید تا دوش گرفتم، لباس تمیز پوشیدم و سر میز صبحانۀ مفصلی که همین زن چیده بود، نشستم.
▫زن و مرد، زیادی عجیب بودند؛ جز یکی دو کلمه حرف نمیزدند. نه لبخند، نه نگاه... بیشتر شبیه مترسک بودند و منتظر یک فنجان تا خالی شود و دوباره چای بریزند ولی من فقط دلم آب میخواست.
▪لقمۀ اول را شاهرخ برایم پیچید؛ یک تکه نان تست با کره و عسل سمتم گرفت و من قید غیظ و غضبش را زدم: «اونو کجا بردن؟»
▫دستش با لقمه هنوز مقابل صورتم بود و به جای جواب، مسخره کرد: «نترس! فرار نمیکنه. تو ماشینه، در هم قفله!»
▪به غیرتش حق میدادم بخواهد همینجا انتقام بگیرد ولی نمیتوانستم مثل خودش سنگدل باشم، لقمه را گرفتم و دوباره پرسیدم: «تا کِی قراره اونجا بمونه؟»
▫تکه نان تست بعدی را برای خودش کره مالید و با خونسردی تیر خلاصش را شلیک کرد: «تا وقتی بمیره!»
▪از سردی لحنش، تنم یخ زد! مردی که عاشقش بودم، اینهمه بیرحم نبود... همان یک لقمه بیخ گلویم گیر کرد و شایگان بلاخره بیخیال موبایلش شد: «نگران نباشید خانم راستین! الان بهش پیام دادم، خیلی زود میاد!»
▫انگار این یکی عاقلتر بود و بیهیچ مکثی پرسیدم: «دکتر میاد اینجا؟» و جوابی که دلم را بدتر خالی کرد: «نه... کسی که بلده از این آدم حرف بکشه!»
▪شاهرخ خبر داشت، با آرامش چای میخورد و من هر ثانیه بدتر میترسیدم: «میخواید باهاش چیکار کنید؟»
▫فنجانش را خیلی دقیق روی میز کاشت؛ با سرانگشت، لبۀ فنجان را لمس کرد و با آرامشی وحشی جواب داد: «همون کاری که تا حالا خودش با من کرده!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوسیویکم
▪دستم سمت پارچ آب رفت؛ نصف لیوان را پُر کردم بلکه راه نفسم باز شود ولی دیگر آب هم از گلویم پایین نمیرفت.
▫از روی صندلی بلند شدم؛ تا همان اتاق بزرگ رو به حیاط، نفهمیدم چطور خودم را کشاندم و در را پشت سرم بستم.
▪انگار میترسیدم بین این دیوارها هم شاهرخ من را ببیند؛ تا پشت پنجره پاورچین رفتم و گوشۀ پرده را چند سانتیمتر کنار زدم.
▫ماشین هنوز همانجا زیر طاق نصرت درختها بود و هیچ سایهای پشت شیشۀ عقب تکان نمیخورد.
▪از پشت پنجره کنار رفتم، لب تخت نشستم؛ هر چه میخواستم از فکرش فرار کنم، بدتر دنبالم میدوید و همان لحظه در باز شد.
▫شاهرخ تا پای تخت آمد، کنارم نشست و انگار نه انگار یکی در این حیاط جان میکَند، عاشقانه دل به دلم داد: «حالا که پیدات کردم، بلدم چجوری فقط واسه خودم نگهت دارم!»
▪لحنش شبیه بوی قهوه گیجکننده بود ولی قلبم زُقزُق میکرد و بیخیال خاطرخواهی، پرسیدم: «چرا مثل رئیس مافیا رفتار میکنی؟»
▫از تیزی سؤالم، خماری عشق از سرش پرید: «تو چرا نمیفهمی این آدم و اطلاعاتی که داره، میتونه سر همۀ ما رو به باد بده؟!»
▪نمیخواستم باز هم فریبم دهد: «این که الان اینجا افتاده، چیکار میتونه بکنه؟»
▫انگار شاهرگش را زده باشم، خون در صورتش پاشید: «بقیهشون چی؟! مطمئن باش الان دارن وجب به وجب تهران رو میگردن...» ولی حرفش تمام نشده، دوباره صدای سگ، سکوت حیاط را به هم زد.
▫بلافاصله از کنارم بلند شد؛ از پشت پنجره کشیک کشید و شاید همان کسی که منتظرش بود، رسید که رو به من چرخید و با آرامشی مصنوعی، حرف را عوض کرد: «تو فعلاً استراحت کن!»
▪مثل برق از اتاق بیرون رفت و من از ترس آدمهایی که خبر کرده بود، روی همین تخت، خشکم زد.
▫به سرم زد از پشت پنجره نگاه کنم ولی جرأت نمیکردم و چند لحظه بعد، صدای زنی را شنیدم؛ تا پشت در رفتم، گوشم به در چسبیده ولی فقط صدای خنده بود و پچپچ!
▪بلاخره در را باز کردم، تا سالن مردد رفتم و اول از همه او را دیدم؛ با همان موهای طلایی، چشمهای روشن، صورت عروسکی و مثل همان شب، عشوه از لحنش میریخت: «دیشب بچهها ترکوندن! حکومت از صبح داره به همه پیامک میزنه امشب کسی تو خیابونا نیاد!»
▫شیوا بود؛ همان زنی که همراه شایگان پشت سالن کنفرانس خبری، دنبالم آمد و میگفت رابط ورزشکاران ایرانی است!
▪متلکی که همان شب در مورد شاهرخ به من انداخت: «اسم این پسرحاجی رو زیاد نبر!» و امروز هم تا چشمش به من افتاد، با خنده به طرفم چرخید: «بلاخره این پسر حاجی رو تور کردی؟!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوسیودوم
▪شایگان با صدای بلند خندید، شاهرخ چند قدم طرف من آمد و درست، شانه به شانهام ایستاد: «من این شمشیرباز افسانهای رو تور کردم! سیستم اطلاعاتی چند تا کشور به خط شد تا این خانم رو پیدا کنم!»
▫یک قدم عقب رفتم، شاهرخ طرفم چرخید و من خیره در چشمش، با صدایی خفه به رُخش کشیدم: «اون شبی که این دو نفر منو بردن آپارتمان داراب، قسم خوردی تو همون آپارتمان چالشون میکنی!»
▪خنده روی صورتش، مثل یک تیک عصبی پرید؛ نگاهش ثابت ماند و شیوا یا نشنید یا خودش را به نشنیدن زد: «خب! کجاس؟!»
▫به طرفش چرخیدم، باورم نمیشد این زن را برای حرف کشیدن از امیر خبر کرده باشند و شایگان جواب داد: «تو ماشین.»
▪شال بافت شیری رنگی که دور گردنش پیچیده بود، باز کرد و روی مبل انداخت؛ موهاش دور شانه، روی خز پالتو، شبیه یک چتر طلایی چرخید و دوباره پرسید: «تا حالا که حرف نزده؟»
▫شاهرخ سرش را بالا گرفت و شیوا طرف در رفت: «سوئیچ ماشین دست کیه؟» شایگان سوئیچ را سمتش پرت کرد، او روی هوا گرفت و با یک چشمک به شایگان از در بیرون رفت.
▪خیره به در شیشهای که پشت سرش بست، ضربان قلبم بالا رفت و شاهرخ درست مقابلم ایستاد: «خیلی چیزا هست که ازش خبر نداری... پس دیگه از من حساب نکش!»
▫باورم نمیشد باز هم من بدهکارش باشم و او سمت آشپزخانه، صدا بلند کرد: «پروین... قهوه!»
▪چند قدم خودش را تا کاناپه کشید، همانجا ولو شد؛ دستش را دراز کرد تا به کنترل برسد، تلویزیون را روشن کرد و بلافاصله صدای گویندۀ خبر در سرم کوبید.
▫شبکۀ بیبیسی بود و اخبار دیشب تهران؛ پروین، فنجان قهوه را روبروی شاهرخ، گوشۀ میز جا داد و شایگان نزدیک تلویزیون نشست: «دیشب ترامپ اعلام کرد مشهد سقوط کرده!»
▪شاهرخ مات تلویزیون، اصلاً اینجا نبود؛ قلب من جایی پشت این دیوارها، در همان ماشین میتپید و شایگان خودش جواب داد: «البته حرف مفت زیاد میزنه ولی فکر میکنم دیشب پیشروی نیروها عالی بوده! بهخصوص سمت مراکز حساس!»
▫تصاویر بیبیسی، بستن خیابانهای تهران توسط مردم بود و من با هر پلکی که میزدم، یک کوکتلمولوتف دیگر در سرم منفجر میشد!
▪چرا در این گزارش، فقط شعار میدادند؟ چرا هیچکس نمیدوید؟ چرا کسی روی زمین نبود؟ چرا از آن همه خون و قمه و میلگرد، حتی یک تصویر هم اینجا نبود؟
▫️شاهرخ یک پا روی پای دیگر اداخته، هر دو پا را با حالتی عصبی میلرزاند؛ قهوه مقابلش مانده و حواسش به این هم نبود!
▫خبر بعدی، وعدۀ ترامپ برای رسیدن کمک آمریکا بود ولی نگاه شاهرخ مدام سمت در میچرخید و به چند دقیقه نکشید که شیوا برگشت.
▪چشمم به رنگ تیرۀ رژ لبش بود تا یک کلمه بگوید ولی او روی کاناپه، کنار شاهرخ نشست و دستش را سمت فنجان قهوه دراز کرد: «کسی نمیخوره؟!»
▫شایگان با خونسردی جواب داد: «یخ کرده!»، دست شیوا برگشت و شاهرخ مضطربتر از من سؤال کرد: «چی شد؟»
▪شیوا بیخیالِ قهوه، تکیه به مبل زد؛ دکمههای پالتو را با حوصله باز کرد و شمرده جواب داد: «فعلاً یه دکتر مطمئن خبر کنید... اینجوری نمیشه کاری کرد.»
▫شاهرخ پا از روی پا پایین انداخت؛ تکیهاش را از کاناپه جدا کرد و به طرف شیوا خم شد: «یعنی چی؟»
▪با هر دو دست، موهای طلاییاش را پشت گوش کشید و مطمئن حرف زد: «آخرش حریف من که نمیشه... بلدم با یه مرد سرسخت چیکار کنم!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 آقای شهید:
🧬❌ویروس بدبینی را نباید گسترش داد.
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به رهبری گفتم دیگه روم نمیشه پیش علما برم چون کسانی مثل حاج آقا جاودان وحاج اقا عالی ورفیعی بخاطر حمایتشون از من به بدترین شکل ازطرف مدعیان انقلابی فحش ناموسی وناسزا شنیدند.... به من میخاید بگید بگید به خانواده من و دیگران کاری نداشته باشید...
https://eitaa.com/samn910
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀💔 سال گذشته و لحظه ورود رهبر انقلاب به حسینیه امام خمینی(ره) در مراسم شام شهادت حضرت زهرا (س)😭
#فاطمیه
#ایام_فاطمیه
✨ ────────── ✨
صبح نزدیک
به رهبری گفتم دیگه روم نمیشه پیش علما برم چون کسانی مثل حاج آقا جاودان وحاج اقا عالی ورفیعی بخاطر حم
🚨بادا که زخم حنجره و دست بگیرند آنانکه اهل نوشیدن و تحریر جرعه های حق و حقیقت نیستند!
📌 بهم گفته بودن هیچ کاری برای کشور نکرده اما فهمیدم سوابق خدمتیش تو دنیا نظیر نداره
📌 بهم گفته بودن وسط بازه ، اما دیدم سر هر بزنگاهی آبرو شو خرج انقلاب و وطنش کرده
👌خدا قوت خدمت همه فرماندهان و همه مسئولینی که وسط جنگ پای نظام و کشورم مردانه ایستادند علی الخصوص سران قوا دکتر قالیباف دکتر پزشکیان و حجت الاسلام محسنی اژه ای و تمامی فرماندهان مقتدر نیروهای مسلح
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 توضیحات وزیر علوم درباره دو خبر دروغ که اخیراً منتشر شده
✨ ────────── ✨
https://eitaa.com/samn910
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بمیرم برات آقا...😭
تا حالا فیلم کامل این صحنه رو دیده بودین؟
👆 ببینید چقدر قشنگ حواسشون به همه بچه ها هست و با اشاره نشون میدن...
تکرار نمی شوی اقا...
https://eitaa.com/samn910