📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوچهلم
▪صورت شاهرخ خیس عرق بود، سرش از پشت روی مبل افتاد و کِیف این پیروزی با یک خنده از دهانش بیرون زد: «این شد!»
▫نگاهم روی خرده شیشهها هراسان میگشت؛ انگار دنبال جنازۀ خودم بودم... باید جایی فرار میکردم... طرف اتاق برگشتم ولی یک لحظه قدمهایم قفل کرد؛ شاهرخ روانی شده بود و از ترس تنها ماندن در اتاق، پشیمان شدم... لعنت به این جهنم که حتی یک کنج امن نداشت!
▪کلافه برگشتم و روی دورترین مبل از امیر نشستم؛ دیگر نگاهم نمیکرد، اصلاً هیچجا را نگاه نمیکرد، چشمش به زمین، سنگین نفس میکشید و چند لحظه بعد، شایگان لپتاپ آورد.
▫نمیدانستم دقیقاً از کدام اطلاعات و سرور حرف میزنند، اصلاً رابط چه کسی بود و امیر چطور میخواست دسترسیاش را قطع کند... فقط میخواستم همین حالا آتشبس شود!
▪شیوا و شایگان دو طرفش نشسته؛ با هر کلیک و انگشتی که روی صفحه کلید میزد، نگاهشان جابجا میشد و امیر از کوره در رفت: «یه وجب اونطرفتر بشینید، بازم میتونید ببینید!»
▫شایگان در سکوت، کمی عقب کشید ولی شیوا خودش را لوس کرد: «آخه من چشمم ضعیفه... برم عقب، اذیت میشم...»
▪امیر به طرفش چرخید؛ طوری با عصبانیت نگاه کرد که من هم ترسیدم؛ لبخند شیوا جمع شد، فقط چند سانتیمتر عقبتر رفت و امیر کلافه، سمت لپتاپ برگشت.
▫شاهرخ سرش هنوز از پشت روی مبل افتاده، از همانجا نگاهش به امیر بود و با همان کلمات معلّق، سؤال کرد: «خبر داری آخرین آمار کشتههای این دو سه شب چند نفر شدن؟»
▪سفیدی نور لپتاپ، روی صورت امیر جابجا میشد؛ با هر کلیک، انگار هزار بار جان میکَند، اصلاً نشنید و شیوا رو به شاهرخ اشاره کرد: «الان نه!»
▫نگاه شایگان به مانیتور دقیق شد؛ دست امیر روی صفحهکلید مکث کرد، چشم شیوا برق زد: «مرسی آقای دادفر!» و شاهرخ انگار باور نمیکرد: «تموم شد؟!»
▪از اینطرف لپتاپ، فقط پیشانی و ابرو و چشم امیر را میدیدم اما هر چه خط از ریشۀ موها تا پلکش بود، همه در هم شکست؛ نگاهش هنوز جایی رو مانیتور جا مانده بود ولی چشمش را بست و طوری نفس کشید که حس کردم همه چیزش را باخت.
▫شایگان با آرامش دست دراز کرد، درِ لپتاپ را بست و شیوا باز هم خودش را سمت امیر کشید: «بلیت مستقیم فرانسه که با این وضعیت گیر نمیاد، اما جور میکنم برید استانبول، از اونجا واسه پاریس بلیت میگیرم!»
▪امیر حتی یک کلمه هم نگفت؛ انگار تمام استخوانهایش شکسته باشد، به سختی خودش را جمع کرد، بلند شد ولی شانههایش خم بود... از بین میز و مبل به زحمت رد شد؛ یک قدم فاصله گرفت و همانجا معطل ماند.
▫انگار تازه یادش افتاد کجا باید برود... چشمش چرخید ولی هیچکس را نگاه نکرد و شیوا بیخیال نمیشد: «ما با هم معامله کردیم... بلیت استانبول تا فرداشب ردیفه!»
▪نیشخند روی لبهای شاهرخ کِش آمد؛ من نفهمیدم ولی امیر تا تهِ خط رفت: «معامله واسه نیمساعت پیش بود نه الان که من دیگه هیچ کارتی ندارم...»
▫شاهرخ سرش را از پشتی مبل بلند کرد و با همان نیشخند خشن، پرسید: «یعنی الان خودت میدونی ممکنه هر کاری بکنم؟»
▪امیر نود درجه سمتش چرخید: «اتفاقاً چون فهمیدم ممکنه هر کاری بکنی، بیخیال معامله شدم...»
▫چشم شاهرخ خمارِ خمار بود؛ طوری خندید که تمام دندانهایش بیرون زد و یک کلمه پرسید: «ترسیدی؟!» و جواب امیر، تنم را خالی کرد: «واسه خودم نه... واسه این دختری که خیلی رو تو حساب کرده... اصلاً فهمیدی ممکن بود بمیره؟...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوچهلویکم
▪برای اولین بار حس کردم شاهرخ کم آورد، شاید هم خماری، توانش را تمام کرده بود؛ کف هر دو دست را مقابل صورت به هم چسباند، چشمانش را بست، امیر مستقیم سمت در رفت و شیوا صدا زد: «آقای دادفر! شما مهمان ما هستید، میتونید همینجا داخل ویلا بمونید...»
▫چند قدم مانده به در ایستاد؛ خیره به شیشهها و تاریکی حیاط، چند لحظه مکث کرد و فقط سر و شانهاش برگشت: «اینی که شما بهش میگید ویلا، من میگم خونه تیمی!»
▫نگاهش مثل کاغذی که هزار جملۀ در هم نوشته باشند، خطخطی بود و لحنش خش داشت: «منم اینجا مهمون نیستم... گروگانم!»
▪منتظر بودم شیوا قافیه را ببازد ولی سرش را کج کرد؛ طوری که موهای طلاییاش روی یک شانه رها شد و با یک لبخند، هر دو طرف صورتش چال افتاد: «مطمئن باشید کسی نمیخواد به شما آسیبی بزنه... من بهتون تضمین میدم!»
▫امیر لبی پیچ داد و خیلی جدی سؤال کرد: «مثل امشب که تضمین دادی معامله میکنیم ولی کار به اسلحه رو پیشونیم کشید؟... اگه بگم تضمین شما هیچ اهمیتی برای من نداره، ناراحت نمیشید؟»
▪خنده روی صورت شیوا ماسید؛ نگاه امیر بیملاحظۀ شاهرخ، طرف من چرخید و با لحنی محکم، اتمام حجت کرد: «دیگه چیزی نمونده واسه نجات تو حراج نکرده باشم... خدا کنه فهمیده باشی با کی طرفی...»
▫نه منتظر جواب من ماند، نه به کس دیگری نگاه کرد؛ طرف شیشهها چرخید، در را باز کرد و من تازه دیدم مرد سرایدار روی ایوان منتظر ایستاده است!
▪گردن کشید تا داخل را بهتر ببیند و شیوا با دست اشاره کرد این زندانی را ببرد! خیال میکردم امیر خودش آمده و حالا از همینجا میدیدم او را سمت همان اتاقک انتهای حیاط میبرد.
▫در را پشت سرش بسته بود ولی من از شیشه، مسیر رفتنش را قدم به قدم میشمردم و ذرهذره آب میشدم... چرا همین که از در بیرون رفت، از هر کسی اینجا بود، ترسیدم؟... حتی از شاهرخ...
▪همانجا روی مبل نشسته بود؛ پلکهایش سنگین روی هم میخورد، دوباره مژههایش را از هم فاصله میداد تا من را ببیند و همین که طرفش چرخیدم، با ناامیدی نجوا کرد: «تو از من میترسی؟...»
▫ترس؟! اصلاً انگار دیگر نمیشناختمش... خرده شیشههایی که از شلیک کلتش کف پارکت پاشیده بود، پیش چشمم بود و صدای گلوله هنوز در گوشم...
▪شیوا، با حالتی آش و لاش، روی کاناپه ولو شد؛ شایگان، لپتاپ را زیر بغل زد، از جا بلند شد و من رو به هر سه نفرشان پرسیدم: «کی براش بلیت میگیره؟»
▫شیوا چشمانش را بست؛ انگار میخواست همینجا بخوابد! شایگان با لپتاپ روبرویم ایستاد و هر چه همین چند دقیقه پیش قول و قرار گذاشته بود، زیر چند جمله لِه کرد: «چیزی که امشب راضی شد معامله کنه، فقط یه بخشی از اطلاعاتش بود! ما فعلاً باهاش کار داریم خانم راستین!»
▪باورم نمیشد بین چه جانورهایی گیر افتادم! منتظر بودم لااقل شاهرخ حرفی بزند ولی هر دو دست روی مبل انداخت تا بتواند خودش را بلند کند؛ از کنارم رد شد و با صدایی سنگین، تمام دنیا را روی سرم خراب کرد: «بلیت قبرستون رو خودم براش میگیرم... ولی الان نه... چند روز دیگه...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
اباذر الحلواجیدعاء التوسل-أباذر الحلواجي .mp3
زمان:
حجم:
28.1M
✊برای پیروزی ایران سوره فتح بخوان✊
⬅️توصیه رهبر انقلاب به قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل برای پیروزی جبهه مقاومت
♦️جهاد من در این روزها
🍃 ﷽ 🍃
«أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ وَيُخَوِّفُونَكَ بِالَّذِينَ مِنْ دُونِهِ وَمَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ»
🍃آیا خداوند برای (نجات و دفاع از) بندهاش کافی نیست؟! امّا آنها تو را از غیر او میترسانند. و هر کس را خداوند گمراه کند، هیچ هدایتکنندهای ندارد!
#آیه #قرآن
📗 سوره زمر، آیه ﴿۳۶﴾
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🌱ختم امروز را به نیت تعجيل در ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و حضرت زهرا سلام الله علیها میخوانیم
با کلیک روی کلید زیر، "یه آیه" بخون و ختم قرآن جمعی رو کامل کن.🤝
یه آیه
20.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکار شبح در تنگه هرمز؛
ببینید و از شاهکار نخبگان ایران قهرمان لذت ببرید...
👌ضایع شدن امروز وحید اشتری در مناظره را دیدید؟؟
این جماعت همینند!
فقط ادعا !
حتی نمی دانست قربانزاده در دولت شهید رییسی عضو هلدینگ شد!
دروغ چت هایش هم که بدجور رسوایی شد!
❌ حالا ببینید همین آدم کسی بود که اول بار دروغ بزرگ سیسمونی دختر قالیباف را مطرح کرد ،
آن ایسم دروغگو هم آن را ضریب داد که هنوز شرافت سند دادن را نداشته!
بله
وقتی یک عده بخاطر بغض و کینه با قالیباف یا هر مسئول سیاسی دیگر، هر دروغی را باور و منتشر می کنند ، عاقبتش هم می شود رو شدن این دروغها.
وای از فردای قیامت و تهمتها و...