eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.7هزار ویدیو
90 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃 ﷽ 🍃 «أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ وَيُخَوِّفُونَكَ بِالَّذِينَ مِنْ دُونِهِ وَمَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ» 🍃آیا خداوند برای (نجات و دفاع از) بنده‌اش کافی نیست؟! امّا آنها تو را از غیر او می‌ترسانند. و هر کس را خداوند گمراه کند، هیچ هدایت‌کننده‌ای ندارد! 📗 سوره زمر، آیه ﴿۳۶﴾ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🌱ختم امروز را به نیت تعجيل در ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و حضرت زهرا سلام الله علیها میخوانیم با کلیک روی کلید زیر، "یه آیه" بخون و ختم قرآن جمعی رو کامل کن.🤝 یه آیه
‌ ‌ یاری خواستن از اهل‌بیت(علیهم السلام) 🔻 امام رضا علیه‌السلام: 🍃«إِذَا نَزَلَتْ بِكُمْ شَدِيدَةٌ فَاسْتَعِينُوا بِنَا.» ❇️ هر گاه برای شما پیش آمد سختی روی داد از ما کمک و یاری بجوئید. 📚 مستدرک الوسائل، ج ۵، ص ۲۲۹ ‌
20.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکار شبح در تنگه هرمز؛ ببینید و از شاهکار نخبگان ایران قهرمان لذت ببرید...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👌ضایع شدن امروز وحید اشتری در مناظره را دیدید؟؟ این جماعت همینند! فقط ادعا ! حتی نمی دانست قربانزاده در دولت شهید رییسی عضو هلدینگ شد! دروغ چت هایش هم که بدجور رسوایی شد! ❌ حالا ببینید همین آدم کسی بود که اول بار دروغ بزرگ سیسمونی دختر قالیباف را مطرح کرد ، آن ایسم دروغگو هم آن را ضریب داد که هنوز شرافت سند دادن را نداشته! بله وقتی یک عده بخاطر بغض و کینه با قالیباف یا هر مسئول سیاسی دیگر، هر دروغی را باور و منتشر می کنند ، عاقبتش هم می شود رو شدن این دروغها. وای از فردای قیامت و تهمتها و...
اینا پیمان بسته بودن که ۳ تایی با هم به یمن حمله کنن ... الان اومدن ایران التماس کردن که بهشون حمله نکنه 😂
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غربزدگی یک بیماری که هنوز درمانی براش پیدا نشده... https://eitaa.com/samn910
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨☝️ هیچ دوگانه ای بین هیئت و میدان نیست این دوگانه ها ضرورتی نداره ✨ ────────── ✨
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وچهل‌ودوم ▪یک دست به نردۀ فلزی و فانتزی راه‌پله، معطّل ایستاده بود؛ قدم‌هایش روی پلۀ اول لق می‌خورد، ظاهراً یک پله هم نمی‌توانست خودش را بالا بکشد ولی من طلبکار هر سه نفرشان بودم: «مگه بهش قول ندادید؟» ▫شیوا چشمش را باز نکرد، شایگان ساکت بود و شاهرخ دست دیگر را هم لب نرده گرفت تا بتواند سمتم بچرخد؛ نگاهش خشن بود و لبخندش خشن‌تر: «برو بخواب... شاید تو خواب ببینی من از خون این حرومزاده گذشتم...» ▪تمام صورتش چشم شده، فقط نگاهم می‌کرد تا یک کلمه بگویم و ضربۀ بعدی را بدتر بزند ولی زبان من بند آمد! ▫دوباره به طرف راه‌پله چرخید؛ زیر لب ترانۀ فرانسوی محبوبش را زمزمه می‌کرد و تا از خم پله پیچید، شایگان نزدیکم شد. ▫لپ‌تاپ هنوز زیر بغلش، صورتش خونسردی محض بود و مثل همیشه ماله کشید: «بهش فرصت بدید... حالش خوب نیس.» ▪فرصت؟! می‌خواستند برای کشتن یک آدم فرصت بدهم؟! ▫به سرعت سمت راه‌پله رفتم و او دوباره توصیه کرد: «بهتره سر به سرش نذارید خانم راستین!» ▪به طرفش چرخیدم؛ زورم به هر کسی نمی‌رسید، به این یکی می‌رسید: «اینجا همه آزادن... جز من؟!» ▫لبخند زد؛ یکی از همان لبخندهایی که معلوم نبود پشتش چه خیالی دارد و دستش را سمت راه‌پله باز کرد: «شما قراره عروس این خانواده بشید، اینجا هم خونۀ خودتونه! بفرمایید!» ▪حالم از لحنش به هم خورد؛ اصلاً منتظر اجازۀ کسی نبودم و تا رسیدن به طبقۀ بالا، فقط در ذهنم می‌گشتم یک کلمه برای راضی کردن شاهرخ پیدا کنم! ▫لای در اتاقش باز بود؛ یک تیغه نور کف راهرو جا مانده، همان آهنگی که در گلویش قرقره می‌کرد، این‌بار با صدای خوانندۀ زن فرانسوی، از همین شکاف بیرون می‌زد و من همانجا پشت در ایستادم. ▪با کف دست، در را آهسته هُل دادم؛ در روبروی صورتم کنار رفت و دیدم وسط تختش، تنش پهن شده، چشم‌هایش بسته، انگار خوابش برده بود! ▫نمی‌خواستم از این چهارچوب رد شوم؛ انگار بیشتر از هر کسی در این دنیا، از این مرد می‌ترسیدم و از همان‌جا فقط نگاهش می‌کردم... چرا دو سال، حتی یک ذره نشناخته بودمش؟ ▪دلم می‌خواست به همین چشم‌های بسته، التماس کنم این ماجرای لعنتی را تمام کند ولی مطمئن نبودم التماسم برایش مهم باشد. ▫ناامید از مردی که زیر بار مستی مرده بود، برگشتم و همان لحظه صدای سنگینش را شنیدم: «چی می‌خوای؟» ▪از همین دو کلمه و لحن مستش، تمام تنم تکان خورد؛ اصلاً این روزها، این ترسیدن‌های بی‌دلیل دست خودم نبود. ▫وحشتزده چرخیدم؛ همان جنازه‌ای که روی تخت افتاده بود، فقط چشمش تکان می‌خورد و نگاهش دور صورتم گیج می‌زد: «چی می‌خوای عزیزم؟» ▪از وحشت وسوسه‌ای که به سرش زده بود، یک قدم عقب رفتم: «اومدم ببینم این بازی کی قراره تموم بشه؟» ▫پلک‌هایش روی هم می‌خورد و دوباره برمی‌گشت: «هر وقت من بگم...» 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد