🍃 ﷽ 🍃
«أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ وَيُخَوِّفُونَكَ بِالَّذِينَ مِنْ دُونِهِ وَمَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ»
🍃آیا خداوند برای (نجات و دفاع از) بندهاش کافی نیست؟! امّا آنها تو را از غیر او میترسانند. و هر کس را خداوند گمراه کند، هیچ هدایتکنندهای ندارد!
#آیه #قرآن
📗 سوره زمر، آیه ﴿۳۶﴾
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🌱ختم امروز را به نیت تعجيل در ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و حضرت زهرا سلام الله علیها میخوانیم
با کلیک روی کلید زیر، "یه آیه" بخون و ختم قرآن جمعی رو کامل کن.🤝
یه آیه
20.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکار شبح در تنگه هرمز؛
ببینید و از شاهکار نخبگان ایران قهرمان لذت ببرید...
👌ضایع شدن امروز وحید اشتری در مناظره را دیدید؟؟
این جماعت همینند!
فقط ادعا !
حتی نمی دانست قربانزاده در دولت شهید رییسی عضو هلدینگ شد!
دروغ چت هایش هم که بدجور رسوایی شد!
❌ حالا ببینید همین آدم کسی بود که اول بار دروغ بزرگ سیسمونی دختر قالیباف را مطرح کرد ،
آن ایسم دروغگو هم آن را ضریب داد که هنوز شرافت سند دادن را نداشته!
بله
وقتی یک عده بخاطر بغض و کینه با قالیباف یا هر مسئول سیاسی دیگر، هر دروغی را باور و منتشر می کنند ، عاقبتش هم می شود رو شدن این دروغها.
وای از فردای قیامت و تهمتها و...
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غربزدگی یک بیماری که هنوز درمانی براش پیدا نشده...
https://eitaa.com/samn910
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨☝️ هیچ دوگانه ای بین هیئت و میدان نیست
این دوگانه ها ضرورتی نداره
✨ ────────── ✨
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوچهلودوم
▪یک دست به نردۀ فلزی و فانتزی راهپله، معطّل ایستاده بود؛ قدمهایش روی پلۀ اول لق میخورد، ظاهراً یک پله هم نمیتوانست خودش را بالا بکشد ولی من طلبکار هر سه نفرشان بودم: «مگه بهش قول ندادید؟»
▫شیوا چشمش را باز نکرد، شایگان ساکت بود و شاهرخ دست دیگر را هم لب نرده گرفت تا بتواند سمتم بچرخد؛ نگاهش خشن بود و لبخندش خشنتر: «برو بخواب... شاید تو خواب ببینی من از خون این حرومزاده گذشتم...»
▪تمام صورتش چشم شده، فقط نگاهم میکرد تا یک کلمه بگویم و ضربۀ بعدی را بدتر بزند ولی زبان من بند آمد!
▫دوباره به طرف راهپله چرخید؛ زیر لب ترانۀ فرانسوی محبوبش را زمزمه میکرد و تا از خم پله پیچید، شایگان نزدیکم شد.
▫لپتاپ هنوز زیر بغلش، صورتش خونسردی محض بود و مثل همیشه ماله کشید: «بهش فرصت بدید... حالش خوب نیس.»
▪فرصت؟! میخواستند برای کشتن یک آدم فرصت بدهم؟!
▫به سرعت سمت راهپله رفتم و او دوباره توصیه کرد: «بهتره سر به سرش نذارید خانم راستین!»
▪به طرفش چرخیدم؛ زورم به هر کسی نمیرسید، به این یکی میرسید: «اینجا همه آزادن... جز من؟!»
▫لبخند زد؛ یکی از همان لبخندهایی که معلوم نبود پشتش چه خیالی دارد و دستش را سمت راهپله باز کرد: «شما قراره عروس این خانواده بشید، اینجا هم خونۀ خودتونه! بفرمایید!»
▪حالم از لحنش به هم خورد؛ اصلاً منتظر اجازۀ کسی نبودم و تا رسیدن به طبقۀ بالا، فقط در ذهنم میگشتم یک کلمه برای راضی کردن شاهرخ پیدا کنم!
▫لای در اتاقش باز بود؛ یک تیغه نور کف راهرو جا مانده، همان آهنگی که در گلویش قرقره میکرد، اینبار با صدای خوانندۀ زن فرانسوی، از همین شکاف بیرون میزد و من همانجا پشت در ایستادم.
▪با کف دست، در را آهسته هُل دادم؛ در روبروی صورتم کنار رفت و دیدم وسط تختش، تنش پهن شده، چشمهایش بسته، انگار خوابش برده بود!
▫نمیخواستم از این چهارچوب رد شوم؛ انگار بیشتر از هر کسی در این دنیا، از این مرد میترسیدم و از همانجا فقط نگاهش میکردم... چرا دو سال، حتی یک ذره نشناخته بودمش؟
▪دلم میخواست به همین چشمهای بسته، التماس کنم این ماجرای لعنتی را تمام کند ولی مطمئن نبودم التماسم برایش مهم باشد.
▫ناامید از مردی که زیر بار مستی مرده بود، برگشتم و همان لحظه صدای سنگینش را شنیدم: «چی میخوای؟»
▪از همین دو کلمه و لحن مستش، تمام تنم تکان خورد؛ اصلاً این روزها، این ترسیدنهای بیدلیل دست خودم نبود.
▫وحشتزده چرخیدم؛ همان جنازهای که روی تخت افتاده بود، فقط چشمش تکان میخورد و نگاهش دور صورتم گیج میزد: «چی میخوای عزیزم؟»
▪از وحشت وسوسهای که به سرش زده بود، یک قدم عقب رفتم: «اومدم ببینم این بازی کی قراره تموم بشه؟»
▫پلکهایش روی هم میخورد و دوباره برمیگشت: «هر وقت من بگم...»
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد