📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوچهلوسوم
▪دستهایم بیحرکت کنار تنم مانده، عضلات ساق هر دو پایم، سفت شده بود و بیاختیار گارد گرفتم ولی این مرد لت و پارتر از این حرفها بود و من اینبار شکایت که نه، درددل کردم: «من میخوام زندگی کنم... نمیخوام همیشه استرس داشته باشم...»
▫نتوانست چشمهایش را باز نگه دارد؛ پلکهایش روی هم افتاد و لبهایش بد تکان خورد: «فکر کردی من میخواستم؟...»
▪چرا یک لحظه اینهمه شبیه قدیم شد؟ شبیه همان روزهایی که هر حرفی میزد، باور میکردم؟... چرا صدای این زن خواننده، اینقدر روی اعصابم رژه میرفت؟ چرا خفه نمیشد تا صدای شاهرخ را بهتر بشنوم؟
▫همان یک قدمی که از ترس عقب کشیده بودم، جلو رفتم... دلم میخواست باز هم بگوید؛ با همین حال خراب... با همین لحنی که دیگر ترسناک نبود... با همین چشمهایی که دوباره باز شد و انگار قرار نبود دروغ بگوید: «من که فقط میخواستم تو مال خودم باشی... از دو سال پیش... از نمایشگاه تهران...»
▪اصلاً در این دنیا نبود؛ نه خودش، نه نگاهش، نه حرفهایی که برای اولین بار اعتراف میکرد: «از روز اول میخواستم با خودم ببرمت فرانسه... وسوسهات کردم قید ایرانو بزنی تا با من بیای...»
▫حرفهایی میزد که خیلی بدتر از حقیقت بود؛ با هر کلمه، زیر قدمهایم خالیتر میشد و معلق بین زمین و هوا، پرسیدم: «پس چرا شبی که میخواستم از هتل فرار کنم، مخالفت کردی؟»
▪با حالتی کلافه بالش را از زیر سرش کشید؛ سر و گردن را روی تخت فشار میداد و هر کلمه زیر سنگینی زبانش، لِه میشد: «چون خودم میدونستم تو چه جهنمی گیر افتادم...»
▫موسیقی تمام شد؛ نمیدانم شیوا و شایگان، خواب بودند یا بیدار، اما از طبقۀ پایین هیچ صدایی نمیآمد؛ سکوت اتاق، برزخ محض بود و من حرف خودش را تکرار کردم: «چه جهنمی؟!»
▪نمیتوانست سرش را بچرخاند؛ دست روی تخت میکشید تا موبایل را پیدا کند و به جای جواب، ناله زد: «سرم درد میکنه...»
▫دستش به موبایل رسید، باز این آهنگ لعنتی را پخش کرد؛ تکرار این جملات نامفهوم فرانسوی با صدای گس و خشدار این زن، روی ریتم کند و نامنظم موسیقی، به اعصابم سوهان میکشید و شاهرخ بلاخره اسمش را برد: «میسی میخواست تو رو تور کنه... منتظر بود تو از کمپ بزنی بیرون... ولی من نمیخواستم...»
▪حتی از شنیدن اسم میسی حالم بد میشد ولی فعلاً شاهرخ مست بود؛ یک کلمه از حرفهایش را نمیفهمید و من باید همین حالا هر چه مخفی کرده بود، میفهمیدم: «چجوری باهاش آشنا شدی؟»
▫پیشانیاش چروک بود؛ چشمهایش مچاله شد، درد داشت یا خاطرات روی سرش خراب شد، نفهمیدم ولی بلاخره زخمش سر باز کرد: «سرِ یه معامله... گفتن یه شعبه تو امارات بزنم... من نمیدونستم...»
▪نشد حرفش را تمام کند، فقط یک کلمه از دهانش بیرون زد: «سرم...» و من دوباره پرسیدم: «چی رو نمیدونستی؟»
▫با هر دو دست پیشانیاش را فشار میداد و کلمات بین لبهایش لمبر میزد: «قرار نبود با اسرائیل کار کنم... همه چی به اسم امارات بود... وقتی امضا کردم، فهمیدم...»
▪شبی که در آپارتمان امیر، مرتضی حدس زد ممکن است این زن عامل موساد باشد... یادم نرفته بود شاهرخ چقدر از میسی میترسید و پرسیدم: «مجبور بودی؟...»
▫نشد سؤالم را تمام کنم، اصلاً خودم هم نمیفهمیدم چه میپرسم ولی او به همین سؤال نصفه، پاسخ داد: «تهدیدم کردن گرای قرارداد انصاریها با اسرائیل رو میدن به جمهوری اسلامی... بابام تو ایران... همه چی تو ایران... هلدینگ... زندگی خودم و خانوادم داشت نابود میشد... مجبور شدم...»
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوچهلوچهارم
▪نفسش نکشید؛ شاید درد امانش را برید و لحنش درست مثل دست و پای من میلرزید: «سرم داره میترکه...»
▫نگاهم سرگردان دور اتاق میچرخید؛ نمیدانستم چه غلطی کنم تا دردش تمام شود و خودش دوباره شروع کرد: «تور کردن تو واسه موساد، آخرین چیزی بود که ازم خواست.... قول داد آخریش باشه... قبلش هر چی خواسته بود، از نفوذ بابام بود... با اسم بابامم... با کارت داود انصاری... تو ایران هر کاری دلش میخواست میکرد... ولی دفعۀ آخر تو رو میخواست... میخواست از تو یه لیدر بسازه...»
▪یک لحظه کلمات بین لبهایش پس کشید؛ چروک چشم و پیشانی بیحرکت ماند... لبهایش بیحرکتتر... خوابش برده بود... با همان دردی که آخر نشد درمان کنم... با حرفهایی که بلاخره اعتراف کرد و از ترس همین اعتراف، همانجا در چهارچوب در خشکم زد...
▫امیر راست میگفت... مرتضی چه خوب حدس زد... من چقدر احمق بودم...
▪انگار هر چه مستی در تن شاهرخ جا نمیشد، روی سر من خراب شد؛ دست به دیوار، مسیرم را در این راهرو درست نمیدیدم، پلهها را به زحمت یکییکی پایین میرفتم و فقط فکر میکردم دقیقاً تا کجا در این منجلاب فرو رفتم...
▫طبقۀ همکف سکوت مطلق بود و تاریکی نسبی؛ خبری از شیوا و شایگان هم نبود، نمیدانستم کجا رفتند و یک لحظه سایهای دیدم که سمت درِ شیشهای ویلا حرکت میکرد.
▪تنها روشنایی سالن، نور چراغهای پایه بلند حیاط بود که تا اینجا میرسید؛ در همین روشنایی مبهم، دیدم مرد سرایدار از ساختمان بیرون رفت و چیزی که در تاریکی برق میزد.
▫آویز طلایی کشوی میز کنار سالن، هنوز تکان میخورد؛ نمیخواستم هیچ فکری کنم ولی حدسی بیهوا به ذهنم رسید و حسی قدمهایم را در همین تاریکی تا پای همان میز چوبی کشید.
▪سرم کامل نچرخید ولی نگاهم دور تا دور سالن را گشت؛ هیچکس نبود و دستم آهسته سمت کشو رفت.
▫با دو انگشت دستگیره را گرفتم، کشو را بیصدا بیرون کشیدم؛ یک پاکت سیگار خارجی، یک فندک استیل، خودنویس مشکی و چیزی که اصلاً شبیه بقیه نبود؛ کلیدی کهنه.
▪میدانستم این مرد همین حالا از زندانی کردن چه کسی برگشته و میشد حدس بزنم این کلید همان زندان کنج حیاط است اما نمیخواستم به چیز دیگری فکر کنم؛ اصلاً از ترس فکری که ذهنم را فشار میداد، درِ کشو را بستم و از جا بلند شدم.
▫هر چه تا اینجا پاورچین آمده بودم، به سرعت سمت اتاق برگشتم؛ همان اتاق بزرگ و پنجرۀ رو به حیاط! اتاقک پشت درختها از اینجا درست پیدا نبود و چرا این فکر، دست از سرم برنمیداشت؟
▪روی تخت دراز کشیدم، سرم را زیر پتو پنهان کرده، میخواستم از خودم هم فرار کنم!
▫پلکهایم را فشار میدادم شاید خوابم ببرد ولی پشت این پلکها، هر چه حساب میکردم، دیگر نمیشد برای شاهرخ چک سفید احساسم را بکشم.
▫هر بار چشمم را باز میکردم، ساعت روی دیوار، یک دقیقه هم جلو نرفته بود و یک لحظه صدای شاهرخ را از سالن شنیدم: «یکی میخواد باهات حرف بزنه!»
▪نمیفهمیدم خواب میبینم یا بیدارم؛ چند ساعت گذشته؟... اصلاً با من بود؟...
▫گیج و گنگ، دور خودم میچرخیدم و همین که در اتاق را باز کردم، دیدم امیر همان جای دیشب نشسته؛ با صورتی به هم ریخته از خواب، چشمهایی خراب و صدایی که به شدت عصبی بود: «ساعت ۳ نصفه شب کی هوس کرده با من حرف بزنه؟ چرا دوباره منو کشوندین اینجا؟»
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد