eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.7هزار ویدیو
90 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وچهل‌وچهارم ▪نفسش نکشید؛ شاید درد امانش را برید و لحنش درست مثل دست و پای من می‌لرزید: «سرم داره می‌ترکه...» ▫نگاهم سرگردان دور اتاق می‌چرخید؛ نمی‌دانستم چه غلطی کنم تا دردش تمام شود و خودش دوباره شروع کرد: «تور کردن تو واسه موساد، آخرین چیزی بود که ازم خواست.... قول داد آخریش باشه... قبلش هر چی خواسته بود، از نفوذ بابام بود... با اسم بابامم... با کارت داود انصاری... تو ایران هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد... ولی دفعۀ آخر تو رو می‌خواست... می‌خواست از تو یه لیدر بسازه...» ▪یک لحظه کلمات بین لب‌هایش پس کشید؛ چروک چشم و پیشانی بی‌حرکت ماند... لب‌هایش بی‌حرکت‌تر... خوابش برده بود... با همان دردی که آخر نشد درمان کنم... با حرف‌هایی که بلاخره اعتراف کرد و از ترس همین اعتراف، همانجا در چهارچوب در خشکم زد... ▫امیر راست می‌گفت... مرتضی چه خوب حدس زد... من چقدر احمق بودم... ▪انگار هر چه مستی در تن شاهرخ جا نمی‌شد، روی سر من خراب شد؛ دست به دیوار، مسیرم را در این راهرو درست نمی‌دیدم، پله‌ها را به زحمت یکی‌یکی پایین می‌رفتم و فقط فکر می‌کردم دقیقاً تا کجا در این منجلاب فرو رفتم... ▫طبقۀ همکف سکوت مطلق بود و تاریکی نسبی؛ خبری از شیوا و شایگان هم نبود، نمی‌دانستم کجا رفتند و یک لحظه سایه‌ای دیدم که سمت درِ شیشه‌ای ویلا حرکت می‌کرد. ▪تنها روشنایی سالن، نور چراغ‌های پایه بلند حیاط بود که تا اینجا می‌رسید؛ در همین روشنایی مبهم، دیدم مرد سرایدار از ساختمان بیرون رفت و چیزی که در تاریکی برق می‌زد. ▫آویز طلایی کشوی میز کنار سالن، هنوز تکان می‌خورد؛ نمی‌خواستم هیچ فکری کنم ولی حدسی بی‌هوا به ذهنم رسید و حسی قدم‌هایم را در همین تاریکی تا پای همان میز چوبی کشید. ▪سرم کامل نچرخید ولی نگاهم دور تا دور سالن را گشت؛ هیچ‌کس نبود و دستم آهسته سمت کشو رفت. ▫با دو انگشت دستگیره را گرفتم، کشو را بی‌صدا بیرون کشیدم؛ یک پاکت سیگار خارجی، یک فندک استیل، خودنویس مشکی و چیزی که اصلاً شبیه بقیه نبود؛ کلیدی کهنه. ▪می‌دانستم این مرد همین حالا از زندانی کردن چه کسی برگشته و می‌شد حدس بزنم این کلید همان زندان کنج حیاط است اما نمی‌خواستم به چیز دیگری فکر کنم؛ اصلاً از ترس فکری که ذهنم را فشار می‌داد، درِ کشو را بستم و از جا بلند شدم. ▫هر چه تا اینجا پاورچین آمده بودم، به سرعت سمت اتاق برگشتم؛ همان اتاق بزرگ و پنجرۀ رو به حیاط! اتاقک پشت درخت‌ها از اینجا درست پیدا نبود و چرا این فکر، دست از سرم برنمی‌داشت؟ ▪روی تخت دراز کشیدم، سرم را زیر پتو پنهان کرده، می‌خواستم از خودم هم فرار کنم! ▫پلک‌هایم را فشار می‌دادم شاید خوابم ببرد ولی پشت این پلک‌ها، هر چه حساب می‌کردم، دیگر نمی‌شد برای شاهرخ چک سفید احساسم را بکشم. ▫هر بار چشمم را باز می‌کردم، ساعت روی دیوار، یک دقیقه هم جلو نرفته بود و یک لحظه صدای شاهرخ را از سالن شنیدم: «یکی می‌خواد باهات حرف بزنه!» ▪نمی‌فهمیدم خواب می‌بینم یا بیدارم؛ چند ساعت گذشته؟... اصلاً با من بود؟... ▫گیج و گنگ، دور خودم می‌چرخیدم و همین که در اتاق را باز کردم، دیدم امیر همان جای دیشب نشسته؛ با صورتی به هم ریخته از خواب، چشم‌هایی خراب و صدایی که به شدت عصبی بود: «ساعت ۳ نصفه شب کی هوس کرده با من حرف بزنه؟ چرا دوباره منو کشوندین اینجا؟» 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد  
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا