8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این دعاهاے قشنگ تقدیمتون ❤️
#حال_خوب
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 تصاویری از پیاده روی بزرگ مردمی حرم تا جمکران (طریق المهدی)
🔹️اجتماع بزرگ مردمی جهت تجدید بیعت و استغاثه به حضرت صاحب الزمان (عج) برای رهایی مردم غزه و نابودی رژیم کودک کش صهیونیستی در مسجد مقدس جمکران
#ریلز
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْ
#تنها_میان_داعش
#داستان
#قسمت_پانزدهم
💠 در انتظار آغاز عملیات ۱۵ روز گذشت و خبری جز خمپارههای #داعش نبود که هرازگاهی اطراف شهر را میکوبیدند. خانه و باغ عمو نزدیک به خطوط درگیری شمال شهر بود و رگبار گلولههای داعش را بهوضوح میشنیدیم.
دیگر حیدر هم کمتر تماس میگرفت که درگیر آموزشهای نظامی برای مبارزه بود و من تنها با رؤیای شکستن #محاصره و دیدار دوبارهاش دلخوش بودم.
💠 تا اولین افطار #ماه_رمضان چند دقیقه بیشتر نمانده بود و وقتی خواستم چای دم کنم دیدم دیگر آب زیادی در دبه کنار آشپزخانه نمانده است.
تأسیسات آب #آمرلی در سلیمانبیک بود و از روزی که داعش این منطقه را اشغال کرد، در لولهها نفت و روغن ریخت تا آب را به روی مردم آمرلی ببندد. در این چند روز همه ذخیره آب خانه همین چند دبه بود و حالا به اندازه یک لیوان آب باقی مانده بود که دلم نیامد برای چای استفاده کنم.
💠 شرایط سخت محاصره و جیرهبندی آب و غذا، شیر حلیه را کم کرده و برای سیر کردن یوسف مجبور بود شیر خشک درست کند. باید برای #افطار به نان و شیره توت قناعت میکردیم و آب را برای طفل #شیرخواره خانه نگه میداشتم که کتری را سر جایش گذاشتم و ساکت از آشپزخانه بیرون آمدم.
اما با این آب هم نهایتاً میتوانستیم امشب گریههای یوسف را ساکت کنیم و از فردا که دیگر شیر حلیه خشک میشد، باید چه میکردیم؟
💠 زنعمو هم از ذخیره آب خانه خبر داشت و از نگاه غمگینم حرف دلم را خواند که ساکت سر به زیر انداخت. عمو #قرآن میخواند و زیرچشمی حواسش به ما بود که امشب برای چیدن سفره افطار معطل ماندهایم و دیدم اشک از چشمانش روی صفحه قرآن چکید.
در گرمای ۴۵ درجه تابستان، زینب از ضعف روزهداری و تشنگی دراز کشیده بود و زهرا با سینی بادش میزد که چند روزی میشد با انفجار دکلهای برق، از کولر و پنکه هم خبری نبود. شارژ موبایلم هم رو به اتمام بود و اگر خاموش میشد دیگر از حال حیدرم هم بیخبر میماندم.
💠 یوسف از شدت گرما بیتاب شده و حلیه نمیتوانست آرامَش کند که خودش هم به گریه افتاد. خوب میفهمیدم گریه حلیه فقط از بیقراری یوسف نیست؛ چهار روز بود عباس به خانه نیامده و در #سنگرهای شمالی شهر در برابر داعشیها میجنگید و احتمالاً دلشوره عباس طاقتش را تمام کرده بود.
زنعمو اشاره کرد یوسف را به او بدهد تا آرامَش کند و هنوز حلیه از جا بلنده نشده، خانه طوری لرزید که حلیه سر جایش کوبیده شد.
💠 زنعمو نیمخیز شد و زهرا تا پشت پنجره دوید که فریاد عمو میخکوبش کرد :«نرو پشت پنجره! دارن با #خمپاره میزنن!» کلام عمو تمام نشده، مثل اینکه آسمان به زمین کوبیده شده باشد، همه جا سیاه شد و شیشههای در و پنجره در هم شکست.
من همانجا در پاشنه در آشپزخانه زمین خوردم و عمو به سمت دخترها دوید که خردههای شیشه روی سر و صورتشان پاشیده بود.
💠 زنعمو سر جایش خشکش زده بود و حلیه را دیدم که روی یوسف خیمه زده تا آسیبی نبیند. زینب و زهرا از ترس به فرش چسبیده و عمو هر چه میکرد نمیتوانست از پنجره دورشان کند.
حلیه از ترس میلرزید، یوسف یک نفس جیغ میکشید و تا خواستم به کمکشان بروم غرّش #انفجار بعدی، پرده گوشم را پاره کرد. خمپاره سوم درست در حیاط فرود آمد و از پنجرههای بدون شیشه، طوفانی از خاک خانه را پُر کرد.
💠 در تاریکی لحظات نزدیک #اذان مغرب، چشمانم جز خاک و خاکستر چیزی نمیدید و تنها گریههای وحشتزده یوسف را میشنیدم.
هر دو دستم را کف زمین عصا کردم و به سختی از جا بلند شدم، به چشمانم دست میکشیدم اما حتی با نشستن گرد و خاک در تاریکی اتاقی که چراغی روشن نبود، چیزی نمیدیدم که نجوای نگران عمو را شنیدم :«حالتون خوبه؟»
💠 به گمانم چشمان او هم چیزی نمیدید و با دلواپسی دنبال ما میگشت. روی کابینت دست کشیدم تا گوشی را پیدا کردم و همین که نور انداختم، دیدم زینب و زهرا همانجا پای پنجره در آغوش هم پنهان شده و هنوز از ترس میلرزند.
پیش از آنکه نور را سمت زنعمو بگیرم، با لحنی لرزان زمزمه کرد :«من خوبم، ببین حلیه چطوره!»
💠 ضجههای یوسف و سکوت محض حلیه در این تاریکی همه را جان به لب کرده بود؛ میترسیدم #امانت عباس از دستمان رفته باشد که حتی جرأت نمیکردم نور را سمتش بگیرم.
عمو پشت سر هم صدایش میکرد و من در شعاع نور دنبالش میگشتم که خمپاره بعدی در کوچه منفجر شد. وحشت بیخبری از حال حلیه با این انفجار، در و دیوار دلم را در هم کوبید و شیشه جیغم در گلو شکست...
ادامه دارد ...
✍ نویسنده: فاطمه ولی نژاد
29.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 اینجا، بازی دراز...
سرزمینی که در پس طبیعت بکر رازآلودش، حس غریب جبهه های جنگ را تداعی می کند.
🔰 #اطلاعیه | #ثبت_نام اردوی راهیان نور غرب
🔻همزمان با سالروز عملیات غرورآفرین و حماسه ساز بازی دراز
📍بازدید از مناطق عملیاتی غرب کشور و ویژه برنامه صعود به قله #بازی_دراز
🗓مهلت ثبت نام: ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
🛣️زمان حرکت:
پنجشنبه ۴ اردیبهشت۱۴۰۴ به مدت ۲ روز
💢 جهت ثبت نام به پایگاه های مقاومت بسیج خواهران بخش معصومیه و حوزه مقاومت بسیج حضرت معصومه (س) شهرکارچان مراجعه فرمایید.
☎️شماره تماس جهت ثبت نام:
۳۳۵۴۳۴۸۹
🔹هزینه ثبت نام با اتوبوس : ۶۰۰ هزار تومان
🔹هزینه ثبت نام با خودروی شخصی و به صورت خانوادگی : ۵۰ هزار تومان
🔶ضمنا از موزه دفاع مقدس همدان و یادمان شهدای عملیات مرصاد هم بازدید انجام خواهد شد.
✅ثبت نام قطعی منوط به واریز هزینه می باشد
حوزه مقاومت بسیج حضرت معصومه سلام الله علیها
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥انیمیشن از آینده بی حجابی...
«زحمت زیادی برای این کار کشیده شده است. واقعا تاثیر گذاره لطفاّ همه خانواده ملاحظه فرمایند.
از دست ندید.
#قابل_تأمل
https://eitaa.com/basirat_andishe1
✅ توت خشک رو جایگزین قند کنید❗️🥲
🔹بهترین قند طبیعی
🔹کاهنده کلسترول بد خون
🔹ضد سرطان و بیماری قلبی
🔹سرشار از فیبر و ملین است
🔹دشمن اضطراب و عصبانیت
🔹حاوی آهن و داروی کم خونی
#سلامتی
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/basirat_andishe1
369K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ســـلام بر زندگی ✌️🏻
سلام بر شما ✋🏻
دلتان گرم از آفتــــــاب امید 🌤
ذهنتان سرشار از افکار پاک و ناب ✨
قلبتـــــــان مملو از عشق خدا 😍
و صبحتان شاد شاد....
با امید طلــ🌤ـوع صبح سعادت
برای یکایک شما دوستان عزیز
#صبح_بخیـــــــــــــــر 🇮🇷
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤