10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 بانوی زنبوردار ایرانی؛ درسی از غیرت به خائنان وطن
🔹پاسخ یک زن زنبوردار به آنهایی که با رژیم صهیونیستی همدست شدند و خون دانشمندان و فرماندهان ایرانی را ریختند؛ «وطنفروشی ننگ است»
خبرگزاری اهلبیت(ع) ـ ابنا
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 هشدار سازمان های اطلاعاتی ایران
به این چند درخواست نه بگوئید وگرنه تا پای اعدام جلو میروید!
حتماً ببینید و در اختیار عزیزانتان هم قرار دهید...
رادیو روشنافرقه شناسی9.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
#فرقه_شناسی
🔸قسمت ۹ | انزواطلبی فرقهای
قطع ارتباط با جامعه، خانواده و مرجعیت دینی.
⏳زمان: 3 دقیقه و 53 ثانیه
#فرقه_شناسی
#رادیو_روشنا
✍️تهیه، تنظیم و نگارش:
#سیدفخرالدین_موسوی
دوستان خود را با ما آشنا کنید:
🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریانهای انحرافی:
🆔@roshana_media
رادیو روشنافرقه شناسی10.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
#فرقه_شناسی
🔸قسمت ۱۰ | خشونتگرایی یا مظلومنمایی؟
دو چهرهی رایج فرقهها برای بقا و گسترش.
⏳زمان: 3 دقیقه و 28 ثانیه
#فرقه_شناسی
#رادیو_روشنا
✍️تهیه، تنظیم و نگارش:
#سیدفخرالدین_موسوی
دوستان خود را با ما آشنا کنید:
🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریانهای انحرافی:
🆔@roshana_media
رادیو روشنافرقه شناسی11.mp3
زمان:
حجم:
1.9M
📌#فرقه_شناسی
🔸قسمت ۱۱ | فرقهها و رسانه
چگونه از رسانه برای فریب یا جذب استفاده میکنند؟
⏳زمان: 3 دقیقه و 8 ثانیه
#فرقه_شناسی
#رادیو_روشنا
✍️تهیه، تنظیم و نگارش:
#سیدفخرالدین_موسوی
دوستان خود را با ما آشنا کنید:
🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریانهای انحرافی:
🆔@roshana_media
🇮🇷🇵🇸
💢ایران دیگر نطنز و فردو را بازسازی نمیکند؛ در عوض با کور شدن چشم بازرسان، انبوهی از کارگاه کوچک را در سراسر کشور پراکنده خواهد کرد
◾️▫️◾️
🔸نیویورک تایمز در گزارشی با اذعان به سالم ماندن بخشی از ذخایر اورانیوم ایران و نگرانی غرب از کور شدن چشم بازرسان آژانس، نوشته است:
🔹یک مقام ارشد اسرائیلی میگوید که اسرائیل به این نتیجه رسیده که بخشی از ذخایر اورانیوم با غنای بالای ایران از حملات آمریکا و اسرائیل جان سالم به در بردهاند.
🔹ایران بعد از حملات، بازرسان آژانس را اخراج و دوربینهای نظارتی را خاموش کرد؛ و با این کار بهترین دریچه غرب برای رصد فعالیتهایش را بست. نتیجه این بوده که چشمان آژانس به طور کامل کور شده است.
🔹حالا آنها در تلاشند تا بفهمند چقدر طول میکشد تا ایران برنامه هستهای خود را بازسازی کند. به علاوه مشخص نیست که ایران چه تعداد سانتریفوژ در دست ساخت یا آماده نصب دارد. اما دیگر بعید است که ایران تلاشی برای بازسازی فردو یا نطنز انجام دهد.
🔹ایران در عوض، از این به بعد در تاریکی، تأسیسات هستهای خود را به انبوهی از کارگاه مخفی کوچک تبدیل میکند که در سراسر کشور پراکنده خواهند بود.
#مرگ_بر_آمریکا | #مرگ_بر_اسرائیل
#ثامن_مرکزی
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️کدوم حجاب و نماز ارزش داره؟
❓نقش ولایت توی اعمال و تقییدات ما چیه؟
فیلم کامل جلسه رو از اینجا ببینید.
🏷 #محسن_عباسی_ولدی
🏴 #امام_حسین علیه السلام
🚩 با رمز یا حسین پیروز شدیم
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۶۹ و ۷۰
همبوشی با صدای بلند فریاد زد:
_اسپند لازم نکرده، بشین بچه را پاشویه کن.
زینب ناگهان یادش آمد که همبوشی گفته به دود اسپند حساسیت دارد، چشمی گفت و کنار بستر پسرکش نشست.
در این حین صدایی کنار گوش همبوشی شروع به وز وز کرد و ناگهان پسر کوچک و تب دار که انگار در خواب بود با فریاد جیغ وحشتناکی از خواب پرید..
و همانطور که به جای خالی در کنار پدرش چشم دوخته بود، پشت سر هم جیغ میکشید زینب پسرک را در آغوش گرفت و شروع کرد به گفتن بسم الله...
و احمد همبوشی با سرعت از جا بلند شد و از ساختمان خارج شد و به سمت زیرزمین رفت و عجیب اینکه با رفتن همبوشی، پسرش آرام گرفت.
احمدبصری وارد زیر زمین شد، در را بست و همانطور که به سمت تخت چوبی می رفت، فریاد زد:
_چرا نمیشه؟ چرا نمیتونی؟ مگر تو موکل قوی نیستی که هر کاری را میتوانستی انجام دهی؟ خوب کار به این کوچکی را چطور نمیتوانی انجام دهی؟ یعنی آن مرد اینقدر روحش قوی و ایمانش محکم است که تو قادر به انجام هیچ کاری نیستی؟
ناگهان صدای ترسناک و نخراشیده ای به گوش رسید:
_نه! آن مرد آنقدر قوی نیست که قدرت من نتواند بر او غلبه کند اما...
احمد فریاد زد:
_اما چه؟!
صدا دوباره بلند شد:
_اما او به جایی #پناه برده که در قدرت ما نیست به آنجا وارد شویم، او در پناه بزرگ مردی قرار گرفته که #ابلیس هم از آن #بزرگ_مرد هراس دارد، همانا هرکس در پناه علی بن ابیطالب باشد انگار به ریسمان محکم #الهی چنگ انداخته و خودش را در #حصاری قرار داده که نه من و نه قدرتمند تر از من قادر نخواهد بود به آن آسیبی بزند.
همبوشی آهی کشید و گفت:
_این علی کیست که دشمنانش هم اینچنین ستایشش میکنند؟!
صدا بلند شد:
_واقعیتیست غیرقابل انکار، تا آن مرد در حرم علی بن ابیطالب حضور داشته باشد از دسترس ما خارج است، باید به طریقی او را به بیرون کشانیم تا...
احمد همبوشی فریادی زد و گفت:
_ساکت باش! نه وقتش را دارم و نه کسی را که اینکار را برایم انجام دهد.
ناگهان چیزی به فکرش خطور کرد، سریع از جا بلند شد و از زیر زمین خارج شد و به سمت ساختمان رفت
و بعد از دقایقی درحالیکه لباسش را عوض کرده بود و با تیپ و قیافه ای که به طلبه ها شباهتی نداشت از در ساختمان بیرون آمد. کفش هایش را پوشید و با شتاب به طرف در خانه حرکت کرد.
زینب که فکر میکرد همسرش دنبال دوا و درمان پسر هست، صدایش را بلند کرد و گفت:
_خدا خیرت بدهد، تا پسرمان از دست نرفته دارو به ما برسان!
و اما نمیدانست که همسرش در فکری شیطانی دست و پا میزند و اصلا حرف او را نشنیده است....
احمدبصری در طول خیابان با سرعت به پیش میرفت و هراز گاهی به عقب برمیگشت تا اگر تاکسی یا ماشینی بود سوار شود تا زودتر به مقصد برسد.
بالاخره بعد از طی مسیری به جایی رسید که تاکسی موجود بود و سوار شد و مقصدش را گفت، اینقدر عجله داشت که برخلاف طبیعت خسیسی که داشت تاکسی را دربست به مقصد قهوهخانه نجم الدین کرایه کرد.
بعد از گذشت نیمساعتی به محل مورد نظر رسید و سراغ ابو رحمن را گرفت، مردی میانسال درحالیکه دو فنجان قهوه عربی داخل سینی کوچک مسی داشت به سمتش آمد.
روی صندلی آهنی زنگ زده کنار احمد همبوشی نشست و سینی را روی میز قرار داد و گفت:
_بفرمایید امرتان؟
احمد همبوشی که فکر میکرد ابورحمن او را بشناسد و نیاز به گفتن کلمه رمز نباشد، با تعجب نگاهی به ابورحمن کرد و گفت:
_میخواستم ببینم برای ساخت ستاره شش پر کجا مراجعه کنم؟!
نیش ابو رحمن تا بنا گوش باز شد بطوریکه دندان های زرد و کرم خورده اش را به نمایش گذاشت و گفت:
_درست امدی احمدالحسن! ادرس دقیق است و خودم برایت ستاره شش پر میسازم..
و با زدن این حرف قهقه بلندی زد، بطوریکه توجه اطرافیان را به خود جلب کرد، احمدهمبوشی دستش را روی دست ابورحمن گذاشت و گفت:
_چکار میکنی مردک! الان همه به ما نگاه میکنند
و بعد همانطور که از زیر چشم اطراف را می پایید گفت:
_به کمک احتیاج دارم، مأموریتم را آغاز کردم و لازم است زهر چشمی از یک جوانک معاند که در ابتدای کار، موی دماغمان شده بگیرید، او خود را دخیل به حرم علی بن ابیطالب کرده، باید فردی را بفرستی..
ابو رحمن به میان حرف او پرید و گفت:
_صبر کن احمدالحسن، راستش از آنجا برایت پیغامی رسیده بود که میخواستم امشب بیایم و به شما برسانم، منتها شما زودتر آمدید
و بعد سرش را پایین آورد و صدایش را آرام تر کرد و ادامه داد:
_پیغام داده اند که تعلل نکن و مأموریتت را شروع کن اما این کار را بهیچوجه از نجف کلید نزن، چرا که در نجف....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۷۱ و ۷۲
_....چرا که در نجف علمایی حاذق و کارکشته وجود دارد که با آوردن دلیل و برهان، حیله تو را رو می کنند و تمام زحمات چندین وچند ساله همه را برباد میدهند.
همبوشی نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
_من ماموریتم را شروع کردم و اینک هم باید به من کمک کنی، دوما اگر اینجا کارم را شروع نکنم از کجا شروع کنم؟!
ابو رحمن شانه ای بالا انداخت و گفت:
_برای کمک به تو در نجف، معذورم و شرمنده، چون به من حکم شده در نجف بهیچوجه با تو همراهی نکنم زیرا آخرش رسوایی و ندامت هست، امر شده که به زادگاه خودت برگردی و ماموریتت را از بصره شروع کنی و این چندین دلیل دارد... 👈اول آنکه آنجا دوستانی داری که همراهیت خواهند کرد 👈و از آن مهم تر اینکه سطح سواد دینی مردم بصره به اندازه نجف نیست و مردم ساده لوح بسیاری دارد که به خاطر ارادتشان به امام دوازدهم شیعیان، جذب مکتب و #فرقهای که تو راه میاندازی خواهند شد، پس همان کن که به تو امر شده وگرنه با خودشان طرفی...
همبوشی فنجان قهوه را که حالا سرد شده بود برداشت و یک نفس سر کشید و از جا بلند شد و همانطور که دست از پا درازتر آنجا را ترک میکرد گفت:
_به آنها بگو که همان کاری را که خواستهاند انجام میدهم.
چند ماهی بود که احمد همبوشی به همراه خانوادهاش، ساکن بصره شده بودند، یک ماه اول، برای همبوشی بسیار مهم و کلیدی بود
و میبایست تمام تلاش خود را برای اینکه چهره اش را در بین مردم موجه جلوه دهد انجام میداد. حیدرالمشتت هم به پیشنهاد همبوشی با او همراهی میکرد، گرچه گاهی با هم اختلاف پیدا میکردند اما احمد همبوشی چون نقشه ها در ذهن داشت میخواست تا زمانی معین از این همراهی و حمایت بهره ببرد.
حیدرالمشتت، سیاستمدارتر از احمد همبوشی بود و گاهی چیزهایی به ذهنش میرسید که برای همبوشی راهگشا بود؛ پس همبوشی نمیخواست این مهره را که از طرف موساد هم تایید شده بود؛ از دست دهد.
بصره شهری بود با مردمی ساده که البته همه ادعای دینداری میکردند، همبوشی طبق برنامه، ابتدا در کنار مسجدی ساکن شد و خود را شیخ آن مسجد جا زد و سعی کرد با روایاتی که از ظهور منجی می گوید افرادی را به دور خود جمع کند...
چون حرفهای احمد طوری بود که به مذاق مردم رنج کشیده و ستم دیده خوش میآمد و حرف از عدالت بعد از ظهور میزد، همه به نوعی خواستار این امر شده بودند،
بعد از گذشت چند ماه حالا اوضاع طوری بود که همبوشی میتوانست در بین مردمی که او را قبول داشتند و به او ارادت پیدا کرده بودند پرده از مأموریتش بردارد....
و درست مثل چند وقت قبل و با همان سناریو، مأموریتش را آشکار کرد؛ فقط با این تفاوت که در نجف اشرف به عنوان یک شیخ اخراجی، بدون داشتن تریبون، در گوشه ای دنج مردم را به خود میخواند که با شکست مواجه شد...
اما اینجا منبر و تریبونی داشت که مریدانی ساده لوح دورش را گرفتند و وقتی احمد همبوشی، خود را نائب امام زمان عجل الله تعالی معرفی کرد نه تنها کسی به او اعتراض نکرد بلکه این حرف، زبان به زبان و گوش به گوش چرخید و تعدادی از مردم برای دست بوسی، دسته دسته به خدمتش رسیدند....
و زمانی که همبوشی خود را نواده امام معرفی کرد باز هم کسی نه اعتراض کرد و نه حتی مشکوک شد به او، بلکه برای به چنگ اوردن تکه ای از لباسش به عنوان تبرک از طرف فرزند قلابی امام، دست و پا میشکستند....
احمد همبوشی نیاز به داشتن چنین مریدان نادانی داشت و البته به این هم راضی نشد و خود را امام سیزدهم خواند و حیدرالمشتت هم یمانی نامید!
و احادیثی در بزرگواری و هدایتگری یمانی #جعل کرد و بر سر زبانها انداخت ولی کسی از بین مریدانش سوال نکرد، مگر میشود امام دوازدهم نیامده باشد و امام سیزدهم قد علم کند؟!⁉️
او به استناد کتاب وصیت مقدس که حدیثی جعلی و موهونی را باز کرده بود و در مدح این حدیث خزعبلاتی نوشته بودند، خود را احمدالحسن نواده امام دوازدهم و امام سیزدهم بعد از مهدی زهرا خواند...
احمد همبوشی و حیدر المشتت روز به روز بر ادعاهایشان می افزودند، ادعای امامت همراه با ادعای معجزه شده بود، اما معجزاتش بیشتر شبیه سحر و ساحری بود تا معجزه!!
طرفداران همبوشی انقدر احمق بودند که دلیلی بر امامت، احمد نخواستند و به حدیثی جعلی کفایت کردند و وقتی پای معجزه به میان می امد به عقل نداشته هیچ کدامشان خطور نکرد که امام سجاد علیه السلام برای اثبات ولایتش با سنگ حجرالاسود سخن گفت و به اذن خدا، سنگ به سخن درامد و ولایت ایشان را تایید کرد.
آنها معجزه را.....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸