🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۷۳ و ۷۴
آنها معجزه را در خوابهای_دروغین و استخارههای_شیطانی همبوشی میدانستند...
شب را به صبح میرساندند، تا صبح خود را به محضر امامشان برسانند و او معجزه ای دیگر در قالب خوابی که دیده بود رو کند، خوابی که شاهدش فقط خودش بود و خودش ...
کم کم خبر ادعا و ظهور نائب امام دوازدهم و امام سیزدهم به همراه سید یمانی در عراق، ده به ده و شهر به شهر و استان به استان گشت....
و در این بین عاشقان سادهلوح امام زمان که عمری در انتظار ظهور دست و پا میزدند به هول و ولا افتادند
و بی انکه بدانند که خنجر به دست گرفته اند و بدن نازنین امام غایب از نظر را از پشت خنجر میزنند و اشک مبارکشان را سرازیر میکنند، برای یاری امام دروغین به پا خواستند....
مکتب تشکیل دادند و کمک و اعانه از ملت جمع میکردند و این پولها به جیب احمد همبوشی جاری شد..
و همین جرقه ای شد برای سرآغاز اولین نغمههای تفرقه بین نائب امام و یا همان امام سیزدهم با سید یمانی(حیدرمشتت) که میبایست بازوی راست امام مهدی باشد.!
☆پایان فصل اول☆
¤¤شروع فصل دوم¤¤
به نام خداوندی که انسان را آفرید و برای هدایتش حجتهایی در روی زمین قرار داد، حجتهایی آشکار و گاه پنهان در پرده غیبت و بر ماست..
تا برای رسیدن به ظهور حجت خدا، قدمهایی استوار برداریم و همانا یکی از این قدمها، مبارزه با مدعیان دروغین مهدویت است...
مدعیانی که غربت مولای غریبمان را صد چندان میکنند و گروهی ساده انگار را به خود جذب به غرقاب شقاوت و بدبختی میکشانند،
باشد که این نوشته ناچیز نجات بخش فریب خورده ای، شود و لبخندی کوچک روی لبان مهدی زهرا سلام الله علیها بنشاند و دعای خیر آن حضرت، شامل حال ما گردد..
ساعتی از شب گذشته بود که درب خانه را زدند، احمدالحسن همانطور که با دست به اهل خانه اشاره میکرد که با او کار دارند از در ساختمان بیرون آمد
و دمپایی به پا کرد و کلش کلش کنان به سمت درخانه رفت. در را باز کرد و همانطور که انتظار داشت، حیدرمشتت پشت در بود.
احمد همبوشی لبخند گل گشادی زد و گفت:
_خوش آمدی یمانی ظهور
و با این حرف هر دو قهقهٔ بلندی سر دادند. حیدر المشتت داخل خانه شد و به دنبال رفیق شفیقش راه افتاد و خوب میدانست باید وارد اتاقی شود که از ساختمان اصلی خانه فاصله داشت...
همبوشی وارد اتاق شد و برق را روشن کرد و همانطور که می نشست و به پشتی تکیه میداد گفت:
_حیدر! بنشین و هر چه میگویم گوش کن و البته این را بدان که هر چه شنیدی حرف من تنها نیست! اینا نتیجهٔ سالها آموزش در #اسرائیل هست و تاییدیه مقامات اونجا هم داره...
حیدرمشتت آهی کشید و گفت:
_زهی سعادت! کاش ما هم یه تار مو روی سر شما بودیم و ممالک اونجاها را هم میدیدم، به گمانم اونجا خوش خوشان هست هااا
همبوشی خنده ریزی کرد وگفت:
_اگر حرفایی که میزنم را مو به مو اجرا کنی قول میدم خوش خوشان تو هم برسه و یه زمانی شخص شخیصی بشی و کلی خدم و حشم برای خودت راه بندازی..
حیدر مشتت خودش را جلوتر کشید و گفت:
_چکار کنم؟! من که هر چه گفتی نه نگفتم جناب نائب خاص امام، نوادهٔ مهدی موعود
و باز هم قهقه را سر داد.. همبوشی نفسش را محکم بالا کشید و گفت:
_ببین حیدر، از ظاهر کار برمیاد مکتبی که ما راه انداختیم مقبول برخی از عوام مردم افتاده و خیلی از کسانی که عاشقانه امام زمانشون را دوست دارن و البته ساده لوح هستند، به راحتی آب خوردن جذب مکتب ما شدند، اما من به این قناعت نمیکنم، یعنی این مکتب ما نباید محدود به چند شهر در عراق شود، در قدم اول باید توی کل عراق همه گیر بشه و بعد از آن به کشورهای اطراف کشیده بشه و وقتی به خود بیایم که یک فرقه جهانی در پیش رویمان باشه، البته این خواستهٔ موساد است و میخواهند آن همه خرج و زحمتی که کشیدند به ثمری درست و حسابی برسه.
حیدر مشتت یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:
_الان دقیقا من چکار باید بکنم؟!
احمد همبوشی خیره به نگاه مرموزانه حیدر شد و گفت:
_از همین فردا به استانهای عراق سفر میکنی، به همه میگی که نواده امام زمان شما را به یاری میطلبد، همانطور که برنامهریزی کردیم، تو یمانی هستی و من نائب خاص امام زمان.... باید طوری به مردم القا کنیم که دوران غیبت به دوران قبل برمیگرده، یعنی دیگه علمای بزرگ اسلام نائب عام امام نیستند و امام اراده کرده که از طریق نائب خاص با مردم ارتباط بگیره و باید به مردم بفهمانیم که امام زمان از دست حوزه های علمیه و حوزویان و عمامه به سرها دل خوشی ندارد، مردم باید باورشون بشه که....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
_....مردم باید باورشون بشه که روحانیهای حوزهها همه دشمن امام زمانند و امام زمان در شرایط حال، فقط و فقط یک نائب خاص دارد اونم نواده خودش، احمدالحسن هست، متوجه شدی؟!
حیدر مشتت سری به نشانهٔ تایید تکان داد و گفت:
_حالا این وسط چی گیر من میاد؟!
احمد همبوشی نیشخندی زد و گفت:
_نه اینکه تا الان چیزی گیرت نیومده!!زندگیت زیر و رو شده، درسته رو نمیکنی و لباس درویشها را به تن میکنی، اما من میدونم که این فیلمت هست، چون خودم کارگردان این سناریو هستم ولی اینو بدون هر چه که تبلیغاتمان بیشتر باشد، اولا مردم از علما زده میشن و تمام خمس و زکات و انفاق مالشون را به خانه فرزند امام سرازیر میکنند... و از طرفی هر چه بازارمون گرمتر بشه، از طرف موساد هم مشتلق بیشتری گیرمون میاد و من هم که بخیل نیستم، هر چی گیرمون آمد، منصفانه تقسیم میکنیم و البته خیلی چیزهای دیگه هم غیر از مسائل مادی هست که کم کم متوجه میشی، الان در حد فهمت گفتم تا متوجه بشی کاری را شروع کردیم که از همه لحاظ به نفع ماست.
گوشی اتاق، اتاقی که متعلق به «مکتب امام احمدالحسن و یمانی موعود» که تازه راه افتاده بود به صدا درآمد...
کسی جز احمد همبوشی که خود مؤسس این مکتبخانه بود در اتاق وجود نداشت، احمد همبوشی تازگیها پای را فراتر از قبل گذاشته بود و خود را ارتقاء مقام داده بود و از نائب خاص امام به جانشین او و امام سیزدهم ارتقا درجه داده بود...
و جالب اینجا بود که تمام این مقام و رتبه ها، چه از فرزندی امام و چه نیابت و چه مقام سید یمانی و حالا هم امام سیزدهم، همه و همه در خواب و رؤیا به او تفویض میشد....
رؤیایی که تنها شاهدش، خود احمد همبوشی بود و اغیار در آن راهی نداشتند و مردم فقط خبر آن را میشنیدند...
احمد همبوشی گوشی تلفن را برداشت، از آن طرف خط صدای پر از التهاب حیدر مشتت به گوش رسید:
_سلام احمد خوبی؟!
همبوشی گلویی صاف کرد وگفت:
_درست صحبت کن بگو امام احمد الحسن
حیدر با بی حوصلگی گفت:
_قراره برای بقیه فیلم بازی کنیم نه خودمون را گول بزنیم، اینقدر گفتی امام احمدالحسن که انگار خودت هم باورت شده امام هستی، بابا تو امامِ یک مشت آدم ساده لوح و متوهم هستی، خودت دیگه توهم امام بودن نزن!
همبوشی گوشی را محکمتر چسپید و گفت:
_باید اول خودمون به باور برسیم تا بقیه هم ما را باور کنن.
حیدر اوفی کرد وگفت:
_برو به باور برس! اما با به باور رسیدن تو، نه بابات امام زمان میشه و نه من سید یمانی...حالا از این حرفا گذشته، همانطور که گفته بودی، من شهر به شهر عراق را گشتم و تبلیغ مکتب احمدالحسن را کردم، باورت نمیشه احمد همبوشی! یه عده مردم از همه جا بی خبر، چنان خاک پای من را سرمه چشماشون میکنن که کم کم خودمم داره باورم میشه یه کاره ای هستم، البته بعضی از علما که دستی در علم داشتن جلوم قد علم کردند و فعلا با همون کتابایی که دادی، به خودشون مشغولشون کردم تا تو راه تبلیغ ما سنگ نندازن.
همبوشی لبخندی زد و گفت:
_این اخبار که تکراری شده، برای چی زنگ زدی؟
حیدر که انگار تازه موضوع اصلی یادش اومده بود گفت:
_تا رسیدن به العماره مشکلی نداشتم، اما به نظر میرسه تبلیغ توی العماره و اطرافش و کلا جنوب عراق، خیلی سخت هست.
همبوشی با التهابی در صدایش گفت:
_چرا سخته؟! یعنی مردم اون خطه آگاه تر از بقیه جاها هستند؟!
حیدر نیشخندی زد و گفت:
_نه بابا! اینجا ساده لوح ترند،آنقدر ساده لوح که قبل از ورود علم تبلیغ احمدالحسن فرزند خود خوانده امام زمان به الاماره، کسی دیگه قاپشون را دزدیده، باید بگم رقیب پیدا کردی!
و با زدن این حرف قهقه بلندی سر داد. احمد همبوشی که کارد میزدی خونش در نمی امد، فریادی زد و گفت:
_چی میگی تو؟! درست حرف بزنم ببینم!
حیدر مشتت که انتظار این برخورد را نداشت گفت:
_خوب به من چه که امام زمانت بدون هماهنگی با نائب خاص و امام سیزدهمش، یه نائب دیگه فرستاده سمت العماره و البته از بخت بدت این نائب همچی بگی نگی پرزورتره، یعنی حداقلش اینه که اینجا مردم بیشتر قبولش دارن..!
احمدهمبوشی اوفی کرد و گفت:
_حالا طرف کی هست؟ میشه باهاش کنار اومد یا نه؟
حیدر به میان حرف او دوید و گفت:
_فکر کنم اسمش را شنیدی ...
در همین حین تلفن قطع شد و احمد الحسن همانطور که گوشی را سر جایش میگذاشت، روی صندلی نشست و خیره به تلفن شد تا دوباره زنگ بخورد
او باید برای این موضوعات هم فکری می کرد و شاید لازم میشد که موساد را در جریان بگذارد. با قدم هایی لرزان بدون هدف عرض اتاق را میپیمود....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۷۵ و ۷۶
گاهی جلو قفسه کتاب میایستاد و کتابی به دست میگرفت و زیر و رو میکرد، گویی ثانیه ها به کندی میگذشت. تلفن دوباره شروع به زنگ زدن کرد...
احمد همبوشی با سرعت خودش را به آن رساند و گوشی را برداشت و صدای الو گفتن حیدرمشتت از پشت خط بلند شد، همبوشی با صدای بلند گفت:
_چرا اینقدر طول کشید تا زنگ بزنی؟! این چی بود داشتی میگفتی؟!
حیدر مشتت خنده ریزی کرد و گفت:
_انگاری خیلی توجهت را جلب کرده هاا
همبوشی با بی حوصلگی گفت:
_زودتر برو سر اصل مطلب
حیدرمشتت گفت:
_راستش چند تا از مساجد بزرگ و شلوغ العماره را انتخاب کردم تا برای تبلیغ شروع به کار کنم، اولین مسجدی که رفتم و از شما و دعوتتان گفتم، در ابتدا مردم عادی شما را با کسی دیگه اشتباه گرفتند و بعد چند تا از مریدهای پرو پا قرص سید محمود سرخی که انگار اونم دقیقا ادعاهایی شبیه به ادعاهای شما کرده با این تفاوت که فرزند امام غایب نیست، جلو اومدن و شروع به مجادله با من کردن، هر چه من میگفتم اونا نقض میکردن و دلایلی محکمتر بر حقانیت صرخی می آوردند.. خلاصه بگم، من در اینجا یکی کلّاش تر از خودمون را دیدم، البته خود محمود صرخی را قراره فردا توی یه مکان معین ببینم تا با هم گفتگویی کنیم، حالا به نظرت تکلیف من چیه؟
همبوشی نفسش رامحکم بیرون داد و گفت:
_تا میتونی باهاشون مناظره کن و حتی از کتابهایی که به اسم من چاپ شده براشون ادله و برهان بیار، گیجشون کن و بزار مریدهاشون هم گیج بشن و وقتی که درمانده شدن، تو از نسب احمدالحسن که میرسه به امام زمان رونمایی کن تا افراد ساده دل که امام زمانشون را دوست دارن بیان سمت ما، بالاخره از بین نائب و فرزند امام، یکی را باید انتخاب کنند که مطمئنا فرزند امام، ارجحیت بیشتری داره و منم از اینجا سعی می کنم با موکلی که دارم زمینه شکست صرخی را بوجود بیارم.
حیدرمشتت خنده بلندی کرد وگفت:
_بابا تو دیگه کی هستی؟! الحق که شیطان را درس میدی، میگم اینجور که ملت را میپیچونی یه وقت حیدر مشتت یا یمانی ظهور را نپیچونی؟!!.
احمد همبوشی اوفی کرد و گفت:
_ببین رفیق! من هر چی باشم نامرد نیستم، با هم شروعش کردیم و باهم پیشش میبریم و از مزایای این مکتب هر چی نصیبمون شد با هم میخوریم
و بعد اندکی سکوت کرد و ادامه داد:
_گفتی فردا با خود صرخی دیدار داری، به نظرم قبل از مناظره و جنگ و جدل، یه جورایی در خلوت باهاش کنار بیا و ببین چطوری میشه بی سرو صدا یه دهانبند بهش بزنیم و اگر این مورد جواب نداد، برو سراغ مناظره و برنامه ای که گفتم، در ضمن یه تعداد کتاب جدید هم قراره به دستم برسه، اینا هم کارشناسی شده هستند و به نام من نوشته شدند، سعی میکنم از اینا هم به دستت برسونم.
حیدر مشتت بار دیگر خنده صدا داری کرد و گفت:
_باشه! راستی خدا شانس بده، من هر کار کنم به تو نمیرسم یابن المهدی، نه قلم میزنی و نه زحمتی میکشی و کلی کتاب به نامت ثبت میشه..
و با زدن این حرف هر دو خنده ای کردند و تماس قطع شد.. احمد همبوشی روی صندلی کنار میز نشست، انگار ذهنش سخت درگیر بود..
او باید راه درستی برای مقابله با مدعیانی همچون صرخی که هر از گاهی سر راهش سبز میشدند پیدا میکرد. احمد همبوشی متوجه گذشت زمان نمیشد،
وقتی به خود آمد که اتاق نیمه تاریک شده بود، همبوشی کلید برق را زد و بعد گوشی تلفن را برداشت و شماره دفتر مایکل را گرفت...
گوشی زنگ خورد و از ان طرف خط صدای مایکل بلند شد. احمد همبوشی با لحنی سراسیمه گفت:
_سلام جناب! منم احمد...
مایکل به میان حرف او پرید و گفت:
_متوجه شدم! احمدالحسن قرار شد که تماس ها محدود بشه نه اینکه دم به دقیقه زنگ بزنید، اخرش با این کارهای شما، میترسم کل قضیه لو بره و..
همبوشی اب دهنش را قورت داد و گفت:
_نه...نه...اصلا نترسید، قرار نیست کسی از ارتباط ما بویی ببره، درسته من از طریقی که قرارمون بود ارتباط برقرار نکردم چون اون طریق خیلی زمان بر هست و الان هم مسئله بسیار مهمی پیش امد که میبایست به سمعتون برسونم و نظرتون را جویا بشم و اگر امکانش بود کمکم کنید.
مایکل با تحکمی در صدایش گفت:
_کمک...کمک..من که بیشتر از بودجه به شما کمک کردم، تقصیر شماست که تنبلید و آنطور که باید فعالیت بکنید، نمیکنید.
همبوشی صدایش را ارام تر کرد و گفت:
_نه این بار فرق میکنه، بحث مسائل مالی نیست، طبق گفته کار گروه شما و نقشه قبلی، من چند نفر را به اطراف فرستادم برای تبلیغ مکتب احمدالحسن که متاسفانه با مشکلی مواجه شدیم، انگار توی برخی از شهرهای عراق برای ما رقیب بوجود آمده، یعنی...
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#عفاف_حجاب_مهدوی
🎞ببینید:
☀️به مناسبت روز ملی حجاب
👌داستان بانویی که لایق حضور امام عصر (عج) شد...
🪴اندیشکده مهدویت مسجد مقدس جمکران
https://eitaa.com/andishkadeh_mahdaviat
حامد شاکرنژادسوره فتح.mp3
زمان:
حجم:
34M
🎧 تلاوت محفل
🔹 حامد شاکر نژاد | سوره فتح
🔸 رهبر معظم انقلاب
جهت نصرت و پیروزی جبهه مقاومت
خواندن سوره فتح را توصیه کردند
🥀🥀🥀🥀🥀🏴🏴🏴
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا 🤲😍
عزیزانم را در جایگاههای سعادت قرار بده
#حال_خوب
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
🪴🪴
❤️🔥 سعی کنین قهر کردن رو از زندگیتون حذف کنین چون با قهر کردن فاصله ها بیشتر میشه 🔁
🥺 وقتی ناراحت می شین یکم سر سنگین تر باشین، کمتر بخندین ولی قهر و لجبازی نکنین
اینجوری اولا راه آشتی و نازکشی رو برای شوهرتون بازتر میذارین و دوما مشکل سریع تر حل میشه. 😁
⬅️ البته به شرطی که برای سرسنگینی و اخم تون ارزش قائل باشن و این سرسنگینی تو چهره تون مشخص بشه. 😒 🔚 معمولا خانم هایی که همیشه شاد هستن این سرسنگینی زودتر تو چهره شون مشخص مییشود. 😏
#همسرداری
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
✨دروغگویی کودکان ۱✨
دروغ گفتن کودک، فریاد بیصدای یک نیاز است❗️
شاید وقتی برای اولین بار کودکمان دروغ گفت، حس کردیم زمین و زمان روی سرمان خراب شده … 😱
اما راستش را بخواهید، دروغگویی کودکان بیشتر از آن که یک زنگ خطر باشد، یک فرصت طلایی است. 📣
فرصتی که اگر درست استفاده کنیم، میتوانیم پایههای صداقت، امنیت، و اعتماد را برای همیشه در دلشان محکم کنیم. 💯
در این مسیر، باید اول بدانیم:
🔻 چرا کودکان دروغ میگویند؟
🔻 دروغهای آنها چه نشانههایی از نیازهای پنهانشان دارد؟
🔻 ما چطور ناخواسته کودکانمان را به سمت دروغ گفتن سوق میدهیم؟
🔚 در ادامه میخواهیم نه با تنبیه، نه با سرزنش، بلکه با دانستن و درست عمل کردن، کاری کنیم که کودکمان خودش راست گفتن را انتخاب کند. 😇
#تربیت_فرزند
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
35M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 #سرو_های_کهن
#علامه_مصباح_یزدی
📝 پای منبر بزرگان بنشینیم تا برایمان از امام زمان (عج) بگویند ...
🪴اندیشکده مهدویت مسجد مقدس جمکران
https://eitaa.com/andishkadeh_mahdaviat