eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 _....مردم باید باورشون بشه که روحانی‌های حوزه‌ها همه دشمن امام زمانند و امام زمان در شرایط حال، فقط و فقط یک نائب خاص دارد اونم نواده خودش، احمدالحسن هست، متوجه شدی؟! حیدر مشتت سری به نشانهٔ تایید تکان داد و گفت: _حالا این وسط چی گیر من میاد؟! احمد همبوشی نیشخندی زد و گفت: _نه اینکه تا الان چیزی گیرت نیومده!!زندگیت زیر و رو شده، درسته رو نمیکنی و لباس درویش‌ها را به تن میکنی، اما من میدونم که این فیلمت هست، چون خودم کارگردان این سناریو هستم ولی اینو بدون هر چه که تبلیغاتمان بیشتر باشد، اولا مردم از علما زده میشن و تمام خمس و زکات و انفاق مالشون را به خانه فرزند امام سرازیر میکنند... و از طرفی هر چه بازارمون گرمتر بشه، از طرف موساد هم مشتلق بیشتری گیرمون میاد و من هم که بخیل نیستم، هر چی گیرمون آمد، منصفانه تقسیم میکنیم و البته خیلی چیزهای دیگه هم غیر از مسائل مادی هست که کم کم متوجه میشی، الان در حد فهمت گفتم تا متوجه بشی کاری را شروع کردیم که از همه لحاظ به نفع ماست. گوشی اتاق، اتاقی که متعلق به «مکتب امام احمدالحسن و یمانی موعود» که تازه راه افتاده بود به صدا درآمد... کسی جز احمد همبوشی که خود مؤسس این مکتب‌خانه بود در اتاق وجود نداشت، احمد همبوشی تازگی‌ها پای را فراتر از قبل گذاشته بود و خود را ارتقاء مقام داده بود و از نائب خاص امام به جانشین او و امام سیزدهم ارتقا درجه داده بود... و جالب اینجا بود که تمام این مقام و رتبه ها، چه از فرزندی امام و چه نیابت و چه مقام سید یمانی و حالا هم امام سیزدهم، همه و همه در خواب و رؤیا به او تفویض میشد.... رؤیایی که تنها شاهدش، خود احمد همبوشی بود و اغیار در آن راهی نداشتند و مردم فقط خبر آن را میشنیدند... احمد همبوشی گوشی تلفن را برداشت، از آن طرف خط صدای پر از التهاب حیدر مشتت به گوش رسید: _سلام احمد خوبی؟! همبوشی گلویی صاف کرد و‌گفت: _درست صحبت کن بگو امام احمد الحسن حیدر با بی حوصلگی گفت: _قراره برای بقیه فیلم بازی کنیم نه خودمون را گول بزنیم، اینقدر گفتی امام احمدالحسن که انگار خودت هم باورت شده امام هستی، بابا تو امامِ یک مشت آدم ساده لوح و متوهم هستی، خودت دیگه توهم امام بودن نزن! همبوشی گوشی را محکمتر چسپید و گفت: _باید اول خودمون به باور برسیم تا بقیه هم ما را باور کنن. حیدر اوفی کرد و‌گفت: _برو به باور برس! اما با به باور رسیدن تو، نه بابات امام زمان میشه و نه من سید یمانی...حالا از این حرفا گذشته، همانطور که گفته بودی، من شهر به شهر عراق را گشتم و تبلیغ مکتب احمدالحسن را کردم، باورت نمیشه احمد همبوشی! یه عده مردم از همه جا بی خبر، چنان خاک پای من را سرمه چشماشون میکنن که کم کم خودمم داره باورم میشه یه کاره ای هستم، البته بعضی از علما که دستی در علم داشتن جلوم قد علم کردند و فعلا با همون کتابایی که دادی، به خودشون مشغولشون کردم تا تو راه تبلیغ ما سنگ نندازن. همبوشی لبخندی زد و گفت: _این اخبار که تکراری شده، برای چی زنگ زدی؟ حیدر که انگار تازه موضوع اصلی یادش اومده بود گفت: _تا رسیدن به العماره مشکلی نداشتم، اما به نظر میرسه تبلیغ توی العماره و اطرافش و کلا جنوب عراق، خیلی سخت هست. همبوشی با التهابی در صدایش گفت: _چرا سخته؟! یعنی مردم اون خطه آگاه تر از بقیه جاها هستند؟! حیدر نیشخندی زد و گفت: _نه بابا! اینجا ساده لوح ترند،آنقدر ساده لوح که قبل از ورود علم تبلیغ احمدالحسن فرزند خود خوانده امام زمان به الاماره، کسی دیگه قاپشون را دزدیده، باید بگم رقیب پیدا کردی! و با زدن این حرف قهقه بلندی سر داد. احمد همبوشی که کارد میزدی خونش در نمی امد، فریادی زد و گفت: _چی میگی تو؟! درست حرف بزنم ببینم! حیدر مشتت که انتظار این برخورد را نداشت گفت: _خوب به من چه که امام زمانت بدون هماهنگی با نائب خاص و امام سیزدهمش، یه نائب دیگه فرستاده سمت العماره و البته از بخت بدت این نائب همچی بگی نگی پرزورتره، یعنی حداقلش اینه که اینجا مردم بیشتر قبولش دارن..! احمدهمبوشی اوفی کرد و گفت: _حالا طرف کی هست؟ میشه باهاش کنار اومد یا نه؟ حیدر به میان حرف او دوید و گفت: _فکر کنم اسمش را شنیدی ... در همین حین تلفن قطع شد و احمد الحسن همانطور که گوشی را سر جایش میگذاشت، روی صندلی نشست و خیره به تلفن شد تا دوباره زنگ بخورد او باید برای این موضوعات هم فکری می کرد و شاید لازم میشد که موساد را در جریان بگذارد. با قدم هایی لرزان بدون هدف عرض اتاق را می‌پیمود.... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۷۵ و ۷۶ گاهی جلو قفسه کتاب می‌ایستاد و کتابی به دست میگرفت و زیر و رو میکرد، گویی ثانیه ها به کندی میگذشت. تلفن دوباره شروع به زنگ زدن کرد... احمد همبوشی با سرعت خودش را به آن رساند و گوشی را برداشت و صدای الو‌ گفتن حیدرمشتت از پشت خط بلند شد، همبوشی با صدای بلند گفت: _چرا اینقدر طول کشید تا زنگ بزنی؟! این چی بود داشتی میگفتی؟! حیدر مشتت خنده ریزی کرد و گفت: _انگاری خیلی توجهت را جلب کرده هاا همبوشی با بی حوصلگی گفت: _زودتر برو سر اصل مطلب حیدرمشتت گفت: _راستش چند تا از مساجد بزرگ و شلوغ العماره را انتخاب کردم تا برای تبلیغ شروع به کار کنم، اولین مسجدی که رفتم و از شما و دعوتتان گفتم، در ابتدا مردم عادی شما را با کسی دیگه اشتباه گرفتند و بعد چند تا از مریدهای پرو پا قرص سید محمود سرخی که انگار اونم دقیقا ادعاهایی شبیه به ادعاهای شما کرده با این تفاوت که فرزند امام غایب نیست، جلو اومدن و شروع به مجادله با من کردن، هر چه من میگفتم اونا نقض میکردن و دلایلی محکمتر بر حقانیت صرخی می آوردند.. خلاصه بگم، من در اینجا یکی کلّاش تر از خودمون را دیدم، البته خود محمود صرخی را قراره فردا توی یه مکان معین ببینم تا با هم گفتگویی کنیم، حالا به نظرت تکلیف من چیه؟ همبوشی نفسش رامحکم بیرون داد و گفت: _تا میتونی باهاشون مناظره کن و حتی از کتابهایی که به اسم من چاپ شده براشون ادله و برهان بیار، گیجشون کن و بزار مریدهاشون هم گیج بشن و وقتی که درمانده شدن، تو از نسب احمدالحسن که میرسه به امام زمان رونمایی کن تا افراد ساده دل که امام زمانشون را دوست دارن بیان سمت ما، بالاخره از بین نائب و فرزند امام، یکی را باید انتخاب کنند که مطمئنا فرزند امام، ارجحیت بیشتری داره و منم از اینجا سعی می کنم با موکلی که دارم زمینه شکست صرخی را بوجود بیارم. حیدرمشتت خنده بلندی کرد و‌گفت: _بابا تو دیگه کی هستی؟! الحق که شیطان را درس میدی، میگم اینجور که ملت را میپیچونی یه وقت حیدر مشتت یا یمانی ظهور را نپیچونی؟!!. احمد همبوشی اوفی کرد و گفت: _ببین رفیق! من هر چی باشم نامرد نیستم، با هم شروعش کردیم و باهم پیشش میبریم و از مزایای این مکتب هر چی نصیبمون شد با هم میخوریم و بعد اندکی سکوت کرد و ادامه داد: _گفتی فردا با خود صرخی دیدار داری، به نظرم قبل از مناظره و جنگ و جدل، یه جورایی در خلوت باهاش کنار بیا و ببین چطوری میشه بی سرو صدا یه دهانبند بهش بزنیم و اگر این مورد جواب نداد، برو سراغ مناظره و برنامه ای که گفتم، در ضمن یه تعداد کتاب جدید هم قراره به دستم برسه، اینا هم کارشناسی شده هستند و به نام من نوشته شدند، سعی میکنم از اینا هم به دستت برسونم. حیدر مشتت بار دیگر خنده صدا داری کرد و گفت: _باشه! راستی خدا شانس بده، من هر کار کنم به تو نمیرسم یابن المهدی، نه قلم میزنی و نه زحمتی میکشی و کلی کتاب به نامت ثبت میشه.. و با زدن این حرف هر دو خنده ای کردند و تماس قطع شد.. احمد همبوشی روی صندلی کنار میز نشست، انگار ذهنش سخت درگیر بود.. او باید راه درستی برای مقابله با مدعیانی همچون صرخی که هر از گاهی سر راهش سبز میشدند پیدا میکرد. احمد همبوشی متوجه گذشت زمان نمیشد، وقتی به خود آمد که اتاق نیمه تاریک شده بود، همبوشی کلید برق را زد و بعد گوشی تلفن را برداشت و شماره دفتر مایکل را گرفت‌... گوشی زنگ خورد و از ان طرف خط صدای مایکل بلند شد. احمد همبوشی با لحنی سراسیمه گفت: _سلام جناب! منم احمد... مایکل به میان حرف او پرید و گفت: _متوجه شدم! احمدالحسن قرار شد که تماس ها محدود بشه نه اینکه دم به دقیقه زنگ بزنید، اخرش با این کارهای شما، میترسم کل قضیه لو بره و.. همبوشی اب دهنش را قورت داد و گفت: _نه...نه...اصلا نترسید، قرار نیست کسی از ارتباط ما بویی ببره، درسته من از طریقی که قرارمون بود ارتباط برقرار نکردم چون اون طریق خیلی زمان بر هست و الان هم مسئله بسیار مهمی پیش امد که می‌بایست به سمعتون برسونم و نظرتون را جویا بشم و اگر امکانش بود کمکم کنید. مایکل با تحکمی در صدایش گفت: _کمک...کمک..من که بیشتر از بودجه به شما کمک کردم، تقصیر شماست که تنبلید و آنطور که باید فعالیت بکنید، نمیکنید. همبوشی صدایش را ارام تر کرد و گفت: _نه این بار فرق میکنه، بحث مسائل مالی نیست، طبق گفته کار گروه شما و نقشه قبلی، من چند نفر را به اطراف فرستادم برای تبلیغ مکتب احمدالحسن که متاسفانه با مشکلی مواجه شدیم، انگار توی برخی از شهرهای عراق برای ما رقیب بوجود آمده، یعنی... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞ببینید: ☀️به مناسبت روز ملی حجاب 👌داستان بانویی که لایق حضور امام عصر (عج) شد... 🪴اندیشکده مهدویت مسجد مقدس جمکران https://eitaa.com/andishkadeh_mahdaviat
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حامد شاکرنژاد‎⁨سوره فتح⁩.mp3
زمان: حجم: 34M
🎧 تلاوت محفل 🔹 حامد شاکر نژاد | سوره فتح 🔸 رهبر معظم انقلاب جهت نصرت و پیروزی جبهه مقاومت خواندن سوره فتح را توصیه کردند 🥀🥀🥀🥀🥀🏴🏴🏴
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا 🤲😍 عزیزانم را در جایگاه‌های سعادت قرار بده 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 🪴🪴
❤️‍🔥 سعی کنین قهر کردن رو از زندگیتون حذف کنین چون با قهر کردن فاصله ها بیشتر میشه 🔁 🥺 وقتی ناراحت می شین یکم سر سنگین تر باشین، کمتر بخندین ولی قهر و لجبازی نکنین اینجوری اولا راه آشتی و نازکشی رو برای شوهرتون بازتر میذارین و دوما مشکل سریع تر حل میشه. 😁 ⬅️ البته به شرطی که برای سرسنگینی و اخم تون ارزش قائل باشن و این سرسنگینی تو چهره تون مشخص بشه. 😒 🔚 معمولا خانم هایی که همیشه شاد هستن این سرسنگینی زودتر تو چهره شون مشخص مییشود. 😏 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
‌✨دروغ‌گویی کودکان ۱✨ دروغ گفتن کودک، فریاد بی‌صدای یک نیاز است❗️ شاید وقتی برای اولین بار کودک‌مان دروغ گفت، حس کردیم زمین و زمان روی سرمان خراب شده … 😱 اما راستش را بخواهید، دروغ‌گویی کودکان بیشتر از آن‌ که یک زنگ خطر باشد، یک فرصت طلایی است. 📣 فرصتی که اگر درست استفاده کنیم، می‌توانیم پایه‌های صداقت، امنیت، و اعتماد را برای همیشه در دلشان محکم کنیم. 💯 در این مسیر، باید اول بدانیم: 🔻 چرا کودکان دروغ می‌گویند؟ 🔻 دروغ‌های آن‌ها چه نشانه‌هایی از نیازهای پنهان‌شان دارد؟ 🔻 ما چطور ناخواسته کودکانمان را به سمت دروغ گفتن سوق می‌دهیم؟ 🔚 در ادامه می‌خواهیم نه با تنبیه، نه با سرزنش، بلکه با دانستن و درست عمل کردن، کاری کنیم که کودکمان خودش راست گفتن را انتخاب کند. 😇 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
35M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 📝 پای منبر بزرگان بنشینیم تا برایمان از امام زمان (عج) بگویند ... 🪴اندیشکده مهدویت مسجد مقدس جمکران https://eitaa.com/andishkadeh_mahdaviat
✍🏻 | آیا حرفهای نمایندۀولی فقیه در سپاه، نظر افرادی راکه دولت و دستگاه دیپلماسی را ترسو و حتی خائن معرفی میکنند عوض میکند؟ اگر بگویید آری میگویم شکر خدا واگر بگویید نه میپرسم چرا؟ راستی به این سؤال هم جواب بدهید:چرا افراد مذکور صحبتهای مهم نمایندۀ رهبری در سپاه را منتشر نکردند؟ ‼️لطفا فیلم را تا آخر ببینید. این رو در ویراستی مشاهده کنید. 🏷 🏴 علیه السلام 🚩 با رمز یا حسین (علیه السلام) پیروز شدیم. @abbasivaladi