سربهراه
اوّلینباری بود که در فضای مجازی، با افرادی که کمترین اطلاعی ازشون ندارم، کاری نیمهتشکیلاتیِ مجازی
یادداشت کردم، وفای به عهد کنم❣
سربهراه
وقتی اردوی بلوچستان رو میبردم، یکی از شاگردهام پایه شد بیاد... دختر خوبی بود... اما در درس عالی نبو
یادداشت کردم، وفای به عهد کنم❣
سربهراه
یه زمانایی از عمرم و نمیفهمم! خودم و نمیشناسم! یکیش دوران کارشناسیم و که گند زدم به بهترین و گرون
وسطِ بهروزرسانیِ وصیتنامه، کتابای دستورزبانم رو برداشتم.
به تماشای خودم نشستم در دستور زبان ۱ دورهٔ کارشناسی سال ۸۹... وَ دستور زبان ۲ دورهٔ ارشد سال ۹۶...
یک مطلب رو از هر دو کتاب آوردم.
ارشد بزرگم کرد... پیرم کرد... آبم کرد... پختهم کرد... عوضم کرد... قویم کرد... باسوادم کرد... آگاهم کرد... لاغرم کرد... هرکه او آگاهتر، رخ زردتر...
اگر طالبِ فهمِ بیشترید، تحصیلاتِ عالیه رو پی بگیرید. کارشناسی فقط شوخی و وقتگذرونیه... تازه ارشد میفهمید چه دنیایی از رشته و درستون مقابلتونه!
البته بهشرطِ دانشگاهِ عالی!
سفرنامهٔ این اربعین رو میخوام بفرستم مسابقه. اینجا سفرنامه نمیذارم، تا مرز گاهنگاری دارم، عِراق هم که اینترنت نمیگیرم و گوشیبهدست نیستم.
آقایی که همردیفم هستن، سپاهیان. دیشب آقای پشتِ سری با طعنه ازش پرسید شما رو سپاه فرستاده اربعین؟! با خرج بیتالمال؟! این آقاسپاهی هم با لهجهٔ نیشابوری گفت نه آقا! از این خبرا نیست! بعد حقوقش رو گفت... زن و بچهش رو گفت... حقوقِ فرماندهشم گفت... بعد دست بلند کرد از پنجرهٔ اتوبوس قدمگاهِ نیشابور رو نشون داد و گفت من بچهٔ اینجام. تو همین بلوار دو تا از بسیجیها رو دیماه سر بریدن. موتور یکیشون قسطی بود. زنش هنوز داره قسط اون موتور رو میده.
آقا پشتِ سری خجالت کشید. اینقدر که ایشون ساده و صمیمی و همهچیز رو شفاف توضیح داد.
بعد با هم دوست شدن و فیلمایی از تشییعِ آقاجان به هم نشون دادن.
الآن که من خوابم نمیبره و دارم همهجا رو رصد میکنم، میبینم چقدر مظلومانه خوابیده. مردها معمولاً بیپروا و آزاد میخوابن(!) ایشون مثل شهیدا تو عکسا خوابیده... مثل طهرانیمقدم وقتی از خستگی بیهوش شده و عکسش مونده... من و یاد مدل خوابیدنِ فرماندهمون میندازه :)
رانندهٔ شمارهٔ ۲ به رانندهٔ شمارهٔ ۱ گفت اصلاً سفرِ کربلا، سفرِ سختی و بلاست. من برای همین هیچوقت نرفتم و نمیرم هم!
من بلند گفتم از بیلیاقتیته!
نشنید.
ضرورتی به همکلامی با این مرد نمیبینم واگرنه بهش ثابت میکردم هر پولی خرجِ کربلا نمیشه. هر تنی خرجِ سختیِ کربلا نمیشه. هر فکر و برنامهای خرجِ برنامهریزی برای اربعین نمیشه. هر مرخصیای لایقِ اربعین نیست. باید جون بکّنی تا به پولت لیاقت بدی خرج کربلا و اربعین شه! باید جون بکّنی تا تن و بدنت لایقِ زیارتِ اربعین شه. هر صورتی، لایقِ سوخته شدن زیرِ آفتابِ مشّایه نمیشه. هر انگشتِ پایی، لایقِ تاول زدن تو پیادهرویِ مشّایه نمیشه. تا مرخصیِ شغلت و شغلت لایقِ اربعین نشن، نمیتونی داشته باشیشون!
ضرورتی نمیبینم با این مرد همکلام شم بهخاطر شمّ قویِ آدمشناسیم، اما اگر آقا بودم حتماً وقت میذاشتم بهش اثبات کنم برو وقت بذار ببین چه کردی تو عمرت که نه پولت، نه تنت، نه حتی فکرت لایقِ اربعین و کربلا نشده که داری مسافر تا مهران میبری اما خودت لایقش نیستی!
انگار که رانندهٔ بهشتیهایی ولی خودت رو اجازه نمیدن حتی یک قدم جلو بیای، سرت رو از درِ بهشت بیاری داخل و بهشت رو ببینی! حتی بهقدرِ یه سرک کشیدن لایق نیستی! وَ این خیلی جای فکر داره!