این عڪس رو توی پیاده روی اربعین ازش گرفتم
گفتم : حجت این عڪس خوراڪ شهادتتہ ...
روز تشیعش همین عڪس رو قاب ڪردند و جلوی تابوتش میبردند...
#شهیدحجت_اصغری
شهادت تاسوعای ۹۴
@setaregan_velayat313
ستارگان آسمانی ولایت⭐️
ساعت به وقت عاشقی،هنگامه ی پرواز درظهر #تاسوعا شده بال ملائک باز آغوش بازکرده خدابهرتوای دوست آغا
ساعت عروج ملڪوتی
بسیجی شهـید "سید ابراهـیم"
پایان ماموریت یڪ بسیجی
#شهـادت است
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#شهید_تاسوعا
https://eitaa.com/setaregan_velayat313
ستارگان آسمانی ولایت⭐️
ساعت عروج ملڪوتی بسیجی شهـید "سید ابراهـیم" پایان ماموریت یڪ بسیجی #شهـادت است #شهید_مصطفی_صدرزاده
#خاطرات_شهدا 🌷
💠ساعت به وقت شهادت
🔰انگار دلم از #شب_تاسوعا داغون بود. از استرس داشتم خفه میشدم😰. من توی این دو سال و نیم دائم #آیةالکرسی میخوندم. حتی جای لالایی🎶 محمدعلیم آیةالکرسی می خوندم.
🔰فاطمہ میگفت: " #مامان چرا برای من نمیخونی؟" میگفتم این برای #باباست. #شب_تاسوعا نمیتونستم آیةالکرسی بخونم. همش نصفه میخوندم باقیش فراموشم میشد😢.
🔰تا ظهر تاسوعا نمیتونستم جایی بند بشم. همیشه دلم به این خوش بود تا من #رضایت ندم اتفاقی برای عزیزم نمیوفته🚫. اون روز ظهر رفتم #مسجد.
🔰نمیدونم چرا روحانی داشت #دعای_علقمه اون هم به فارسی میخوند. دعای علقمه خودش روضه بازِ😭. اومدم دعای همیشه خودم را بگم که #مصطفام زنده و سالم بیاد، شرمم شد😔.
🔰فقط به اندازه چند دقیقه از شرمندگی گفتم: " #خدایا هر طور صلاح میدونید و خواست شماست، فقط همین👌."وقتی ساعت⏰ #شهادت_مصطفام را گفتن شوکه شدم😦.
🔰من روز #تاسوعا به وقت ما ساعت ١٢ این رو گفتم. مصطفام ظهر تاسوعا به وقت #سوریه ساعت ۱۱:۴۰ شهید شد🌷 و خدا و #اهل بیت رو دید. این رو هم بگم که ساعت ما یک ساعت از سوریه جلوتره🕐. یعنی فقط چند دقیقه قبل #شهادتش خدا خودش دلمـ❤️ رو راضی کرد.
#شهيد_مصطفى_صدرزاده
راوی: #همسر_گرامى_شهيد
https://eitaa.com/setaregan_velayat313
+مختار: تو چرا از قافلهی عشق جاماندهای کیان؟
-کیان: راه گم کردم ابواسحاق...
+مختار: راه بلدی چون تو که را گم کند، نابلدان را چه گناه؟
-کیان: راه را بسته بودند، از بیراهه رفتم.
هرچه تاختم مقصد را نیافتم، وقتی به نینوا رسیدم، خورشید بر نیزه بود...
+مختار: شرط عشق جنون است.
ما که ماندیم "مجنون" نبودیم...🏴
🎬 دیالوگ مختارنامه
https://eitaa.com/setaregan_velayat313
جـــاے شهیـــد صدر زاده خالے😔
ڪه همیشه این مداحے رو مےخوند:😭👇
ســـوے حسیـــن رفتــــن 💔
بـــا #چهــــرهےخـــونیـــن😭
اخـــرشم پیش ارباب با چهرهے خونیــن رفت😔💔
@setaregan_velayat313
ستارگان آسمانی ولایت⭐️
✨#عـشـق_واحـد ✍ مـیـم_ر 🌹قسـمـت هـفـتـاد و نهـم ۱۳ بهمن ماه! سرمای عجیبی همه جای شهر را پوشانده ب
✨#عـشـق_واحـد
✍ مـیـم_ر
🌹قسـمـت هـشـتـادم
تشییع جنازه ی با شکوهی بود.
جمعیت زیادی هم امده بودند.
اما خب بسیار دلگیر بود. انگار همه در خفگی به سر میبردند.
دلم برای نرگس اتش میگرفت.
کنارش که مینشستم و شروع به حرف زدن میکرد تمام غم های دنیا روی سرم اوار میشدند.
او چگونه میتوانست به این اسانی نبود مصطفی را تحمل کند؟
چگونه نبودش را میپذیرفت؟
هیچکس جز من نمیتوانست درک کند که چه آشوبی در دل این زن بهپاست.
حال محمدحسین هم که اصلا گفتنی نبود.
نگاهش، حرف هایش، چشم هایش، صدایش، همه و همه ریشه ی نگرانی را در دل من میکاشتند.
میدانستم دردش چه بود. میدانستم دگر ماندن در این جمهنم برایش عذاب بود.
میفهمیدم که تنها به پریدن فکر میکرد...
در این بین من حال مبهم و مسخره ای را داشتم با ذهنی که کارش شده بود فکر و خیال!
***
چهلم مصطفی بود.
امیرعباس را پیش مامان گذاشته بودم و با محمد به مراسم رفتیم.
روی موتور بودیم و از مسجد برمیگشتیم. انقدر خسته بودم که دگر نمیتوانستم چشم هایم را باز نگه دارم.
سرم را روی شانه ی محمد گذاشتم و همین که خواستم چشم هایم را ببندم مانع شد:
_لیلی فردا برو دنبال کار.
متعجب شدم و سرم را بلند کردم:
_کار برای چی؟ مگه ما مشکل مالی داریم؟
_نه بخاطر خودت میگم. دلت واس خبرنگاری تنگ نشده؟
_خب اره شده. ولی امیرعباس رو چیکار کنم.
_بابا بچم سه سالشه مردی شده واس خودش. بزارش پیش مامان من یا مامان خودت.
با لحن مشکوکی پرسیدم:
_حالا چیشده یهویی این فکر زد به سرت؟
_شاید تو اینده نیاز به شغل داشته باشی.
منظورش را فهمیده بودم.
باز قیافه ام در هم رفت. سعی کردم اهمیت ندهم. تنها دست به سینه دوباره سرم را روی شانه اش گذاشتمو همانطور که چشم هایم بسته بود گفتم:
_مثل اینکه تو بارو بندیلتو بستی! میخوای مارو تنها بزاری جناب سرگرد؟
_من هیچوقت شما هارو تنها نمیزارم. همیشه کنارتونم. حتی بعد از مرگم.
دوبار، مشتش را روی قلبش کوبید و ادامه داد:
_درست اینجا! توی قلبت.
دستم را دور کمرش حلقه کردمو همانطور که صورتم درست کنار گوشش بود گفتم:
_محمد قول میدی اگه یه روز خدایی نکرده، خدایی نکرده، خدایی نکرده،...
ناگهان وسط حرفم پریدو گفت:
_ای بابا اگه یه روز شهید بشم؟ خب؟
_قول میدی هر شب بیای به خوابم؟
_اول اینکه حالا کو تا من شهید شم. بعدشم من اگه برم اون دنیا، اگه جام خوب بود. کل روزو میشینم از اون بالا نگات میکنم تا بلاخره بیای پیش خودم.
در جریانی که دل دیوانه ی ما قفل است به دل شما.
خندیدم و گفتم:
_حالا خدانکنه شهید بشی!
صدایش را در گلو انداخت و گفت:
_لیلی خانم این بدترین دعاعه که واس من میکنیا!
_همینه که هست! من نمیتونم چیز دیگ ای بگم!
ادامه دارد...
✨#عـشـق_واحـد
✍ مـیـم_ر
🌹قسـمـت هـشـتـاد و یکم
صدای انفجارو بمب و شلیک گلوله ها مغزم را اره کرده بود.
خودم را نمیدیدم اما انگار آنجا بودم.
حسابی ترسیده بودم. همه چیز جلوی چشم هایم تکان میخورد.
دور خود میچرخیدم انگار!
ناگهان نگاهم به نگاه محمدحسین گره خورد که تفنگ به دست با لباس نظامی رو به رویم ایستاده بود.
امیدی در دلم نشست. با خوشحالی به سمتش دویدم. اسمش را فریاد میزدم.
در مقابل ترس و استرس و فریاد های من لبخندی زیبا بر لب داشت و در ارامشی کامل سیر میکرد.
چقدر نورانی شده بود.
چقدر ارام تر از همیشه به نظر میامد.
در یک قدمیش ایستادم و همین که خواستم قدم بعدی را بردارم گلوله ای صاف با قلبش برخورد کرد...
با سیلی که با شدت به صورتم خورد از جا پریدن و با چهره ی امیرعباس بالای سرم مواجه شدم.
همانطور ک نفس نفس میزدم و نمیفهمیدم کجا هستم گفتم:
_چیکار میکنی امیر؟
_مامان کجایی؟ همش داشتی داد میزنی میگفتی محمد حسین!
متعجب نگاهش میکردم. یعنی تمامش خواب بود؟
از جا بلند شدم. لیوان اب را سر کشیدم و به سمت دست شویی رفتم.
چند بار به صورتم اب زدم. اصلا حال خوبی نداشتم!
گنگ بودم... خالی از هر چیزی...
این چه خوابی بود من دیدم؟ در ایینه با نگاه نگرانی به چشم های بی قرارم خیره شدم. ناخواسته چیزی به گلویم چنگ زد و بغضی در دلم نشست.
این خواب چه معنی داشت؟
سعی کردم ارام باشم و به خودم بیایم. صبحانه امیرعباس را دادم و راهی مهدش کردم.
بعد هم خودم سر کار رفتم. در همان دفتر قبلی با همه ی مشکلاتی که داشت مشغول کار شده بودم. رئیس دفتر از کارم راضی بود و نتوانست استخدامم نکند.
و باز من بودم و یک میکروفون و ذهن کنجکاوی امان استراحت نمیداد.
***
کل روزم صرف فکر کردن به آن خواب لعنتی شده بود!
تا میامدم نفس راحتی بکشم تصویر محمدحسین از جلو چشم هایم رد میشد.
میدانستم من بی دلیل خواب ندیده بودم.
اصلا دگر نمیگذارم برود. باید بماند کنار خودم. همین جا کارش را درست کند و بماند.
_اره! اینجوری دل منم اروم میگیره! دیگه نمیترسم که اتفاقی براش بیفته!
واقعا مثل بچه ای شده بودم که ترس از خراب شدن عروسک مورد علاقه اش را داشت.
موبایلم زنگ خورد. خود حلال زاده اش بود!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عادی حرف بزنم:
_س..سلام عزیزم.
_سلام لیلی خانم. خوبی؟
لحظه ای این فکر از سرم رد شد که اگر من نتوانم این صدا را بشنوم چه میشود؟کمی مکث کردم. ناخواسته بغضی در صدایم نشست. من چه مرگم شده بود! ارام گفتم:
_اره..خوبم.. تو خوبی؟
_نه نیستم.
_چرا؟
_چون تو خوب نیستی! چیشده؟
به سختی و زوری خندیدم و گفتم:
_نه! نه من.. من خوبم!
با لحن ارام و دلنشینی گفت:
_لیلی! چیشده؟
دگر نقش بازی کردن بی فایده بود. خودم را رها کردم و با صدایی ک میلرزید گفتم:
_نمیدونم..حالم اصلا خوب نیست... همش دلشوره دارم.
_خیلی خب! من دارم میام دنبالت.
_الان؟
_اره همین الان..
ادامه دارد...