eitaa logo
ستاره شو7💫
761 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ستاره شو7💫
⭐️シ ســــــــــــــــــــلام بہ ࢪوے ماه تک تک فرشتہ هاے خونہ😍👋 ببوسم اون لپاے نازنین شمارو کہ وقتے
‌. ‌امروز سه شنبه مـــــــ💚ــهدویه بیا امروز حسابی هوای دل آقا امام زمان رو داشته باشیم ☺️ ڪار سختی نیست ... ڪارهای بد رو انجام نده 🚫 ڪارهای خوݕ رو انجام بده 🌱 دلمون مۍخواد آقا بهمون لبخند بزنڹ و بگڹ ممنونم از شما 😍 امروز از بابت شما خیالم راحت بود و خوشحالم کردۍ 🦋 ڔ__________ 🍃 الهی شب ڪه میشه حضـــرټ زهرا (س) از اینڪه پسرشـونُ خوشحال کردیم ... برامون دعای خیـــــــر کنن ♥️ مهدے زهرا بهمون نگاه مۍ ڪنـه
علی ظهریبان اااا.mp3
زمان: حجم: 13.1M
. ┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ ⚜️قصه های: (ع)⚜️ 🔹قسمت سیزدهم🔹 ❣️یزید بن ثبیط (ع)❣️ 🟠 امام حسین (ع) برای شیعیان بصره نامه ای نوشتند و اعلام کردند: "هرکس میخواهد مارا یاری کند هرچه زودتر راه بیوفتد به سمت کوفه.." اما فقط یزید بن ثبیط.... 🐎📜 🔹قصه قهرمان ها🔸 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚نقاشی زیبا بامدادشمعی 🌸🌷 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
"يَا رُوحَ قَلْبِیِ أَنَا مَجْرُوح" ❪ ‏این منم و دستـــــ ِ خالۍ...❫ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
علی ظهریبان VideoToMp31751300499575.mp3
زمان: حجم: 14.4M
. ┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ ⚜️قصه های: (ع)⚜️ 🔹قسمت چهاردهم🔹 ❣️جناده و خانواده اش❣️ 🔵 جناده به همراه پسر نوجوانش و همسرش راه افتادند به سمت مکه تا به کاروان امام حسین ملحق بشوند..جناده وقتیکه امام حسین رو دید گفت:... 🐎👳🏼‍♂️ 🔹قصه قهرمان ها🔸 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚باکمترین هزینه یک دفتر یادداشت زیبابساز🤩😍 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
493.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفته برین عقب هل بدین 😀😀😀😀 . . ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
علی ظهریباناذان گفتن ابراهیم.mp3
زمان: حجم: 10.2M
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ 🔹ماجرای رئیس جمهور👨🏻 بدجنس و خائن ایران در زمان جنگ 🔸 ابراهیم داشت اذان میگفت که ناگهان یک تیر آمد و به دهانش خورد... 😱😰😭 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت62 ‌سیاوش‌و‌دانیال‌از‌شور‌و
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت63 ‌مردم‌غیور‌و‌قهرمان‌آق‌قلعه،‌جبهه های‌نبرد‌احتیاج‌فوری‌به‌پالان‌و‌افسار‌و‌یراق‌دارد!‌ مردم‌آق‌قلعه،‌کمک‌های‌نقدی‌و‌مالی‌خود‌را‌از‌رزمندگان‌دریغ‌نکنید! ‌فرزندان‌شما‌برای‌نبرد‌با‌بعثی‌ها‌و‌صدام‌حسین‌نامرد،‌احتیاج‌فوری‌به‌کمکهای‌شما‌دارند. ‌‌ای‌مردم... مش‌برزو‌با‌شور‌و‌هیجان‌پشت‌وانت‌ایستاده‌بود. ‌بلندگوی‌زهوار‌‌دررفته ي‌دستی‌را‌از‌بند‌به‌شانه‌آویزان‌کرده‌بود‌ و‌در‌میکروفن‌چرک‌و‌رنگ‌و‌رو‌رفته‌صدایش‌را‌رها‌میکرد.‌ مردمی‌که‌در‌خیابان‌اصلی‌و‌پیاده‌روها‌بودند،‌ با‌حیرت‌و‌تعجب‌به‌وانت‌سهراب‌و‌نیسان‌آقاعزت‌که‌پشت‌سر‌وانت‌سهراب‌آهسته‌حرکت‌میکرد،‌خیره‌مانده‌بودند.‌ آقاعزت‌پشت‌فرمان‌بیدبید‌میلرزید.‌صورتش‌سرخ‌و‌سبیل‌های‌چخماقی‌و‌کلفتش‌شل‌و‌آویزان‌شده‌بود.‌ به‌غلط‌کردن‌افتاده‌بود.‌دنبال‌بهانه‌ای‌بود‌که‌جیم‌بزند‌و‌فرار‌کند. ‌تو‌دلش‌به‌تهمینه‌همسرش‌بد‌و‌بیراه‌میگفت: ‌«‌ای‌خدا‌بگم‌چي‌کارت‌کنه‌زن،‌ببین‌منو‌به‌چه‌دردسری‌انداختي؟‌ یا‌موسی‌بن‌جعفر،‌یا‌امام‌غریب.‌دستم‌به‌دامنت،‌نذار‌بلایی‌سرم‌بیاد!»‌ توي‌وانت‌جلویی،‌سهراب‌از‌ترس‌و‌وحشت‌به‌سختی‌آب‌دهان‌قورت‌داد‌و‌زیر‌لب‌ناله‌کرد: ‌«یا‌قمر‌‌بنی هاشم،‌خودم‌و‌بابام‌رو‌به‌دستهاي‌خودت‌می‌سپارم. ‌یا‌غریب‌الغربا!‌نذار‌بلایی‌سرمون‌بیاد!»‌ اما‌مش‌برزو‌پشت‌وانت‌رجز‌‌میخواند‌و‌برای‌مردم‌دست‌تکان‌میداد.‌ زیر‌پایش‌چند‌زین‌و‌پالان‌نو‌و‌دست‌دوم‌کف‌وانت‌افتاده‌بود. ‌پنج‌شش‌جفت‌تسمه‌چرمی‌و‌یراق‌اعلا‌هم‌کنار‌پالان‌ها‌بود.‌ ‌مش برزو‌از‌پیرمرد‌حیرت‌زد‌ه‌ای‌که‌یک‌پالان‌دست‌دوم‌و‌کمی‌ ‌نخنما‌شده‌آورد،‌ به‌گرمی‌‌تشکر‌کرد‌و‌صدایش‌در‌خیابان‌پیچید. ‌قربون‌دستت‌حاج‌حسین.‌خدا‌نوه‌هات‌رو‌نگه‌داره. ‌همین‌پالان‌دست‌دوم‌هم‌غنیمته!‌ سپس‌رو‌به‌مردم،‌با‌شور‌و‌هیجان‌فریاد‌زد: ‌«حتماً‌نباید‌پالان‌نو‌و‌دست‌اول‌بیارید‌که،‌به‌پالان‌های‌دست‌دوم‌و‌کهنه‌تان‌هم‌احتیاج‌داریم. ‌خیلی‌هم‌احتیاج‌داریم.‌حیوونامون‌بدون‌پالان‌و‌زین‌موندن. ‌اگر‌هم‌پالان‌و‌افسار‌ندارید‌پولش‌رو‌بدید‌خودمون‌ ‌میخریم‌و‌می‌بریم‌جبهه». یک‌پیرزن‌به‌همراه‌عروس‌جوانش،‌دو‌النگوی‌طلا‌به‌دست‌مش‌برزو‌دادند.‌ جوان‌شیرین‌عقلي‌که‌به‌اسی‌چلچل‌معروف‌بود‌و‌همیشه‌در‌کوچه‌و‌خیابان‌ها‌پلاس‌بود،‌ خودش‌را‌به‌وانت‌رساند،‌از‌‌میلهاش‌گرفت‌و‌پرید‌بالا‌و‌با‌خوشحالی‌گفت: ‌«سلام‌عمو‌برزو،‌من‌کمکت‌بکنم،‌هان؟»‌ ‌سلام‌به‌صورت‌نشَُسته‌و‌خوشگلت‌اسی‌جان،‌کی‌از‌تو‌بهتره،‌آره‌بابام‌جان.‌بمون‌و‌کمکمون‌کن! یک‌نیسان‌رسید‌بغل‌نیسان‌آقاعزت‌و‌سرعتش‌را‌کم‌کرد.‌ ‌رانندهاش‌مثل‌آقاعزت‌مردی‌سبیلو‌و‌چاق‌بود.‌پوزخندزنان‌گفت: ‌«چطوری‌داش‌عزت.‌‌میبینم‌که‌افتادی‌به‌جمع‌کردن‌پالان‌و‌زین.‌پول‌و‌پله‌توش‌هست؟‌ ما‌رو‌هم‌به‌پارکابی‌قبول‌میکنی‌در‌خدمت‌باشیم؟»‌ آقاعزت‌آبخور‌سبیلش‌را‌جوید‌و‌پیشانی‌اش‌عرق‌کرد. ‌مرد‌سبیلو‌قهقهه‌زد‌و‌گفت: ‌«به‌بچه‌ها‌بگم‌باورشون‌نمی‌شه.‌بساط‌خنده‌مون‌ردیف‌شده.‌قربونت!»‌ ‌و‌دوبار‌بوق‌زد‌و‌گاز‌نیسان را‌گرفت‌و‌رفت.‌ بادش‌به‌پارچه ي‌نوشته شد‌ه ای‌که‌جلوي‌نیسان‌چسبانده‌بودند‌گرفت‌و‌پارچه‌به‌هوا‌بلند‌شد.‌ روی‌آن‌با‌کلمات‌درشت‌این‌جمله‌بود:‌ ستاد‌جمع آوری‌کمکهای‌مردمی‌برای‌جنگ‌با‌صدا‌م حسین‌و‌بعثی ها ‌هنوز‌به‌انتهای‌خیابان‌نرسیده‌بودند‌که‌کلی‌پالان‌و‌پتو‌و‌زین‌و‌لحاف‌و‌متکا‌عقب‌وانت‌و‌نیسان‌آقاعزت‌جمع‌شد. ‌مش برزو‌از‌خوشحالی‌در‌آسمان‌سیر‌میکرد.‌ اسی‌چ ‌لچل‌هم‌مثل‌دستیاری‌وفادار‌و‌پای‌کار،‌به‌مش برزو‌کمک‌میکرد‌و‌سروصدا‌میکرد.‌ اما‌آقاعزت‌از‌نگاه‌دوستانش‌در‌خیابان‌و‌داخل‌ماشینها‌خجالت‌میکشید‌و‌عصبانی‌شده‌بود. ‌سهراب‌دعا‌دعا‌میکرد‌زودتر‌ظهر‌بشود‌تا‌به‌خانه‌برگردند‌به‌یک‌بهانه‌فرار‌کند‌ و‌تا‌آخر‌مرخصی‌پدرش‌سر‌و‌کله اش‌پیدا‌نشود!‌ یک‌ماشین‌‌نظامی‌که‌روی‌ ‌درهایش‌آرم‌سپاه‌پاسداران‌حک‌شده‌بود،‌با‌سرعت‌از‌راه‌رسید‌و‌جلوی‌وانت‌سهراب‌ترمز‌کرد. ‌آقاعزت‌که‌کمی‌فاصله‌داشت‌فهمید‌چه‌شده‌و‌فرمان‌را‌چرخاند‌و‌به‌سرعت‌وارد‌یک‌کوچه‌شد‌و‌گاز‌داد‌و‌فرار‌کرد. دو‌پاسدار‌عصبانی‌و‌مسلح‌از‌ماشین‌پریدند‌پایین‌و‌به‌طرف‌سهراب‌و‌مش برزو‌هجوم‌بردند. ‌سهراب‌دو‌دستی‌به‌سر‌کوبید.‌ ‌یا‌جده‌سادات‌بدبخت‌شدیم!‌ از‌آینه‌بغل‌به‌عقب‌نگاه‌کرد.‌خبری‌از‌نیسان‌آقا‌عزت‌نبود! ‌اسی‌چ ‌لچل‌که‌عقلش‌بهتر‌از‌مش‌برزو‌و‌سهراب‌کار‌میکرد،‌ از‌پشت‌وانت‌پرید‌پایین‌و‌حَب‌جیم‌را‌بالا‌انداخت‌و‌لابه‌لای‌جمعیت‌تماشاچی‌و‌همیشه‌در‌صحنه،‌مخفی‌شد. ‌پاسداری‌که‌سلاحش‌را‌به‌طرف‌سهراب‌نشانه‌گرفته‌بود،‌فریاد‌زد:‌ «دستها‌بالا،‌ ‌بیحرکت!»‌ ادامه دارد ... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
محمد اسداللهینماهنگ ای خوش آوازه.mp3
زمان: حجم: 1.7M
دلم به عشق تو زنده است ابی عبدالله نداره کوی تو بن بست ابی عبدالله نمیکشم من ازت دست ابی عبدالله کفن که دست مرا بست ابی عبدالله ✳️ #️⃣ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
یه صلوات براش میفرستی؟؟ ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯