eitaa logo
ستاره شو7💫
761 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
علی ظهریبانبچه‌های‌محل‌و‌ابراهمیم.mp3
زمان: حجم: 8.9M
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ 🔹ماجرای نماز خوان شدن بچه های محله🧑🏻👱🏻‍♂️ توسط ابراهیم هادی 🔸ابراهیم گفت: بچه ها منو هم والیبال🏐 بازی میدین؟! 😊😉 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌ ᘜ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رفقای نوجووون سلااااام کوله هاتون رو بستین ؟ کیا امسال راهی سفرپرماجرای اربعین هستند؟ دوست داریم از سفر معنوی خودتون برامون با یک فیلم یا فتو کلیپ زیبا بگین از اتفاقات جذابی که براتون میفته از صحنه های جذابی که میبینید ازمعجزه هایی که میشنوید در این مسیر خلاصه هر چی که براتون جالب بوده و می خواهید با دوستاتون به اشتراک بزارین 😍 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
دلانه ✨ •• مولای من: دلم را به خروش دریایت زده ام مرا به ساحلِ امن تو پناهی هست🙃؟ بند نیازم را به نگاه تو دخیل بسته ام مرا به این هوا، امیدی هست؟ حاجتم پیش تو عشقِ روا شدن دارد فقط بگو: مرا به کربلایت راهی هست❤️‍🩹؟ کاش سلامِ این‌بارم درست روبه روی تو باشد آنجا که حرم، پناه جانَ ستُ بغضِ گرفته، به سیل اشک باز می شود چه کنم که هوای تو را کرده دلم گوشه ای بسَ ست مرا ز آن صحن حرم🚶‍♀️✨ •• ✍️ثامنی ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
Roohollah Rahimian ~ goldmusics.irRoohollah Rahimian به امام رضا میگم حرفامو آخه بهتر میدونه دردامو (320) goldmusics.ir.mp3
زمان: حجم: 3M
بریم کربلا به جای ، بهشت :))❤️‍🩹 ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯‌
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت65 ‌نام‌و‌نام‌خانوادگی!‌ مش
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت66 ‌مش‌برزو‌چنگ‌انداخت‌و‌محکم‌دست‌ سهراب‌را‌کشید.‌سهراب‌تعادلش‌ را‌از‌دست‌داد‌و‌کنار‌مش‌برزو‌روی‌زمین‌ولو‌شد.‌ اسماعیل‌زاده‌روبه‌روی‌مش‌برزو‌و‌سهراب‌ نشست‌و‌به‌دیوار‌تکیه‌داد‌و‌پوشه‌ای‌ را‌باز‌کرد‌و‌روی‌پا‌هایش‌گذاشت.‌ چند‌لحظه‌برگه‌های‌پوشه‌را‌نگاه‌کرد.‌ بعد‌سر‌بلند‌کرد‌و‌به‌مش‌برزو‌دقیق‌شد‌ و‌پرسید:‌ «این‌چه‌جنجال‌و‌آشوبیه‌راه‌انداختی؟‌کی‌بهت‌گفته‌این‌چرت‌و‌پرت‌ها‌ را‌پشت‌بلندگو‌بگی‌و‌تو‌خیابان‌رژه‌بری؟‌اون‌نفر‌دوم‌که‌با‌نیسان‌بود‌کیه؟‌کجاست؟‌چه‌نقشی‌تو‌این‌ماجرا‌داشت؟‌تعریف‌کن.‌زود!»‌ مش‌برزو‌محکم‌به‌زانوی‌خود‌کوبید.‌ آن‌قدر‌عصبانی‌شده‌بود‌که‌موقع‌حرف‌زدن‌ بزاق‌دهانش‌مثل‌قطرات‌باران‌ به‌بیرون‌می‌پرید.‌ ‌برادرجان‌یکی‌یکی.‌چه‌خبرتونه؟‌عجب‌گرفتاری‌شدیم‌ها.‌ از‌شما‌یکی‌توقع‌نداشتم‌برادر‌اسماعیل‌زاده.‌حالا‌بگیم‌این‌اسدالله‌جوان‌و‌خام‌ و‌بی‌تجربه‌است!‌ شما‌چی؟‌شما‌که‌دنیادیده‌و‌باتجربه‌اید‌ و‌مثل‌من‌دستتون‌تو‌کاره‌دیگه‌چرا؟‌هان؟‌مگه‌چه‌جرمی‌کردم‌ریختید‌ سرمو‌هرچی‌از‌دهنتون‌در‌می‌آد‌بارم‌می‌کنید؟‌ ‌مرد‌مؤمن،‌افتادی‌تو‌کوچه‌ و‌خیابان‌بلندگو‌دستت‌گرفتی‌ که‌‌آهای‌مردم‌به‌جبهه‌های‌نبرد‌ زین‌و‌پالان‌کمک‌کنید،‌ رزمندگان‌شما‌در‌سیاهی‌زمستان‌ به‌افسار‌و‌یراق‌و‌پتو‌احتیاج‌دارند،‌ بعدش‌توقع‌داری‌بیام‌شانه‌‌ا‌ت رو،‌ماچ‌کنم‌و‌خدا‌قوت‌بگم؟ ‌دارم‌دیوونه‌می‌شم.‌ نمی‌فهمم‌چه‌جرمی‌کردم‌ که‌به‌این‌مصیبت‌دچار‌شدم.‌ اسماعیل‌زاده‌مستقیم‌و‌بدون‌پلک‌زدن‌ به‌چشمان‌مش‌برزو‌خیره‌شد‌و‌گفت:‌ «جرم‌شما‌تهمت‌و‌توهین‌به‌رزمندگان‌و‌مردم‌ ایرانه.‌میدونی‌چه‌جرم‌سنگینیه؟‌چه‌جزایی‌داره؟‌میدونی‌نشر‌اکاذیب‌و‌تهمت‌یعنی‌چی؟» اسدالله‌گفت:‌ «کمِ‌کمش‌ده‌سال‌زندان‌و‌هفتاد‌ضربه‌شلاق!» سهراب‌با‌صدای‌بلند‌به‌گریه‌افتاد. حسابی‌خودش‌را‌باخته‌بود.نیمخیز‌شد‌ به‌طرف‌اسماعیل‌زاده‌و‌التماس‌کرد:‌ «برادرجان،‌دستم‌به‌دامنت،‌من‌غلط‌کردم.‌ به‌خدا‌من‌بی‌تقصیرم.‌ از‌آقاجونم‌بپرسید،‌ازم‌کمک‌خواست،‌ نتونستم‌بهش‌نه‌بگم.‌رحم‌کنید».‌ مش‌برزو‌که‌از‌توپ‌و‌تشر‌اسماعیل‌زاده‌ ترسیده‌و‌منگ‌شده‌بود،‌رنگ‌از‌صورتش‌پرید.‌ با‌صدای‌لرزان‌گفت:‌ «شوخی‌شوخی‌دارید‌واسمون‌پرونده‌درست‌می‌کنیدها!‌توهین‌به‌رزمندگان‌و‌مردم‌ایران‌چیه؟‌این‌حرف‌هارو‌از‌قوطی‌کدوم‌عطار‌درآوردید؟‌فکر‌کردید‌من‌سر‌خود‌راه‌افتادم‌ کمک‌جمع‌کنم؟‌نخیر‌من‌حکم‌مأموریت‌دارم.‌ دستور‌دارم.‌این‌گناهه؟»‌ ‌پس‌صاف‌و‌پوست‌کنده‌از‌اولش‌تعریف‌کن‌ جریان‌چی‌بوده‌مش‌برزو.‌ سریع‌برو‌سر‌اصل‌مطلب.‌ پیاز‌داغشم‌زیاد‌نکن.‌ سهراب‌با‌چشم‌هاي‌خیس‌به‌مش‌برزو‌ التماس‌کرد:‌ «بگو‌آقاجون‌و‌خلاصمون‌کن!»‌ مش‌برزو‌تعریف‌کرد‌که‌چه‌طور‌از‌شانس‌ و‌اقبال‌در‌آشپزخانه‌گرفتار‌شده‌ و‌به‌جای‌این‌که‌در‌یک‌گردان‌ یا‌یگان‌رزمی‌با‌دشمن‌بجنگد،‌ سیب‌زمینی‌و‌پیاز‌پوست‌می‌کنده‌ و‌برنج‌آبکش‌می‌کرده‌و‌دنبال‌راهی‌برای‌ فرار‌از‌این‌موقعیت‌ناخواسته‌بوده،‌ تا‌این‌که‌فراخوان‌رزمندگان‌روستایی‌ را‌دیده‌و‌به‌گردان‌ذوالجناح‌پیوسته‌ و‌با‌چند‌نوجوان‌پرشور‌و‌شر‌و‌مشتی‌ قاطر‌زبان‌نفهم‌همراه‌شده‌ و‌حالا‌از‌طرف‌یوسف‌بی‌ریا‌فرمانده‌گردان‌ و‌با‌حکم‌فرمانده‌لشکر‌آمده‌ تا‌برای‌قاطرها‌پالان‌و‌یراق‌تهیه‌کند.‌همین!‌ اسماعیل‌زاده‌و‌اسدالله‌و‌سهراب‌با‌دهان‌‌باز‌ به‌مش‌برزو‌خیره‌مانده‌بودند.‌ مش‌برزو‌نفس‌بلندی‌کشید‌و‌گفت:‌ «شب‌پیش‌سهراب‌و‌داماد‌گنده‌بک‌ بی‌خاصیتم‌داوطلب‌شدند‌کمکم‌کنند،‌ اما‌خداییش‌نمیدونستند‌قراره‌ من‌چه‌کار‌کنم.‌دامادم‌وقتی‌شما‌رسیدید‌ زد‌به‌چاک‌و‌فرار‌کرد؛‌اما‌من‌و‌سهراب‌فعلاً‌در‌خدمتیم.‌ این‌‌هم‌حکم‌مأموریت‌و‌نامه‌ي‌فرمانده‌ لشکرمون‌برای‌فرمانده‌سپاه‌آق‌قلعه‌ که‌حضرتعالی‌باشید!»‌ مش‌برزو‌حکم‌مأموریت‌و‌نامه‌را‌به‌ دست‌اسماعیل‌زاده‌داد.‌ اسماعیل‌زاده‌نامه‌و‌حکم‌را‌خواند.‌ بعد‌لبخند‌بی‌رنگی‌زد.‌ سرش‌را‌خاراند‌و‌زیرچشمی‌به‌اسدالله‌ نگاه‌کرد.‌اسدالله‌انگار‌به‌ناخن‌انگشت‌کوچک‌دست‌چپش‌علاقمند‌شده‌و‌با‌آن‌ور‌می‌رفت!‌ اسماعیل‌زاده‌گفت:‌ «مش‌برزو‌جان،‌اگر‌از‌اول‌می‌آمدی‌اینجا،‌ خودمون‌کمکت‌می‌کردیم‌ بهتر‌کارتو‌انجام‌بدی‌و‌این‌همه‌قشقرق‌ و‌جنجال‌راه‌نمی‌افتاد».‌ ‌پس‌خیالتان‌راحت‌شد؟‌دیدید‌که‌من‌نه‌ضد‌انقلابم،‌نه‌هوچی‌هستم‌و‌نه‌چیز‌دیگه؟‌ سهراب‌به‌سرعت‌اشک‌هایش‌را‌پاک‌کرد‌ و‌پرسید:‌«ما‌می‌تونیم‌مرخص‌بشیم؟‌اوامری‌ندارید؟»‌ اسماعیل‌زاده‌خندید‌و‌گفت:‌ «اتفاقاً‌با‌هم‌خیلی‌کار‌داریم!»‌ سهراب‌وا‌رفت.‌به‌دیوار‌تکیه‌داد‌و‌ناله‌کرد:‌ «دیگه‌قراره‌چه‌بلایی‌سرمون‌بیاد؟» ادامه دارد... ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
و چقدر حضرت صاحب الزمان مهربانند به کسانی که اسمشان را میبرند و صدایش میزنند و از او استغاثه میکنند از پدر و مادر هم به آنها مهربان تر است 💚✨ - آیت الله بهجت- ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پاسخ تا یکشنبه قبل از ظهر ╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @setaresho7 🦋 ╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا